جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  192 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 30 خرداد 1388 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
آن شب هري براي ديدن هاگريد به كلبه او رفته بود.در حال نوشيدن چايي بود كه هاگريد درست كرده بود كه نور قرمزي را از خارج كلبه ديد و صدايي مهيب او را از جا پراند.از پنجره بيرون را نگاه كرد.صدا از طرف جنگل ممنوعه مي آمد.با هاگريد خداحافظي كرد و به سمت جنگل راه افتاد.باد شديدي در حال وزيدن بود.گرد و غبار به حدي بود كه هيچ جا ديده نميشد.چوب دستي خود را محكم گرفت.پس از پشت سر گذاشتن چندين درخت پاي هري به موجودي روي زمين برخورد كرد.خم شد و چوب دستي اش را روشن كرد.مالفوي را ديد كه صورتش مانند موهايش سفيد شده بود.فهميد كه مالفوي را شكنجه داده اند.پس از اينكه هري چند ورد را كه توسط هرميون ياد گرفته بود خواند مالفوي بيدار شد.لحظاتي بعد كه حالش جا آمد به هري گفت كه بلاتريكس براي اينكه او را وادار به حرف زدن در مورد راه هاي مخفي هاگوارتز و ...كند مهر خاله ايش را كنار گذاشته و او را با طلسم كروشيو شكنجه داده است.هري خيلي نگران شد.ولدمورت به اطلاعات مهمي دست يافته بود.هري براي چاره انديشي در مورد اطلاعات لو رفته و مداواي مالفوي،او را روي دستانش بلند كرد تا به مدرسه برگرداند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من...
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1388 12:08
نمایش جزئیات
آفلاین
هري پاتر و"يادگارهاي ولدمورت"
(و شيطان باز مي گردد)

قسمت سوم ...

جيني بالاي سرش بود .
- اِه بيدار شدي ؟
-صبحانه آمادس !
هري با دست چشمانش را ماليد ، عينكش را از روي ميز برداشت و روي چشمان خود قرار داد و به طرف دستشويي حركت كرد .

پس از صرف صبحانه هري وسايلش را جمع كرد و آماده رفتن به وزارت جادوگري شد .
جيني در حالي كه مجله خبري طفره زن را مطالعه مي كرد گفت :

-هري ميشه امروز يه كم زودتر بياي خونه .

هري : خبر خاصيه ؟

جيني : نگو كه يادت رفته ؛ قرار بود بريم اون چوب جاروي نيمبوس 2036 رو براي جيمز بخريم...!

-باشه عزيزم ، سعي مي كنم .

خواب ديشب فكر هري را به قدري مشغول كرده بود كه نزديك بود هري بر روي راننده ي احمقي كه در خيابان ويراژ مي داد و بوق ميزد چوبدستي بكشد . براستي او كه بود ؟ چرا هري آن خواب را ديده بود ؟
در هنگام كار نيز حواس هري پرت بود به طوريكه كينگزلي شكلبولت براي دعوت هري به نهار 5 بار براي او موشك داد و وقتي كه جوابي دريافت نكرد شخصا" به اتاق هري آمد.
... بوم...
پس از اينكه چندين بار او را صدا زد محكم به روي ميز كوبيد...

-چت شده پسر ؟ حواست اين روزا به كارات نيست ؟
-.مشكلي پيش اومده ؟
- هري.. هري ... اي بابا هري كجايي ؟

و محكم او را تكان داد ... چته ؟

-وه كينگزلي ... ببخشيد حواسم نبود.

-بينم با جيني دعوات شده ؟
هري : نه بابا . اتفاقا جيني خيلي خوبه
_ پس بگو بينيم چته ؟

هري: هيچي بابا ، يه خواب ديدم كه از صبح تا حالا عين خوره دارح مغزومو مي خوره .
كينگزلي گفت : تعريف كن بينم چيه .
- بي خيال شو كينگزلي تو كه تعبير خواب نميدوني .

كينگزلي : چرا بابا . من كتاب سيد بن طاووسو از برم . حالا بگو .

_راستش عجيب بود. يه مرد سياه پوشو ديدم كه يه قبرو داغون كرد و از داخلش يه عصاي مار نشان در آورد ...

كينگزلي: خب خب خب كافيه . ديگه فهميدم ، بهت تبريك ميگم.
به احتمال زياد دختره ...

هري : نه نه نه من اصلا فكر نمي كنم اينطور باشه .اون مرد سياه پوش به من لبخند زد كينگزلي ؛ مثل مال ولدمو...

_ ببين هري اين مسئله مال سالها پيش بود كه مردم از اينكه حتي اسم اونو بيارند ميترسيدن .

_ ولي ...

_ ولي و اما و اگر نداره ...هري گذشته رو از خاطرت پاك كن . الآن اين توو خانوادته كه وجود دارن .اينا مهمه ! توخودت با چشم خودت مرگ اونو ديدي .

_ آخه ولي ...

_ هري. بس كن و بزار با كار سرگرم شي . يه سر به رون بزن ، اون ميدونه چطوري آرومت كنه .

هري فكر كرد كه صحبت هاي كينگزلي تاثير گذار بوده و سعي كرد بپذيرد كه او درست مي گويد .

پس از صرف شام هري كه احساس خستگي مي كرد به رختخواب رفت .
شب به نيمه رسيده بود . هري احساس كرد كه كمي سرش درد مي كند .
از خواب بيدار شد و كمي آب خورد . سپس به آرامي خود را بر روي تشك تخت رها كرد . چشمانش را بست و مغزش را از تمامي افكار خالي كرد ، تمايل عجيبي به آن مرد پيدا كرده بود .

لبخند مرد سياهپوش به خنده هاي شيطاني تبديل شد . قاه قاه مي خنديد و با عصا به تكه ي شكسته ي سنگ قبر افتاده روي زمين اشاره مي كرد .

هري جلو رفت و در كنار سنگ نشست ؛ با دقت به اسم حك شده روي تكه سنگ نگاه كرد .

روي آن نوشته شده بود: لرد ولدمورت . مرد سياه پوش با صداي بلند فرياد زد : "و شيطان باز مي گردد" .
و هري دستش را از صداي مرد و فريادهاي بلند جيني كه او را صدا ميزد به درون گوشش فرو كرد .

ادامه دارد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1388 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
... " هري پاتر و يادگارهاي ولدمورت "
( وشيطان باز مي گردد )

قسمت دوم ...


هري چشمانش را باز كرد . سالها از ماجراي ولدمورت مي گذشت . سالها بود كه هري در خواب مورد حمله از طرف ذهن ولدمورت قرار نمي گرفت ، سالها بود كه سر هري درد نمي كرد .

هري در رختخواب پس از سالها ترجيح داده بود كه اين خاطره ها براي او تازه شود و دوباره به آن فكر كند . چشمان سبز مادرش در
آينه به او مي نگريست . از شوق مي گريست .

در رختخواب جابه جا شد و آرام زير لب زمزمه كرد : جواني كجايي كه ...

دوباره به خواب رفت . شب از نيمه گذشته بود .

خاطره ها همينطور در ذهن هري مرور مي شد . باسيلسك از پشت سر او مي آمد . ماه كامل بود .
هري بسمت ديوانه سازها خيز برداشت .
ماه مستقيما نور خود را به يك قبر منعكس مي كرد .
هري فرياد زد اكسپكتو پاترونوم .
سنگ قبر منفجر شد .
مردي سياه پوش به قبر نزديك شد و از داخل قبر چيزي برداشت . چيزي شبيه يك عصا ، يك عصاي مار نشان .
مادرش در آينه براي او دست تكان مي داد .
مرد سياه پوش پوزخند شريرانه ي خود را متوجه هري كرد .

هري از خواب پريد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1388 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
هري پاتر و يادگارهاي ولدمورت ( و شيطان باز مي گردد ...)

قسمت اول.

تق ... در با شدت باز شد...
مردي جوان ، بيست و چند ساله ، خوشرو ، خوش لباس اما سياه پوش وارد مغازه شد . يك عصاي زينتي با دسته اي شبيه سر مار را در دست داشت كه خاطره ها را به نوزده سال قبل و ماجراي لرد سياه سوق مي داد .
فرد براي خوشامد گويي به آن جوان پيش رفت . و او را دعوت به صرف چاي در اتاق پشت مغازه كرد .
در اين لحظه ناگهان كودكي با شور و اشتياق خاصي وارد مغازه شد :
- "سلام دايي فرد ، سلام دايي جرج ".

جرج او را بغل كرد و گونه ي او را بوسيد ؛

- سلام جيمز، چطوري ؟

-دايي دايي من از اون پاستيلاي بادكنكي مي خوام...

جيمز به قفسه ها نگاه كرد و سپس دستش را به داخل يك شيشه مكعب شكل كرد و چيزي شبيه يك تكه گوشت را از آن بيرون آورد و به جيمز داد .
-بيا بگير؛ حالا واسه چي مي خواي ؟

-يكي از اين پسراي احمق اسليترين فكر كرده مي تونه با من رقابت كنه .
-به بابام نگيا ! راستش مي خوام حالشو بگيرم .

-اينجوري كه تو از اينا استفاده مي كني ميترسم از مدرسه اخراجت كنند .
-نترس دايي ،من چيزيم نميشه . خداحافظ دايي فرد ،خدا حافظ دايي جرج !

و با يك حركت خود را از آغوش جرج رها كرد و به سمت در دويد و از آن خارج شد . جرج به طرف در رفت و با وجود اينكه جيمز از آنجا دور شده بود فرياد زد :
-توي نامت سلام منو به هري برسون...!

ناگهان مرد سياه پوش سر خود را چرخاند و به جرج كه در بين در بود نگاه كرد .

جرج به فرد و مرد سياه پوش در اتاق پشت پيوست .

براستي آن مرد كه بو د ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 خرداد 1388 10:52
نمایش جزئیات
آفلاین
- ماه درآسمان خودنمایی می کرد . زمین ناپایدار به نظر می رسید ، گل آلود مثل همیشه . سرما طاقت فرسا بود . صدای جغد ها از هر جای جنگل به شنیده می شد . گویا جنگل بیش از پیش قصد ترساندن رهگذران را داشت .
پشت سر مالفوی هری ، رون و هرمیون در تعقیبش بودند . هری خیلی نگران بود . ملاقات غیر منتظره ی اسنیپ با مالفوی در سالن غذا خوری و رد و بدل شدن آن نامه جای تعجب داشت .
پس از چند دقیقه رون با حالتی سرسار از تنفر گفت :
- لعنتی داره کجا می ره ؟ به اعماق جنگل ؟
- ما باید دنبالش بریم حتما موضوع مهمی بوده که صبح ، اسنیپ برایش اینقدر خطر کرد .
چند لحظه در سکوت سپری شد . ناگهان کمی جلو تر در پشت درختان مالفوی ناپدید شد . به سرعتشان افزودند تا او را گم نکنند .
هری به رون گفت :
- برو به دامبلدور خبر بده
هری و هرمیون از پشت درختی به تماشا پرداختند . اسنیپ آنجا حضور داشت . به طرف مالفوی رفت و گفت :
- لرد سیاه داره برمی گرده به هر کسی که اعتماد داری خبر بده .
باید همه آماده بشن .
- ولی دامبلدور چی ؟
- مشکلی نیست . سه روز دیگه می خواهد برود وزاتخانه اونجا چند روزی کار داره .
- باشه من تمام تلاشم را می کنم .
- تا بعد ...
ناگهان اسنیپ در میان درختان ناپدید شد . مالفوی زمزمه کرد :
- این دفعه پاتر می میره .
و با نیشخند مرموزانه ای برگشت تا از آنجا دور شود .
هری با چرخشی سریع از میان بوته ها بیرون آمد و چوبش را زیر گلوی مالفوی گرفت . خشم جلوی چشمانش را گرفته بود . ترس در چهره ی مالفوی موج می زد . دستش را در جیبش فرو برد تا چوبش را در آورد و هری سریع تر اقدام کرد و او را به هوا بلند کرد و محکم به زمین زد . هری خود را برای ورد بعدی آماده کرد اما ناگهان ضربه ای از پشت او را به زمین انداخت . از جایش بلند شد و دوباره با ضربه ی کراب به روی زمین پهن شد . بله کراب آنها را زیر نظر داشت. ولی این بار نوبت به هرمیون رسید. چوبش را رو به کراب گرفت و نجوا کنان وردی را به زبان آورد کراب به سرعت به درخت پشتی برخورد کرد . در این مدت هری فرصت خوبی داشت که خود را جمع و جور کند و مشتی را به مالفوی بزند که منجر به بیهوش شدنش شد . هری به هرمیون گفت :
- کراب رو همین جا می گذاریم و می ریم .
آن وقت مالفوی را بلند کرد ، مدرسه در خطر بود ، دامبلدور هم به اطلاعات مالفوی نیاز داشت پس به سرعت راه افتاد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در دست ساخت ...
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 8 خرداد 1388 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
طلسمی سرخ رنگ...

بدون آنكه بفهمد چه كسی طلسم را شليك كرده با گام های مصمم به سمتی رفت كه پيكره ای تيره بر روی زمين به نظر می رسيد. با دقت به چهره ی مصدوم نگريست. ابروانش با ظرافت خاصی به هم دوخته شده بودند. دستانش مثل يك عروسك روی زمين رها شده بودند. يكی از كفشهايش از پايش درآمده بود. هری روی پای دشمنی كه هميشه به حد جنون از او متنفر بود خم شد و كفش گلی اش را در پايش جا زد. سرش را روی صورت دراكو خم كرد و با دستش موهای بلوند دراكو را كه به دليل باران دقايقی پيش خيس شده بود صاف كرد. سرش را تكانی داد و گفت:
-عجب رسمی شده، من بايد تو رو نجات بدم!

و واقعا بازی زندگی اعجاب خودش را به هری نمايان ساخت. به جز او نيز كسانی آرزوی اذيت مالفوی را داشتند، آ رزويی كه در آن مكان، در نزديكی جنگل و در زير درختانی كه با برگهای نارنجی و قرمز تزيين شده بودند به حقيقت پيوسته بود... البته فقط برای مدت زمانی كوتاه. اما هری، دشمن سرسخت دراكو هم اكنون فرشته ی نجات او شده بود. هری بدون آنكه چيزهايی را كه می ديد و بدون آنكه باور كند دشمن هميشگی اش را بلند كرده است به فكر فرو رفت...

ابرها غرش خفيفی كردند و آسمان يك لحظه چراغهايش را روشن كرد. او بدون آنكه به بارانی كه سر و رويش را خيس می كرد توجه كند دراكو را حمل می كرد و می خواست زودتر به جايی برسد كه بتوانند دراكو را نجات دهند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 9 اسفند 1387 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
یه روز هری می خواست بره به جنگل ممنوع که یه زره قدم بزنه .
بعد یه دفعه پایش گیر کرد به یه چیزی و افتاد ، تا اینکه بلند بشه چشمش افتاد به مالفوی که اون هم افتاده بود زمین بعد هری گفت :
مالفوی تروخدا بلند شو چرا بلند نمیشی ، اما مالفوی حرف های هری را نمی شنید .
بعد چند ساعت هری تصمیم گرفت که او را از جنگل ممنوع خارج کنه و ببره به درمانگاه پیش خانم پاپی ، وقتی که رسید اونجا خانم پاپی گفت: هری چی شده .
هری جواب داد : نمی دونم چی شده ، بعد خانم پاپی گفت: خوب، حالا اون را بذار توی تخت که ببینم چی شده بهش و خودتم از این جا برو که من به کارم برسم .
وقتی که هری از درمانگاه خارج شد زود به اتاق پرفسرو دامبلدور رفت که برایش توضیح بده چه بلایی به سر مالفوی افتاده ، بعد وقتی که رسید اونجا هری در را زد و دامبلدور هم در را برایش باز کرد و گفت: سلام هری چرا اینقدر رنگت پریده چی شده هری جواب داد :
من مالفوی را توی جنگل ممنوع پیدا کردم که افتاده بود توی زمین و من او را به درمانگاه رسوندم والان خانم پاپی داره او را معاینه می کنه که ببینه چه کسی بهش حمله کرده بعد دامبلدور گفت:
هری همین اینجا وایسا که برم ببینم چی شده بهش هری گفت : باشه .

سلام ببخشید من دیر متوجه شدم که این عکس را پیدا کردم و نوشتم خواهش می کنم آنرا تایید کنی متشکرم .



فعلا برای ورود به ایفای نقش کارگاه و بازی با کلمات لازم نیست...میتونی بری به معرفی شخصیت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/12/9 19:16:20
[color=FF3300][font=Arial]�
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 21 بهمن 1387 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
یه روز همه بچه ها می خواستند بروند از هاگزمید دیدن کنند ولی هری نمی دونه بره اونجا ، چون دورسلی ها، آقای فاج ، پرفسور مک گوگال آن رضایت
نامه برایش امضا نکرده بودند .
بعد وقتی که همه ی بچه ها سوار ماشین شدند وهری هم می خواست بره به خوابگاهش . که یدفعه یه نفر داشت هری را صدا می زد ، هری سرش را
برگرداند ، وآن دو نفر فرد و جرج بودند . بعد هری گفت:
شما ها اینجا چکار می کنید مگر نباید اونجا بری ؟
آنها گفتند: می خواستیم هدیه کریسمس تورا زود تر بدیم بعد وقتی که هری آن هدیه را ازشون گرفت آن را باز کرد . دید ، این یه کاغذ کهنه است !
فرد از حرفهای هری ناراحت شد . بعد هری گفت : پس خواهش می کنم سر به سر من ندازی بگین اون چیه !
آنها گفتند : اون یه نقشه غارتگر است ، و اون را ازمیز آقای فیلج کش رفتیم و بعد همه ی راههای مخفی قلعه را به ما نشون میده بعد برای باز شدنش باید
بگی ( ما خیلی به آقایان مهتابی و دو باریک و پانمدی و شاخدار مدیونیم ). بعد جرج به هری هشدار داد که اگر کارت تمام شد باید بگی ( شیطنت تمام شد)!
و بلا فاصله این نوشته ها پاک می شه . خب، ما دیگه باید بریم کاری نداری ، هر ی گفت : نه خداحافظ .
بعد از چند ساعت .... هری تصمیم گرفت که یکی از راههای مخفی قلعه را امتحان کنه . بعد وقتی که وارد یکی از تونل ها شد آنجا یه دریچه بود ، در
دریچه را باز کرد ، اونجا یه فروشگاه بود بعد هری خیلی آرام از فروشگاه خارج شد . تا ینکه داشت توی خیابون راه می رفت چشمش افتاد به رون و
هرمیون بعد رون گفت:
من می خوام یکی از آب نبات های خون برای هری بخرم ولی هرمیون گفت: نه ، هری از آنها خوشش نمی آید چون آنها آب نبات های خون آشام هستند .
بعد هری ، رون و هرمیون را صدا زد و آن دو تا سرش را برگرداند که یدفعه چشمشون افتاد به هری . هرمیون گفت: هری انیجا کار می کنی چطوری
اومدی اینجا ! هری گفت:
این نقشه ی غارتگر همه ی راهها ی مخفی قلعه را داره ، فرد و جرج این نقشه را به من دادند که من از این استفاده کنم . بعد رون گفت:
حالا که اینجا اومدی دوست داری باهم بریم فروشگاه دسته جارو یه نوشیدنی بخوریم هری و هرمیون گفتند : آره بریم .

سلام به همهگی اگر اشکالی داشتم برای من درستش کنی متشکرم امیدوارم خوشت بیاد
بای

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF3300][font=Arial]�
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 19 بهمن 1387 08:17
نمایش جزئیات
آفلاین
هوای تاریک شده بود . هرمیون تنها در کتابخانه نشسته بود و چیزی نمانده بود که درس او هم تمام شود و او هم کتابخانه را ترک کند .در یک لحظه صدای فریادی از محوطه بیرون شنید و این باعث شد او بدون این که آخرین کلمه را بنویسد به کنار پنجره برود وبعد از چند ثانیه مکث در آن جا ،سریع وسایلش را جمع کند و از کتابخانه خارج شود.
هاگرید در را باز کرد و هرمیون با دیدن چهره ی ناراخت او حدثش تبدیل به یقین شد. هاگرید گفت: سریع بیا تو.
وهرمیون با دیدن دراکو مالفوی با دست خونین بر روی مبل هاگرید فریاد زد: چه خبر شده ؟چه بلایی سر این آمده ؟ اون باید سریعاٌ به درماگاه برده بشود.یکی نمی خواهد چیزی بگویید؟
هری گفت :من و رون به جغدانی رفتیم تا من برای سیریوس نامه ای بفرستم. ولی متاسفانه موقع برگشتن درست موقعی که ما می خواستیم خارج بشیم مالفوی وارد شد.
هری مکثی کرد به خاطر همین رون ادامه داد:او یک چیز هایی درباره ی پدر و مادر هری گفت و هری هم نطرش را در باره ی پدر او گفت .مالفوی چوبدستی اش را در آورد ولی نتوانست وردش را تمام کند و هری سریع تر از او عمل کرد و مالفوی به عقب پرت شد و یکی از تیغه هایی که جغد ها بر رویش می نشستند در دست او فرو رفت و مالفوی از درد فریاد زد و من هم سریع او را با یک ورد بیهوش کردم...
_و بعد هم با شنل نامریُِِِی که همیشه همراه هریه به خونه ی من آمدند و مالفوی را اینجا آوردند و ما هیج تصمیمی هنوز نگرفته بودیم که تو آمدی.تو از کجا فهمیدی؟
_وقتی صدای جیغ جغد ها را شنیدم از پنجره بیرون را نگاه کردم و وقتی دیدم در بدون اینکه کسی از ازش وارد یا خارج شود باز و بسته شد و بعداز چند لحظه هاگرید در خانه اش را باز کرد و متعجب و ناراحت در را بعد از چند ثانیه بست فهمیدم هری از شنلش استفاده کرده و آمده اینجا و اتفاق خوبی هم نیافتاده برای همین اینجا آمدم.
هاگرید روی زخم مالفوی را بست تا از خون ریزی جلو گیری کند. بعد از چند لحظه رون سکوت را شکست و گفت : به نظرتان باید ببریمش درمانگاه ؟
هرمیون حرفی را که می خواست بزند مزه مزه کرد و بعد گفت : اگر این کار را بکنیم هری و شاید تو در دردسر بزرگی می افتید . من درباره ی ورد های فراموشی چیز هایی خواندم شاید بشود …امتحانش کرد.
هاگرید گفت: این خیلی خطرناکه ممکن رو حافظه اش مشکلی به وجود بیاید.
رون گفت : به نظر من خیلی فکر خوبیه موش کثیفی مثل این فقط به درد آزمایش کردن می خورد.
هاگرید گفت: زود تر تصمیم بگیرید چون یواش یواش داره بهوش میاد ولی بدونید کار درستی نیست.(ولی جلوی آن ها را هم نگرفت چون دل خوشی از مالفوی ها نداشت و فقط چون یک معلم(پروفسور) بود این حرف را زد.)
و هرمیون دست به کار شد…
روز بعد مالفوی در جغددانی بیدار شد در حالی که فقط به یاد می آورد در را باز کرده بعد افتاده بر روی زمین ودرد شدیدی را در بازویش حس کرده و بعدش دیگر چیزی نفهمیده تا این که بیدار شده .
و وقتی خراش روی دستش(البته زخم عمیق بوده ولی هاگرید و هرمیون رویش خیلی کار کردند) و تیغه آغشته به خون را دید دلیل بیهوش شدنش را در یافت و وقتی بلند شد و فضله جغد جلوی در و یک رد پا بر رویش و کف کفش کثیفش را دید دلیل زمین خوردنش را فهمید.
پ.ن. هرمیون قبل از این که تکلیفش را تحویل دهد آخرین کلمه را نوشت.
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
با تشکر پروفسور ویکتور


براي ورود به ايفاي نقش، لازم به تاييد در كارگاه نيست. بريد معرفي شخصيت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/11/21 18:54:47
تصویر تغییر اندازه داده شده

[i][size=small][color=FFFF00]If you wish for something long enough, it will definitely
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 4 بهمن 1387 20:08
نمایش جزئیات
آفلاین
صدایی تکراری به گوش هری می خورد...
- باز هم تو،پاتر؟!
- آروم باش دراکو.
-صبر کن ببینم،من کجام؟چه اتفاقی افتاده؟
-مرگ خوار ها به تو حمله کرده بودند.
-منو بذار پایین.زود باش
-نمی تونم...آخه درد داری.
-گفتم منو بذار پایین.
هری آروم اونو گذاشت پایین و خودش هم یه گوشه ای نشست.
-چرا منو از مسابقه هل دادی بیرون؟
دراکو با گفتن این حرف،چوبدستیش رو برداشت و بعد:
-آوادا...
هری هم بلافاصله مال خودشو برداشت و یه کم بعد از دراکو گفت:
-اکسپریاموس
و چوبدستی دراکو رو انداخت...
-تو باعث شدی که من به این روز بیفتم.چرا پاتر؟چرا؟چرا؟
وهمینطور که دومین چرارو می گفت چوبدستیش رو یواشکی برداشت و این بار:
-کروشیو!
-آودا کداورا!
البته ورد آخریه از طرف رون بود که خودش هم باور نمی کرد چی کار کرده!
-خدای من،رون!
-نه،من این کارو نکردم،نه نه نه!
صدای گریه ای از دور به گوش می رسید...
انگار صدای هرمیونه.
-ازت متنفرم رون
و بعدش فرار کرد رفت...
-آوادا کداورا!
این آخریه مال وینسنت کراب بود.
همه داشتند به اون نگاه می کردند!
و به این ترتیب وینسنت رو بردن به آزکابان و جنازه ی رون رو هم به همسرش یعنی هرماینی گرینجر تحویل دادند......


توجه:این قصه من در آوردی است و به هیچ وجه از کتاب یا فیلم نبوده.


دوست عزيز، به نظر خودتون يه ذره سريع داستان رو پيش نبرديد؟ آيا ديالوگ ها متناسب با شخصيت ها بودند؟ داستان خيلي" يهوئي!" تموم نشد؟؟... اينها سوالي هستند كه من مطمئن هستم كه اگر چند پست مختلف رو بخونيد، مطمئنا رفع و رجوعشون ميكنيد. اميدوارم قبل از پست زدن در ايفاي نقش اصلي، حتما چندين پست بخونيد تا شيوه ي نوشتار دستتون بياد. تاييد شد با ارفاق!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/11/7 10:06:39
[b][color=000066]Catch me in my Mer