جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ملاقات های کنار دریاچه
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1388 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگانا بعد از گرفتن عکس ها با تمام سرعت خودش رو از آلبوس و جیمز اینا دور کرد و دوید.

- مورگانا لی فای، موگانا..صبر کن!

دیگه فایده ای نداشت، خیلی دور شده بود. آلبوس هم تصمیم گرفت که بدود اما با اولین قدم پا بر روی ریشهای خودش گذاشت و با صورت به زمین خورد و دماغش از اونی که بود بدتر شد.

جیمز: پروفسور نگفته بودین دماغتون رو عمل کردین...مبارک باشه، ولی دکتره انگار خیلی خوب نبوده.

-

جیمز در همان لحظه در گوش تدی گفت:
- تدی فکر کنم سوژ] بعدی واسه هاگوارتز اکسپرس در اومد، کاش مورگانا هم بود، راستی فکر میکنی کجا رفته؟

-

به دنبال مورگانا

مورگانا به شدت میدوید و حتی پشت سرش رو هم نگاه نمیکرد، میخواست از محوطه هاگوارتز فاصله بگیره تا بتونه آپارات کنه. از درب اصلی محوطه هاگوارتز خارج شد و به یه جای امن رسید، ناگهان:

پاق
...

خانه ریدل

پوق


- ارباب...ارباب، بالاخره یه سوژه مناسب گیر آوردم...ارباب.

- اوووه چه خبرته؟ کروشیو! بیا بشین ببینم. بلا برو دو تا چایی بریز.

- چشم ارباب

مورگانا سرعت راه رفتنش را افزایش داد تا به اتاق لرد رسید، صدای اربابش را از پنجره شنیده بود و میدانست که لرد منتظر اوست. در زد و وارد شد.
- سلام ارباب، مژدگانی بدید، خبرای خوب دارم!

- مژدگانی؟کروشیو! حالا چی هست؟

- ارباب، یه سری عکس از دامبلدور و اون پسره جیمزه، فقط تفاوتش اینه که دامبلدور داره به زور یه چیزیو میریزه تو حلقش. میتونه سوژه خوبی باشه. من قلعه رو با این خبر پر میکنم، برای شما هم بهونه خوبیه که...

-
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: ملاقات های کنار دریاچه
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1388 01:20
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخاریاس:داره!
جیمز و تدی:نداره!
دامبلدور:دعوا نکنین.با طلسمهای باستانی که من کار گذاشتم مطمئنم حتی یه پشه هم بدون مجوز نمیتونه وارد هاگوارتز بشه.

حالت خشانتبار صورت زاخاریاس به سرعت تغییر کرد.
-اوه، الان دیگه مطمئن شدم که نداره.

آلبوس دستی به ریشش کشید.
-خب، پس مجوز نداره؟بهتر!اینجوری کارم راحتتر میشه.اگه من ثابت کنم که خبرای هاگوارتز اکسپرس دروغه مینروا حرفامو باور میکنه و همه چی به خوبی و خوشی حل میشه...تدی، تو زود برو مورگانا لی فای رو خبر کن.بهش بگو پیشنهاد خوبی براش دارم.

تدی بهت زده نگاهی به دامبلدور انداخت و از دفتر خارج شد.بعد از رفتن تدی دامبلدور دو صندلی برای جیمز و زاخاریاس ظاهر کرد.
-بشینین بچه ها.من یه فکر خوب دارم که برای همیشه از شر هاگوارتز اکسپرس خلاص بشیم و ضمنا منم این وسط عاقبت به خیر بشم.بیایین از این آب نباتای مورد علاقه من بخورین.

زاخاریاس یک آب نبات برداشت ولی جیمز رد کرد.
-نه پروفسور.اینا همش نارنجیه.من فقط آب نبات صورتی میخورم.

صدای هیاهویی از فاصله ای نامشخص به گوش میرسید.دامبلدور به خوبی میتوانست تصور کند که چشمان مورگانا باشنیدن"پیشنهاد خوب" برقی زده و به سرعت به همراه تدی به دفترش خواهد آمد.
-امکان نداره جیمز.هرکی وارد دفتر من میشه باید یکی از اینا بخوره.جون جینی تعارف نکن.یکی بردار.

جیمز با جدیت سرش را تکان داد.
-نه پروفسور.من از اینا خوشم نمیاد.

چهره دامبلدور تغییر کرد.رنگ صورتش به سرخ متمایل شد.یک آب نبات از ظرف برداشت و به طرف دهان جیمز برد.
-کسی حق نداره دست منو رد کنه.باید بخوری.

جیمز سعی کرد جلوی حمله آب نباتی دامبلدرو را بگیرد.دهانش را بسته بود و در مقابل دستهای قدرتمند دامبلدور که سعی در باز کردن دهانش داشتند مقاومت میکرد.
درست در همین لحظه مورگانا در حالیکه دوربین عکاسی بزرگی به گردنش آویزان بود وارد دفتر شد.با دیدن صحنه ای که در مقابلش قرار داشت با هیجان شروع به عکس گرفتن کرد.
-وای.چه سوژه فوق العاده ای!میدونستم.دامبلدرو در حال شکنجه یک دانش آموز بی دفاع!یه تیتر عالی!آیا دامبلدرو قصد خفه کردن جیمز را داشت؟آیا دامبلدرو میخواهد نسل پاترها را منقرض کند؟

دامبلدور مات و مبهوت در مقابل فلاش دوربین مورگانا آب نبات را در دهان خودش گذاشت.قصد داشت هر طور شده مورگانا را راضی کند که تمام اخبار مربوط به او در هاگوارتز اکسپرس رسما تکذیب شود.ولی ظاهرا اوضاع بدتر شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ملاقات های کنار دریاچه
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 تیر 1388 09:05
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگانا و پسرها با بُهت سرهاشونو بالا میگیرن و به چشم های گناهکار هم خیره میشن.

مورگانا از جاش بلند میشه ، چین های دامنش رو صاف می کنه و تاجش رو هم مرتب میکنه و با تکبر میگه: من احساس می کنم هاگوارتز اکسپرس موظفه جدید ترین حقایق رو به سمع و نظر مشترکینش برسونه .

تدی : مگه هاگوارتز اکسپرس مشترکم داره ؟

مورگانا : خوب با این اخباری که میفرستیم بیرون به زودی مشترکینش از سقف هاگوارتز میزنن بالا .

دیگه حرفی برای تدی و جیمز باقی نمی مونه .

نیم ساعت بعد

نوزاد دریایی شماره 1 : شنیدی پروفسور دامبلدر از مینروا خواستگاری کرده و به خاطرش با هاگریدم به هم زده؟

نوزاد دریایی شماره 2 : برو بابا ! تا جایی که من می دونم دامبل به خاطر اسنیپ با مینروا به هم زده !

مامان دریایی شپلقی می زنه پس کله دو تا نوزاد : هزار بار گفتم به شما زیر یه ماهه ها نمی رسه درمورد مسایل بالای یه ماهه ها صحبت کنین !

دو تا نوزاد :

همون لحظه - پشت در دفتر پرفسور دامبلدر

- پرفسور درو باز کنین .

- خواهش می کنم ازش بیاین بیرون .

- نه ! شما نباید خودتونو بکشین .

- شما هنوز یه دونه موی سیاه دارین . شما باید امیدوار باشین .

در همین لحظه در باز میشه و دامبلدر با عجله ودرحالیکه چشماش از شدت گریه قرمز شده از دفترش میدوه بیرون و فریاد می زنه : کو ؟ کجاست ؟

زاخاریاس : کی ؟ چی ؟

دامبلدر : همون یه دونه موی سیاه من ؟

زاخاریاس : من نمی دونم پرفسور . من توی هاگوارتز اکسپرس خوندم شما یه دونه موی سیاه دارین

پرفسور دامبلدر موهاشو می کنه : بازم هاگوارتز اکسپرس ؟
و در دفترش رو به هم می کوبه و همونطور داد می کشه : فاوکس ! همین الان یه نامه از من می بری به وزارتخونه تاببینم این وزیر ناجنس مجوز هاگوارتز اکسپرسو باطل می کنه یا نه !

زاخاریاس از تدی و جیمز که دارن از همون ورا رد میشن می پرسه : می دونین مجوز هاگوارتز اکسپرس به اسم مورگاناست یا یکی دیگه ؟ شاید ببرنش شورای امنیت ملی ها !

تدی و جیمز : مگه هاگوارتز اکسپرس مجوز داره اصلا ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1388/4/2 9:09:13
Re: ملاقات های کنار دریاچه
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 تیر 1388 01:30
نمایش جزئیات
آفلاین
چند لحظه بعد ...

دامبلدور و دانش آموزا جلوی در اژدهایی شکل دفتر دامبلدور ایستادن و ظاهرا با مشکل روبه رو شدن!

دامبلدور: دارم میگم آدامس ویژویژو! بجنب باز شو!
مورگانا: پروفسور یکم فکر کنید .. شاید رمز یک چیز دیگست!
دامبل: خب به نام شکلات ویژویژو باز شو! چمیدونم ... به نام باقالی ویژویژو! اه اصلا به نام مقتدرترین مدیری که تا حالا هاگوارتز به خودش دیده یعنی مامور مخفی حاکم بزرگ، پروفسور آلبوس برایان پرفیکال (یا یک همچین چیزی ...) دامبلدور بهت دستور میدم زنده شی بری کنار!
سکوتِ مطلق و باز هم هیچی....
ملت
دامبل: اه اصلا فیلچ، تو داری اون جلو چه غلطی میکنی؟

فیلچ در حالی که یک میله رو تا ته تو چشم چپ اژدها فرو کرده:
- قربان ... سوراخ کلید رو با آدامس مسدود کردن! حتم دارم که کار پاتر و اون پسره ویزلیه!

جیمز: پروفسور میخواید من از دیوار برم بالا از پنجره وارد شم از پشت در رو باز کنم براتون؟
تدی: تازه منم براش قلاب میگیرم... منو جیمز با هم شکست ناپذیریم ...
مورگانا: نیازی به اینکارا نیست ... من مطمئنم با یک طلسم ساده مثل الوهومورا میتونیم با کمک هم این مجسمه اژدهای بدترکیبو بترکونیم و وارد اتاق بشیم ...

دامبل نگاه بسیار مهربانانه ای به چهره های معصوم بچه ها میندازه و به سادگی آن ها لبخند میزنه:

- بچه های گُلم ... دفتر مدیریت هاگوارتز مجهز به قدرتمندترین سیستم های امنیتیه و با توجه به جادوهایی که منم به این سیستم امنیتی اضافه کردم دیگه کسی نمیتونه به همین سادگی ها وارد دفتر من بشه ...

چند لحظه بعد ...

دامبل پشت میز دفترش نشسته و مات و مبهوت به اتاقش خیره شده ... سقف اتاق از وسط تَرَک برداشته، مجسمه اژدها به طور کامل منهدم شده ... پنجره های اتاق به شکل فجیعی از جا درومده و در اون بین به نظر میرسید عده ای با هیجان در حال بحث کردن میباشند ...

مورگانا: نخیر! من مطمئنم از شما سریع تر وارد دفتر شدم ... روش شما خیلی قدیمی و خز بود ... ولی من به راحتی در دفتر رو منهدم کردم و وارد شدم ...
تدی و جیمز: نخیــــــــــــــــــــــر م!
مورگانا: اصلا ولش ... من فکر میکنم حالا که هممون در دفتر دامبل جمع شدیم باید از این فرصت استفاده کنیم و یک سری مطالب پشت پرده رو برای عموم دانش آموزان روشن سازیم ...
جیمز: ایده بسیار عالی ایست منم فکر میکنم این شفاف سازی در این شرایط ضروریه... تدی؟
تدی: بانوی تاریکی ... اگر اجازه میدید من شروع کنم ...
- ...
-

و دامبل که نیازی نمیدید تا توانایی شاگردانشو دوباره آزمایش کنه با بُهت چشم از آنها برمیداره و دوباره به دفتر ویرانش خیره میشه ...

کنار دریاچه ....

مینروا و هاگرید لب دریاچه نشستن و پاهاشونو تا زانو در آب دریاچه فرو بردن و مینروا سرشو گذاشته رو شونه های هاگرید و داره هق هق گریه میکنه ...

- هاگ ... دیدی این مردک جلف چطور با احساسات من بازی کرد؟ آخه چطور ممکنه نوربرت اژدهای دندانه دار نوروژی رو به من ترجیح بده؟
هاگرید: اوه ... نوربرت کوچولو شگفت انگیزه .. مامان هاگرید خیلی دوست داره ببینه نوربرتش چقدر قد کشیده ، الهی مامانش بمیره براش و اینکه ....
-
- ... اممم نه خب ... یعنی چیز ... میفهمم چی میگی مینروا ... منم تا حالا پنج بار شکست عشقی خوردم ... آخرین بار زمانی بود که خواهر وینکی بهم گفت بخاطر ادامه تحصیل هرگز نمیتونه با غول بی شاخ و دم و کوته فکری مثل من ازدواج کنه!
مینروا: اوه .. چه غم انگیز هاگ! چطور خواهر وینکی به غول نازنینی مثل تو میگه بی شاخ و دم و کوته فکر؟ اتفاقا از نظر من، تو خیلی هم خوش هیکل و روشنفکر هستی!!!

هاگ دستمال خال خالیشو از تو جیبش درمیاره و فین بوق مانندی در آن میکنه به طوری که پرنده های اونطرف دریاچه به پرواز در میان ...

هاگرید: مینروا: مدتهاست که میخوام چیزی رو بهت بگم ...
مینروا: بگو .. آمادگیشو دارم ...

همون لحظه ...

و این صدایی جز صدای تیک تاک ساعت نیست که شنیده میشود، در تمام مدتی که دامبل برخلاف میلش تحت طلسم فرمان و چند کروشیو و سیبیل آتشین نا قابل مورد بازجویی قرار گرفت و مجبور شد داستان عاشق شدنش رو تعریف کند همگی ساکت بودن و حالا هم همه سعی دارن این اطلاعات زیاد رو در اندک زمان تجزیه و تحلیل کنن ... در این بین جیمز متفکرانه به پشتی صندلی دفتر دامبلدور تکیه میده ...

- پس تو بخاطر علاقه ای که به مینروا داشتی حتی با بابا هری منم به هم زدی؟
تدی: و از باند قاچاق انسان های سیفیت میفیت پرسی و شرکا هم بیرون اومدی؟
جیمز: و حتی گریندل رو هم برای همیشه فراموش کردی؟
مورگانا: و تصمیم گرفتی از این به بعد زندگی شرافتمندانه ای رو داشته باشی؟
دامبل در حالی که به زمین خیره شده با ناراحتی سرشو به نشانه تایید تکون میده ...

مورگانا و پسرها با بُهت سرهاشونو بالا میگیرن و برای اولین بار به چشم های گناهکار هم خیره میشند ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1388/4/2 1:53:32
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1388/4/2 2:02:35
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1388/4/2 9:22:29
Re: ملاقات های کنار دریاچه
ارسال شده در: دوشنبه 1 تیر 1388 12:47
نمایش جزئیات
آفلاین
...[spoiler=خلاصه سوژه]یک روز صبح توی سرسرای عمومی، جیمز و تدی خبر دار میشن که آلبوس دامبلدور از مک گوناگال خواستگاری کرده و دفعه ی بعد که قراره همو ببینن کنار دیاچه قرار گذاشتن. اونا از اونجایی که نمیخواستن آلبوس و مینروا با هم ازدواج کنن. یه سری خبر دروغ که آلبوس قبلن عاشق شده و اینا میرن و وسط حرفای انا میگن به طوری که مینروا متوجه میشه. آلبوس ناراحت میشه. جیمز هم میگه همه ی خبرایی که شنیده از هاگوارتز اکسپرس بوده. آلبوس تصمیم میگیره با همه دانش آموزا در این باره حرف بزنه و اکنون بقیه ماجرا...[/spoiler]

-نمی دونم بابا یه هو اومد تو ذهنم من هم گفتم. حالا یکاریش می کنیم دیگه...

- حالا یه کاریش میکنی؟ مثلا میخوای چیکار کنی؟ عمو الان داره میره با همه حرف بزنه.

- نمیدونم باو...حالا بذار ببینیم چی میگه...

آلبوس خیلی سریع به سمت سرسرای عمومی حرکت میکرد، اول باید همه رو توی سرسرا جمع میکرد برای همین همونجا ایستاد و چوبدستیش رو روی حنجره اش گذاشت و فریاد زد:
- همه دانش آموزان هاگوارتز هر چه سریعتر به سرسرای عمومی.

همه مثل مور و ملخ به سرسرا میومدن و آلبوس پشت تریبون با حالت به بقیه نگاه میکرد. همه که جمع شدن دو تا سرفه کرد و شروع کرد:
- اهم اهم، خب خب بچه ها من یه سری خبرایی امروز شنیدم که برام خیلی سخت بوده...متاسفانه یه سری اخبار دروغ زندگی آینده ی دو نفر رو به هم ریخته. و یکی از اساتید اینجا رو به شدت ناراحت کرده. به من گتن این اخبار توسط هاگوارتز کمپرس پخش میشه.

ملت:
- پروفسور...کمپرس نه اکسپرس.

- خب همون منظورم اکسپرس بود. حالا چه فرقی میکنه؟ مهمه اینه که دروغ پخش میکنه. رییسش یعنی موسسش کیه؟

در وسط میز اسلایترین:

- مورگانا نکنه میخوای پاشی؟

- خب معلومه من چیز دروغ تا حالا پخش نکردم...باید ببینم چه خبره.

در همین لحظه مورگانا لیفای با کلی شنل و تاج و اینا بلند شد و دستش رو دراز کرد. گفت:
- پروفسور موسسش منم.

- خیلیه خب...بقیه مرخصید. خانم لی فای بیا دفتر من...شما پسرا هم با من میاید.

تدی و جیمز:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: ملاقات های کنار دریاچه
ارسال شده در: چهارشنبه 13 خرداد 1388 02:07
نمایش جزئیات
آفلاین
-مینروا، مینروا صبر کن.

-دیگه با من حرف نزن دامبلدور!
مک گونگال در حالی که اشک هایش را پاک می کرد با گام های بلند از دریاچه دور شد.

-پاتر، لوپین همون جا وایستین!
دامبلدور با عصبانیت به سمت جیمز و تدی رفت.

-اِ... عمو آلبوس شما این جا بودین؟

-خودتو به اون راه نزن پاتر؛ همین الان به من توضیح می دین چرا این چرت و پرتارو گفتین.

-چه چرت و پرتایی عمو آل... پروفسور؟
جیمزبا دیدن قیافه ی دامبلدور تصمیم گرفت او را با عنوان پروفسور خطاب کند.

-همین هایی که الان درباره ی من گفتین، لو پین بیخودی قیافتو اونجوری نکن چون من همه ی حرفاتونو شنیدم!
تدی که داشت سعی می کرد قیافه ی بی گناه ها را به خودش بگیرد، سرش را پایین انداخت.

-اِم...چیزه...منظورتون موضوع خواستگاری هاست؟

-دقیقا!

-خب ما...ما اونارو از هاگوارتز اکسپرس شنیدیم!
جیمز سریع جمله اش را به پایان رساند و تدی با تعجب به او نگاه کرد ولی خوشبختانه دامبلدور متوجه نگاه او نشد.

-هاگوارتز اکسپرس دیگه چیه؟

-چیز خاصی نیست فقط وقتی کسی خبری رو می شنوه میره به بقیه می گه، اونوقت بهش می گیم هاگوارتز اکسپرس.

-خب پس همین الان می ریم پیش کسی که این خبرو پخش کرده!

-آخه...آخه ما از کس خاصی نشنیدیم، همه ی بچه ها داشتن می گفتن.

-خب پس میریم توی سرسرای بزرگ تا من یه چند کلمه ای با بچه ها حرف بزنم!

دامبلدور راه می افتد و جیمز و تدی هم پشت سرش حرکت می کنندو در همین حین تدی آرام در گوش جیمز زمزمه می کند:
-این دوروغا چیه گفتی؟ حالا چه جوری می خوای جمش کنی؟ هاگوارتز اکسپرسو از کجا آوردی؟

-نمی دونم بابا یه هو اومد تو ذهنم من هم گفتم. حالا یکاریش می کنیم دیگه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برتا جورکینز در 1388/3/13 2:12:27
Re: ملاقات های کنار دریاچه
ارسال شده در: دوشنبه 11 خرداد 1388 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
- گاهی وقتا فکر میکنم میبینم واقعا فراتر از حد تصور یه آدم دوستت دارم.
- خوب آره،چون تو هیچ چیزت مثل آدما...

ییهو دامبل برمیگرده و نگاه مخوفی میکنه به مینروا،اونم زود میگه : مثل آدمای عادی نیست،لطافتت مثل فرشته هاست،مهربونیت مثل این دولت الانیه(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)
دامبل :
در همین موقع جیمز به تدی میگه : الان وقتشه،یادت نره! باید بتونی خوب حست رو به مینروا القا کنی!
تدی : آره آره فهمیدم.
جیمز و تدی با هم از پشت درخت بیرون اومدن و بدون اینکه به اون دو نفر نگاهی بکنن،وانمود کردن که دارن خیلی عادی با هم میحرفن.
- آره تدی جون،امروز کتی بل میگفت عمو آلبوس اینروزا وضعش پروانه ای شده.تقریبا عین جوونیای بابام شده.هر روز با یکیه.
- اووووووووه،چقدر اینجور آدما بیخودن واقعا.
- آره واقعا،آخرین بار از همین سیبل تریلانی خواستگاری کرده،اونم گفته چون تو ریشات مصنوعیه من نمیتونم باهات ازدواج کنم.
- تازه من شنیدم از گرابلی پلنکم خواستگاری کرده،اون گفته باید دیگه به مینروا نگاهم نکنی.دامبلم جلو همه گفته بوق به مینروا و اینا،بچه ها ام رفتن به گوشش رسوندن.

در همون لحظه،آلبوس و مینروا
چشمهای مک گونگال رفته رفته گرد تر میشد

دوباره جیمز و تدی
- به اینکه چیزی نیست،تازه من شنیدم از هاگریدم یه مدت خواستگاری کرده بوده.
- جیمزمامور مخصوص کوییرل بزرگ،تدی کمان،دیگه نبینم ازین بوقا بزنی.
- آو آو،اوکی اوکی اما خوب به هر حال،من که متاسفم واسه عمو آلبوس


در همون موقع،دامبل و مینروا

- آلبــــــــــــوس،تو منو به بازی گرفتی!
- نه،نه باور کن دروغه،حقیقت نداره.
- ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/3/11 23:34:48
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: ملاقات های کنار دریاچه
ارسال شده در: دوشنبه 11 خرداد 1388 18:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- بچه ها بچه ها فهمیدین چی شده؟
- بله. دامبل جون از مک گونگال خواستگاری کرده.
- این که ورژن قدیمی خبره! آخرین ورژنشو شنیدین؟
- نه! ورژن چند؟
- 14.2.11
- نه بابا! من 14.2.9 شنیدم!
- آره دیگه. مک گونگال به دامبلدور گفته باید فکر کنه، یه روز محلت میخواد. امروز دوباره همدیگرو لب دریاچه میبینن تا مک گونگال جوابشو بده.
- ماااااع
- من رفتم.
- برو. دیگم بر نگرد! خوب به نظرت چی کار کنیم تدی؟
- معلومه دیگه! امشب میریم اون جا و مجلس خواستگاری رو به هم میزنیم
- خواستگاری که کرده! بعله برونه.
- خوب حالا هر چی. حالا چه جوری به هم بزنیم؟
- میتونیم کلاه مک گونگالو برداریم و بندازیم تقصیر عمو آلبوس.
- نه من یه فکر دیگه دارم ...

عصر همان روز - کنار دریاچه

تدی و جیمز پشت درختی ایستاده بودند و منتظر بودند که دامبلدور و مک گونگال برسند.
10 دقیقه که منتظر ماندند ناگهان دامبلدور قدم زنان به کنار دریاچه آمد و به دریاچه خیره ماند تا مک گونگال از راه برسد.
3 دقیقه بعد مک گونگال از راه رسید. به گوشه و کنار نگاه کرد تا ببیند کسی از بچه ها آن اطراف هست یا نه.
- سلام مینورا
- سلام آلبوس.
- غروب قشنگیه نه عزیزم؟
- آره خیلی زیباست.

جیمز و تدی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، [color=FF0000]شجاعت و غلب�
Re: ملاقات های کنار دریاچه
ارسال شده در: دوشنبه 11 خرداد 1388 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب نظر؟
-نظر در مورد چی؟
-وای جیمز تو چقدر خنگی، خب میگم چیکار کنیم مک گونگال زن دامبلدور نشه؟
-آها!... ... می ریم پیش مک گونگال می گیم تورو خدا زن عمو آلبوس نشو!
-جیمز من ازت یه سوال دارم.
-بپرس تدی جون.
-برای پیدا کردن راه حل از چند نفر کمک گرفتی؟
- خیلی بد بود؟
- نخیر، افتضاح بود؛ آخه یه ذره به اون مخت فشار بیار! آخه مگه می شه بریم پیش مک گونگال بعد زل بزنیم تو چشاش بگیم: ببخشید پروفسور مک گونگال می شه به پروفسور دامبلدور جواب رد بدین؟
-خب نه! اِم...نظر خودت چیه؟
-آها نظر من...من میگم بریم از دامبل خواهش کنیم با مک گونگال ازدواج نکنه!
-اینم که مثل نظر منه.
-نخیر فرق داره. احتمال عصبانی شدن دامبل خیلی کمتره.
-ولی من می گم فکر خوبی نیست.
-خب خودت نظر بده!
-ok بابا، حالا چرا عصبانی می شی؟ بذار فکر کنم...








پ.ن:ببخشید اگه خیلی افتضاحه اولین پستم تو ایفای نقش بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ملاقات های کنار دریاچه
ارسال شده در: یکشنبه 10 خرداد 1388 21:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید (برگرفته از سوژه ریموس)

صبح بهاری قشنگی بود. هوا گرم میشد و برفها در حال آب شدن بودن. قلعه هاگوارتز هم مثل همیشه شلوغ و پر سر و صدا بود.
همه ی دانش آموزا به سمت سرسرای عمومی حرکت میکردن تا صبحانه بخورن و برای یک روز تازه حاظر بشن.
در این میان دو دوست مهربان که از تالار گریفیندور خارج میشدند، به چشم میخوردند. با هم صحبت میکردند و به سمت سرسرا حرکت میکردند. وارد سرسرا شدند و به سمت میز گریفیندور حرکت کردند.

جیمز سیریوس در حالی که با تدی صحبت میکرد جایی برای نشستن پیدا کرد و تدی رو به اون سمت کشید. به بقیه سلام کردند، تدی خمیازه ای کشید و رو به جیمز گفت:
- جیمزی گوش کن! گوش کن ببین اون یارو چی میگه.

لحظاتی بعد


هردو: این امکان نداره.

بقیه بچه ها با دیدن حالت اون دوتا با هم پرسیدند:
- چی شده؟

- نمی شنوین مگه؟ اون یارو ریونکلاویه میگه پروفسور دامبلدور دیشب...کنار دریاچه هاگوارتز از پروفسور مک گوناگال خواستگاری کرده...باورتون میشه؟

بقیه شروع به خندیدن کردن:
- بچه ها به نظرتون چند سالشه؟ فکر کنم صد و پنجاه رو داره؟ نه؟

- آره فکر کنم...جای عمو بزرگه ی مک گوناگاله ها...

تدی و جیمز که حال و حوصله شنیدن این حرفا رو نداشتن بلند شدن و از سرسرا بیرون اومدن.
- تدی! تدی! میگم اگه پروفسور بخواد زنه عمو آلبوس بشه بد بخت میشیما.

- چرا؟

- آخه مگه اخلاقشو نمیبینی؟ بدبختمون میکنه برایوووبرای آب خوردن هم باید اجازه بگیریم...عررررر نمیخوام

-

....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در 1388/3/11 12:54:13
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?