حاج آقا : خب ساحره ها بگن :اکیپ ساحره ها : : « زوجتک نفسی فی المده المعلومه علی المهر المعلوم» (من خودم را به همسری تو در مدت معین با مهر معین درآوردم) و آقایون هم یه فبلت ( می پذیرم ) بگن تمومه . ماشالله عجب جاییه .
"مگی"
نمیدونم چی شد سرم گیچ رفت . صدا سرمو پر کرده بود . یعنی اینجا هم میاد ؟!
بی اختیار اشک تو چشمام حلقه زده بود . خوب نبود جاری بشه .
حنبه ؟! داشتم به این هم فکر میکردم خدا این برای من تعریف شده ؟!
برای دوستام تعریف شده ؟! مگه ما رباطیم که باید برامون تعریف شه این صفات برای ما اکتسابیه ؟!
خسته بودم قدم بر میداشتم تو سرسرای حموم هر کاشی رو دیوار باهام حرف میزد . یعنی تو دو روز انقدر با اینجا اخت شده بودم ؟!
راه می رفتم . احساس می کردم نگاه های همه رو من خیره شده . گام هام خط راستی رو طی نمی کرد . متواتر (!) . اره این گام ها نشان از پوچ و تهی بودن رو نشون میداد . شاید هم بهتره بگم بی هدف بودن رو نشون میداد !
آره دیگه انگیره ای نداشتم .
با دیدن هر کاشی هر شی ء تو حموم تنم میلرزید . داشتم خدا حافظی می کردم .
باورم نمی شه؟!
باور (!) .
شاید اگه فکر کنم هر کاری که شروع میشه تهش یه پایان پوچ و بی هدف مثله اینه آیادیگه اون کارو شروع می کردم ؟! انگار به این باور (!) رسیده بودم . آره باورم این بود که باوری نداشته باشم !
عریان بودم . لباسمو برداشتم . رگه های تردید رو تو دلم ریشه کن کردم .
نه ... یه نه محکم گفتم .
نه حاج آقا . الان همه جا فساد و فخشاست . با یه کلاه بزرگ روی سرش !
نمیدونم بهش میگن کلاه چی چی ( نمیدونم ؟! یا نمیخوام ؟! )
بذارین اینجا به حرمت روز اولش بمونه .
تهی . حموم هم تهی شد . بعد از حرف های من کسی چیزی نگفت . نوای اواز ققنوس فضا رو پر کرده بود . این صدا یه توهم بود ؟! هووم نه بهتره بگم یه خواب مشترک بود .
گفتم بعد از حرفای من همه چیز خالی شد ! همه بدون حتی یک کلمه حرف حمومو ترک کردند .
یه ذره تو حموم چرخ زدم . از در حموم خارج شدم .
به در ورودی حموم خیره شدم .
یه تابلو اون بالا بود .
حموم مختلط وزارت خانه
آخرین بار نگاهش کردم .
یه قفل دستم بود .
دستمو بردم طرف در قفل رو زدم ! ولی با کلی مکثو تردید .
تو راهروی طبقه ی آخر وزارت طبقه ای که حموم اونجا بود قدم زدم تا به آسانسور برسم ! اما نه پله بهتره ! تنها تر و یه جوری با پله احساس هم دردی میکنم . همدردی که نه شاید تسکین پیدا کنم . تسکین ؟!
دوست دارم از این حس پوچی در آم !
به راه پله رسیدم . یه بار طبقه ی هفتم رو نگاه کردم .
شاید ! دیگه نخوام بیام به این طبقه !
یاد قفل روی در افتادم . چشامو بستم .
برگی از یک نوشته ! یه خاطره ی قشنگ که همیشه تو ذهنمه !
قشنگ؟! اینم با تردید تو ذهنم نقش بست .
پایان
آنلاینها
17 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
حمام مختلط وزارت
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
Re: حمام مختلط وزارت
Re: حمام مختلط وزارت
Re: حمام مختلط وزارت
Re: حمام مختلط وزارت
Re: حمام مختلط وزارت
Re: حمام مختلط وزارت
Re: حمام مختلط وزارت
Re: حمام مختلط وزارت
Re: حمام مختلط وزارت
Re: حمام مختلط وزارت
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

!
من ابر مدیر گولاخ هستم!!!
و سپس به حالت
در میاد و از خدا خواسته به مناسبت تصمیم کوییرل یه پارتی همون جا تشکیل میدن
بوقی دلت میاد ؟!
