جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
9
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  123 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  134 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: جوخه ي بازرسي
ارسال شده در: پنجشنبه 22 بهمن 1388 11:52
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد كه الف دال پيروز باشد !!


ماركوس بعد از شنيدن يه چشم جانانه از سيريوس بر روي پاشنه ي پا چرخيد تا به مقر برگردد كه ناگهان نوك چوبدستي اي را در مقابل دماغش يافت .

نگاهي به دارنده ي چوب دستي انداخت و به صورت غير منتظره با چهره ي از خشم بر افروخته ي گودريك مواجه شد .
گودريك از فرط عصبانيت چهره اش به مانند شيري تبديل شده بود كه گويا مي خواهد هر لحظه شكارش را تكه پاره كند .

گودريك نگاهي به پيكر بي جان دابي انداخت كه مانند كودكي معصوم بر روي سنگ فرش هاي نمور و تيره ي اتاق دراز كشيده بود .

- زان بدايند اي پليدان كه رون مدتي بود كه به شما مشكوك شده بود ولي من به حرفهايش اعتماد نكردم . اكنون با ديدن اين كار كثيفتان مطمئن شدم كه ناپديد شدن رون نيز كار شما حيله گران است .

سيريوس كه اوضاع را قمر در عقرب ديد ، سريع خود را به شكل سگ سياه در آورد و به سمت در خروجي اتاق با سرعت حركت كرد كه ناگهان با حركت سريع گودريك و طلسمي كه به سويش روانه ساخته بود بيهوش گشت .

سپس گودريك نگاهي به ماركوس انداخت ، دستهايش را با طلسمي بست و او را به همراه دابي و سيريوس با خود برد .


دو ساعت بعد - مقر فرماندهي جوجه ببخشيد جوخه ي بازرسي


لورا با نگراني و پريشاني بر روي سنگ فرشهاي اتاق فرماندهي قدم مي زد . به اين فكر مي كردم كه ماركوس بايد دو ساعت پيش ميامد ولي هنوز خبري از او نبود .

افكارش آشفته و دل شوره گرفته بود ، به همين دليل تصميم گرفت كه به دنبال ماركوس برود .
خواست بارتي را نيز با خود ببرد كه ديد مانند ابلهي ، دهان باز و در حالي كه آب دهانش بر زمين مي ريخت به خوابي عميق فرو رفته است .

بنابراين نوشته اي روي ميز به اين مضمون گذاشت و از مقر خارج شد .
- من رفتم دنبال ماركوس

به سرعت دخمه ها ، راهروهاي تاريك و روشن ، اتاق ها و روح ها را پشت سر گذاشت تا به در اتاق ضروريات رسيد .
چشمهايش را بست و به ورود به اتاق فكر كرد .

- نام كاربري يا رمز ورود اشتباه است .

-

دوباره چشمهايش را بست و به اتاق ضروريات و الف دال فكر كرد .

- بوقي ، گفتم نام كاربريت يا رمز ورودت اشتباه است .

- شاتاب مِن ، من بايد وارد اتاق بشم .

- با من بودي شاتاب ، به دستگاه ورود الف دال توهين كردي ؟! يا ايهاالناس ، نفس كش مي طلبم .

(پ.ن‌: )

****************

ويرايش :چند نكته ي مهم :
1- ديگه بهتره موضع بره به مست حَكَم گرفتن اعضا براي صحبت .
2- رييس الف دال منم ، يعني گودريك و گرابلي خيلي وقته كه رفته .

موفق باشيد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفيندور در 1388/11/22 12:02:22
ویرایش شده توسط گودریک گریفيندور در 1388/11/22 12:02:46
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: جوخه ي بازرسي
ارسال شده در: چهارشنبه 21 بهمن 1388 16:00
نمایش جزئیات
آفلاین
«توپ تانک فشفشه، الف دال باید محو بشه»

رون با سکوت تمام به سمت درب خروجی رفت اما ناگهان در باز شد و سیریوس بلک که بوسیله معجون شبیه یک بچه سال دومی شده بود وارد شد، با دیدن رون لحظه ای خشکش زد اما ناگهان به خود آمد و فریاد زد:
-استیوپفای!
پرتو سرخ رنگ به رون برخورد کرد و رون با صدای «گرومپ» بر زمین افتاد.
با صدای فریاد سیریوس ناگهان مارکوس و دیگران به سمت درب ورودی دویدند.مارکوس با دیدن بدن بیهوش رون گفت:
-اولیشون جور شد، آفرین سیریوس. بارتی، این مسئولیت توئه که اون رو به مرکز فرماندهی مون ببری. اگه خواست فرار کنه مجازی که شکنجه اش کنی اما تا اطلاع ثانوی نباید بکشیش، اما اگه از دستت در رفت و نمیتونستی به هیچ قیمتی بگیریش، بکشش!

بارتی سری تکان داد و رون را با کمک طلسمی از در خارج کرد و با خود برد.
مارکوس در دل گفت:
-داری به آخر خط نزدیک میشی الف دال! به زودی برای همیشه از هاگوارتز محوت میکنیم!


فردا صبح، انجمن خصوصی الف دال!


گودریک با نگرانی از اعضایی که در حال رفتن از جایی به جای دیگر بودند میگفت:
- رون را ندیده اید فرزندانم؟ یک روز از آخرین بار که دیدمش میگذرد! میترسیم که به دست جوخه ای های ملعون افتاده باشد!

اما جواب دیگران یکی بود، «نه»

اما 100 متر آنطرف تر، مارکوس و سیریوس بالای سر دابی که حال بیهوش بود ایستاده بودند، مارکوس با صدایی سرشار از شرارت گفت:
- اینم از دومیش! سومین نفر برایان دامبلدوره، اون ماموریت توئه سیریوس، در مدتی که تو میخوای اونو دستگیر کنی من و بقیه هم میریم به مرکز فرماندهی، اونو که دستگیر کردی تو هم بیا قرارگاه.اگه نتونستی هم اشکال نداره، فقط فرار کن!

سیریوس سری تکان داد و گفت:
-چشم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: جوخه ي بازرسي
ارسال شده در: چهارشنبه 21 بهمن 1388 00:30
نمایش جزئیات
آفلاین
« باشد که الف دال پیروز باشد »


رون بدون توجه به گودریک که خود را برای سخنرانی کسل کننده و طولانی دیگری در باب نصیحت آماده می کرد ، به سرعت پشت سر شش دانش آموز سال اولی که حالا به طور مرموزی سرهایشان را به هم نزدیک کرده و پچ پچ می کردند ، راه افتاد .

سابقه ی چندین ساله اش در دفتر کاراگاهی به او ثابت کرده بود که به آسانی به دیگران اعتماد نکند . حرف های شب قبل آن چند نفر مدام در گوشش می پیچید و لحظه ای آرامش نمی گذاشت .

پس از گذشت از چندین راهرو ، سرانجام به پاگردی منتهی به سرسرای ورودی پیچیدند . دانش آموز قد بلند و درشت هیکلی که گویی رئیس گروه بود ، از حرکت باز ایستاد و خودش را بر روی نزدیک ترین کاناپه ی مجاور شومینه انداخت و پوزخندزنان رو به بقیه گفت :
- هه ! این الف دالیا مثل اینکه نمی دونن واقعا با کی طرفن !

لورا که نگرانی در چشمانش موج می زد ، با صدای جیر جیر مانندی گفت :
- به نظر شما اگه اونا می خواستن توی شربتامون معجون بریزن و بعدش ازمون سوال و جواب کنن ، این ممکنه ... معنیش این نیست که از قضیه بو بردن ؟

- بو برده باشن ! تا وقتیکه مثل کودن ها رفتار نکنید و حواستون جمع باشه ، هیچ مشکلی پیش نمیاد ! چه جوری می خوان ثابت کنن ؟

لبخند شومی بر لبان مارکوس نقش بست . دستش را به سختی داخل جیب درونی ردایش فرو کرد و پس از چند لحظه شیشه ی خاک گرفته و کوچکی که لبالب از معجون گل مانندی پر بود را بالا گرفت و در مقابل بقیه تکان داد .

- تا موقعه ای که ذخیره ی معجون مرکبمون ته نکشیده ، کی به شش تا بچه ی کلاس اولی کم رو و خجالتی شک می کنه ؟! هان ؟ شما اونارو زیاد جدی می گیرید !

روفوس که بروی دسته صندلی اش ضرب گرفته بود با خوشحالی گفت :
- راست میگی ، ولی میگم بهتر نیست ماموریتمون رو زودتر شروع کنیم ؟

همهمه ی تائید از جمع کوچکشان برخاست .

- هومم ... آره ، اصلا از همین ... از همین بعد از ظهر شروع می کنیم ! چطوره ؟

هیچکس در میان سر و صداهای حاکی از جنب و جوش طراحی نقشه ی گروگان گیری ، متوجه پسرک خاموشی که در باریکه ی تاریک فرورفتگی دیوار راهرو چمباتمه زده بود و به آرامی به گفت و گوی پر شور و حرارت آنها گوش می سپرد ، نشد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=000066]نان و ستاره
نان در کنارم و ستاره ها دور،
آن دورها...
به ستاره ها نگاه می کنم و نان می خورم!
چنان غرق
Re: جوخه ي بازرسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 بهمن 1388 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
اول از همه ناظم بخش لطف کنن پست های رزرو لورا مدلی و برایان دامبلدور رو پاک کنن.
دوم هم اینکه این پست صرفا برای ماموریت جوخه زده میشه و نشان دهنده این که اسپمر سایت برگشته نیست

_________________________________________________

توپ تانک فشفشه، الف دال باید محو بشه!

سرانجام زمان ناهار فرارسید و رون معجون حقیقت رو در جام های شربت کدوحلوایی 6 جوخه ای ریخت.
مارکوس در حین خوردن ناهار به بوی خاص معجونش حساس شد، به آن نگاهی انداخت و ناگهان رنگ از رخش پرید، سریع کنار گوش روفوس گفت:
-به بقیه بچه ها بگو نخورن، رنگ اب کدوحلوایی مون به خاطر واکنش با معجون راستی بنفش شده!سریع بهشون بگو نخورن!
روفوس هم به سرعت دم گوش بقیه جوخه ای ها این موضوع رو گفت.

پس از ناهار

گودریک با صدایی محکم و رسا گفت:
- پسرم، به اینجا بیا.

مارکوس ناگهان خشکش زد و با سر به بقیه جوخه ای ها اشاره کرد، و سپس بر روی پاشنه پا به سمت گودریک چرخید و به سمت او رفت.
گودریک از او پرسید:
-پسرم، آیا تو همان کسی که نشان میدهی هستی یا فردی هستی جوخه ای در لباس کودکی خردسال؟!

مارکوس با صدایی که به خوبی تقلید کننده صدای یک دانش آموز سال اولی بود گفت:
-نه قربان، من یه سال اولی هستم.

گودریک به سمت رون برگشت و گفت:
-بدیدی فرزندم که من راست گفته بودم؟

و سپس خوشحال و خندان به سمت اتاق ضروریات راهی شدند.
اما هیچکدام خنده شیطانی مارکوس را ندیدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: جوخه ي بازرسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 بهمن 1388 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد
ادامه ی سوژه:
در حالی که ثانیه ها می گذشتند و رون در کنار دیوار منتظر دابی بود ناگهان دابی قدم زنان پیدایش شد و گفت:
-سلام رون خوبی
رون که عجله ی بسیاری داشت گفت:
-سلام دابی مرسی حالا چی شد معجونو پیدا کردی
دابی خنده ای کرد و گفت:
-مگه میشه من معجون رو پیدانکنم تو اشپز خانه مخفی همه چیز پیدا میشه دابی رو دست کم گرفتی!!
رون بسیار خوشحال شد و معجون رو از دست دابی گرفت و به آرامی در جیبش گذاشت و قدم زنان به طرف اتاق ارتش رفت و گرابلی در حال چرت زدن بود را دید و گفت:
-گرابلی هی گرابلی بیدار شو خوبی
گرابلی با اینکه چشمانش باز نمی شد و کور کورکی گفت:
-ها چی اره اره خوبم چی شده رون؟
رون صندلی نشست و به آرامی گفت:
-معجون حقیقت رو پیدا کردم واسه اون ...
گودریک ناگهان پیدایش شد و حرف او را قطع کرد و گفت:
- چی داری میگی اونا فقط بچه ان معلومه چت شده هااا
رون گفت:
-گوش کن ببین چی دارم میگم اونا غیر عادی هستند اه
گرابلی به گودریک گفت:
-خوب گودریک اگه تو خیلی مطمین هستی بذار امتحان کنه هاا سر غذای امروز فقط من و تو رون و اون شش تا بچه
برایان که از پشت در تمام حرف ها را گوش داد ناگهان پرید و گفت:
-منم باید بیام چون به من نیاز دارین
رون گفت:
-نه خیرم کاری نداریم
برایان گفت:
-راستش من معجون سازیم حرف نداره نه شما پس من باید این...
گرابلی حرفش را قطع کرد و گفت:
-باشه باشه بابا بیا
و در همان لحظات می گذشت و وقت شام شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: جوخه ي بازرسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 بهمن 1388 17:36
نمایش جزئیات
آفلاین
به دلیل اینکه لورا پست نزد من تا ساعت 6:30 رزرو کردم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: جوخه ي بازرسي
ارسال شده در: دوشنبه 19 بهمن 1388 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
رزرو تا 9 شب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: جوخه ي بازرسي
ارسال شده در: پنجشنبه 15 بهمن 1388 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
گرابلی که با خستگی چشم هایش را می مالید نگاهی به رون انداخت و گفت :
- زیاد نگران نباش رون ، اونا شش تا بچه ی کلاس اولین ، ما بیست نفریم !

رون با بی اعتمادی نگاهی به گودریک کرد و گفت :
- از همین می ترسیدم ! اینکه اونارو دست کم بگیرید ! فراموش نکین که اونا ظاهرا شش تا بچه ی کلاس اولی هستند ، ممکنه جاسوس ...

گودریک با مهربانی بروی شانه اش زد و گفت :
- نواده ز چه می ترسی ؟ مردان ما همانند ما شجاع هستند و از دشمن باکی ندارند !

گرابلی نگاهی سرسری به رون کرد و سرش را تکان داد .
- از این به بعد زیر نظرشون می گیریم ، نگران نباش ! راستی موافقید با هم نهار بخوریم ؟!

گودریک به پهنای صورتش لبخند زد و گفت :
- آری ما نیز بسیار احساس گشنگی می نمودیم ، ولیکن نمی خواستیم در این امر پیش قدم باشیم .

رون با ناخرسندی نگاهی به آن دو کرد و با لحن سردی گفت :
- نه ، متشکرم ، میل ندارم . بعدا می بینمتون !

سپس با سرعت به سوی راهروی دیگری در سمت چپ پیچید و از نظرها ناپدید شد .

گرابلی با تاسف سرش را تکان داد و زیر لب گفت :
- نچ ، نچ ، نچ ... هنوز عادت های کاراگاهیشو ترک نکرده ! خب ... بریم گودریک !

و سپس قدم زنان از آنجا دور شدند .


شش طبقه پایین تر ، پلکان مرمری سرسرای ورودی

در پایین پلکان مرمری به سمت راست پیچید و با عجله به سوی دری در انتهای راهرو شتافت ، در آنسوی درهای چوبی ، پلکان سنگی و بزرگی خودنمایی می کرد که به تالار کوچکی منتهی می شد .

در مجاورت تالار ، راهروی پهن و مجللی قرار داشت که از نور مشعل های متعدد خود روشن و نورانی می نمود و با تابلو های زیبایی که اکثر آنها را نقاشی هایی از انواع خوراکیها و میوه ها تشکیل می داد ، آراسته شده بود .

سرانجام به تابلوی عظیمی از یک ظرف نقره ای رنگ میوه رسید و بی درنگ انگشت اشاره اش را به سوی گلابی کوچک نقاشی دراز کرد و آنرا قلقلک داد . گلابی تکانی خورد و کرکر خندید و سپس بلافاصله به دستگیره ی برنزی رنگ بزرگی تبدیل شد . با نگاهی سرتاسر راهرو را از نظر گذراند و دستگیره را به آرامی فشرد و پا به آشپزخانه ی بزرگ قلعه نهاد .

در آنسو جن خانگی کوچکی کنار بخاری دیواری دودزده ی آشپزخانه ، مشغول بافتن کلاه پشمی قرمز رنگی بود که بروی آن شیر دال گریفیندور با رنگ طلایی درخشانی گل دوزی شده بود .

با صدای به هم خوردن در با شدت از جا پرید و بافتنی هایش را به زمین انداخت . با نگرانی به سوی رون قدم برداشت و با چشم ها درشت و سبزش که از تعجب گشاد شده بود ، به او خیره شد .
-قربان ! شما اینجا چه کرد ؟!

- اوه ، سلام دابی . ببخشید مزاحمت شدم . می دونستم باید اینجا پیدات کنم ... راستش مسئله ی مهمی پیش آمده و من به کمک تو احتیاج دارم .

صدای جیرجیر مانند جن خانگی از نزدیکی دست های افتاده ی رون به گوش می رسید که گفت :
- دابی خوشحال شد قربان ! دابی هر کاری تونست برای شما انجام داد .

رون لبخند زنان بر روی زمین چمباتمه زد و در حالی که صورتش کمی بالاتر از صورت دابی قرار داشت ، گفت :
- راستش موضوع خیلی مهمیه ، من به شش نفر از اعضای جدید الف دال مشکوکم ! می تونی کمکم کنی و برام معجوت حقیقت تهیه کنی ؟

دابی با خوشحالی سرش را تکان داد و گفت :
- البته قربان ! دابی تا یک ساعت دیگه براتون معجون حقیقت پیدا کرد قربان!

رون دست دابی را به گرمی فشرد و از جا برخاست .
- خیلی ممنونم ازت ، یک ساعت دیگه جلوی مجسمه ی بوریس حیران طبقه پنجم می بینمت .

سپس بر روی پاشنه ی پا چرخی زد و از آشپزحانه خارج شد .
راهروی منتهی به دخمه ها ساکت و خالی بود ، حدس می زد همه دانش آموزان برای صرف غذا به سرسرای عمومی رفته باشند .
به ساعتش نگاهی انداخت ، ثانیه ها از پی هم می گذشتند ، زمان زیادی نداشت . دستش را به سمت جیب داخلی ردایش برد و چوب دست اش را بیرون کشید . لحظه ای درنگ کرد و سپس نوک چوب دستی اش را به آرامی بر روی فرق سرش گذاشت و زیر لب چیزی زمزمه کرد ، به نظر می رسید از محل تلاقی چوبدستی با سرش قطرات نقره ای رنگی جاری می شوند و بدنش را در بر می گیرند .

لحظه ای بعد تمام زوایای بدنش را با دقت برنداز می کرد و لبخندی حاکی از رضایت بر لبانش نقش بسته بود ، بدنش به رنگ و ترکیب بخشی از دیوار پشت سرش درآمده بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=000066]نان و ستاره
نان در کنارم و ستاره ها دور،
آن دورها...
به ستاره ها نگاه می کنم و نان می خورم!
چنان غرق
Re: جوخه ي بازرسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 بهمن 1388 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
در یکی از همین روزها که گودریک وگرابلی از همه جا بی خبر در حال آموزش دادن بودند ، در گوشه ی دیگر اعضای جوخه در حال توطئه چینی برای اعضای بی گناه ارتش بودند.

روفوس با احتیاط به اطرافش نگاه کرد وپس از اینکه مطمئن شد کسی مراقب او نیست ، به آرامی به ارنی نزدیک شد وحرفی را به نجوا در گوش ارنی زمزمه کرد ، ارنی بلافاصله لبخند کج ومعوجی را تحویل روفوس داد وبه نشانه تایید سرش را تکان داد در این بین رون ویزلی که به تازگی به معاونت الف دال درآمده بود و در حال سر کشی کردن در بین دانش آموزان بود ، متوجه حرکات مشکوک ارنی وروفوش شد و به آهستگی به گونه ایی که آنها متوجه حضور او نشوند به سمت آنها رفت.
روفوس که متوجه حضور رون نشده بود ، با صدایی آهسته که فقط خودش قادر به شنیدن آن صدا بود رو به ارنی کرد وگفت:

-امشب وقتشه ، من با دو ، سه تا از الف دالیا صحبت کردم .

-چطوری می خوای راضی شون کنی همراهت بیان؟

-فکر اونجاشم کردم نگران نباش ، اونا احمق تر از اونی هستند که فکر می کردیم!

در همین لحظه روفوس دوباره با احتیاط از ارنی دور شد و دوباره شروع کرد به تمرین کردن.
رون در گوشه ایی ایستاده بود و در حال فکر کردن بود که در همین لحظه با صدای گرابلی به خودش آمد که می گفت:

-رون چیزی شده ؟آشفته به نظر میرسی!

لبخند کمرنگی بر گوشه لبان رون نقش بست و در حالی که با نگرانی به به گرابلی زل زده بود وگفت:

- موضوع مهمی پیش اومده ، باید با هم صحبت کنیم!

گرابلی اخمی کردو وگفت :

-اینجا نمی شه صحبت کرد ، بعد از تمرین صحبت می کنیم.


یک ساعت بعد جلسه سری بین اعضای الف دال


رون در حال که با نگرانی در حال قدم زدن بود،رو به گودریک وگرابلی کرد وگفت:

-این چند تا دانش آموز خیلی مشکوکن ، من مرتب حواسم به اونا بود،اونا مرتب در گوش هم پچ پچ می کردند!

گوریک در حالی که روی صندلی چوبی رنگ ورو رفته ایی لم داده بود، لبخندی به رون زد وگفت:

- ای نواده چه می گویی!اینان فقط چند دانش آموز خردسالن!

رون در حالی که از بی توجهی گودریک به ستوه آمده بود رو به گودریک کرد وگفت:

-گودریک عزیز!من ، هری وهرمیون، همسن همین خردسالان بودیم وقتی که اون کارای خطرناک رو انجام می دادیم !

گرابلی در حالی که با انگشتانش چانه اش را نوازش می کرد گفت:

-حق با رونه ، بهتره بیشتر مواظب این چند تا دانش آموز باشیم .

ختم جلسه رو اعلام میکنم، دانش آموزان منتظرن.

سپس با قدمهایی آرام همراه با رون و گودریک از کلاس خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دابی در 1388/11/13 16:44:51
ویرایش شده توسط دابی در 1388/11/13 20:07:39
[b] به یاد شناسه ی قبلیم:«د�
Re: جوخه ي بازرسي
ارسال شده در: دوشنبه 12 بهمن 1388 20:25
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد
ادامه سوژه:
وقتی شش دانش اموز سال اولی به گرابلی و گودریک رسیدند گفتند:
- سلام خوبید ما یه درخواست داشتیم
در همان لحظه گودریک و گرابلی نگاه تعجب امیزی انداختند و به هم گفتند:
- :joke: خدا رحم کنه
بعد یکی از این داش اموزان که ارنی بود گفت:
-ما میخواستیم بیاییم تو ارتش دامبل دوریی شما میشه!میشه؟
گودریک خنده ای کرد و گفت:
-خوب باشه ولی اول باید خودتونو اثبات کنیدااا بعد تو چقدر شبیه ارنی هااااا
ارنی کمی حل کرد و گفت:
-چیجی من مم نه بابا اصلا ارنی کی هست
بعد صحبتئ های بسیار که ساعت تقریبا 1 نصف شب بود اونا عضو ارتش شدن و از فردای انروز وارد اتاق ارتش شدن و تمرین میکردن و گودریک و گرابلی اموزش میدادند
در همین روز ها ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!