اتاق کوچک تام در تاریک و روشنی هوا محو شده بود. تام جوان دستانش را لای موهایش فرو برد و با ناراحتی آهی کشید:
- اینطوری نمیشه! اون پیرخرفت حق نداره که با من این رفتارو داشته باشه. نشونش میدم که دنیا دستِ کیه!
لرد سیاه به تام خیره شد و احساس کرد که چقدر به خودش افتخار می کند. تام آهی کشید و سرش را تکان داد:
-ممکنه فهمیده باشه؟! یعنی شاید اون فهمیده که پدر من...یعنی دامبلدور این قدر به اصالت حساسه؟! شاید این بهونشه برای این که کلاسو به من نده.
لرد سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد و تام همانطور که با خود حرف میزد، جغد خاکستری رنگش را از قفس بیرون آورد.
- ای لعنت به تو دامبلدور. می دونم چی کارت کنم.
لرد سیاه با نگرانی به تام خیره شد. خاطرات ناگهانی به ذهنش هجوم آوردند و لرد سیاه با وحشت دریافت که بهتر است جلوی تام را بگیرد.
زمان اصلی:بلاتریکس با نگرانی به ساعت نگاهی کرد و آب دهانش را قورت داد. ایوان با ناراحتی جوراب هایش را به گوشه ای پرتاب کرد و دست هایش را روی هم کوبید:
- یعنی چه اتفاقی برای ارباب افتاده؟! بلا می دونم که می دونی! بگو ببینم چی شده.
بلاتریکس با ناراحتی دستمال سبز رنگ روی صندلی را برداشت و سعی کرد که آرام باشد. ایوان با عصبانیت تکرار کرد:
- بلا، یا درست حرفی میزنی یا همچی...

یعنی منظورم اینه که همچی حقوق ناظریمو می دم بهت که خودت تعجب کنی!
بلاتریکس چوب دستی اش را دوباره در جیبش فرو کرد و به فکر فرو رفت. در همین لحظه بارتی با شدت در را باز کرد و در حالی که صورتش از شدت اشک خیس شده بود، جیغ ویغ کنان وارد اتاق شد:
- خاله بیا آنی مونی رو بخور! نمی ذاره من توی دیگ آش حموم کنم! خب دیگ آش خیلی داغه. دراکو اونروز بهم گفت که جیمز حموم آب گرم می گیره. پس چرا من نمی تونم؟!! خاله بدو بیا آنی مونی بدجنس رو بخور!
بلاتریکس با تندی به بارتی نگاهی کرد و غرید:
- بچه مگه من آدم خورم؟
بارتی با ناراحتی بغضش را فرو داد و به دستانش خیره شد. ایوان با نگرانی به بلا نگاهی کرد و بلا همچنان ساکت ماند. ناگهان بارتی جیغ کوتاهی کشید.
- ایش! اینا چیه؟ عمو ایوان اینا همون جورابایی نیست که سارا اوانز بهت کادو داده بود که بریزی تو سوپ ارباب و برای ولنتاین جشن بگیرین؟!
ناگهان ایوان سرخ شد و با عصبانیت به بارتی چشم غره ای رفت. بلاتریکس مشکوکانه به ایوان خیره شد و ایوان زیر لب زمزمه کرد:
- بارتی که می شناسی! همینطوریه...آخه مگه جوراب رو می اندازن تو سوپ ارباب و ولنتاین رو جشن می گیرن؟! برو بچه! برو بیرون مزاحم افکار عمیقی که در سرمه نشو.
- اما عمو این که جمله ی رمز بود. یعنی این که این همون جورابایی نیست که سارا اوانز برای ولنتاین بهتون داده؟! اما اون جورابا که خیلی تمیز بودن!! چرا اینطوری شدن؟!

ایوان با عصبانیت بارتی را از اتاق بیرون انداخت و به فاصله ی دو دقیقه خودش نیز از اتاق بیرون افتاد. بلاتریکس با نگرانی کنار پنجره نشست و به فکر فرو رفت.
- الان یک هفتست که ارباب رفته. فکر میکنم زمان اینجا با اونجا فرق داشته باشه. توی یه کتاب خوندم که هر یک هفته ی اینجا در زمان گذشته یک روزه! اگه ارباب حالا حالا ها برنگرده..چی میشه؟! باید برای اروم کردن این اوضاع از کروشیو های دسته ی اول استفاده کنم یا دوم؟
زمان گذشته:لرد سیاه متفکرانه به طرف تکه های طلای انباشته در گوشه ی اتاقش رفت و یکی از سکه هارا در شومینه انداخت. سکه پقی کرد و ناپدید شد. در همین لحظه، در حالی که سایه ی تام روی در افتاده بود، لرد سیاه لبخند شومی زد.
زمان اصلی: بلاتریکس متعجب به مورگانا خیره شد.
- چی میگی؟! همچین چیزی امکان نداره.
- بیا نگاه کن! اینا سکه های واقعی ان! تو به این نوشته نگاه کن! اون وقت باور می کنی.
بلاتریکس با تردید تکه کاغذ سوخته را باز کرد:
« مورگانا، ارباب فهمید که طبق معمول سر شومینه نشستی! این نامه رو بعد از این که حسابی خوندی و فهمیدی که چی به چیه! ( لازم به ذکره که ارباب نمی خواد بخونیش ولی خب از طرفی می دونم که هیچ جوری نمیشه جلوتو گرفت) برسون به بلا! درضمن باید بگم که ابدا" لازم نیست چیزی به کس دیگه ای بگی وگرنه بعد از بازگشتم، اجازه نمی دم حتی یه شیشه ی خون بهت نزدیک بشه! روشن شد؟!
بلا، این سکه هارو مخفی کن. اینا وسایل ارزشمند گذشته ی منه که الان متوجه شدم می تونم به این دنیا بفرستمشون! از شومینه ی اتاق سابقم! ظاهرا" اون شومینه به شومینه ی خانه ی ریدل راه داره! فعلا" این سکه ها باشن..خوب مخفیشون کن. بلایی سرشون بیاد من می دونم با تو!
امضا: ارباب! » مورگانا ابروانش را بالا انداخت و بلاتریکس متعجب به سکه ها خیره شد.