جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  41 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  119 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  189 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  308 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  292 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  370 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 11 دی 1389 14:26
نمایش جزئیات
آفلاین
-بیا تو.
-سرورم سلام خوبین؟نجینی جان خوبه؟خانوم بچه ها...ام چیز منظورم...

لرد:

یک ربع بعد:

-پاتون که درد نمیکنه؟الهی من فداتون بشم.نجینی جان چیزی نمیخواد؟
-بلا حرف بزن.
-مگه الان دارم چیکار میکنم؟
-بلا...
-آها راستش سرورم از اونجایی که این داماد اسبق شما-
-فس سیسسسسسسو سوس؟
-جانم نجینی جان؟
-دخترم میگه: درست حرف بزن،داماد اسبق دیگه کیه؟
-آها بله.ببخشید.همه ی گروه و به همراه گارد نگهبان و همه ی گروه ویژه رو هم فرستادم...ولی...
-ولی؟
-ام...چیزه...هنوز دارن میگردن.
-آها یه لحظه احساس کردم میخوای بگی ناامید شدین.
-نه...نه.دارن میگردن.
-باشه به رئیس گروه ویژه بگو بیاد پیش من.
-چشم.

در سالن اصلی:

-وای بچه ها فکر کنم رئیس این ویژه ها تا دوسال آینده مجبور شه تو سنت مانگو بمونه.
-آره منم دیدمش.لرد کروشیو رو بست بهش.اگه پیداش نکنیم ما هم به این وضعیت دچار میشیم.
-خب چیکار کنیم؟
-من یه فکری دارم.
-بگو.
-میدونین که لرد،آنتونیون رو خیلی دوست داره؟
-وای روفوس چرا اصول شیش گانه ی سالازار میپرسی؟معلومه که میدونیم.
-آها خوبه...راستش...آنتونیون باید بره خواستگاریه نجینی.

و درست در همون لحظه آنتونیون وارد سالن شد.

ملت مرگخوار:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آذر 1389 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه جلسه اضطراري مرگ خواران:

سالازار كه از اول جلسه ساكت بود سرانجام به حرف آمد و گفت:
- خب حالا كي اين كارو انجام مي ده؟؟؟
لوسيوس كه هنوز شانه هاي بلاتريكس را گرفته بود، برگشت و فورا گفت:
- من و نارسيسا رو كه مي دونيد. بايد بريم خونه ... آخه ... مي دونيد دراكو ... مي شناسيدش كه ... نبايد تنها باشه ...
رودولف دوباره خميازه اي كشيد و گفت:
- منم كه خوابم مي آد. فكر كنيد من برم اونجا و جلوي لرد خميازه بكشم. مي دونيد چي ميشه؟
- رودولف تو خوب مي توني لرد رو متقاعد كني.
- چي؟ چرا خودت نمي ري؟
- آخه ...


نيم ساعت بعد:

بلا:
- خب چي شد؟ تصميماتون رو گرفتيد؟
رودولف:
- منظورت چيه؟ اصلا ببينم تو چرا اينقدر ساكتــ...
بلا يك ابرويش را بالا انداخت و با اين كار رودولف را ساكت كرد. نگاهي به جمع كرد و گفت:
- اين افتخاريه كه بايد نصيب من بشه.


نيم ساعت بعد:

لرد سياه روي صندلي نشسته و به دخترش كه كمي آنطرف تر به خواب رفته نگاه مي كند: فيسسسسسسسسسسسسسس
به آن داماد بي لياقتش فكر مي كند. و بعد به دخترش.
صداي ناخوشايندي افكارش را به هم مي زند. سرش را كمي بالا مي برد و مگسي را كه كمي بالاتر پرواز مي كند مي بيند. با عصبانيت چوبدستيش را بالا مي آورد: «آوداكداورا». مگس كمي به چپ حركت مي كند و طلسم سبز رنگ از كنارش رد مي شود. طلسم دوم هم بعد از رد شدن به او به قاب عكس روي ديوار مي خورد و عكس سوروس به زمين مي افتد.
لرد با ديدن عكس دوباره به ياد آن مرد مي افتد دست بدون چوبدستي اش را بالا مي آورد و مشتش را روي ميز فرو مي آورد. بعد از چند ثانيه مشت لرزانش را از روي مگس له شده بر مي دارد.
صداي خش خشي مي شنود و بعد كسي به در مي كوبد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: چهارشنبه 10 آذر 1389 18:47
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=]با توجه به توضیح پروفسور اسنیپ! من از پست ملیندا بویین ادامه میدم.[/spoiler]


جنگل در سکوت مرگباری فرو رفته بود.
دو چشم بزرگ براق و قرمز نگاهش را بر روی طعمه قفل کرده بود و مترصد فرصتی بود تا حمله اش را آغاز کند.

طعمه بی خبر از خطر، پوزه اش را بدنبال رایحه ی جوانه ای تازه روییده از خاک، بالا گرفته بود.

لحظه ها به کندی سپری می شدند. سرانجام موش از جان پناهش، و بدنبال آن جغد سیاه رنگ از کمینگاهش بیرون آمد. جغد در حالیکه چنگال های مرگبارش را می گشود با هوهویی بر سر موجود بدبخت فرود آمد.

موش بلافاصله برگشت و با دیدن دشمن به خون تشنه اش، با جیرجیر وحشتناکی مسیرش را به سمت پناهگاهش تغییر داد. اما جغد زیرک سریعتر از او واکنش نشان داد و مسیرش را بست.

چشمان مرطوب موش از ترس درشت شده بود. چنگال ها جغد میرفت تا تن کوچکش را بدرند... اما

پاق!

جغد ناگهان در جلوی خودش سد سیاه رنگ بزرگی دید که از هیچ ظاهر شده بود!

با وحشت هوهویی کرد و همین باعث شد که موجود سیاه رنگ هم ناگهان بخودش حرکتی دهد.

- پروتگووووو!

نوری رنگین، مرد رداپوش را در برگرفت و جغد ترسیده اگرچه با تمام وجود برعکس بال زد نتوانست مانع برخوردش با دیواره محافظتی شود و نقش زمین شد.

اسنیپ در حالیکه رنگ به چهره نداشت و سراسیمگی در حرکاتش مشهود بود. با احتیاط به جسد پرنده نزدیک شد. به آهستگی روی آن خم شد و با دقت به بررسی آن پرداخت.

- اوه... لعنتی! تقصیر خودت بود... منو زهره تَرَک کردی!

آهسته با عصا ضربه ای به جغد زد. پرنده تکانی خفیف خورد. ظاهرا هنوز زنده بود.

- شانس اوردی که فقط پرت به حفاظ گرفت، احمق! حیف که الان وقت ندارم وگرنه چنان بلایی به سرت می آوردم که...

- ااااوخ...!!!

از شدت درد روی زانوانش افتاد و بالافاصله بازوی چپش را چنگ زد!

یک ساعت بود که دستش، جاییکه نشان داغ بر ان بود به شدت می سوخت!

می دانست که لرد سیاه به نقشه اش پی برده. و مطمئن بود تاوان این جسارتش را باید بپردازد. فرار از نزد لرد سیاه و ناجینی... نباید امیدی به بخشیده شدن داشته باشد.

- باید یه جوری خودمو گم و گور گنم.

نفس عمقیی کشید. به نزدیکترین درخت تکیه داد و بفکر فرو رفت.


سه روز بعد، ساعت 12:30 شب؛ جلسه اضطراری بین مرگخوارن


بدستور لرد سیاه مرگخوارن اسلیتر - سالازار، لوسیوس، بلا، نارسیسا، رودلف وپای و بویین... - سه شبانه روز بی وقفه بدنبال ردی از اسنیپ همه جا را زیر و رو کرده بودند. اما هیچ اثری از اسنیپ نبود که نبود.

ناسیسا با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت:
- بیچاره اسنیپ، یادتونه توی کافه چقدر قیافش ناراحت و افسرده بود. من اگه جای اسنیپ بودم زودتر از اینا از دست اون شلنگ خودمو خلاص میکردم!

ردولف خمیازه ای کش داری کشید و گفت:

- ولی بنظر من که اسنیپ یه احمقه!

- منظورت چیه؟

- فکر کنید، اومده بود با یکی مثل بلا ازدواج کرده بود، روزی صدتا طلسم شکنجه اونم به انواع روشها می خورد! کروشیو سلام عزیزم صبحت بخیر.... کروشیوووو بیا بریم بیرون.... کروشـــــیو چرا غذا زیاد می خوری و ... آآآآخ!

بلاتریکس ناگهان از جایش جست و عصایش را بیرون کشید:
- کروشیـــــوووووو! چطور جرات می کنی که در مورد من اینجور حرف بزنی!

- کافیــــــه!

لوسیوس بین آن دو پرید و هر بلاتریکس را بزور سر جایش برگرداند.

- بجای این بحث و جدلا فکر کنید چه جوابی باید به لرد سیاه بدیم! سرورمون اسنیپ و از ما خواسته! این یعنی شکست ما در ماموریتمون معادل همون بلاییکه قراره سر اسنیپ بیاد! یا باید اونو پیدا کنیم و تحویل لرد بدیم که در اون صورت مرگش حتمیه، یا به لرد به نحوی بقبولونیم که اسنیپ اصلا لایق دامادیش نبوده و اینجوری لااقل از مرگش جلوگیری کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/9/10 18:58:13
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: چهارشنبه 2 تیر 1389 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
سوروس اسنیپ که از زندگی با نجینی خسته شده، سعی بر طلاق دادن نجینی و راحت شدن از دست این شلنگ زشت داره. در همین حال، لرد از این موضوع باخبر شده و اسنیپ رو بشدت مجازات کرده. اسنیپ که دیگه از این زندگی خسته شده، با کشیدن نقشه ای صحنه مرگ خودش را درست نمود و فرلر کرد،اما لرد نقشه وی را فهمید و حال بدنبال وی میگردد.(لطفا سفر به چهار هزارو سیصد و بیست و سه رو نادیده بگیرید.اون مال سوژه قبلی بوده)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 29 خرداد 1389 12:32
نمایش جزئیات
آفلاین
__________________________________________________
لرد و نجینی پیش مرگخوار های دیگه رفتن تا سراغ سوروس رو بگیرن که بلا لرد رو دید.
-وای سرورم کی از سفر برگشتید؟چرا خبر ندادید یه ترستالی چیزی سر ببریم.

نجینی که سخت عصبی بود شروع کرد به فیس فیس کردن.لرد رو به نجینی کرد.
-خب بابا جون صبر کن دیگه.بلا تو اون سوروس رو ندیدی؟
-نه سرورم مگه اونم برده بودید؟
-نه نجینی و سوروس دعواشون شده بود.سوروس انگاری فرار کرده.
-مگه چیکارش کردین؟ سالازارو خوش نمیاد...
-اه بلا فقط بگو دیدیش یا نه؟
-نه سرورم ندیدمش.میخواین شما و نجینی جون بمونین و نتیجه ی سفرتون به چهار هزارو سیصد و بیست و سه دور پیش از ساعت شنی رو بگید و مرگخوار های دیگه برن و دنبال سوروس بگردن.
-آره فکر بدی نیست.
و بدین ترتیب عملیات جستجوی مرگخوار ها به دنبال سوروس آغاز شد.
-ما دقیقا دنبال چی باید بگردیم؟

لرد که از عصبانیت با سکتوم سمپرا هم خونش در نمیومد داد زد:
-آنتونیون چرا اصول شش گانه ی سالازار میپرسی؟خب دنبال سوروس دیگه.
-آها فهمیدم اطاعت میشه ارباب.
و به همراه سایر مرگخوار ها عملیات جستجو را آغاز کردند.
-خب سرورم سفرتون چطور بود؟
-راستش بلا...

مثل این که سوتفاهمی پیش اومده بود،در نتیجه خلاصه رو برداشتم.
مشکل از من بود.
با تشکر،
ناظر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1389/4/2 23:38:37
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 29 خرداد 1389 07:51
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد کبیر و شکیر و غیره به همراه دختر نازنینش در امتداد جاده ای پر درخت و رویایی حرکت میکردند و صدای فیس فیس های بلند و لبریز از هیجانشان, تمامی پستانداران اطراف را به وحشت انداخته بود.

-فیسو فیســـــــــــــــــــــــــی فوس فیس فاس فوســــــــ...
*زیر نویس فارسی: دیدی اون اون دهن کوجوکولش زیر اون دماغ گنده و کله ی چرب بعد از کروشیو چه شکلی میشد؟

- فیس فیس فیس. فوس فیس فوس فیس!
* ها ها ها, قربونت برم بابایــــــــــــــــــــــــــی!

چهره ی خندان لرد با مشاهده ی شبح سیاهی که از در خانه ی دخترش خارج و در تاریکی شب ناپدید شد, تغییر کرد.

- فیس فیس فوس؟!
*تو هم اونو دیدی؟!

- فیسو فیسو فوس... فیس فیس میو!!!
-آره, چقدر هم ترسناک بود... وایییییی, من میترسم ددی!!!

لرد چوبش را بیرون کشید و به سرعت به طرف خانه حرکت کرد در حالی که دم ناجینی که روی گردنش میلرزید, در پشت سرش تاب میخورد.

با احتیاط در خانه را باز کرد. موزیک ترسناکی از ناکجا اباد در فضا پخش میشد. ناجینی چنان میلرزید که هیکل لوند لرد منیر( اشاره به کله ی کچل!!!) هم به لرزش افتاده بود.
- فیس فیس فوبشنبکشام شالمش!
* این قدر ترسو نباش دختره ی بوقی! ***********(بماند!)

لرد همچنان بر ابهت به مسیرش در دالان های تاریک خانه برای یافتن آثاری از فاجعه ی رخ داده ادامه داد که ناگهان...

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم

-فیس فسو یبتیمشب میو میو میو ها پ !
* خدا مرگت بده پاپا! گردنم شیکست! خو چرا جلو پاتو نگا نمیکنی؟!
- فیس فوس فویوس!
* آخه دختری بوقی سنگ پا رو میذارن وسط مهمون خونه؟! پس تو کی آدم میشی؟!
- فیس فوس فوس!!!
*من سنگ پا میخوام چی کار؟! این مال سری روغنیه!
- فیس فوس فوس فوس! فیس فیس فوس؟!
* من اون کله ی روغنیش رو از تنش جدا میکنم! کدوم گوریه حالا؟!

و در حالی که از پله ها برای رسیدن به اتاق خواب بالا میرفت شروع به فریاد زدن کرد:
-سوروس .... ســــــــــوروس؟! چرا جواب نمیدی مردیکه چلغوز؟!

و زمانی که چوبش را برای فرستادن یک کروشیوی جانانه به سمت تخت خواب هدف گرفت, با تنها چیزی که انتظارش را نداشت رو به رو شد.

- فیس فوس فوس فیس؟
- ددی خو به منم بگو چی نوشته؟!

(حوصله باز کردن پنجره نقل قول رو ندارم!!!)

-ساعت 8.30 شب است و هنوز قند عسلم به همراه عزيزترين لردی كه جهان به خود ديده بر نگشته. چقدر دلم برایشان تنگ شده! نمی دونم چرا اونا رو از خودم رنجوندم! الهی من بميرم كه ناجينی عزيزم رو ناراحت كردم. چوبم كجاست تا دو سه تا كروشيو حواله خودم كنم. آه امشب دلم بشدت گرفته! احساس می كنم اسير مرگ پوشه شدم! انگار ذره ذره وجودم را در بر می گيرد. اما ... وای ... مرگ پوشه... كم....ك .

و ناگهان ناجینی روی زمین افتاد و در حالی که مانند بیماران مبتلا به صرع تقلا میکرد, از شدت ناراحتی و برای جلو گیری از اتلاف وقت گهر باره ی نویسنده فارسی یاد گرفت(!):
- ای وای ! شوهرم رو خورد. شوهرم رو کشتن! ای وای روغن جامدم رو کشتن! ای وای... سوروس من.. وای , مرلین منو بکش!...

و در حالی که ناجینی همینطور به زر زر های زنانش ادامه میداد لرد کچل به موضوع مهمی پی برد.

- خو بوقی تو که از فارسی بلندی چرا این همه وقت منو اسگل کرده بودی؟!
- مردشورت رو ببرن ددی!!! این موضوع مهمی بود که بهش پی بردی؟!
- نه! میخواستم بگم اگه مرگپوشه اینو خورده پس چرا سوروس خواب نبوده و داشته نامه مینوشته؟! مرگپوشه که پرواز می کنه ولی اون چیزی که ما دیدم راه میرفت... الان ساعت یه ربع به نه! اگه هشت و نیم این شوهر مسخره ی تورو خورده هنوز باید روی این تخت درحال هضم کردنش میبود!!! میدونی چیه عزیزم؟!
- چیه ددی؟!
- این شوهر تو فرار کرده!!!

و ناجیبی به سرعت گراد حمله گرفت.
- فیس فوس فوس!!!
* با همین دندونام خرخرش رو میجوم!!!
- خو بوقی فارسی حرف بزن!!!
- نزن تو ذوقم کچل!!! ژست گرفتم!
- آه, اوه, ساری!
- خیل خوب اشکال نداره... کجا بودم؟! اها...فیس فوس فوس!!!

...

چقدر غلط داشت!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تفاوت را احساس کنید:
این ----» :-| مثالی مناسب از همه ی انسان هاست.
این -----» : | لرد سیاه است.

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: پنجشنبه 27 خرداد 1389 10:51
نمایش جزئیات
آفلاین
مدتی بود كه سوروس به همراه لرد كبير برای انجام مراسم آشتی كنان اجباری، وارد خانه شده بود. سوروس سعی كرد ميل به خميازه كشيدن را در خود سركوب كند و بر صدای هيس هيس بی وقفه ای كه از دو ساعت پيش، بين لرد سياه و ناجينی برقرار شده بود، تمركز كند.با اين وجود ميل به چرت زدن هر لحظه در او قويتر ميشد و حتی نگاه های تهديد كننده ی هر از چند گاهی لرد كبير هم قادر نبودند اين حس را از او دور كنند.
كم كم سر سوروس داشت روی شانه هايش می افتاد كه با صدای مهيب خوردن چيزی به ميز از جا پريد.
_ كه اينطور! تو چطور جرات كردی به دختر عزيز من بی حرمتی كنی!
_ چی! م...م..من! مگه من چكار كردم سرورم؟!
_چكار كردی... چكار كردی! كروشيو ! تو دختر منو، قند عسل منو، چند وقته تو خونه زندونی كردی؟ هان! كروشيو
_ آخ، اوخ ....من سرورم!!!! آی، من كی همچين كاری كردم؟
_ به ارباب دروغ نگو، كروشيو!
سوروس از درد به خود می پيچيد، اما به وضوح صدای هيس هيس بلند تاجينی را می شنيد و با تجربه ای كه در اين چند وقت كسب كرده بود، دريافت كه اين اوج ذوق زدگی ناجينی و شادی بی حد و اندازه او را نشان می دهد.
_ اما ارباب....
_ اربابو زهر مار!
وسوروس چاره ای نديد، جز اينكه سكوت كند و مراسم آشتی كنان را تحمل كند و منتظر شود تا سرانجام خشم لرد فروكش كند.

***
شب شده بود و خانه در سكوت فرو رفته بود. سوروس در تخت غلتی زد. لرد كبير و ناجينی هنوز از گردش شبانه بر نگشته بودند. با وجود ان همه معجون آرام بخشی كه خورده بود، هنوز تمام بدنش درد می كرد و اعصابش خرد بود.
_ من چقدر بيچاره و بدبختم! آخه اين چه وضعيه. محكوم از همه طرف، محروم از هر نوع آزادی مدنی و حقوقی، محروم از... از...
با صدای شبيه به هيس ناجينی از جا پريد، اما بعد متوجه شد كه منبع صدا از لولای زنگ زده و قديمی پنجره اتاق بوده است.
_ خدا!!!!!!!!!!!! آخه اين چه وضعيه كه من توش گير كردم .
_ كاش بميرم و از شر اين زندگی نكبت باری كه دارم، راحت شم!
بميرم؟!
چشمانش برای لحظه درشت شد و هيجان زده نفس عميقی كشيد.
_ بميرم ..... چرا كه نه! خودشه! بايستی همين كارو بكنم.
چوب جادويش از كنار تخت برداشت و تكانی داد.كاغذ پوستی و قلمی ظاهر شدند. چشمانش را تنگ كرد و بر روی آنچه كه می خواست بنويسد، تمركز كرد.

ساعت 8.30 شب است و هنوز قند عسلم به همراه عزيزترين لردی كه جهان به خود ديده بر نگشته. چقدر دلم برایشان تنگ شده! نمی دونم چرا اونا رو از خودم رنجوندم! الهی من بميرم كه ناجينی عزيزم رو ناراحت كردم. چوبم كجاست تا دو سه تا كروشيو حواله خودم كنم. آه امشب دلم بشدت گرفته! احساس می كنم اسير مرگ پوشه شدم! انگار ذره ذره وجودم را در بر می گيرد. اما ... وای ... مرگ پوشه... كم....ك .

سوروس سعی كرد كمی هنر بخرج دهد و كلمات آخرين جمله را كشيده تر بنويسد تا اينكه به كلمه كمك كه رسيد، انتهای حرف كاف را از صحفه خارج كرد.
بلند شد و كاغذ و قلم را روی ملحفه های نا مرتب تخت انداخت. نگاهی رضايت اميز به صحنه جرمی كه ترتيب داده بود انداخت.
خويه، بهتر تا دير نشده برم و گرنه اگه اونا برسند ... سعی كرد به بعدش فكر نكند. با سرعت به سمت در خانه رفت و با عجله و كمی دلهره از انجا خارج شد.
--------------------------------------------------
پ.ن: با توجه به فرهنگ نامه هری پاتر در مورد مرگ پوشه (كفن زنده)، فكر كنم توضيح زير برای ادامه دادن سوژه كافی باشه:

اين جانور خطرناك شبيه يك ردای سياه، با ضخامتی در حدود نيم اينچ است كه در طول شب، با فاصله كمی از سطح زمين حركت می كند تا شكار خود را صيد كند. آنها به انسان های خوابيده حمله می كنند و پس از شكار، در بستر قربانی خود باقی می مانند تا شكارشان را هضم كنند. سپس بدون گذاشتن هيچ ردی انجا را ترك می كنند. تنها را شناخته شده عليه مرگ پوشه ها، استفاده از طلسم مدافع (پاترونوس) است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/3/27 14:58:38
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: پنجشنبه 27 خرداد 1389 00:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان در کافه ی اسلیترین با صدای رعب انگیزی باز شد.مردی که در چارچوب ورودی در ایستاده بود،همه ی افراد حاظر در کافه را مجبور به ادای احترام کرد.لرد سیاه کروشیوی جانانه ای به سمت سوروس فرستاد.
-چیزی که شنیدم درسته سوروس؟تو میخوای دختر منو طلاق بدی؟
-ام...چیزه سرورم...راستش من غلط بکنم اصلا به یه همچین جسارتی فکر کنم.
-یعنی تو داری به گوش های من توهین میکنی؟
-نه سرورم من این خز عبلات رو گفتم که شما بشنوین و برگردین.

لرد بی توجه مرگخوارهایی که چشمانشان از شدت تعجب از حدقه بیرون زده بود گفت:
-سوروس شانس آوردی وقت رسیدگی به این موضوع رو ندارم.پاشو بریم خونه.

سوروس من ومن کنان گفت:
-سرورم راستش نجینی منو از خونه پرت کرده بیرون.

لرد دستی به سرش کشید.
-عیبی نداره بیا بریم من باهاش صحبت میکنم.فقط بدو بریم.میخوام نتیجه ی سفرم رو به بلا بگم.

و به همراه سوروس به سوی خانه ی ریدل ره سپار شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: یکشنبه 16 خرداد 1389 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای همهمه تمامی کافه اسلیترین را فرا گرفته بود. کافه اسلیترین، جایی کوچک و نیمه تاریک با پنجره هایی چرک گرفته بود. سنگفرشهای کوچک و نامرتبی کف کافه را پوشانده بودند. بر روی هر میز، شعلهای کوچک آتش خودنمائیی میکردند.مردهای جادوگر مشغول صحبت در مورد مقالات جدید روزنامها بودند. در پشت پیش خوان کافه، افراد زیادی در حال گفتگو بودند. نارسیسا جرعه ای از نوشیدنی خود نوشید و رو به بلاتریکس گفت: خلاصه این که به لوسیوس گفتم یا باید جارو آذرخش برا دراکو بخره یا دیگه نمیدارم بیاد خونه.
ناگهان، درب چوبین کافه باز شد و مردی بلندقامت وارد کافه شد. مرد که موهای روغنیش را جلوی صورتش ریخته بود، نزدیکترین صندلی پیش خوان را نشان کرد و بر روی آن نشست. روفوس که نظرش به اسنیپ جلب شده بود، رو به او گفت: چی شده سوروس؟حالت خوب نیست انگار.
سوروس آه جان سوزانه ای کشید و گفت: از کجاش بگم برات؟ خوشیهای این روزهای من اندازه موهای کله حضرت لرد شده. زندگی برام نمونده.هر کار میکنم باید جواب پس بدم.آه،زندگی سخته.
اسنیپ جرعه ای نوشید و بعد ادامه داد:از روزی که به کروشیو و نفرینهای لرد رفتم شوهر نجینی شدم زندگیم ویرون شده. همش کار،بدبختی، بیچارگی. آرزوم این شده که یک روز این شلنگ بیخود بجای سیس سیس،اسممو صدا کنه.بگه سوروس.  بهش میگم چرا ظرفا رو نمیشوری،میگه انگشت ندارم!میگم چرا اتو نمیکنی،میگه سنگینه منم که استخون ندارم بگیرمش. الان یک ساله پشت سر هم داره تخم مرغ میده بهم،اونم از نوع سوخته! خسته شدم دیگه. از همون اولش باید با لیلی ازدواج میکردم. ولی اون بچه نفهم نفهمید که نفهمید.هی بهش خط دادم، نشون دادم،چشمک زدم، نفهمید که نفهمید. انگار مخ تسترال خورده بود!آخرش هم رفت با اون جیمز بیهمه چیز ازدواج کرد. اصلا اون جیمز از اول هم شانس داشت. الان هم که مرده شنیدم رفته تو جهنم آژانس مسافرتی باز کرده ملتو میبره یک ماه بهشت و بر میگردونه...داره پول پارو میکنه. هیییی.

توجه همگی به سوروس جلب شده بود. نارسیسا اشکهای خود را پاک نمود و گفت:هییی.بگو بگو.خودتو خالی کن سوروس.
سوروس فینی کرد و بی توجه به هق هق دیگران ادامه داد: الانم که سه تا بچه افتادن گردنم.اینو میشورم کهنه اون کثیف میشه.اونو میشورم اون یکی شروع میکنه. تصمیم گرفتم برم این شلنگ بی خودو طلاق بدم!اونم نه یک بار،سه بار!که دیگه نشه گرفتش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 مرداد 1388 16:11
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق کوچک تام در تاریک و روشنی هوا محو شده بود. تام جوان دستانش را لای موهایش فرو برد و با ناراحتی آهی کشید:
- اینطوری نمیشه! اون پیرخرفت حق نداره که با من این رفتارو داشته باشه. نشونش میدم که دنیا دستِ کیه!

لرد سیاه به تام خیره شد و احساس کرد که چقدر به خودش افتخار می کند. تام آهی کشید و سرش را تکان داد:
-ممکنه فهمیده باشه؟! یعنی شاید اون فهمیده که پدر من...یعنی دامبلدور این قدر به اصالت حساسه؟! شاید این بهونشه برای این که کلاسو به من نده.

لرد سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد و تام همانطور که با خود حرف میزد، جغد خاکستری رنگش را از قفس بیرون آورد.
- ای لعنت به تو دامبلدور. می دونم چی کارت کنم.

لرد سیاه با نگرانی به تام خیره شد. خاطرات ناگهانی به ذهنش هجوم آوردند و لرد سیاه با وحشت دریافت که بهتر است جلوی تام را بگیرد.

زمان اصلی:

بلاتریکس با نگرانی به ساعت نگاهی کرد و آب دهانش را قورت داد. ایوان با ناراحتی جوراب هایش را به گوشه ای پرتاب کرد و دست هایش را روی هم کوبید:
- یعنی چه اتفاقی برای ارباب افتاده؟! بلا می دونم که می دونی! بگو ببینم چی شده.

بلاتریکس با ناراحتی دستمال سبز رنگ روی صندلی را برداشت و سعی کرد که آرام باشد. ایوان با عصبانیت تکرار کرد:
- بلا، یا درست حرفی میزنی یا همچی... یعنی منظورم اینه که همچی حقوق ناظریمو می دم بهت که خودت تعجب کنی!

بلاتریکس چوب دستی اش را دوباره در جیبش فرو کرد و به فکر فرو رفت. در همین لحظه بارتی با شدت در را باز کرد و در حالی که صورتش از شدت اشک خیس شده بود، جیغ ویغ کنان وارد اتاق شد:
- خاله بیا آنی مونی رو بخور! نمی ذاره من توی دیگ آش حموم کنم! خب دیگ آش خیلی داغه. دراکو اونروز بهم گفت که جیمز حموم آب گرم می گیره. پس چرا من نمی تونم؟!! خاله بدو بیا آنی مونی بدجنس رو بخور!

بلاتریکس با تندی به بارتی نگاهی کرد و غرید:
- بچه مگه من آدم خورم؟

بارتی با ناراحتی بغضش را فرو داد و به دستانش خیره شد. ایوان با نگرانی به بلا نگاهی کرد و بلا همچنان ساکت ماند. ناگهان بارتی جیغ کوتاهی کشید.
- ایش! اینا چیه؟ عمو ایوان اینا همون جورابایی نیست که سارا اوانز بهت کادو داده بود که بریزی تو سوپ ارباب و برای ولنتاین جشن بگیرین؟!

ناگهان ایوان سرخ شد و با عصبانیت به بارتی چشم غره ای رفت. بلاتریکس مشکوکانه به ایوان خیره شد و ایوان زیر لب زمزمه کرد:
- بارتی که می شناسی! همینطوریه...آخه مگه جوراب رو می اندازن تو سوپ ارباب و ولنتاین رو جشن می گیرن؟! برو بچه! برو بیرون مزاحم افکار عمیقی که در سرمه نشو.

- اما عمو این که جمله ی رمز بود. یعنی این که این همون جورابایی نیست که سارا اوانز برای ولنتاین بهتون داده؟! اما اون جورابا که خیلی تمیز بودن!! چرا اینطوری شدن؟!

ایوان با عصبانیت بارتی را از اتاق بیرون انداخت و به فاصله ی دو دقیقه خودش نیز از اتاق بیرون افتاد. بلاتریکس با نگرانی کنار پنجره نشست و به فکر فرو رفت.
- الان یک هفتست که ارباب رفته. فکر میکنم زمان اینجا با اونجا فرق داشته باشه. توی یه کتاب خوندم که هر یک هفته ی اینجا در زمان گذشته یک روزه! اگه ارباب حالا حالا ها برنگرده..چی میشه؟! باید برای اروم کردن این اوضاع از کروشیو های دسته ی اول استفاده کنم یا دوم؟

زمان گذشته:

لرد سیاه متفکرانه به طرف تکه های طلای انباشته در گوشه ی اتاقش رفت و یکی از سکه هارا در شومینه انداخت. سکه پقی کرد و ناپدید شد. در همین لحظه، در حالی که سایه ی تام روی در افتاده بود، لرد سیاه لبخند شومی زد.

زمان اصلی:

بلاتریکس متعجب به مورگانا خیره شد.
- چی میگی؟! همچین چیزی امکان نداره.

- بیا نگاه کن! اینا سکه های واقعی ان! تو به این نوشته نگاه کن! اون وقت باور می کنی.

بلاتریکس با تردید تکه کاغذ سوخته را باز کرد:

« مورگانا، ارباب فهمید که طبق معمول سر شومینه نشستی! این نامه رو بعد از این که حسابی خوندی و فهمیدی که چی به چیه! ( لازم به ذکره که ارباب نمی خواد بخونیش ولی خب از طرفی می دونم که هیچ جوری نمیشه جلوتو گرفت) برسون به بلا! درضمن باید بگم که ابدا" لازم نیست چیزی به کس دیگه ای بگی وگرنه بعد از بازگشتم، اجازه نمی دم حتی یه شیشه ی خون بهت نزدیک بشه! روشن شد؟!

بلا، این سکه هارو مخفی کن. اینا وسایل ارزشمند گذشته ی منه که الان متوجه شدم می تونم به این دنیا بفرستمشون! از شومینه ی اتاق سابقم! ظاهرا" اون شومینه به شومینه ی خانه ی ریدل راه داره! فعلا" این سکه ها باشن..خوب مخفیشون کن. بلایی سرشون بیاد من می دونم با تو!

امضا: ارباب! »


مورگانا ابروانش را بالا انداخت و بلاتریکس متعجب به سکه ها خیره شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1388/5/14 16:22:20
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl