جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  33 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  185 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  304 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  289 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  363 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: جمعه 17 دی 1389 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس فکر کرد. اما هر چه فکر کرد به جایی نرسید جز یک جا. او باید پیش پسرش میرفت و خودش را لو میداد. از یکسلی پرسید:

- اتاق اون جوونک که فامیلش مالفویه کجاست؟

-دراکو رو میگی؟ اینجاست. مستقیم برو.

لوسیوس حرکت کرد. باد سردی می وزید اما سرمایش لوسیوس را تسکین میداد. به اتاق رسید. رنگ در پوسته پوسته شده بود . اما هنوز رنگ سبز و نقره ای آن دیده میشد. بدون در زدن وارد شد و گفت:

- دراکو باید باهات حرف بزنم.

دراکو با لحن کشدار و آشنای همیشگی اش گفت:
-فکر کنم فهمیده باشی که اصلا از تو خوشم نیومده. آخه مرگخوار اینقدر احساساتی؟

لوسیوس به خودش لرزید. با خودش فکر کرد که بهتر است قبل از به وجود آمدن دعوا کار را تمام کند پس گفت:

-دراکو پسرم... منم لوسیوس! باید باهات حرف بزنم.

آن دو روی تخت نشستند و حرف زدند. لوسیوس تمام نقشه ها و دستور های لرد را برای دراکو تعریف کرد. و در نهایت این دراکو بود که راه نجات را یافت.

- پدر.. ما نمیتونیم از مرگخواریت دوری کنیم. این تو ذات ماست. معنای مالفوی بودن همینه. اما من یه راه سراغ دارم. امیدوارم خوب باشه. تنها قسمت سختش پیدا کردن یه مشنگ و کشتنش و خالکوبی کردن علامت شوم روی دستشه. بعد اونو به جای لیام جا میزنیم..... من جسدشو تو اتاقم پیدا میکنم.. چطوره؟

لوسیوس چیزی نگفت. با تمام وجود از پسرش قدر دان بود. به او نگاه کرد و دراکو با دیدن چشم او تشکر و جواب را دریافت کرد.
- ولی گول زدن ارباب به این راحتی نیست.

این صدای لردولدمورت بود که از ورای در به گوش میرسید و به لوسیوس نگاه میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: جمعه 17 دی 1389 01:09
نمایش جزئیات
آفلاین
- بله ارباب؟
- بیا جلوتر، میخوام آروم با هم صحبت کنیم.
لیام جلو رفت و مقابل لرد قرار گرفت.
لرد آرام و با اطمینان گفت: احتمالا متوجه شدی که ارباب تمایل چندانی به برگردودن لوسیوس به گروهش نداره!
- بله ارباب.
- و احتمالا این رو هم میدونی که ارباب به دراکو یک قول داده و ارباب هیچ وقت زیر قولش نمیزنه.
- بله ارباب.
- و قطعا تا حالا این رو هم فهمیدی که ارباب از تو چی میخواد!
- نه ارباب.
- نه؟ فکر میکردم باهوش تر از این ها باشی، تو وظیفه داری بلافاصله بعد از ماموریت دراکو، کاری کنه که ارباب مجبور به عمل به این قول نباشه!

لوسیوس منظور لرد را فهمیده بود اما خیلی دوست داشت که اشتباه کرده باشد!
- ینی چی کار کنم ارباب؟
- بکشش! الانم دیگه خسته شدم باید با نجینی استراحت کنیم پس برو بیرون.

لوسیوس که رنگ از چهره اش با این شوک بزرگ پریده بود از اتاق لرد بیرون رفت و از خانه گانت ها - مقر فعلی مرگخواران - خارج شد. باید فکری میکرد چون لرد بیخیال او نمیشد...

اتاق لرد

- فیسسسیافسسسوس خسسس سیشش! (ترجمه: ولدی جون! این یارو برات دردسر میشه ها!)
- نوفسیسوس نسسیسس ساسا. سییساشوس!(ترجمه: نگران نباش نجینی بابا. میکشمش!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بوق بر مدیران
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: پنجشنبه 16 دی 1389 11:55
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس با تعجب به چهره ی مصمم دراکو خیره شده بود. دراکو که نگاه متعجب او را دید،با تندی به او گفت:چی شده آدم ...

چشمان سرخ ارباب درخششی عجیب یافت و به دراکو چشم غره ای رفت که دراکو حرف هایش را از خاطر برد. ارباب با صدایی که مثل همیشه بی روح و بی احساس بود،به سوی دراکو حمله کرد:اون یه مرگخواره و تو حق توهین بهش رو نداری!فردا ضربه ی آخر رو می زنیم!وزارت خونه نابود می شه!

لوسیوس با نگاه های متعجب و پرسش گرانه گاه به لرد و گاه به دراکو نگاه می کرد؛از حرف هایشان سر در نمی آورد.ارباب که سر در گمی که در وجود لیام رخنه کرده بود را دید،گفت:این یه نقشه ی از پیش طراحی شده بود،دراکو خطایی نکرده!اون با من یک شرطی کرد که اگر وزارت خونه رو نابود کنه پدر بی لیاقتش ...

ارباب ساکت شد!انگار نمی توانست حرفش را ادامه دهد!تنفری در صدایش بود که انگار در مورد یکی از بزرگترین دشمنانش یا یک فرد خیانت کار صحبت می کند!سکوت ارباب پس از چند ثانیه ای که برای لوسیوس چند سال طول کشید شکسته شد.

-پدر بی لیاقتش رو دوباره بر گردونم!

ناگهان تمام بدن لوسیوس شروع به لرزیدن کرد. نمی توانست حتی فکر این را بکند که پسرش اینقدر به او علاقه مند باشد!اشک ها بی اختیار بر گونه هایش جاری می شد.به سمت دراکو برگشت و او را در آغوش کشید.

-تو پسر فداکاری هستی،دراکو!

دراکو در حالی که به شدت متعجب شده بود، لیام را از درون آغوش خود به بیرون هل داد و گفت:ارباب از دیوونه خونه ...

همان درخشش سرخ صدای دراکو را خفه کرد.ارباب به لیام گفت: لیام یه مرگخوار اینقدر احساساتی نمی شه کروشیو به تو!کاری نکن از زندگی ساقطت کنم!نا سلامتی یه مرگخواری!

درد شدیدی در سراپای بدن لیام بوجود آمد اما ترسی که در چشم های خیس و تر لیام موج زد بیش از این درد برایش دردناک بود.او نمی توانست به عنوان لوسیوس برگردد مگر اینکه لیام دیگر وجود نداشت!باید همین اتفاق می افتاد لیام باید برای همیشه زیر خاک می رفت تا لوسیوس بر گردد اما چگونه!

دراکو تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد و لیام در حالی که اشک هایش را پاک می کرد،گفت:ببخشید ارباب!حق با شماست!من باید خودم رو اصلاح کنم!ببخشید!

لیام برگشت و آرام آرام به سمت در خروجی رفت که صدای ارباب او را سر جای خود خشکاند!

-صبر کن ارباب هنوز با هات کار داره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1389/10/16 12:05:27
هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 دی 1389 23:44
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس همچنان پشت دیوار پنهان شده بود. کم از اشباح نداشت. شنلی سیاه پوشیده بود و در تاریکی، بین دیوارها، در میان سایه ها محو شده بود و به گفتگوی پسرش و کینگزلی گوش میداد ...

دراکو: کارآگاه گینگزلی، من اطلاعات مهمی دارم و باید زودتر اونارو بهتون بگم. ممکنه دیر بشه، دیگه خود دانید!

دراکو از کینگزلی شکلبولت قد کوتاه تر بود و در سایه او قرار گرفته بود. مجبور بود سرش را بلند کند و با کینگزلی صحبت کند و بنظر میرسید به همین خاطر معذب است.

کینگزلی، آهسته، آرام، با طمانینه و با لحن دلنشینی صحبت میکرد:
_ صد در صد دراکو، صد درصد. منتها الان و اینجا زمان و مکان مناسبی برای این صحبت ها نیست. من اول باید بتونم امنیت جانی تو رو تامین کنم. ممکنه جاسوس های اسمشونبر دنبالت باشن...

کینگزلی که مضطرب و در عین حال مصمم و هوشیار بود با دقت اطرافش را نگاه کرد. لوسیوس طلسم سرخوردگی را روی خودش اجرا کرد و نامرئی شد. کینگزلی که مطمئن شده بود کسی آنجا نیست، ادامه داد:

_پس تا فردا صبر کن و دوباره همین جا بیا. منم با یه عده از کارآگاه های وزارتخونه میام و به یه جای امن میبریمت تا همه حرفاتو بزنی. ضمن اینکه برات مصونیت قضایی درخواست کردیم و چون با ما همکاری میکنی میخواهیم از کلیه اتهامات مرگخواری تبرئه ت کنیم.

دراکو لبخند زد و گفت:
_ آره تامین امنیت جانی من خیلی مهمه. من نمیخوام کشته بشم. باید سالم بمونم و زندگی خوبی داشته باشم وگرنه نمیام تو دادگاه شهادت بدم.

کینزگلی دستی بر شانه دراکو زد تا به او اطمینان خاطر بدهد و گفت خیالت راحت باشه پسرم ...

لوسیوس هر چه را باید میشنید شنیده بود و حالا میتوانست به آرزویش برسد و زمینه خروج پسرش از بین مرگخواران را محیا کند. او به خانه اصیل و باستانی گونت ها که حالا مقر جدید فرماندهی ارتش سیاه بود و لرد ولدمورت در آنجا جلوس کرده بود آپارات کرد...

لرد سیاه روی تختی پادشاهی نشسته بود و طبق معمول سر نجینی را نوازش میکرد. او به لوسیوس اجازه ورود داد. لوسیوس وارد شد، تعظیم کرد و گفت:

_سرورم خبرای دست اولی دارم. اون پسر جوونی که عکسشو به من نشون داده بودید با رییس اداره کارآگاهان یعنی کینگزلی شکلبوت دیدار کرد و گویا میخواد اطلاعات شمارو به اون بده و علیهتون تو دادگاه شهادت بده و برای خودش زندگی خوبی درست کنه! بنظر من از مرگخوارا بندازیدش بیرون و بیخیالش بشید چون اگه بکشیدش کارآگاه ها متوجه میشن و ممکنه ...

لرد ولدمورت دستش را بالا آورد و بعد از اینکه لوسیوس ساکت شد، با صدایی ترسناک و رعب آور شروع به صحبت کرد:
_کافیه لیام! خودم اینارو میدونم، تو کارتو خوب انجام دادی.

در همین هنگام در باز شد و در میان تعجب لوسیوس، دراکو جلوی تخت لرد آمد، تعظیم کرد و سپس گفت:
_ ارباب! همونطور که دستور داده بودید، اون سیاه سوخته کچلو گول زدم! فردا قراره دوباره ببنمش. احتمالا بزودی میتونیم نقشه رو کامل اجرا کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1389/10/15 0:04:55
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 دی 1389 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
ابر ها آسمان را در سلطه ی خود داشتند و سیاهی بر سفیدی روز چیره شده بود،اما این سیاهی از شب نبود؛این سیاهی از آن ابر هایی نشات می گرفت دلهایشان گرفته بود و دوست داشتند به حال لوسیوس گریه کنند.

لوسیوس در افکار خود به دنبال راه گریزی می گشت اما درد شدید دستش مانع تمرکزش کردنش می شد.او باید برای وفاداری به ارباب به تنها پسر خود پشت کند.به دردانه اش،به دراکو!

همچنان در کوچه های خالی مه گرفته قدم می زد و نمی دانست کدامین را باید برگزیند،تا اینکه نوری درخشان زمین را روشن کرد. سر بلند کرد،خورشید وسط آسمان بود. بختش که با نقشه ای که در سر می پروراند به روشنی همین روز می شد. تصمیم گرفت پسرش را دنبال کند و به ارباب خیانت نکند.

چون دزدان به دنبال آن جوان مو طلایی رفت.همه جا تعقیبش کرد، سایه به سایه! هیچ چیز مشکوکی پیدا نمی کرد.این بر خلاف میلش بود او دوست داشت پسرش نیز مانند او اخراج شود.او می خواست با خانواده اش دور از مرگخواران و مرگخواریت زندگی کنند.

اما دراکو هیچ خلافی نمی کرد و او نمی توانست هیچ ایرادی به دراکو بگیرد.او یک مرگخوار وفادار بود،بر عکس پدرش!

لوسیوس همیشه طوری نشان می داد که انگار مرگخوار وفاداری است، اما هرگز و هرگز آن طور که نشان می داد به اربابش وفادار نبود. اکنون امیدوار بود دراکو نیز مانند او باشد اما آن طور که از شواهد پیدا بود خبری از خیانت به ارباب نبود.

غروب آفتاب نزدیک بود.غرب با خون ابر هایی که شراره های خورشید آنها را گداخته بودند مزین شده بود.زمانش بود که لیام بدون هیچ خبری به خانه ی ریدل برگردد.زمانی که آماده ی رفتن می شد، اتفاقی نظرش را جلب کرد.دراکو با فرد مشکوکی حرف می زد.خود را میان سایه های دیوار های بلند ساختمانی پنهان کرد و گوش هایش را تیز کرد تا شاید صدایی به گوش هایش برسد.

دراکو داشت با کینگزلی شکلبوت یکی از اعضای محفل حرف می زد.

-سلام کینگز!

-سلام بر دوست عزیز و گرامی دراکو!

و این می توانست آتشی باشد برای سوزاندن دراکو و اخراجش از مرگخواریت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1389/10/14 17:15:52
هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: دوشنبه 13 دی 1389 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لوسیوس مالفوی از گروه مرگخواران اخراج شده.به دستور لرد مجبور میشه که خونه و خانواده شو رها کنه و بره.بعد از مدتی که دلش برای خونه و زندگی قبلیش تنگ میشه تغییر قیافه میده و به عنوان یه خدمتکار(یه ساحره به نام لیام)به قصر مالفوی ها برمیگرده.لرد و مرگخوارا که در قصر جلسه دارن بهش شک میکنن. لرد لیام رو مجبور میکنه که مرگخوار بشه و به ارتش سیاه خدمت کنه.از بلاتریکس میخواد که لوسیوس رو ببره و علامت شوم رو روی دستش بزنه...

_____________________

لوسیوس با گامهای آرام و مردد پیش میرفت.بلاتریکس با بی حوصلگی بطرف او برگشت.
-کی بهت گفته من تا فردا برای رسیدگی به کارای تو وقت دارم؟کمی عجله کن!

لوسیوس قدمهایش را سریعتر کرد و به بلاتریکس رسید.
-اممم...ببین...میگم...این کار واقعا لازمه؟

-عجله؟آره خب.ما مرگخوارا سرمون خیلی شلوغه.کلی کار داریم.
-نه منظورم اون نبود،علامت شومو میگم.آخه میدونی...من زیاد نمیتونم دردو تحمل کنم.

بلاتریکس لبخندی زد.
-عادت میکنی...نگران نباش..فقط یه سوزش وحشتناکه.انگار علامت روی تک تک استخونای بدنت حک میشه...البته دردش قابل مقایسه با درد کروشیو های ارباب نیست.برو تو.همین اتاق خوبه.

بلاتریکس و لوسیوس وارد اتاق نارسیسا شدند.
-خب،آستینتو بزن بالا.

لوسیوس حرکتی نکرد.بلاتریکس با عصبانیت آستینش را گرفت و بالا کشید.
-واقعا به مرگخوار شجاعی مثل تو در ارتش سیاه احتیاج داشتیم!...هوم؟این دیگه چیه؟تو...علامت شوم داری؟

لوسیوس با دستپاچگی دستی روی علامت شومش کشید.به امید اینکه شاید علامتش خودبخود پاک شود.
-نه...این...فقط یه خالکوبیه.من علاقه زیادی به مرگخوار شدن داشتم.برای همین اینو روی ساعدم خالکوبی کردم.

بلاتریکس چوب دستیش را تکان داد.علامت شوم با سوزش عجیب و غیر قابل تصوری از روی دست لوسیوس پاک شد.
-این کار ممنوعه.آخرین بار که روفوس روی ساعد راستش علامت شوم رو زده بود که دو تا داشته باشه، ارباب مجبورش کرد در پروژه پوست اندازی نجینی باهاش همکاری کنه!..حالا دستتو بده به من.

چند دقیقه بعد لوسیوس و علامت جدیدش که بشدت میسوخت وارد اتاقی شدند که لرد در آنجا حضور داشت.لرد به لوسیوس اشاره کرد.
-بیا جلو لیام..خیلی خوش شانسی.به محض ورودت به گروه، ماموریت جالبی برات دارم.باید این پسر جوون رو تعقیب کنی.شب برمیگردی و به من گزارش میدی که کجا رفته و چیکار کرده.دیگه به این خانواده اعتماد ندارم.

لوسیوس عکسی را که لرد بطرفش گرفته بود گرفت و نگاهی گذرا به آن انداخت...با دیدن تصویر خندان دراکو بشدت جا خورد.چاره ای نداشت.تعظیم کوتاهی کرد و برای اجرای ماموریت از اتاق خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: دوشنبه 13 دی 1389 01:49
نمایش جزئیات
آفلاین
-حواست هست چی میگم؟
-چی؟یعنی بله سرورم.
-خوبه.

ولی در مغذ لوسیوس ولوله ای بر پا شده بود؛تا الانش رو شانس آورده بود ولی موقعه زدن علامت شوم باید چیکار میکرد؟وقتی که تو قصرخودش بود این کار رو خودش میکرد ولی حالا...؟
صدای لرد اونو به خودش آورد.
-کجایی لیام؟
-همینجا سرورم.
-مطمئنی؟
-بله...بله.
-خیلی خب.

و با صدای بلند بلاتریکس رو صدا زد.
-سرورم کاری داشتین؟
-آره این جوونک رو ببر و براش علامت شوم رو بزن.
-سرورم این سن مادر بزرگ سالازار رو داره.اونوقت شما میگین-
-کروشیو.هر کاری میگم بکن.
-چشم...راه بیوفت.

و لوسیوس با دلشوره ای وحشتناک به دنبال بلاتریکس از اتاق خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: یکشنبه 16 آبان 1389 23:26
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس با حالتی تمسخر آمیز لوسیوس را به بیرون هل داد و گفت:آفرین بچه ی خوب!

لوسیوس قلبش به تندی می زد به طوری که صدای قلبش را به خوبی می شنید.پوست صورتش چون گچ دیوار سفید شده بود و دستانش چون یخ سرد شده بودند و مدام عرق می کرد.زیر لب همش دعا می کرد که لرد او را نشناسد.بالاخره به نزدیکی لرد رسید به او تعظیم کرد و صدایش را نازک کرد و گفت:سرورم با من کاری داشتید؟

لرد باز هم خشن تر از همیشه و سرد تر از یخ با او برخورد کرد.

-کاملا مشخصه چون اگه کاری نداشتم تو را احضار نمی کردم.می خواهم سن دقیقت را بدانم و بدانم چرا خودت را اینقدر پیر تر نشان می دهی به راستی تو کی هستی؟

تعرق در بدن لوسیوس شدت گرفت رنگش هر لحظه سفید تر می شد و صدایش لرزانتر!آب دهانش را قورت داد و گفت:من دروغی نداشتم که بگویم لرد من واقعا یک پیرزن سالخورده ام!

لرد چوبش را از درون پیراهنش بیرون کشید و گفت:ببین جوجه از طرز راه رفتنت مشخصه که یه زن پیر و فرسوده نیستی و فقط کارت تمارضه!

لوسیوس آب دهانش را قورت داد لحظه ای به ذهنش زد که راستش را بگوید اما این فکر از ذهنش بیرون رفت؛چون می دانست به محض گفتن واقعیت باید با آغوشی باز مرگ را بپذیرد به همین خاطر سعی کرد حیله ی دیگری به کار گیرد.صدایش را کمی تغییر داد،اما مردانه سخن گفت:لرد اگر مرا عفو کنید من از شما ممنون می شوم من به خاطر این که به پول این کار نیاز داشتم خودم را به شکل یک زن در آوردم تا شاید بتوانم پولی برای گذراندن زندگی خود در بیاورم!

لرد سیاه چوبش را به سمت او نشانه رفت و گفت:تو به ما حیله زدی و باید حالا سزای اینکارت را ببینی!

لوسیوس به دو زانو افتاد و گفت:خواهش می کنم به کسی چیزی نگویید.خواهشمندم!عفو کنید!هر چه بخواهید برایتان انجام می دهم.

در قلب سنگ لردمهر هیچ کسی راه نمی یافت.خود لوسیوس این را بهتر از همه می دانست به همین خاطر چشمانش را بست و به التماس کردن ادامه داد و آماده ی مرگ در هر ثانیه بود اما صدایی او را بس متعجب کرد.

-چون زیر برگه را امضا کردی تو را از سربازانم قرار می دهم نامت چیست؟

ذهن لوسیوس کاملا قفل شد هیچ چیز به ذهنش نمی رسید نمی دانست باید خود را چه معرفی کند پس به من و من افتاد.

-م...من لیام هستم!

-خب لیام تو از امروز یک مرگخواری و باید با ما کار کنی!

این کار برای لوسیوس آشنا بود؛او تمام عمرش همین کار می کرد حال باید با یک اسم دیگر به سر کار قبلیش باز می گشت!به مرگخواری!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: دوشنبه 3 آبان 1389 18:33
نمایش جزئیات
آفلاین
تقريبا همه مهمان ها مرگخواران بودند كه لوسيوس آن ها را به خوبي مي شناخت. همه به جز يك مهمان، شخص عجيبي جلوي مرگخوار ها ميآمد كه چهره اش پوشانده شده بود و لباس و ماسك مشكي رنگ و عجيبش حتي نشان نميداد كه مرد است يا زن.
از طرز نگاه مرگخوار هاي ديگر هم مشخص بود كه او را نميشناختند.
لوسيوس آرام جلو رفت اما آنقدر حواسش به مهمان عجيب و غريبشان بود كه حتي نفهميد فراموش كرده دستانش را بلرزاند يا كمي غوز كند.
لوسيوس آرام مهمان ها را راهنمايي كرد به سمت تالار اصلي كاخ كه در آن لرد ولدمورت به انتظار نشسته بود و حتما داشت در حال فكر كردن با نجيني هم بازي مي كرد و روي پوست سردش دست مي كشيد.
احتمالا او افكار مهمي هم در سر داشت چون جلسه اي با حضور فردي عجيب و ناشناس برگزار كرده بود و تنها مرگخواران اصلي و مورد اعتمادترش را به اين جلسه فرا خوانده بود.

همين كه به در سرسرا رسيدند بلاتريكس جلوي لوسيوس را گرفت و گفت: تو با من بيا.
بلاتريكس لوسيوس را به اتاقي كوچك برد، در اتاق را بست و لوسيوس را هل داد تا روي تك صندلي اي كه در آن اتاق تاريك و نمور قرار داشت بنشيند.

- حتما تاحالا خودت هم به اين موضوع فكر كرده بودي كه چرا توي اين قصر پر از جن خونگي ترو فرز تر از تو چرا ما بايد يك آدم رو بياريم اونم به بهانه كارگري.
- بله خانم.
- خوبه. فقط يك قسمتي از دليل اين اتفاق به تو مربوطه و اون اينه كه لرد سياه قصد داره كار هاي خيلي سري و مهمي رو انجام بده و در اين كار به يك موجود احمقي مثل تو كه فشفشه هم باشه نياز داره و هيچ جن خونگي از عهده اين كار بر نمياد.
- اما من فشفشه نيستم!
- خفه شو احمق! اگه يه ذره خون خالط تو رگ هات بود و قدرت داشتي كه مثل جن خونگيا حمالي نميكردي. ديگه تو حرف من نپر ... تو الان زير اين برگه طلسم شده رو امضاء ميكني تا نتوني هيچ خيانتي به ما بكني و بعد با هم ميريم پيش لرد. تازه تو مي توني اين كارو نكني تا به سرعت به طرز فجيعي كشته بشي

لوسيوس به فكر فرو رفت. يك لحظه ميخواست چوبدستي بكشد و بلاتريكس را ناكار كند و سپس او را از غصر خودش بيرون بيندازد اما اين فكر به قدري احمقانه بود كه بلافاصله از ذهنش دور شد و سپس بدون كوچك ترين حرفي زير برگه را امضاء كرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن  در 1389/8/3 19:56:03
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: دوشنبه 3 آبان 1389 14:10
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس نگاهی به قصر وسیعش انداخت.
-هیچوقت متوجه نشده بودم که این قصر چقدر بزرگه.حالا من تنهایی باید اینجا رو...

صدای نارسیسا او را به خود آورد.
-چرا نشستی؟گفتم که کلی کار داریم.شروع کن.امیدوارم تجربه کافی داشته باشی و کاملا مواظب اون گلدونا و تابلوهای قدیمی باش...همسرم علاقه خاصی به اونا....

نارسیسا آهی کشید و جمله اش را ناتمام گذاشت.لوسیوس از جا بلند شد و شروع به گردگیری کرد.خوشبختانه خدمتکار بودن با وجود چوب جادو کار چندان سختی نبود.با این همه خدمتکار قصر مالفویها بودن احتیاج به مهارتهای خاصی داشت.طلسمهای مزاحم گوشه و کنار خانه وحشرات عجیب و غریب جادویی و مهمتر از همه تذکرهای گاه و بیگاه جن خانگی مالفویها اعصابش را خرد کرده بود.لوسیوس به خودش قول داد که اگر روزی موفق به برگشتن به قصرش شد رفتار بهتری با خدمتکارها داشته باشد.
-هوم...کمتر کروشیوشون میکنم!روزی سه-چهار بار کافیه...هیچی عوض نشده.فقط من حذف شدم.یا سالازار کبیر...حتی تابلوی منو از دیوار برداشتن!نمیدونم مهمونا کین.امیدوارم کسی منو نشناسه.

-هی...بهت گفتم دست به اون جام نزن.چقدر تو نفهمی.اون دامن مسخره تو جمع کن.گیر میکنه به چوب دستی مجسمه عالیجناب مالفوی. من نمیدونم جنای خانگی چه اشکالی داشتن که خانوم اصرار میکنن حتما یه خدمتکار جادوگر هم داشته باشن.

لوسیوس زیر لب زمزمه کرد:شاید بزرگترین اشکالتون صداتون باشه...و به کارش ادامه داد.طی دو ساعت بعدی با تمیز کردن کشوهای نارسیسا با انواع و اقسام کرم و پودر و سایه و روش استفاده شان به خوبی آشنا شده بود.به محض تمام شدن کارش صدای زنگ در به گوش رسید و به دنبالش صدای احوالپرسی و تعارفهای معمول...

بجز صدای نارسیسا چند صدای آشنا را تشخیص داد.
-این سوروسه...مثل همیشه صداش از ته چاه در میاد!این باید یاکسلی باشه.اینم دالاهوفه...و این یکی...صدایی که هرگز فراموش نمیکنم...لرد سیاه...ولی برای چی اینجا جمع شدن؟

صدای نارسیسا رشته افکارش را پاره کرد.
-لوسیوسا...کجایی؟بیا مهمونا رو به سالن اصلی راهنمایی کن.بعد میتونین پذیرایی رو شروع کنین.

لوسیوس نفس عمیقی کشید و بطرف در ورودی حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!