پست آخر[spoiler=

]اسنیپ که از زندگی کردن با ناجینی به مرز جنون رسیده، تصمیم میگیره با ریختن نقشه ای و جلوه دان اینکه توسط مرگ پوشه ای کشته شده، از این زندگی فرار بکنه، اما لرد سیاه متوجه نقشه اسنیپ میشه. بنابراین به سایر مرگخوارا دستور میده که اونو زنده یا مرده نزدش ببرند. اما مرگخوارن نمی تونن در مدت مقرر شده اسنیپ رو پیدا کنند. بنابراین با هم دستی هم یک غیر اسلیترین( آنتونین) رو مجبور می کنند که از ناجینی درخواست ازدواج کنه، اما ناجینی شرطی میذاره و اون پیدا کردن سوروس توسط شخص آنتونینه!
ولی ماجرا پیچیده تر از این حرف هاست. در پس پرده متوجه می شویم که اسنیپ برای فرار از چنگ لرد سیاه و سایر مرگخوارها به آنتونین پناه برده بود. آننونین که اکنون در منجلابی هولناک اسیر شده تصمیم می گیرد با اسنیپ دست به یکی کند.اسنیپ پس از انکه ذهن دالاهوف را برای احتیاط از برملا نشدن ارتباط بینشان پاک می کنه، با خوردن معجون ذهن پریشان که اثرش تا یک هفته هست، دیوانه میشود و با برنامه ای که در ذهن انتونین حک کرده کاری می کند تا او را نزد لرد سیاه برد.
اینک ادامه ماجرا [/spoiler]
- بنظر میرسه فقط دچار آشفتگی روحی و ذهنی شده، همین!
این جملات را مادام پامفری درحالی میگفت که به صفحه روبه رویش ضربه ای آرام زد.
- اینجا یکسری معجون های آرام بخش وهمچنین راهنمایی هایی در مورد مراقبت از ابنگونه بیمارانه.... و این برگه هم گواهی لازم برای خارج کردن اسنیپ از مدرسه است.
- منظورتون چیه؟
-شما که فکر نمی کنید مدیریت مدرسه اجازه اقامت به فردی که هیچ کنترلی بر اعمالش نداره رو بده. ممکنه دانش آموزان در معرض خطر قرار بگیرند! اسنیپ هیچ کنترلی بر روی قدرت های جادوییش نداره!
لرد سیاه چاره نداشت. بنابراین برای حفظ آبرو و برای برملانشدن این وضعیت، همان شب سوروس و ناجینی را به همراه آنی مونی، نارسیسا و آنتونین( تنها بعنوان خبر رسان) به سمت خانه اربابی روانه کرد.
.
.
.
با گذشت روزها، اثر معجون ذهن آشفته رفته رفته کمتر و کمتر میشد و هوشیاری اسنیپ به آرامی باز می گشت. گرچه این تغییرات از نظر آنی مونی و نارسیسا در اثر تغذیه مناسب و مراقبت های بی شائبه آنها بود.
در روز سوم زمانیکه آنی مونی ظرف غذای اسنیپ را بر میداشت و ناجینی با فش فش های تهدید کننده به او می گفت که احتیاط کند، برای لحظه ای کوتاه نگاه سوروس از حالت گنگ همیشگی خارج شد و به آنی مونی نگاه کرد و سعی کرد چیزی بگوید.
ناجینی که بواسطه مار بودنش کوچکترین حرکت و حسی از نظرش دور نمی ماند با خوشحالی هیس آرامی کرد و به طرف اسنیپ خزید اما قبل از هر واکنشی از سوی او دوباره سر اسنیپ یک وری روی شانه اش افتاد.
ناجینی که در طول دوران زندگیش هرگز احساساتی نشده بود، برای اولین بار دستخوش احساسات نیمه انسانیش شد:
-هیس هیسا هسو هاس... هیس هسیا هیس هس! ( دیگه تحمل ندارم...چرا این مو روغنی اینجور منو اذیت می کنه)

و با ناراحتی از اتاق اسنیپ بیرون خزید و به سرعت به سمت در خروجی براه افتاد.
همه چیز طبق نقشه پیش می رفت و با این روش، اسنیپ می توانست به زودی به آزادی از دست رفته اش دست یابد، اما ظاهرا تقدیر برای اسنیپ چیز دیگری رقم زده بود.
عصر روز پنجم یعنی دو روز مانده به از بین رفتن اثر معجون، در حالیکه یکبار دیگر ناجینی رنجور و ناراحت به سمت جنگل رفته بود و انی مونی مشغول پخت و پز، نارسیسا مشغول نوشتن گزارش شبانگاهی و آنتونین بجای نگهبانی مشغول رسیدگی به امورات شکم بود، بار دیگر اسنیپ به حالت نیمه هوشیاری درامد.
- من کجام؟ اینجا... کجاست... آخ، چقدر سرم سنگینه!

سوروس به سختی از جایش بلند شد و همانطور که تلوتلو می خورد به سمت در اتاق به راه افتاد. در حالیکه صحنه ها در جلوش بالا و پایین می شدند. با کمک گرفتن از دیوار در راهرو شروع به راه رفتن کرد. اما در اواسط راه بار دیگر در حالت خلسه فرو رفت.
برای مدتی اسنیپ ارام سر جایش ایستاد اما لحظه ای نگذشت که باز به راه افتاد. اما این دفعه در جهت مخالف و رو به در خروجی ساختمان!
چند ساعت بعد:- ای طلسم بالا آوردن بخوره به اون شکمت! دست هرچی تسترال از پشت بستی.... از صبح تا حالا یک نفس داره می خوره!
آنی مونی این جملات را با عصبانیت در حالی می گفت که آنتونین چهاردهمین بشقاب پودینگش را خورد و سر وقت قابلمه خالی رفته بود!
- تو مثلا قرار بود مراقب اسنیپ و ناجینی و ماها باشی!

- نه من فقط قرار بود گزارشات شما رو شخصا برای لرد سیاه ببرم!
- کروشیو! ای ابله تن لش مفت خوره شکم گنده! بگیر ببینم!
آنی مونی خشمگین چوبش را به سمت جا ظرفی گرفت و با اینکار باعث شد همزمان ده بیست بشقاب و کارد و چنگال به هوا بلند شوند و به سوی دالاهوف حمله کنند!
آنتونین که انتظار چنین کاری را نداشت تنها کاری که برای در امان ماندن از دستش برآمد بلند کردن قابلمه و پنهان کردن سرش زیر آن بود.
- زنه دیونه... چیکار می کنی! آخه از کی و چی محافظت کنم!ناجینی که با تهدید نذاشت همراهش برم!... اسنیپم که عین مرده ها افتاده رو تختشو تکون نمی خوره!.... اوخ... نزن...آی... باشه! باشه! تسلیم.... الان میرم... بابا میگم نزن... رفتم دیگه!

آنتونین که هنوز قابلمه را بالای سرش گرفته بود بسوی در اشپزخانه دوید و خارج شد. از ان طرف نارسیسا که با شنیدن سر و صدا از اتاقش خارج شده بود با عجله وارد آشپزخانه شد و گفت:
- چی شده؟ برای چی اینهمه سرو صدا می کنید!؟
آنی مونی مونی خرسند از کارش، درحالیکه ظرف ها را به سر جایش بر می گرداند پاسخ داد:
- کاری کردم که آنتونی جرات نکنه تنبلی کنه!

میدونی من الان...
- اوه ...مرلین به فریاد مون برسه...
آنتونین بار دیگر در آستانه در ظاهر شده بود. سراسیمگی و وحشت از سر و رویش می ریخت.
- نیست! رفته!.... بیچاره شدیم!
- چی میگی تو؟!!!
- اسنیپ سر جاش نیست، توی اتاق های دیگه هم نبود. در واقع با یک طلسم موجود یابی فهمیدم که... جز ما سه تا کس دیگه ای توی ساختمون نیست!

-
همان موقع در جنگل:ناجینی ناراحت و غمگین کنار برکه چمباتمه زده بود و به چهره منعکس از اب نگاه می کرد.
- هیس هیسا هس؟ هییییییییییییس هسی هسا هوس!( یعنی اون منو دوست نداره؟

چرا من یه انسان نشدم!

.
.
.
در حالیکه سه مرگخوار وحشت زده اطراف قصر را می گشتند، اسنیپ ناآگاه به محیط خطرناکی که پا به ان گذاشته بود، بی هدف رفت و رفت تا سرانجام در گوشه ای از جنگل متروک روی زمین افتاد و خواب رفت.
بعد از مدتی نامعلوم هوا تقریبا گرگ و میش شده بود سه جستجو گر همچنان بدنبال اثری از اثار ناجینی و اسنیپ بودند.نارسیسا پشت چند بوته را نگاه کرد و گفت:
- حالا چه پودری به سرمون برزیم! اگه ارباب از این ماجرا بو ببره کلک هر سه تامون کنده است.
- همش تقصیر این دالاهوفه بی عرضه هست.... بزنم ناکارت کنم!
- آخه مگه من چه گناهی کردم. با اون همه معجون آرام بخشی که بخورد اون اسنیپ بدبخت میدادید کی فکرشو می کرد بتونه از جاش جم بخوره چه برسه به این همه راه رفتن؟
-خفه! بی مسئولیت!
- ساکت شین... تا شب دیگه چیزی نمونده باید پیداش کنیم و گرنه قبل از لرد سیاه این ناجینیه که به خدمتون می رسه!
-

.
.
.
بوی گوشت تازه گرگینه را از خود بیخود کرده بود. بار دیگر بر روی دو پای خود ایستاد و بو کشید. بله گوشت انسانی را در محدوده خود حس می کرد. چقدر گرسنه بود.
.
.
.
ناجینی افسرده به سمت قصر به راه افتاد. امشب با انتونین به پیش لرد سیاه بر می گشت. شاید مو روغنی در نبود او زودتر خوب میشد.... مو روغنی!
ناگهان از خریدن دست کشید و سرش را در جهت جریان باد گرفت. زبانش به طرز ترسناکی تند و سریع پیدا و ناپدید میشد.... هیــــس، هیس...
اسنیپ بیرون از قصر بود! اما چطور!؟ باید پیداش می کرد... هنوز به راه نیفتاده بود که بار دیگر طعم دیگری در وجودش انعکاس یافت... بوی اشنایی بود مثل بوی گری بک گرگینه اما کمی متفاوت تر...
ناگهان نیمه انسانیش به او نهیب زد... خطر اما این خطر برای او نبود برای همسرش بود!
باید عجله می کرد.... وقت تنگ بود!
.
.
.
هوا تاریک شده بود و تنها نور قرص ماه بود که اطراف را روشن می کرد. اسنیپ ناله ای کوتاه کرد، غلتی زد و در خواب از سرما لرزید. شاید بدلیل سرما و یا قدرت جادویش- که به او اعلام خطر می کرد- بیدار شد. چشمانش تار میدید اما مغزش هوشیار بود.
- چ...چ.قدر... س...سرده!
دندانهایش به هم می خورد. لباس نازکی که بر تن داشت نمی توانست جلوی سرما را بگیرد.
- من...من اینجا چیکار می کنم!؟
سرش گیح می رفت و دید بدی داشت. سعی کرد دستش را به جایی بند کند و بلند شود، اما هنگامیکه به گمانمی کرد تخته سنگی برای بلند شدن پیدا کرده با لمس کردن آن با وحشت خود را عقب کشید.
انچه که او لمسش کرده بود بدن گرگینه ای بود که اکنون دهانش را می گشود تا او را یک لقمه کند.
- فیشششششششششششششش!
-ععوووووو....

ناجینی سر به زنگار رسیده بود و گرگینه را نیش زده بود. حیوان زوزه کشان عقب رفت و اماده حمله دیگری شد. ناجینی که در نوع خود ماری نیرومند و خطرناک بود از روی غریضه به شکارش( گرگینه) مهلت نداد و دوباره و دوباره حمله های دردناکی کرد.
اسنیپ که در آن لحظه به واسطه خطر حافظه اش سر جایش بود. ناظر ماجرا بود و قبل از بی هوش شدن دید که ناجینی در صدد دفاع از او برآمد و همچنین صدای چند نفر را شنید که اسمش را صدا می زند. پس از ان دیگر چیزی نفهمید و دنیا بار دیگر در جلوش تیره تار شد.
چند روز بعد مدتی بود که دیگر اثر معجون کاملا از بین رفته بود و البته از دیدگاه دیگران اسنیپ کاملا بهبود یافته بود.
از طرفی سوروس که با کمک آنتونی نقشه ریخته بود تا با استفاده از معجون ذهن پریشان هم از مجازات شدن توسط لرد سیاه رهایی پبدا کند و هم ناجینی را از خود فراری دهد. با بیاد اوردن صحنه دفاع کردن ناجینی از او دچار عذاب وحدان شده بود. مخصوصا وقتی که دم بانپیچی شده اش را میدید حس ترحمش بیشتر از پیش میشد. ناجینی که هنوز دچار بحران عاصفی بود در سبد مخصوصش در کنار تخت اسنیپ خوابیده بود.
اسنیپ بار دیگر به ناجینی نگاه کرد و آهی کشید.
- ای خاک بر سرم... آخه من چطور مرگخواریم که هنوز توی وجودش احساسات وجود داره!

اما در دلش یک حس خوشایند شکل گرفته بود چه حالی میده وقتی آدم یه...یه... شریک پرقدرت داشته باشه!
.
.
.
- کروشیو! شما سه تا چطور گذاشتین دخترم با اون آدم نیمه روانی بره مسافرت!
آنتونین که زیر فشار بی امان کروشیو های لرد سیاه به خود می پیچید گفت:
- ارباب باور کنین، خود دخترتون با تهدید ما رو از خونه انداخت بیرون! و اسنیپم حالش کاملا خوبه، مخصوصا با اون اتفاقی که اون....اوخ!
- هوم... کدوم اتفاق؟!! چیو از اربابتون پنهان می کنید.
و با عصبانیت به نارسیسا که با سقلمه به آنتونین ضزبه زده بود نگاه کرد.
- به سالازار قسم هیچی ارباب!خوب اونا خواستن دوباره یه مدت با هم تنها باشن تا دوباره با هم صمیمی بشن، همین ارباب

- دور شید از جلو چشمام! حالمو بهم زدید، بزار بگردن چنان ادبشون کنم که دیگه یادشون نیاد احساس داشتن یعنی چه!
بله، به پیشنهاد سوروس و تایید ناجینی، سه مرگخوار برای در امان ماندن از خشم اربابشان از گفتن حوادث رخ داده در ان شب کذایی صرف نظر کردند. از طرفی اسنیپ که می دید رفتار ناجینی 180 درجه نسبت به او تغییر کرده، برای اینکه دوباره دچار دردسر نشود تصمیم گرفت حافظه آنتونین را برنگرداند و بدین ترتیب به زندگی جدیدش بپردازد.
پایان