جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
26
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  42 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  119 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  189 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  308 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  292 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  370 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: چهارشنبه 6 مهر 1390 23:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


-آگوستوس الان چه فصلیه؟

آگوستوس پای درحالیکه پاتیل جدیدش را برق می انداخت جواب داد:پاییزه ارباب...

لرد با عصبانیت طلسمی را روانه پاتیل آگوستوس کرد...آگوستوس با حسرت به تکه های غیر قابل ترمیم پاتیلش نگاه کرد و آهی کشید.
-ارباب خب پاییزه ، چرا عصبانی میشین؟تازه چند روزه پاییز شده.فصل زیباییه.برگ ریزان..بوی ماه مدرسه و از این حرفا!

لرد سیاه سرش را به نشانه مخالفت تکان داد.
-ارباب هرگز اینو نمیپذیره..من از تو میپرسم آگوستوس!ارباب امسال تابستون به کجا سفر کرد؟چه تجربه هایی کسب کرد؟چه تفریحاتی کرد؟همش مشغول قتل و کشتار و توطئه بود و اصلا نفهمید کی تابستون تموم شد.

آگوستوس بطرف کمدش رفت.پاتیل قدیمیش را از داخل جعبه ای خارج کرد.پاتیل زنگ زده و کهنه بود.ولی آگوستوس چاره دیگری نداشت.با دیدن لرد سیاه که داشت بطرف او می آمد فورا پاتیلش را در محل امنی پنهان کرد.لرد با چهره ای متفکر روی مبلی در نزدیکی آگوستوس نشست.
-هنوز دیر نشده.ارباب هر کاری بخواد میکنه.دستور میدم تعطیلات تابستانی ده روز تمدید بشه.و شما موظفین در این ده روز ترتیب مسافرت تابستانی ارباب رو بدین.روشن شد؟

آستوریا که سرگرم گردگیری تالار بود دستمالش را کنار گذاشت و وارد بحث شد.
-ارباب، شما مایلین کجا بریم؟

لرد که همیشه استعداد فوق العاده ای در درس جغرافیای جادویی داشت شانه هایش را بالا انداخت.
-نمیدونم..یه نقشه بیارین که تصمیم بگیریم بهترین گزینه کجاست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 25 تیر 1390 12:42
نمایش جزئیات
آفلاین
پست آخر

[spoiler=]اسنیپ که از زندگی کردن با ناجینی به مرز جنون رسیده، تصمیم میگیره با ریختن نقشه ای و جلوه دان اینکه توسط مرگ پوشه ای کشته شده، از این زندگی فرار بکنه، اما لرد سیاه متوجه نقشه اسنیپ میشه. بنابراین به سایر مرگخوارا دستور میده که اونو زنده یا مرده نزدش ببرند. اما مرگخوارن نمی تونن در مدت مقرر شده اسنیپ رو پیدا کنند. بنابراین با هم دستی هم یک غیر اسلیترین( آنتونین) رو مجبور می کنند که از ناجینی درخواست ازدواج کنه، اما ناجینی شرطی میذاره و اون پیدا کردن سوروس توسط شخص آنتونینه!
ولی ماجرا پیچیده تر از این حرف هاست. در پس پرده متوجه می شویم که اسنیپ برای فرار از چنگ لرد سیاه و سایر مرگخوارها به آنتونین پناه برده بود. آننونین که اکنون در منجلابی هولناک اسیر شده تصمیم می گیرد با اسنیپ دست به یکی کند.اسنیپ پس از انکه ذهن دالاهوف را برای احتیاط از برملا نشدن ارتباط بینشان پاک می کنه، با خوردن معجون ذهن پریشان که اثرش تا یک هفته هست، دیوانه میشود و با برنامه ای که در ذهن انتونین حک کرده کاری می کند تا او را نزد لرد سیاه برد.

اینک ادامه ماجرا [/spoiler]


- بنظر میرسه فقط دچار آشفتگی روحی و ذهنی شده، همین!

این جملات را مادام پامفری درحالی میگفت که به صفحه روبه رویش ضربه ای آرام زد.
- اینجا یکسری معجون های آرام بخش وهمچنین راهنمایی هایی در مورد مراقبت از ابنگونه بیمارانه.... و این برگه هم گواهی لازم برای خارج کردن اسنیپ از مدرسه است.
- منظورتون چیه؟
-شما که فکر نمی کنید مدیریت مدرسه اجازه اقامت به فردی که هیچ کنترلی بر اعمالش نداره رو بده. ممکنه دانش آموزان در معرض خطر قرار بگیرند! اسنیپ هیچ کنترلی بر روی قدرت های جادوییش نداره!

لرد سیاه چاره نداشت. بنابراین برای حفظ آبرو و برای برملانشدن این وضعیت، همان شب سوروس و ناجینی را به همراه آنی مونی، نارسیسا و آنتونین( تنها بعنوان خبر رسان) به سمت خانه اربابی روانه کرد.
.
.
.

با گذشت روزها، اثر معجون ذهن آشفته رفته رفته کمتر و کمتر میشد و هوشیاری اسنیپ به آرامی باز می گشت. گرچه این تغییرات از نظر آنی مونی و نارسیسا در اثر تغذیه مناسب و مراقبت های بی شائبه آنها بود.

در روز سوم زمانیکه آنی مونی ظرف غذای اسنیپ را بر میداشت و ناجینی با فش فش های تهدید کننده به او می گفت که احتیاط کند، برای لحظه ای کوتاه نگاه سوروس از حالت گنگ همیشگی خارج شد و به آنی مونی نگاه کرد و سعی کرد چیزی بگوید.
ناجینی که بواسطه مار بودنش کوچکترین حرکت و حسی از نظرش دور نمی ماند با خوشحالی هیس آرامی کرد و به طرف اسنیپ خزید اما قبل از هر واکنشی از سوی او دوباره سر اسنیپ یک وری روی شانه اش افتاد.

ناجینی که در طول دوران زندگیش هرگز احساساتی نشده بود، برای اولین بار دستخوش احساسات نیمه انسانیش شد:
-هیس هیسا هسو هاس... هیس هسیا هیس هس! ( دیگه تحمل ندارم...چرا این مو روغنی اینجور منو اذیت می کنه)

و با ناراحتی از اتاق اسنیپ بیرون خزید و به سرعت به سمت در خروجی براه افتاد.

همه چیز طبق نقشه پیش می رفت و با این روش، اسنیپ می توانست به زودی به آزادی از دست رفته اش دست یابد، اما ظاهرا تقدیر برای اسنیپ چیز دیگری رقم زده بود.

عصر روز پنجم یعنی دو روز مانده به از بین رفتن اثر معجون، در حالیکه یکبار دیگر ناجینی رنجور و ناراحت به سمت جنگل رفته بود و انی مونی مشغول پخت و پز، نارسیسا مشغول نوشتن گزارش شبانگاهی و آنتونین بجای نگهبانی مشغول رسیدگی به امورات شکم بود، بار دیگر اسنیپ به حالت نیمه هوشیاری درامد.
- من کجام؟ اینجا... کجاست... آخ، چقدر سرم سنگینه!

سوروس به سختی از جایش بلند شد و همانطور که تلوتلو می خورد به سمت در اتاق به راه افتاد. در حالیکه صحنه ها در جلوش بالا و پایین می شدند. با کمک گرفتن از دیوار در راهرو شروع به راه رفتن کرد. اما در اواسط راه بار دیگر در حالت خلسه فرو رفت.

برای مدتی اسنیپ ارام سر جایش ایستاد اما لحظه ای نگذشت که باز به راه افتاد. اما این دفعه در جهت مخالف و رو به در خروجی ساختمان!

چند ساعت بعد:

- ای طلسم بالا آوردن بخوره به اون شکمت! دست هرچی تسترال از پشت بستی.... از صبح تا حالا یک نفس داره می خوره!

آنی مونی این جملات را با عصبانیت در حالی می گفت که آنتونین چهاردهمین بشقاب پودینگش را خورد و سر وقت قابلمه خالی رفته بود!

- تو مثلا قرار بود مراقب اسنیپ و ناجینی و ماها باشی!
- نه من فقط قرار بود گزارشات شما رو شخصا برای لرد سیاه ببرم!
- کروشیو! ای ابله تن لش مفت خوره شکم گنده! بگیر ببینم!

آنی مونی خشمگین چوبش را به سمت جا ظرفی گرفت و با اینکار باعث شد همزمان ده بیست بشقاب و کارد و چنگال به هوا بلند شوند و به سوی دالاهوف حمله کنند!

آنتونین که انتظار چنین کاری را نداشت تنها کاری که برای در امان ماندن از دستش برآمد بلند کردن قابلمه و پنهان کردن سرش زیر آن بود.
- زنه دیونه... چیکار می کنی! آخه از کی و چی محافظت کنم!ناجینی که با تهدید نذاشت همراهش برم!... اسنیپم که عین مرده ها افتاده رو تختشو تکون نمی خوره!.... اوخ... نزن...آی... باشه! باشه! تسلیم.... الان میرم... بابا میگم نزن... رفتم دیگه!

آنتونین که هنوز قابلمه را بالای سرش گرفته بود بسوی در اشپزخانه دوید و خارج شد. از ان طرف نارسیسا که با شنیدن سر و صدا از اتاقش خارج شده بود با عجله وارد آشپزخانه شد و گفت:
- چی شده؟ برای چی اینهمه سرو صدا می کنید!؟

آنی مونی مونی خرسند از کارش، درحالیکه ظرف ها را به سر جایش بر می گرداند پاسخ داد:
- کاری کردم که آنتونی جرات نکنه تنبلی کنه! میدونی من الان...
- اوه ...مرلین به فریاد مون برسه...
آنتونین بار دیگر در آستانه در ظاهر شده بود. سراسیمگی و وحشت از سر و رویش می ریخت.
- نیست! رفته!.... بیچاره شدیم!
- چی میگی تو؟!!!
- اسنیپ سر جاش نیست، توی اتاق های دیگه هم نبود. در واقع با یک طلسم موجود یابی فهمیدم که... جز ما سه تا کس دیگه ای توی ساختمون نیست!
-

همان موقع در جنگل:

ناجینی ناراحت و غمگین کنار برکه چمباتمه زده بود و به چهره منعکس از اب نگاه می کرد.
- هیس هیسا هس؟ هییییییییییییس هسی هسا هوس!( یعنی اون منو دوست نداره؟چرا من یه انسان نشدم!
.
.
.
در حالیکه سه مرگخوار وحشت زده اطراف قصر را می گشتند، اسنیپ ناآگاه به محیط خطرناکی که پا به ان گذاشته بود، بی هدف رفت و رفت تا سرانجام در گوشه ای از جنگل متروک روی زمین افتاد و خواب رفت.

بعد از مدتی نامعلوم

هوا تقریبا گرگ و میش شده بود سه جستجو گر همچنان بدنبال اثری از اثار ناجینی و اسنیپ بودند.نارسیسا پشت چند بوته را نگاه کرد و گفت:
- حالا چه پودری به سرمون برزیم! اگه ارباب از این ماجرا بو ببره کلک هر سه تامون کنده است.
- همش تقصیر این دالاهوفه بی عرضه هست.... بزنم ناکارت کنم!
- آخه مگه من چه گناهی کردم. با اون همه معجون آرام بخشی که بخورد اون اسنیپ بدبخت میدادید کی فکرشو می کرد بتونه از جاش جم بخوره چه برسه به این همه راه رفتن؟
-خفه! بی مسئولیت!
- ساکت شین... تا شب دیگه چیزی نمونده باید پیداش کنیم و گرنه قبل از لرد سیاه این ناجینیه که به خدمتون می رسه!
-
.
.
.
بوی گوشت تازه گرگینه را از خود بیخود کرده بود. بار دیگر بر روی دو پای خود ایستاد و بو کشید. بله گوشت انسانی را در محدوده خود حس می کرد. چقدر گرسنه بود.
.
.
.
ناجینی افسرده به سمت قصر به راه افتاد. امشب با انتونین به پیش لرد سیاه بر می گشت. شاید مو روغنی در نبود او زودتر خوب میشد.... مو روغنی!
ناگهان از خریدن دست کشید و سرش را در جهت جریان باد گرفت. زبانش به طرز ترسناکی تند و سریع پیدا و ناپدید میشد.... هیــــس، هیس...
اسنیپ بیرون از قصر بود! اما چطور!؟ باید پیداش می کرد... هنوز به راه نیفتاده بود که بار دیگر طعم دیگری در وجودش انعکاس یافت... بوی اشنایی بود مثل بوی گری بک گرگینه اما کمی متفاوت تر...
ناگهان نیمه انسانیش به او نهیب زد... خطر اما این خطر برای او نبود برای همسرش بود!
باید عجله می کرد.... وقت تنگ بود!
.
.
.
هوا تاریک شده بود و تنها نور قرص ماه بود که اطراف را روشن می کرد. اسنیپ ناله ای کوتاه کرد، غلتی زد و در خواب از سرما لرزید. شاید بدلیل سرما و یا قدرت جادویش- که به او اعلام خطر می کرد- بیدار شد. چشمانش تار میدید اما مغزش هوشیار بود.
- چ...چ.قدر... س...سرده!
دندانهایش به هم می خورد. لباس نازکی که بر تن داشت نمی توانست جلوی سرما را بگیرد.
- من...من اینجا چیکار می کنم!؟

سرش گیح می رفت و دید بدی داشت. سعی کرد دستش را به جایی بند کند و بلند شود، اما هنگامیکه به گمانمی کرد تخته سنگی برای بلند شدن پیدا کرده با لمس کردن آن با وحشت خود را عقب کشید.
انچه که او لمسش کرده بود بدن گرگینه ای بود که اکنون دهانش را می گشود تا او را یک لقمه کند.
- فیشششششششششششششش!
-ععوووووو....
ناجینی سر به زنگار رسیده بود و گرگینه را نیش زده بود. حیوان زوزه کشان عقب رفت و اماده حمله دیگری شد. ناجینی که در نوع خود ماری نیرومند و خطرناک بود از روی غریضه به شکارش( گرگینه) مهلت نداد و دوباره و دوباره حمله های دردناکی کرد.

اسنیپ که در آن لحظه به واسطه خطر حافظه اش سر جایش بود. ناظر ماجرا بود و قبل از بی هوش شدن دید که ناجینی در صدد دفاع از او برآمد و همچنین صدای چند نفر را شنید که اسمش را صدا می زند. پس از ان دیگر چیزی نفهمید و دنیا بار دیگر در جلوش تیره تار شد.

چند روز بعد

مدتی بود که دیگر اثر معجون کاملا از بین رفته بود و البته از دیدگاه دیگران اسنیپ کاملا بهبود یافته بود.
از طرفی سوروس که با کمک آنتونی نقشه ریخته بود تا با استفاده از معجون ذهن پریشان هم از مجازات شدن توسط لرد سیاه رهایی پبدا کند و هم ناجینی را از خود فراری دهد. با بیاد اوردن صحنه دفاع کردن ناجینی از او دچار عذاب وحدان شده بود. مخصوصا وقتی که دم بانپیچی شده اش را میدید حس ترحمش بیشتر از پیش میشد. ناجینی که هنوز دچار بحران عاصفی بود در سبد مخصوصش در کنار تخت اسنیپ خوابیده بود.

اسنیپ بار دیگر به ناجینی نگاه کرد و آهی کشید.
- ای خاک بر سرم... آخه من چطور مرگخواریم که هنوز توی وجودش احساسات وجود داره!
اما در دلش یک حس خوشایند شکل گرفته بود چه حالی میده وقتی آدم یه...یه... شریک پرقدرت داشته باشه!
.
.
.
- کروشیو! شما سه تا چطور گذاشتین دخترم با اون آدم نیمه روانی بره مسافرت!

آنتونین که زیر فشار بی امان کروشیو های لرد سیاه به خود می پیچید گفت:
- ارباب باور کنین، خود دخترتون با تهدید ما رو از خونه انداخت بیرون! و اسنیپم حالش کاملا خوبه، مخصوصا با اون اتفاقی که اون....اوخ!
- هوم... کدوم اتفاق؟!! چیو از اربابتون پنهان می کنید.

و با عصبانیت به نارسیسا که با سقلمه به آنتونین ضزبه زده بود نگاه کرد.
- به سالازار قسم هیچی ارباب!خوب اونا خواستن دوباره یه مدت با هم تنها باشن تا دوباره با هم صمیمی بشن، همین ارباب
- دور شید از جلو چشمام! حالمو بهم زدید، بزار بگردن چنان ادبشون کنم که دیگه یادشون نیاد احساس داشتن یعنی چه!

بله، به پیشنهاد سوروس و تایید ناجینی، سه مرگخوار برای در امان ماندن از خشم اربابشان از گفتن حوادث رخ داده در ان شب کذایی صرف نظر کردند. از طرفی اسنیپ که می دید رفتار ناجینی 180 درجه نسبت به او تغییر کرده، برای اینکه دوباره دچار دردسر نشود تصمیم گرفت حافظه آنتونین را برنگرداند و بدین ترتیب به زندگی جدیدش بپردازد.

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1390/4/25 13:03:07
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1390/4/25 14:21:28
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: یکشنبه 19 تیر 1390 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد که حسابی جا خورده بود،به سوروس خیره شد و یاد موضوعی افتاد.

تو ذهن لرد: مگه این آنتونین بوقی نگفت این مرتیکه ی بوقی تو یه آسایشگاه بوقی بستری بوده و فراموشی گرفته؟!خب پس چرا به نسبت به نجینی اینطوری عکس العمل نشون داد؟

بیرون افکار لرد: سس هیساس شوس؟(ترجمه:دخترم هنوز این یارو رو دوس داری؟)
-هـــس.(ترجمه:آررره)

لرد سرش را تکان داد و از اتاق خارج شد،نجینی دوباره به سوروس نزدیک و با نیشش صورت اورا نوازش کرد؛بدن سوروس در اثر برخورد نیش لزج نجینی به صورتش،منقبض شد.
-شــــس فیساس هوس هیاس فیوسش؟(ترجمه:آخـــی عزیزم کی خوب میشی که دوباره بریم خونه ی عشقمونو بسازیم؟)
سوروس:

بیرون اتاق:

-بلا...هرچه سریع تر مادام پامفری رو بیار اینجا.لازمه که یکی رو معاینه کنه.

بلا تعظیمی کرد و دوان دوان به سمت خروجی تالار رفت؛لرد آهی کشید.
-سوروس مرلین به دادت برسه اگه حقه و کلکی تو کارت باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 18 تیر 1390 13:05
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمان لرد سیاه از حالت تمرکز خارج شدند و با شک و تردید بر روی فرد نیمه مدهوش خم شد تا از نزدیک او را بررسی کند.
- که گفتی اونو توی یه درمونگاه پیدا کردی؟
- بله سرورم توی ... توی جایی به اسم آسا... آسایشگاه بستریش کرده بودن. اینجور که فهمیدم وقتی که پیداش کرده بودن دچار اختلال حواس بوده و نمی دونسته کجاست!

لرد سیاه چوب جادوییش را زیر چانه اسنیپ برد و با حرکتی چهره رنگ پریده و ژولیده اش را در مقابل صورت خودش قرار داد.
- هی صدامو میشنوی! ... می دونی من کیم؟

تنها واکنش اسنیپ به صدای لرد سیاه کمی لرزش و سپس روان شدن آب دهانش بود!
- اَه...حالمو بهم زد.

به چشمان اسنیپ که در جهتی غیر معمول و رو به بالا چرخیده بود نگاه کرد.
- هوووم... احتمالا ارام بخشی چیزی بهش زدن.

با این فکر از جا برخاست و بار دیگر رودرروی آنتونین قرار گرفت و گفت:
- الانه که ناجینی قند عسلم برگرده اینجا... فعلا اینو ببر توی اتاقی بذارش تا سر فرصت یه فکری براش بکنم. ام... در ضمن نارسیسا و آنی مونی رو مسئول مراقبت از اسنیپ بذار و فعلا نذار خبر پیدا شدن اسنیپ با این وضعیت ناجورش جایی درز کنه!
.
.
.
- هیس هی هیس؟( اِنقده حالش بده!)
- هیــس( درسته)
- هیساک هیس؟(یعنی ادا درنمیاره؟)
- هاس هسا هیس هسوس هستا هسی هوس(نه، با انواع طلسما امتحانش کردم ذهنشم اونقدر آشفته هست که سردرد گرفتم )

ناجینی به سمت تخت خوابی که اسنیپ را در درون آن بسته بودند رفت و با ناراحتی پوزه اش را به صورت اسنیپ کشید. چند هزارم ثانیه نگذشته بود چشمان اسنیپ ناگهان باز شدند و بدون هیچ اخطار و ناله ای شروع به فریاد زدن کرد!

- فاش!!!(جیغ ناشی از ترس)
ناجینی وحشت زده همچون فنر دوسه متر به عقب جهید. لرد سیاه که تا بحال کسی را ندیده بود که بدون طلسم شکنجه اینگونه فریاد بزند با چشمانی گرد شده شاهد تقلاهای اسنیپ برای دور کردن خود از ناجینی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: جمعه 23 اردیبهشت 1390 11:54
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالیکه هنوز آنتونین جلوی در تالار اسلیتر بر روی زمین ولو شده بود به این فکر کرد که بهتر است جای سوروس را به سرورش، لرد سیاه نشان دهد. اما هنگامی که به در تالار نزدیک شد با خودش فکر کرد:
- به فرض که من گفتم سوروس کجاست، نمی گن توی این مدت که یک لشکر جادوگر دنبالش می گشته چرا تو دستور لرد سیاه رو نادیده گرفتی و اسنیپ رو بجای تحویل دادن مخفی کردی؟! با این کار که جون خودمو از دست می دم!!!

با این فکر کمی از در فاصله گرفت:
- تازه اگه معجزه بشه و لرد سیاه از گناه من بگذره چی نصیب من میشه! ... یه شلنگ سبز بی قواره!

با تجسم ناجینی در کنار خودش ناخواسته لرزه ای بر اندام آنتونین افتاد.
- نه! اینطوری نمیشه باید برمو دربارش کاملا فکر کنم!


نیمه شب، جلوی خانه شخصی دالاهوف


- تق تق تق... تق... تتتق.

آنتونین با دقت چندبار ضربات رمزوار را به در خانه اش زد. لحظه ای بعد در به آهستگی، اندکی باز شد و چهره رنگ پریده ای از شکاف باریک در او را دید زد.
- آنتونین؟!
- سوروس.

اسنیپ وقتی دور اطراف را با دقت بررسی کرد و از پیشامد هر گونه خطر احتمالی خیالش راحت شد در را کاملا باز کرد تا او وارد خانه شود.

ساعتی بعد

سوروس با چشمانی از حدقه در آمده به آنتونین خیره شده بود. دالاهوف که بعد از رسیدن به خانه تمام ماجراهای پیش آمده را مو به مو برای اسنیپ تعریف کرده بود در آخر اضافه کرد که اگر مرده یا زنده او را نزد لرد سیاه و ناجینی نبرد خودش قربانی بعدی است و در صورت محال اگر هم سوروس را تحویل دهد چیزی جز یک شلنگ هولناک نصیبش نخواهد شد.

دو مرگخوار وحشت زده به فکر فرو رفتند. ظاهرا تنها راه پیش رویشان همکاری با یکدیگر بود. زمان به سرعت سپری می شد هوای بیرون کم کم به روشنی می گرایید تا اینکه سرانجام اسنیپ طلسم سکوت را شکست و گفت:
- آها... فهمیدم!

آنگاه در جواب نگاه پرسشگر دالاهوف از جایش برخاست و درست رو به روی او ایستاد:
- تنها راه نجات من از مرگ و رها شدن تو از دست ناجینی دیوانگی منه!
- چی؟!
- دیوانگی! من باید خودمو موقتا به دیوانگی و فراموشی بزنم!
- واضح تر حرف بزن تا من هم بفهمم!

اسنیپ بدون اینکه چشم از چشمان آنتونین بردارد آهسته دستش را به درون ردایش برد و در همان حال گفت:
- تنها کاری که میشه کرد اینکه تو سه روز دیگه منو با خودت می بری پیش لرد سیاه و میگی منو توی یه درمونگاه مخصوص مشنگی درحالی پیدا کردی که کسی رو نمی شناختم...
- درمنون چی چی؟
- جاییکه ماگل ها از مریض هاشون مراقبت می کنند... تو میگی ظاهرا من حافظمو از دست دادم...
- اما این ناشدنیه! لرد سیاه با یه ذهن جویی ساده و دوسه تا کروشیوی جانانه تو رو وادار به گفتن حقیقت میکنه؟

لبخندی عجب روی صورت سوروس نقش بست:
- نه متوجه نمیشه اگه من معجون ذهن اشفته رو بخورم!
- این دیگه چه کوفتیه؟!
- یه معجون قوی که باعث میشه خوردنده اون اطرافیانش رو نشناسه، اما مشکل اصلی ما اینکه چطور به اونا به قبولونیم که من قبل از نوشتن اون خاطره کذایی و فرارم دچار اختلال حواس شده بودم....

اسنیپ مکثی کرد و در حالیکه چوب جادویش را از ردایش بیرون می کشید گفت:
- تنها راه نجاتمون نقشیه که تو باید همون ابتدای ورودمون بازی کنی و از اونجاییکه تو خون اسلیترینی توی وجودت نیست و نمی تونی طبیعی بازی کنی مجبورم تو رو تحت فرمان قرار بدم و نقشتتو بهت یاد بدم که با حساب زمان تهیه معجون ذهن پریشان سه روزی وقت می بره...
- چی داری میگی!!!
- ... ولی نگران نباش بعد از خنثی شدن اثر معجون و بازگشتن من به حال طبیعی تو رو هم از اون حالت در میارم!
- نه من اجازه نمی دم با من اینــــــــکــــا ر و ...

اما اسنیپ به او مهلت نداد و ورد را اجرا کرد. چشمان آنتونین بلافاصله از حالت متمرکز خارج شد و آماده دریافت دستورات اسنیپ شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: دوشنبه 19 اردیبهشت 1390 19:46
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه]سوروس که از زندگی با نجینی خسته شده، سعی بر طلاق نجینی داره.اما لرد از این موضوع باخبر میشه و اونو به شدت مجازات میکنه. اسنیپ که دیگه از زندگی با پرنسس ارباب خسته شده (که از بی لیاقتیشه!)، با کشیدن نقشه ای صحنه مرگ خودش رو درست و فرار میکنه،اما لرد نقشه اش رو میفهمه و به مرگخوارا دستور میده اونو پیدا کنن؛اونا که دیگه از پیدا کردن اسنیپ نا امید شدن،سعی میکنن برای در امان موندن از خشم لرد،آنتونین رو مجبور به ازدواج با نجینی کنن و چون نارسیسا راه و رسم خواستگاری رو بلد بود،پیش لرد رفت.اما نجینی گفت تا جسد سوروس رو نبینه و اونو به عنوان غذا نخوره،نمیتونه مرد دیگه ای رو به همسری قبول کنه و مسئولیت این کار رو هم به عهده ی آنتونین گذاشت.[/spoiler]

نارسیسا که از خجالت سرخ شده بود،به سرعت از زمین بلند و تعظیم کنان از اتاق خارج شد و چشم غره ای نثار آنتونین که پشت در از خوشحالی در حال شلنگ تخته انداختن بود،کرد.
-مثه اینکه قسمت آخر حرف ارباب رو نشنیدی نه؟
-چرا دیگه...گفت که باید عشقم رو تو قلبم نگه دارم.
-نه پسر جون،باید شخصا بری و جسد سوروس رو پیدا کنی.
آنتونین:
نارسیسا:

سایر مرگخواران که از پیدا کردن سوروس معاف شده بودند،بی خیال آنتونین شدند و هر یک به سمتی رفتند و آنتونین را همانطور کت بسته دم در اتاق لرد رها کردند.
-نامردا لااقل دستامو باز کنین.
ملت:
-بیاین بازم کنین وگرنه به ایوان میگم همتونو راهی جزایر بالاک بکنه ها.
-آنتونین از خودت مایه بزار،من هیچ کاری نمیکنم.
-خب...ام...چیزه...

آستوریا که برق شیطنت در چشمانش میدرخشید،گفت:
-بچه ها دقت کردین که آنتونین اسلی نیست؟

ملت که منظور او را فهمیده بودند،آنتونین را با مشت و لگد از تالار خارج کردند و حالا تنها راهی که به فکر آنتونین برای حفظ جانش میرسید،خیانت به اسنیپ بود.

فلش بک

سوروس نفس عمقیی کشید. به نزدیکترین درخت تکیه داد و بفکر فرو رفت.تنها راهی که به نظرش میرسید،کمک گرفتن از یکی از دوستانش بود.یکی از دوستانش خارج از تالار اسلی...بهترین گزینه آنتونین بود.پس با او تماس گرفت و از او خواست تا پیشش برود.چند دقیقه ی بعد آنتونین تعجب زده،پیش رویش بود.
-سوروس...ارباب...ارباب به خونت تشنس.
-میدونم...باید کمکم کنی...خواهش میکنم....

سوروس دلایل فرارش را برای آنتونین گفت،پس از چند دقیقه آنتونین به سوروس اجازه داد تا مدتی را در خانه اش بگذراند و با تمام وجود امیدوار بود که کسی از وجود او در آنجا با خبر نشود.

پایان فکش بک

آری تنها راهش لو دادن جای سوروس به ارباب بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 17 اردیبهشت 1390 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشید من از پست قبلی هیچی نفهمیدم. فرض می کنم این فرمایشات جناب یاکسلی مربوط به جیغ و دادهای بروبکس اسلیترین بر علیه آنتونین (این یارو آنتونین همونیه که توی معرفی شخصیت به من گفت که مودب باشم؟ ) پشت در باشه!

»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«
همونجور که لرد سیاه منتظر جواب دخترخوندۀ بلند قد خودش بود (مودب تر از این ازم برنمیاد درمورد یه مار حرف بزنم! حتی اگه اصیلزاده باشه. شرمنده ها!) نجینی چنان فیـــــــــس طولانی ای کشید که میشد به عنوان یه عشوه درنظر گرفتش ولی با دیدن یه حرکت تهدیدآمیز چوبدستی لرد سیاه، ایشون مارفهم شد که پیچوندن جواب پاپای عالیمقامش چه پیامدهایی میتونه در بر داشته باشه، درنتیجه با فس فس های کوتاه جواب باباشو داد.

لرد سیاه رو کرد به نارسیسا (اوه مامی! چرا یه آستین واسه من بالا نمی زنین؟) و جواب داد:

- نجینی میگه تا جسد سوروس رو با چشمای خودش نبینه و به عنوان نهار یا شام نخورتش، آروم نمی گیره و نمی تونه مرد دیگه ای رو به همسری بپذیره. درنتیجه آنتونین باید فعلا عشقش رو توی قلبش نگه داره و درعوض واسه اینکه تکلیفش زودتر روشن بشه، خودش بره و شخصا جسد اسنیپ رو پیدا کنه.

نارسیسا (می بخشین مامی که اینجوری اسمتونو میارم) عقب عقب از اتاق خارج شد و اونقدر هول کرده بود که با حواس پرتی، موقع خروج از اتاق پاش روی قالیچۀ بیرونی پشت در اتاق لرد لیز خورد و ایشون پخش زمین گردید!

ویرایش ناظر:

دراکو ی عزیز من بخش آخر پستتون رو پاک کردم چون یک سوژه ی انحرافی جدی به شمار میرفت و در ضمن اگه یه خورده تحقیق کنین متوجه میشین که مامی تون خیلی وقته که براتون آستین بالا زده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1390/2/17 0:03:11
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1390/2/17 0:14:23
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: جمعه 26 فروردین 1390 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس باجناق بی مصرفت کو؟خودش این گندو بالا آورده خودشم باید رفع و رجوعش کنه
از همون اول هم گفتم نباید به این شیلنگ دراز سبز محل گذاشت.ارباب زیادی لوسش کرده
خیال میکنه کسیه
اگر نقشه راحت شدن از شر آنتونین و سوتی هاشو کشیدید عیب نداره .هرچی زودتر دم اونو بذارید تو دست این.وگرنه!!!!!!!!!!!!ـ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مرگ برای یک انسان فرهیخته شروعی دوباره است
آدولف هیتلر
به نقل از آلبوس دامبلدور
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: یکشنبه 21 فروردین 1390 08:53
نمایش جزئیات
آفلاین
-آنتونین بیجا کرده!

نارسیسا بدون توجه به سرو صدای اعتراض آمیز آنتونین که از پشت در به گوش میرسید ادامه داد:
-بله ارباب...بیجا کرده...ولی خب این دله دیگه.نمیشه کاریش کرد.مخصوصا وقتی پای خون اصیل و جاودانه و جذاب و خالصی مثل خون شما در میون باشه.

لرد نگاهی به آینه روی دیوار انداخت.
-هوم...عاشق من شده؟حدس میزدم.کلا مقاومت دربرابر این زیبایی و جذابیت غیر ممکنه...ولی این جونور عوضی باید بفهمه من ریش دراز نیستم که با هر کسی...

نارسیسا با دستپاچگی حرف لرد را قطع کرد.
-نه ارباب!عاشق شما نشده.عاشق خون شما شده.خون پاک شما که در رگهای دختر نازنینتون جریان داره.

لرد با عصبانیت نگاهی به نارسیسا انداخت.
-اون شلنگ تحصیلکرده دختر خونده منه!خون ارباب تو رگای اون چیکار میکنه آخه.

نارسیسا با صدایی بلندتر از فریاد(من اون رشته سبزو نمیخوااااام)آنتونین فریاد زد:
-بله ارباب...منظور منم همین بود که ایشون تحت تعلیم و تربیت فوق العاده شما از یه مار بی مصرف تبدیل به دوشیزه ای جذاب و دانشمند شدن.برای همین ازتون خواهش میکنم با ازدواج ایشون با آنتونین موافقت کنین.چون آنتونین واقعا داره از دست میره.میترسیم از عشق دخترتون سر به بیابون بذاره!

لرد نگاهی به نجینی که کم کم داشت دور گردن نارسیسا میپیچید انداخت.
-ولی...پس...سوروس چی میشه؟نمیدونم!باید فکر کنم....فیسسسسفوسسسسفاسسسس(ترجمه:دخترم؟نظر خودت چیه؟)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: چهارشنبه 13 بهمن 1389 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه]سوروس اسنیپ که از زندگی با نجینی خسته شده، سعی بر طلاق نجینی داره.اما لرد از این موضوع باخبر میشه و اسنیپ رو به شدت مجازات میکنه. اسنیپ که دیگه از این زندگی خسته شده، با کشیدن نقشه ای صحنه مرگ خودش را درست و فرار میکنه،اما لرد نقشه اش رو میفهمه و به مرگخوارا دستور میده اونو پیدا کنن.اونا که دیگه از پیدا کردن اسنیپ نا امید شدن،سعی میکنن برای در امان موندن از خشم لرد،آنتونین رو مجبور به ازدواج با نجینی کنن.[/spoiler]

-چیه؟میخندین.

بلا و مرگخواران نگاه های شیطنت آمیزی بین همدیگر رد و بدل کردند.
-آنتونین،تاحالا دقت کردی نجینی چقدر خوشگله؟
-روفوس؟میخوای برم از لرد برات خواستگاریش کنم؟
-برای من که نه ولی برای یکی دیگه چرا.
-خجالت بکش...اون شوهر داره.
-آنتونین،دهنت رو میبندی و میری خواستگاریش.فهمیدی؟
-خب بلا چرا میزنی؟...برای کی خواستگاریش کنم؟
-برای خودت.
-آها...جــــــــــــان؟

یک ربع بعد

-آنتونین صدامو میشنوی؟
-میگم بزار من یه نیشگون ازش بگیرم،به هوش میاد.
-نه بلا...میخوایم به هوش بیاد،نمیخوایم راهی سنت مانگو بشه که.
-اگه بیدار نمیشه،بژارین من یه خورده شیز بهش بدم.
-بابا میشه همه یه دقیقه ساکت بشین؟

همون موقع آنی مونی با یه لیوان آب اومد.
-بیا،یه خورده آب بپاش روش.
-بیاین این آنی مونی عقلش از همتون بیشتره،ولی تو مگه تو تالار نبودی؟
-چرا،مورفین بهم گفت چی شده.گفتم تا راهی گورستان ریدل نکردینش،بیام اینجا.
-وای...چرا اینجا داره میچرخه؟
-آنتونین خوبی؟
-آره از این بهتر نمیشه.به تو اگه پیشنهاد ازدواج با یه مار رو بدن،چه حالی پیدا میکنی؟
-آنتونین،اگه این کارو نکنی،لرد هممون رو میکشه.ما نتونستیم سوروس رو پیدا کنیم.
-بابا من مثه سوروس،آرمادیلو (نوعی جانور پستاندار) نیستم.دوبار نجینی نیشم بزنه،میترکم.
-خب حالا که قبول کردی،یکی باید بره اونو برات خواستگاری کنه.
-من کی قبول کردم؟
-من میرم.من فقط در بین شما ها سابقه ی رفتن به خواستگاری رو دارم.
-باشه نارسیسا.فقط حواست باشه،اینبار خواستگاریه آستوریا واسه دراکو نمیری ها.داری میری دختر ارباب رو خواستگاری کنی.
-بابا من نمیخوام با اون ازدواج کنم.

نارسیسا که انگار حرف آنتونین رو نشنیده،سری تکان داد.
-خب پس تا من میرم حاظر بشم،شما هام سر و وضع آنتونین رو مرتب کنین.

نیم ساعت بعد

آنتونین کت بسته،پشت سر نارسیسا ایستاده بود و به سختی جلوی جاری شدن اشک هایش را گرفته بود.نارسیسا دامنش را مرتب کرد و تقه ای به در اتاق لرد زد.
-بیا تو.
-سلام سرورم.
-سلام...آنتونین چرا داری گریه میکنی؟
-سرورم...به مرلین قسمتون مید-
-هیچی نیس سرورم.روفوس آنتونین رو ببر بیرون تا من راجبش با لرد صحبت کنم.

روفوس سری تکان داد و آنتونین رو با مشت و لگد به بیرون اتاق هدایت کرد.
-خب؟
-سرورم برای یه امر خیر مزاحم شدم.
-امر خیر؟
-راستش سرورم...آنتونین...
-آنتونین چی سیسی؟
-جسارتا آنتونین عاشق شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!