جلسه دوم
نگهبان: «آب قند لطفا ! آب قند ! بدو آقا ! از هوش رفت... بدووو...»
حضار دادگاه همگی به جی.کی.رولینگ خیره شده بودند که بیهوش روی صندلی اش ولو شده بود. برخی به فرم معصومانه به چهره اش علاقه مند می شدند، برخی مبنی بر نایل آمدن به آرزوی مرگش، تسبیح می انداختند و برخی به امید زنده ماندنش بر مرلین و آل او، درود می فرستادند. قاضی گوشت نیز بی تفاوت پشت میزش بود و به برگه های روی میز خیره مانده بود...
قاضی: «خانم رولینگ ! صدامو می شنوید ؟! صدامو داری زن ؟! با توئم ! پاشو وقت دادگاهو نگیر ! اه ! لعنتی ! »
یکی از اعضای هیئت منصفه که صورتی فرو رفته و سه عدد مو به یاد سه شاخ چنگال روی کله ی بی حجابش داشت، از روی صندلی مبله اش برخاست، سرفه ای بلند (مدل توالتی :hammer ) نمود و بگفت:
«ای قاضی جان ! ای گوشت ! ای لذیذ ! من پیشنهاد می کنم با توجه به افزایش شاکیان و فیلم بازی کردن متهم، برای به هوش آوردنش از افسون شکنجه استفاده کنید ! :evilsmile: »
قاضی کمی فسفر سوزوند که البته به فرم گرما آزاد شد، سپس گفت:
«بله ! راه دیگه ای نمی بینم ! کی به کیه ! کروشیو ! کروشیو ! بلند شو ! کروشیو ! آآآآآآآآه ! بمیر لعنتی ! آوادا... »
قاضی به دنبال رگبارهای کروشیویی که به رولینگ بیهوش می فرستاد، می رفت که در موقعیت گاز گرفتن استخوون قرار بگیرد و چوبدستی اش به اخگر آواداکاداورا وادار شود که این هیئت منصفه بود که خلع سلاحش کرد و آن کوه گوشت را به آرامش دعوت نمود...
قاضی در حالیکه عرق روی صورتش را در نقش عرق می لیسید، بگفت:
«ای بابا ! خانم رولینگ ! صدامو می شنوید؟ خانم رولینگ...یه سوسک رو دستتونه... !
»رولینگ: «
»قاضی: «حضار گرامی ! یادتون باشه زن ها اینجور جاها خودشون رو نشون میدن ! سوسک دوای درده ! خانم رولینگ، اتهام فریب دادگاه هم بهتون اضافه شد...ادامه میدیم...»
رولینگ در حالیکه جا خورده بود، گفت:
«من...من... من واقعا جا خوردم و غش کردم آقای قاضی ! آخه چه حرفی بود اون زنیکه شاکی زد ! هر کسی بود غش میکرد ! هر کسی بیاد بهت بگه من با پدر مرحوم توی سه روز آخر عمرش ازدواج کردم، مهریه ام رو نداد، تو باید بدی، غش میکنه ! شما باور می کنید این دروغ هارو ؟! »
قاضی: «مستند بود حرفشون ! باید پرداخت کنید ! شاکی بعدی به جایگاه لطفا ! آقای میلاد قربانی ! ساکن زیر پل ولایت ! »
پسرکی با موهای گوسفندی مشکی-قهوه ای – بور، با تیریپ امینمی، با عجله و صورتی سرخ، در جایگاه شاکی قرار گرفت.
میلاد: «خانم رولینگ ! من از شما شاکی ام در حد تیم ملی ! شما باعث شدین من بارها تحت اثر نیروی عشق داستان تون خودکشی ناموفق کنم... شما باعث شدین من نتونم در کنکور سراسری قبول شم و مجبور شم پول مفت بریزم توی شکم دانشگاه آزاد...اونم واحد تهران شمال...دانشگاهی که اینهمه میدم، اما یه ذره به ما قدرت نمیدن ! در ضمن من تحت تاثیر کتاب شما و اون وبسایت جادوگران، بارها میتینگ گرفتم و میلیاردها دلار خرج میتینگ ها و شکم جادوگرنماهای مفت خور کردم ! بارها با اسامی دامبلدور و زاخی و اسکاور زیر دست و پا له شدم ! من ازتون شکایت دارم ! گذشته پشت کنکوری و دلارهای منو برگردونید ! قبل از اینکه بیاد پایین قیمتش ! زیر 1800 بشه کله تون رو گاز میگیرم. شکایت دارم ! »
قاضی: «دفاعی دارید خانم رولینگ ؟! »
رولینگ در حالیکه ناخن های چرک و باکتری بسته اش را با قیچی می گرفت، با صدایی بی تفاوت و سرد گفت:
«خوب درس بخون ! تخفیف میدن 20 درصد ! در اولین فرصت هم ازدواج کن ! »
میلاد که ذوقید، بنالید که:
«سپاسگذارم خانم رولینگ ! ای معلم بشر ! از کمک تون ممنونم ! آقای قاضی، من دیگه شکایتی ندارم ! :pretty: »
و جایگاه شاکیان رو به سمت درب خروج دادگاه ترک کرد و به دنبالش نیز از جایگاه حضار، ده ها نفر از ماگلیان ایرونی جادوگرنما از دادگاه خارج شدند. در نتیجه جمعیت حضار به نصف رسید...
قاضی: «پروفسور دامبلدور به جایگاه...»
«شکایتی ندارم...»
«کرم فلوبر به جایگاه...»
«شکایتی ندارم...»
«الاغ قشنگ به جایگاه...»
«شکایتی ندارم...»
«اژدهای کله طلا به جایگاه...»
«شکایتی ندارم...»
......
......
......
......
......
«مشت میرزا گولاختیون ورشت کریمی، ساکن جنگل... به جایگاه شاکیان لطفا ! »
مردی 50 ساله به طوری که فتوکپی میرزا کوچک خان جنگلی باشد، با بازوکا به جای تپانچه ای کوچک در جایگاه شاکیان حاضر شد و با قیافه ای جدی رو به رولینگ و کمی هم رو به قاضی گفت:
«ها ! من اتا دونه شکایت دارمبه ! ایی خانم رولت از وفتی این داستان هرتی پوتور رو منتشر هاکرده، مه ریکا صب تا شب با انتر نت دویل آپ دائما وصل بوشه به سایت جوجوگرانه چی چی هسته..ندونمبه..جادوگران...اره خلاصه...بوره این سایتو...هی جادو هاکنه جادو بفمسته و اینا...از درس پس بموئه...چهار تا دونه تجدید هم کسب هاکرده...پول تلفن هم زیاده بموئه.... هی هم خط تلفونو اشغال هاکنه این وچه....من اتا دونه شکایت خار و مادر دار دارمبه ! هااا ! »
رولینگ: «بهتون وایمکس ایرانسل رو پیشنهاد میکنم ! توی آبادی ها هم جواب میده ! خط تلفن رو هم اشغال نمی کنه ! »
مشتی: «آه ! سپاسا رولتا ! شکایت ندارمبه جناب قاضی ! »
قاضی: «شاکی آخر ! عله نیلی ! ساکن زوپسستان ! آ آ ! وقت تمومه ! وقت ناهاره ! شکایت ایشان رو موکول می کنیم به جلسه سوم و آخر دادگاه در چند روز آینده ! ختم جلسه دوم رو اعلام می کنم ! تق توق ! ...»
.....
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


... ) اشاره می کنند که چند راس و فروند و دستگاه و پیکر و قیصر و مخلوقات جادویی نیز در میان جمعیت حاصر در دادگاه بیضی شکل دیده می شدند. همه با صدای تق تق چکش آهنی قاضی، به سمت او برگشتند و سکوت را در آغوش کشیدند...(هم آغوشی در حد بیرون زدن سلول های بنیادی
»
»


مگه فقط اشیای قیمتی رو بالا کشیده؟ تمام اسناد مدارک زمین و خونه و ویلا و مغازه و جارو های پرنده و هزار یک جوایز دیگه رو بالا کشیده! بعد شما به یک بازدید اکتفا می کنید؟ این ریگولوس تازه کلی هم رسوایی های اخلاقی داره!! 

»
»
»
»
»
»

