از زمان خاموشی تقریبا دوساعتی گذشته بود ومثل همیشه راه رو های هاگوارتز روسکوت فرا گرفته بود .
مثل همیشه تنها کسانی که در این موقع شب خواب نبودند لی لی وجیمزبرادرش بودند که عادت داشتند این موقع شب برن به کلبه هاگرید
برای تمرین معجون سازی اونجا برن اما متاسفانه موقع رفتن به یه مشکل بزرگ یعنی اقای فلیچ برخوردن وفلیچ اونا رو به دفتر مدیر برد.
_لی لی میگم الان کارمون ساخته است خودت که بابا رو می شناسی ... :vay:
_نگران نباش اون با من تو اصلا دخالت نکن من حلش می کنم.
_ای شما ورجک های موذی جلونر بیفتین تا جناب مدیر به حسابتون برسه.
_همچین میگه موذی اینگار ما موشیم به مرلین قسم اخرش من یه بلایی
سر این میارم جیمز ببین کی گفتم
تقریبا بچه ها به دفتر جناب مدیر رسیده بودن بعد از اینکه فلیچ بچه ها رو به مدیر تحویل داد از اتاق بیرون رفت.
هری فوق العاده عصبی بود ودر اتاق رژه میرفت بچه ها هم کم کم داشتن از رفتار پدرشون می ترسیدن.
_لی لی مرلین به دادمون برسه می ترسم ازش
l:
_خاک توسر ولدمورت کنن که مثلا تومردی از یه بچه هم ترسوتری......
درحالی که بچه ها درحال پچ پچ درگوش هم بودن هری حرف اخر لی لی روشنید وباصدایی که زمین رومی لرزوند گقت:
_ازتون انتظار قانون شکنی نداشتم ،تو خجالت نمی کشی که اشتباه می کنی ونمی ترسی الان بهت نشون میدم که یه من ماست چقدر کره داره.
سپس نگاهی به لی لی که خیلی خونسرد ایستاده بود وبه رفتار های پدرش نگاه میکرد می کرد انداخت وگفت:
_تو لی لی لونا پاتر ،حالا که اینقدر احساس غرور می کنی بهتر بامن دوئل کنی تا بهت نشون بدم که باید از من بترسی.
لی لی خیلی خونسرد واروم انگارکه اتفاقی نیفتاده گفت:
_قبول من مشکلی ندارم هرچی شما بگین قبول می کنم توسالن دوئل منتظرتون هستم.
سپس با جیمز از دفتر مدیر بیرون رفتن.
هری که از گستاخی دخترش کارد میزدی خونش درنمی امد فوری به سمت سالن دوئل رفت .
.
.
.
در سالن دوئل که الان پرشده بود از دانش اموزانی که با قیافه خواب الود اونجا جمع شده بودن وهاج واج به هم نگاه می کردن ومدام از هم می پرسیدن: که چه اتفاقی داره میفته ولی هیچ کس چیزی نمیدونست .
با امدن هری همه دانش اموزان ساکت واروم سرجاشون ایستادن،هری ابتدا به دانش اموزان وسپس به لی لی که انگار امده بو پیکنیک نگاه کرد.
لی لی وهری تعظیمی کردن سپس لی لی گفت:
_جناب مدیر هچین دیرهم نشده می تونید انصراف بدید اخه زشته یه وقت از یه دختر بچه شکست بخورین.
هری که دیگه کلافه شده بودوداشت می ترکید سریع گفت:
_اسپلیار موس
اما لی لی جاخالی دادوسپس لی لی گفت:
_ریداکتو
هری که انتظار هچین طلسمی رونداشت نتونست از خودش دفاع کنه ومتاسفانه پسری که زنده موند ،هری پاتر بزرگ از دختر خودش شکست خورد
مثل همیشه تنها کسانی که در این موقع شب خواب نبودند لی لی وجیمزبرادرش بودند که عادت داشتند این موقع شب برن به کلبه هاگرید
برای تمرین معجون سازی اونجا برن اما متاسفانه موقع رفتن به یه مشکل بزرگ یعنی اقای فلیچ برخوردن وفلیچ اونا رو به دفتر مدیر برد.
_لی لی میگم الان کارمون ساخته است خودت که بابا رو می شناسی ... :vay:
_نگران نباش اون با من تو اصلا دخالت نکن من حلش می کنم.
_ای شما ورجک های موذی جلونر بیفتین تا جناب مدیر به حسابتون برسه.
_همچین میگه موذی اینگار ما موشیم به مرلین قسم اخرش من یه بلایی
سر این میارم جیمز ببین کی گفتم
تقریبا بچه ها به دفتر جناب مدیر رسیده بودن بعد از اینکه فلیچ بچه ها رو به مدیر تحویل داد از اتاق بیرون رفت.
هری فوق العاده عصبی بود ودر اتاق رژه میرفت بچه ها هم کم کم داشتن از رفتار پدرشون می ترسیدن.
_لی لی مرلین به دادمون برسه می ترسم ازش
l: _خاک توسر ولدمورت کنن که مثلا تومردی از یه بچه هم ترسوتری......
درحالی که بچه ها درحال پچ پچ درگوش هم بودن هری حرف اخر لی لی روشنید وباصدایی که زمین رومی لرزوند گقت:
_ازتون انتظار قانون شکنی نداشتم ،تو خجالت نمی کشی که اشتباه می کنی ونمی ترسی الان بهت نشون میدم که یه من ماست چقدر کره داره.
سپس نگاهی به لی لی که خیلی خونسرد ایستاده بود وبه رفتار های پدرش نگاه میکرد می کرد انداخت وگفت:
_تو لی لی لونا پاتر ،حالا که اینقدر احساس غرور می کنی بهتر بامن دوئل کنی تا بهت نشون بدم که باید از من بترسی.
لی لی خیلی خونسرد واروم انگارکه اتفاقی نیفتاده گفت:
_قبول من مشکلی ندارم هرچی شما بگین قبول می کنم توسالن دوئل منتظرتون هستم.
سپس با جیمز از دفتر مدیر بیرون رفتن.
هری که از گستاخی دخترش کارد میزدی خونش درنمی امد فوری به سمت سالن دوئل رفت .
.
.
.
در سالن دوئل که الان پرشده بود از دانش اموزانی که با قیافه خواب الود اونجا جمع شده بودن وهاج واج به هم نگاه می کردن ومدام از هم می پرسیدن: که چه اتفاقی داره میفته ولی هیچ کس چیزی نمیدونست .
با امدن هری همه دانش اموزان ساکت واروم سرجاشون ایستادن،هری ابتدا به دانش اموزان وسپس به لی لی که انگار امده بو پیکنیک نگاه کرد.
لی لی وهری تعظیمی کردن سپس لی لی گفت:
_جناب مدیر هچین دیرهم نشده می تونید انصراف بدید اخه زشته یه وقت از یه دختر بچه شکست بخورین.
هری که دیگه کلافه شده بودوداشت می ترکید سریع گفت:
_اسپلیار موس
اما لی لی جاخالی دادوسپس لی لی گفت:
_ریداکتو
هری که انتظار هچین طلسمی رونداشت نتونست از خودش دفاع کنه ومتاسفانه پسری که زنده موند ،هری پاتر بزرگ از دختر خودش شکست خورد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لی لی لونا پاتر در 1391/3/23 2:40:44
دانش بهترین هدیه است وشجاعت بهتر


""
(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم