جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  127 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  209 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کلاب دوئل هنری هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 20 مهر 1403 09:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سیگنس بلک Vs گادفری میدهرست


دیگر انسان نیست

تصویر تغییر اندازه داده شده

کنار حوض نشسته بود و به ماهی قرمزی که مدام در آب حرکت می‌کرد، خیره شده بود. به آرامی دستش را سمت ماهی دراز کرده و سعی می‌کرد نوازشش کند، اما ماهی صبر و قرار نداشت. مدام تکان می‌خورد و بال های کوچکش را باز و بسته می‌کرد. سیگنس به ماهی حسودی می‌کرد. در سیاره‌ای به این بزرگی، با تمام مخلوقات و موجودات، ماهی قرمز حتی نقطه‌ی آخر خط هم نمیشد! هیچکس به او توجه نداشت، ماهی تحت امر و نهی هیچکس قرار نداشت.

نه مجبور به اطاعت از جامعه بود، نه با قل و زنجیر انسانیت محدود شده بود. آزادِ آزاد به نظر می‌رسید. کلمه‌ای که شاید بشریت از همان ابتدای خلقتش به دنبال کسب کردنش بود، اما هیچگاه پیدایش نکرد. آزادی برای انسان ها غیرقابل دسترس بود اما آن ماهی کوچک بدون اینکه خودش اطلاع داشته باشد، از همان ابتدا دارای آزادی‌ای بدون حد و حصار بود. آیا اگر از موهبتش آگاه بود، باز هم می‌توانست آزادی خودش را حفظ کند؟

سیگنس غرق در افکارش بود. نیاز داشت از این جهان و تمام آدم هایی که با دست خودشان، خودشان را محدود می‌کردند، دور باشد. آدم ها همه مثل هم هستند. نه! بعضی آدم ها نسبت به دیگران برترند. تصور می‌کرد خود شیطان هم اگر می‌توانست، برای تبدیل کردن این ادعای مزخرف و بی معنی به یک مکتب، که توهینی بزرگ به وجدانش محسوب می‌شود راهی پیدا کند؛ حتی یک لحظه هم تردید نمی‌کرد. او مجبور نبود مثل انسان ها باشد، حتی مجبور نبود از آنها برتر شود! چه کسی گفته بود مجبور است چنین زنجیرِ بزرگی که انسان ها دور یکدیگر پیچیده‌اند را تحمل کند؟ او هم می‌توانست آزاد باشد... فقط هنگامی که دیگر انسان نبود!

ناخودآگاه چوبدستی‌اش را بالا آورد. می‌توانست با یک طلسم، با یک نفرین خودش را رها کند! در آن صورت دیگر مجبور نبود خودش را محدود القاب و عنوان کند، دیگر مسئولیتی در قبال هیچکس قبول نمی‌کرد، دیگر توسط عشق به بند کشیده نمی‌شد، فقر و جنگ برایش بی معنی میشد! تمام ارزش ها و عقاید بشریت، فقط با بشکنی نابود می‌شدند.فقط با اجرای طلسمی کوچک، تا ابد از شر راز ها و لبخند های دروغین رها می‌شد. دیگر مجبور نبود آن احساس درماندگی و پوچی را با خود حمل کند. ادامه‌ی زندگی، برایش ممکن نبود. اما نمی‌دانست چرا، هرگاه که به فکر رها کردن خودش می‌افتاد، موج هایی دردناک بی‌رحمانه به قلبش می‌کوبیدند. نمی‌شد اسمش را ترس گذاشت... اما گویی قلبش دیگر توانِ ایستادگی در سینه اش را نداشت. ضربانش متزلزل می‌شد و نفسش بند می‌امد. او نمی‌توانست، یا درواقع نمی‌خواست رها باشد؟ همانند برده‌ای که شیفته‌ی زیبایی زنجیر هایی شده باشد، که محدودش می‌کرد.

چوبدستی‌اش را دوباره در جیب ردایش پنهان می‌کند. با خودش فکر می‌کرد؛ فقط آن هایی که دلشان می‌خواهد به زندگی ادامه بدهند، باید دلیلی برای ادامه زندگی داشته باشند. انسان، همان‌طور که حق زندگی دارد، باید حق مردن هم داشته باشد اما گویی چنین حقی از بشریت صلب شده است. آنها محکوم به ادامه‌ی زندگی هستند، حتی اگر نخواهند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاب دوئل هنری هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 19 مهر 1403 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سیگنس بلک Vs گادفری میدهرست

نور الهی


تصویر تغییر اندازه داده شده


"وقتی یک طفل بودم، می دیدم که خدا چه طور انسان های خوب را شکنجه می کند و رنج می دهد و انسان های شرور را به حال خود رها می کند. همان موقع این جرقه در ذهنم زده شد که من چیزی بر خلاف کار او را انجام دهم. و حالا من این جا هستم. با قدرتی که شیطان به من داده، انسان های شرور را به دام می اندازم و آن ها را رنج می دهم. نه برای این که آن ها را تنبیه کنم، بلکه به این دلیل که از دل کثافتی که به آن تبدیل شده اند، یک چیز روح نواز بیرون بیاورم، به این دلیل که زشتی روحشان را به زیبایی بدل سازم."

ویکتوریا ساحره ی هجده ساله در مقابل لرد سابیس خون آشام در سالن پذیرایی قصرش نشسته بود و در حالی که چشمان درشت و معصوم تا به تایش را به او دوخته بود، با دقت به حرف هایش گوش می کرد، حرف هایی که از دوران طفولیتش بارها و بارها از دهان سابیس شنفته بود، ولی هنوز هم از شنیدن آن ها لذت می برد.

اولین بار این سخنرانی ها را زمانی شنید که عده ای از مردم روستایش دورش جمع شده بودند و می خواستند او را به خاطر رنگ سرخ چشم چپش در آتش زنده زنده کباب کنند. در آن لحظه سابیس از فضای تاریک میان درختان ظاهر شده و نگاه دلسوزانه ای به تک تک اهالی روستا انداخته بود و بعد از به زبان آوردن آن حرف ها جویباری از خون در برابر چشمان ویکتوریا جاری شده بود، جویبار خونی که از دست ها و پاهای قطع شده ی مردم روستا جاری بود و سابیس از آن می نوشید، سابیس فرشته ی نجاتش.

ویکتوریای نوجوان همان طور که از صدای گوش نواز سابیس و زیبایی مافوق بشری اش به اندازه ی مضمون سخنرانی هایش لذت می برد، لبخند زد و برقی در چشم سرخ رنگش درخشید، چشمی که سابیس عاشق آن بود و همیشه بر پلک ها و مژه های آن بوسه می زد.
"... بله ویکتوریای عزیزم، فراموش نکن که این گناهکاران لایق دلسوزی هستند و پس از این که روح های تاریکشان جلا پیدا کرد، جسم هایشان باید به خوبی مورد مراقبت قرار گیرد."

"این را آویزه ی گوش هایم می کنم، سرورم. در تلاشم تا از آن ها کینه ای به دل نداشته باشم و به یاد داشته باشم که بعد از تحمل رنج، آن ها دیگر سنگ هایی کدر نیستند، بلکه الماس هایی درخشان هستند."

ویکتوریا بعد از گفتن این جملات به تالار مراقبت رفت تا به زخم های افرادی که توسط سابیس قطع عضو شده بودند، رسیدگی کند، به آن ها پمادهای مخصوص دستساز خودش را بزند، طلسم های تسکین دهنده رویشان اجرا کند، بازوهایشان را در دستانش بفشارد و کلماتی نرم و آرام بخش در گوش هایشان زمزمه کند.
سابیس نیز از جایش بلند شد و به سمت جنگل انبوه پشت قصرش رفت تا پیاده روی شبانه اش را انجام دهد.

ویکتوریا بعد از این که رسیدگی به شروران سابق یا آن اسمی که سابیس روی آن ها گذاشته بود، یعنی نجات یافتگان را به اتمام رساند، به هال رفت و پشت پنجره نشست و همان طور که به تاریکی آن سمتش چشم دوخته بود، چشمانش کم کم گرم شد و به خواب رفت.

مدتی بعد با صدای ناله ای از خواب بیدار شد و با وحشت سابیس را دید که در چند قدمی اش ایستاده و صورتش از شدت درد مچاله شده و خون از ساق دستش جاری بود.
"سرورم، چه اتفاقی افتاده؟"

و از جایش بالا پرید و به سمت سابیس رفت و بازوی او را گرفت و او را به سمت صندلی آورد و روی آن نشاند. سابیس با لحن دردآلودی پاسخ داد:
"یک گرگینه به من حمله کرد."

رنگ از صورت ویکتوریا محو شد.
"سرورم، زهر او الان دارد در بدنتان پخش می شود. باید فورا ساق دستتان را قطع کنم."

و از روی میزی که کنار صندلی بود، یکی از ابزار کار سابیس را که یک ساطور بزرگ بود، برداشت و به سمت او رفت و ساطور را بالا برد، ولی سابیس به دامن او چنگ زد و گفت:
"نه، بگذار فعلا صبر کنیم. ممکن است راه حل دیگری نیز وجود داشته باشد."

"ولی سرورم..."

"این عذابی است که خدا بر من نازل کرده. من سعی کردم جای او را بگیرم و به جای او روح انسان ها را مثل یک خمیر شکل دهم. حالا خدا دارد مرا به خاطر این کارم مجازات می کند. او روح شیطانی مرا نمی پسندد و می خواهد با قطع کردن بخشی از جسمم روحم را تغییر شکل دهد.

اما شاید هنوز راه حل دیگری وجود داشته باشد. بگذار دعا کنم و امیدوار باشم."

و در حالی که قطرات عرق بر پیشانی تب آلودش نشسته بود و ویکتوریا با چشمانی اشک آلود به او می نگریست، تسبیحی را که یک صلیب به آن متصل بود، از جیبش درآورد و چشمانش را بست و شروع کرد به ذکر گفتن و دعا خواندن.

همان طور که ثانیه ها از پس هم می گذشتند، زهر گرگینه بیشتر و بیشتر در بدن سابیس پخش می شد و کم کم لرزه بر اندامش می افتاد. ویکتوریا با بی قراری دستش را روی شانه ی او گذاشت و خواست دهانش را باز کند و او را به قطع کردن دستش راضی کند، اما سابیس ناگهان چشمانش را باز کرد و با لحنی مشعوف و هیجان زده گفت:
"من آن را دیدم، ویکتوریا. آن را دیدم. خداوند راه نجاتم را به من نشان داد."

"شما چه دیدید، سرورم؟"

"یک ماهی قرمز که نور الهی از آن ساطع می شود. در واقع او یکی از فرشتگان خداوند است و در دریاچه ی مقابل قصر زندگی می کند. باید بروم و با او ملاقات کنم. نور او زخم جسم و روح مرا درمان خواهد کرد."

و سعی کرد از جایش بلند شود. ویکتوریا زیر بغل او را گرفت و او را به سمت خروجی قصر و به ساحل دریاچه برد و یک قایق کوچک چوبی را که در آن جا بود، به آب انداخت و همراه با سابیس در آن نشست و شروع کرد به پارو زدن و فکر کردن با خودش که چه طور سابیس را راضی به قطع کردن دستش کند؟ شاید باید روش متقاعد سازی را کنار می گذاشت و به زور متوصل می شد؟

همان طور که ویکتوریا در این افکار به سر می برد، سابیس روی لبه ی قایق خم شد و دستش را داخل آب سرد فرو برد و زمزمه کرد:
"ماهی قرمز کوچک، نزد من بیا و نورت را بر تاریکی درون من بتابان."

ویکتوریا در حالی که نگاهش را به چهره ی امیدوار و تب آلود سابیس دوخته بود، دستش را داخل جیب ردایش فرو برد و ساطور را که قبلا در آن سرانده بود، بیرون آورد و خواست به سمت او خیز بردارد که سابیس متوجه حرکتش شد و با یک پرش سریع خودش را به او رساند و ساطور را از او گرفت و به داخل آب پرت کرد و دست سالمش را محکم دور گردن او حلقه کرد و چشمان خشم آلودش را به چشمان وحشت زده ی ویکتوریا دوخت.
"شیطان! تو می خواهی بر خلاف خواسته ی خدا عمل کنی؟"

ویکتوریا همان طور که تقلا می کرد و سعی داشت هوا را وارد ریه هایش کند، پاسخ داد:
"سرورم... من... فقط نمی خواهم... شما را از دست بدهم."

و اشک در چشمانش حلقه بست. سابیس لحظاتی به او خیره ماند و کم کم خشم از چهره اش محو شد و فشار دستش بر گردن او از بین رفت و رهایش کرد و در حالی که ویکتوریا نفس هایی عمیق می کشید، دوباره سر جایش نشست و با لحنی قاطعانه گفت:
"باید به یاری خدا ایمان داشته باشی."

ویکتوریا به سمت او رفت و در مقابلش زانو زد و ردای او را در دستانش گرفت و همان طور که اشک از چشمانش جاری بود و هق هق می کرد، با لحنی ملتمسانه گفت:
"سرورم، خواهش می کنم. من نمی توانم بدون شما زندگی کنم."

و دوباره دستش را به سمت جیبش برد تا چوبدستی اش را بیرون بکشد، ولی سابیس با دست سالمش او را داخل دریاچه پرت کرد و به سرعت پارو زد و قایق را از او دور کرد. سرمای آب همچون سیخ هایی تیز در بدن ویکتوریا فرو رفتند و او در حالی که تقلا می کرد تا خودش را روی آب نگه دارد، فریاد زد:
"سرورم، سرورم، کمکم کنید."

سابیس بدون توجه به فریادهای ویکتوریا نگاهش را به سطح آرام آب دوخت و پس از لحظاتی بالاخره آن را دید. ماهی قرمز کوچک و نورانی که داشت از عمق دریاچه بالا می آمد و به سمت قایق شنا می کرد.

سابیس در حالی که اشک شوق از چشمانش جاری شده بود، دستش را به سمت ماهی برد و زمانی که درخشش ماهی با پوستش برخورد کرد، درد از وجودش رخت بست و آرامشی وصف ناپذیر او را در برگرفت. خاطراتی از گذشته در ذهنش زنده شد، خاطراتی از آن دوران که هنوز یک انسان بود و در بیمارستان سنت مانگو به عنوان شفابخش کار می کرد و از افرادی که نقص عضو شده بودند، مراقبت می کرد. لبخندی بر لب هایش نشست و همان طور که دستش داخل آب سرد و تاریک بود، سرش را به لبه ی قایق تکیه داد و چشمانش را بست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاب دوئل هنری هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مهر 1403 18:53
نمایش جزئیات
آفلاین
هیزل استکینی Vs سیگنس بلک

مخلوقی که خالق شد.



تصویر تغییر اندازه داده شده

سیگنس با خستگی روی صندلی نشسته بود و به دفترچه‌اش نگاه می‌کرد. هیچ‌گاه از انجام تکالیفی که در کلاس های هاگوارتز به او محول می‌کردند، خسته نمی‌شد. اما اینبار، گیج شده بود. باید افسانه‌ی پشتِ تصویری بی روح را پیدا می‌کرد. او ساعت ها به عکسِ راه پله ها که توسط برف پوشیده شده بودند، نگاه کرده بود اما هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتاد! به گفته‌ی استادش، تصویرِ مقابلش توسط یک جادوگر نوشته شده بود. درست شنیدید، نقاشی نکشیده بود، بلکه نوشته بود! یک نقاشی چطور می‌تواند یک نوشته یا داستان باشد؟ سیگنس همینطور که غرق در افکارش بود، کاغذِ نقاشی را روی میز رها کرد و سرش را به روی کاغذ تکیه داد. متوجه نشد چه زمانی یا حتی چگونه خوابش برد، اما یقینا پس از بیداری، آنچنان ذوق زده می‌شد که به سرعت تمام رویداد های در خوابش را مکتوب می‌کرد. او توسط رویایی زیبا جادو شده بود! کم پیش می‌آمد که خواب هایش چنین موضوع داستان گونه‌ای پیدا کنند، گویی کسی درحال خواندن داستانی زیبا، درست کنار گوشش بود؛

″ روزی روزگاری، وقتی جادو مثل امروز خودش را تمام و کمال از چشم انسان ها پنهان نمی‌کرد، جادوگری بود که تمام عمر خودش را وقف پیدا کردنِ رازِ آسمان کرده بود. او هر شب خیره به ستارگان چشمک زنِ طلایی خوابش می‌برد و با اشتیاقش برای کشفِ رازِ پشت ابرها بیدار می‌شد. چه چیزی باران را به وجود می‌آورد؟ پدید آورنده‌ی برف، باد و سرما چه کسی‌ست؟ او هر شب مطالعه می‌کرد و طلسم های جدید را برای احضار الهه‌ی باد امتحان می‌کرد.

شاید توقع شکست، یا مشکلی غیرقابل حل شدن را داشته باشید اما خواننده‌ی عزیز! همه‌ی ما می‌دانیم، وقتی جادوگری تصمیم به انجام کاری می‌گیرد، حتی عظیم‌ترین و قدرتمند ترین موانع هم همانند کاه در هوا نیست و نابود می‌شوند. برای جادوگرِ قصه‌ی ما هم همین بود. او به قیمت عمری طولانی، تمام موانعِ سر راهش را کنار زد و موفق به احضار الهه‌ی سرما شد.

جادوگر در آن لحظه نمی‌دانست که الهه را احضار نکرده! اصلا الهه‌ای وجود ندارد. او موجودِ درون خیالاتش را خلق کرده بود. آیا لطف بزرگیست که از چنین قدرت عظیمی در وجودت بی خبر باشی؟ آیا اگر جادوگر خبر داشت که قابلیت انجام چنین امر شومی در وجودش پنهان شده، چه اتفاقاتی می‌افتاد؟ به طور قطع می‌توان پاسخ دقیقی برایش نوشت. ″جهان تحت فرمان او در می‌آمد!″ چون وقتی که موجودی را خلق کنی، می‌توانی تماماً و به معنای واقعی کلمه، کنترلش کنی. همانطور که جادوگر, بدون اینکه آگاه باشد، موجود خلق شده را کنترل می‌کرد.

روز ها از پس‌ هم می‌گذشتند، و جادوگر با موجودِ خود ساخته‌ش سرگرم بود اما طولی نکشید که متوجه شد، تمام مدتی که الهه در قلعه و در کنار جادوگر به زندگی می‌پرداخت، حتی ثانیه‌ای نبود که برف دست از باریدن بردارد. قلعه با برف سفید و سردِ الهه پوشیده شده بود. همین بود که جادوگر مجبور شد، علیرغم میلش، از الهه بخواهد که قلعه را ترک کند و دوباره به خانه‌ی واقعی‌اش بازگردد. الهه تا آن لحظه نمی‌دانست که حتی خانه‌ای دارد... اما فکر می‌کرد که مجبور است به حرف های خالقش گوش کند. او قلعه را برای پیدا کردن خانه‌ای واقعی ترک کرد. تمام دنیا را زیر پایش گذاشت و هنگامی که از تک تک شهر ها و سرزمین ها طرد شد، به اجبار با این حقیقت تلخ رو به رو شد که خانه‌ی او، مکانیست که برای انسان ها ناشناخته باشد. همین شد که در جستجوی خانه‌اش، مکانی به نام ″قطب جنوب″ را پیدا کرد. هیچ انسانی در آن سرزمین زندگی نمی‌کرد و او اولین موجودِ ساکن در آنجا بود.

سالیانِ سال گذشت، الهه بی خبر از انسان ها در قطب جنوب به زندگی خودش ادامه داد و هیچکس متوجهِ وجود او نشد. هیچکس حتی ذره‌ای به دنبال علتِ برف بی‌پایان قطب جنوب نرفت! خواننده‌ی عزیزم، احتمالا به دنبال پایانی شگفت انگیز و دهان باز کن باشید، اما متاسفانه داستانِ من فقط بازگویی حقایقیست که در اعماق این دنیا دفن شده‌اند و هیچکس به آنها اهمیت نمی‌دهد. ″

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاب دوئل هنری هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 8 مهر 1403 20:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کجول هات vs گادفری میدهرست


آلات پادشاهی


تصویر تغییر اندازه داده شده


کجول تلوتلو خوران، در خیابان راه می رفت و هر چند دقیقه یکبار بدون اینکه عذر خواهی کند، تنه ای هم به دیگران می زد. برگ نحیفش نیز، پشت سرش در حال دویدن بود تا به او برسد.
- حوصله ام سر رفته!

مدتی بود، دیگران بدون اینکه با او بحث کنند، تمام مضخرفات او را راجب حق و حقوق برگ ها قبول می کردند. حوصله سر بر بود! اگر قرار بود به این راحتی تمام حرف هایش را قبول کنند، این اعتقادات به چه دردی میخورد؟
- برگو، چیزی هست که بخوای؟ یه چیزی که داشتنش برای برگا غیر ممکن بنظر بیاد؟

برگوی بینوا، نگاه مایوس کننده ای به صاحب کَجَش کرد و ساقه اش را تکانی داد.
- هر روز داری با هر کی دم دستته راجب این موضوع دعوا میکنی، خسته نشدی؟

کجول، پوزخندی زد و با شوتی برگش را به گوشه ای پرت کرد.
- اگه قرار بود خسته بشم که 1919 سال عمر نمی کردم.

دیلاق بد ریخت، رو به روی کتاب فروشی متوقف کرد و از پشت ویترین، به کتاب های چاپ جدید خیره شد. مردِ صاحب مغازه، تا او را دید، چماقی از کنار دستش برداشت و بیرون دوید.
- لعنت خدایان بهت! گمشو از جلوی مغازم تا دوباره کار و کاسبیمو کساد نکردی!

کجول، که نگاهش هنوز خیره بر یکی از کتاب ها مانده بود، سرش را بلند کرد. کسی را ندید.
- کی بود؟

ضربه ای دردناک به پایش خورد و پایین را نگاه کرد. صورت قرمز شده ی کتاب فروش، مثل گوجه ای بود که داشت رب می شد.

- اگه یه بار دیگه بخوای پاتو توی مغازه من بزاری و مغز مشتریامو به کار بگیری، با همین چماق دخلتو میارم بدبخت!

بوته ی روی سر درخت سان، شروع کرد به فلفل دادن. برگو آهی کشید، اوضاع مناسبی نبود.

- دفعه ی قبل واسه این اینکارو کردم چون راجب برگ ها هیج کتابی نداشتین! تا کی تبعیض؟ تا کی برگ ها باید نادیده گرفته بشن؟ آیا نباید مشتریاتونو از این نقصتون خبر دار می کردم؟ نباید میفهمیدن که شما چه نژاد پرستی هستین؟

کتاب فروش، در حال پایین آوردن چماقش روی پای کجول بود، که با لگدی، به افق پیوست.
- مردک احمق!

سپس در مفازه را گشود و مستقیم به سمت قفسه کتاب های جدید رفت.
- هی برگو! مراقب باش کسی مشکوک نشه. برو کولش کن بیارش تو مغازه تا کسی ندیده.

از یک برگ کوچک انتظار زیادی بود؟ البته که نه! او که هر برگی نبود، برگو بود!
کجول، کتابی با عنوان «صد راه برای پادشاه شدن» را از قفسه برداشت و صفحه اول را باز کرد.

- شما، ابتدا به یک شمشیر برای جنگ، و یک تاج برای شکوه نیاز خواهید داشت. پس از آن باید روی یک مجسمه در مرکز شهر بالا بروید و پادشاه بودن خود را با صدای بلند اعلام کنید.

کتاب را بست و روی قفسه پرت کرد. کی حوصله خواندن 400 صفحه کتاب را داشت؟ همین که یکی از راه های پادشاه شدن را فهمیده بود، خیلی هم کافی بود.
- برگو، بزن بریم پادشاهت کنیم! قراره پادشاه دنیا بشی.

هر دو، خرسند و راضی، از مغازه بیرون رفتند. کتابی که کجول روی قفسه پرت کرده بود، روی زمین افتاد و پشتش نوشته ای نمایان شد.
- کتابی بسیار کاربردی تنها برای احمق ها!

با شتاب وارد مغازه ای با عنوان «انواع شمشیر و تاج برای انسان تا حیوان» شدند و شروع به دید زدن اجناس مغازه کردند.

- میتونم کمکتون کنم؟

کجول، ژست کجمندانه ای گرفت و برگو را مثل باری ارزشمند روی دست هایش بلند کرد.
- برای حیوون خونگیم یه تاج و شمشیر درخور میخواستم.

فروشنده، اخمی کرد و با دستش، راه خروج را نشان داد.
- خوبه روی تابلوی مغازه نوشته برای انسان تا حیوان. برگ جزو این دسته قرار نمی گیره.

درخت سان، ناراحتی اش را فرو خورد و از آنجایی که لبخندش نمی آمد، با متانت تنها نگاهی به او کرد. قرار بود هرچه سریع تر برگو پادشاه شود، زمانی برای جر و بحث با ملعون هایی شبیه او باقی نمی ماند.
- شما ننوشتید انسان و حیوان، بلکه نوشتید انسان تا حیوان! برگ ها توی بازه انسان تا حیوان قرار می گیرن. مثل اینکه درس ریاضیات جادوییتون رو پاس نکردین.

فروشنده به فکر فرو رفت. از این زاویه تا به حال به قضیه نگاه نکرده بود. باید هرچه سریع تر تابلوی مغازه اش را اصلاح می کرد!

- همونطور که در جریان هستید، در یک بازه به تعداد بی نهایت عضو میتونه قرار بگیره.

نگاه فروشنده تغییری نکرده بود.

- ام... حرفام تاثیری نداشت؟
- بیرون!

گویا فروشنده عوضی تر از این حرف ها بود.

یک هفته بعد، دادگاه:

- هم اینک، با اختیاراتی که به من اعطا شده است، سارق، و برگش را از اتهام وارده، به دلیل وجود بیماری های روانی در ایشان، عفو می کنم. در پناه مرلین باشید!

کجول با کله ی لخت و بی برگش، همراه برگو که روی شانه اش نشسته بود، از زندان بیرون زدند.
- ولی اون یارو حقش بود که ازش تاج و شمشیر بدزدیم. از خود راضی مضحک!
- وقتی می تونستی این حرفو بزنی، که نمی رفتیم روی مجسمه مرکز شهر و با صدا بلند داد نمی زدیم برگو پادشاهه. تهشم فکر کردن دیوونه ای چیزی ایم.
وقتی کتابه رو می خوندی کور بودی؟ ندیدی پشتشو که نوشته برای احمق ها؟ مگه ما احمقیم؟

درخت سان، پوزخندی زد.
- خوبه به خاطر همین که فکر کردن دیوونه ایم آزادمون کردن.

سپس، هر دو به راهشان ادامه دادند تا ماجرا های احمقانه ی بیشتری خلق کنند.
داستانی که بعد از شایعه شده این است که فروشنده تاج و شمشیر، دیگر در زندگی اش خوش ندیده. کسی چمیدانست؟ شاید نفرین برگ ها و درختان، گریبان گیر خودش و سرنوشتش شده بود...


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاب دوئل هنری هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 مهر 1403 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
کجول هات Vs گادفری میدهرست

با اینکه می دانم گناهکار هستی


تصویر تغییر اندازه داده شده


تالار غداخوری با شکوه معبد، پرده های مخملی سرخی که از روی پنجره ها کنار زده شده بود تا منظره ی سرسبز باغ نمایان شود و مجسمه های سنگی قدیسان که دور تا دور تالار قرار داشتند. ناتان پشت میز طویلی نشسته بود و با اشتها گوشت خوک و برنجی که مقابلش گذاشته بودند را می‌ بلعید، طوری که موجب شگفتی رییس راهبان، پطروس شده بود.

ناتان متوجه نگاه متعجب او شد و در حالی که آثار شرم بر گونه هایش نشسته بود، از سرعت خوردنش کاهید.
"ام... معذرت می خواهم، برادر پطروس. مدتی بود که نتوانسته بودم خوب غذا بخورم."

پطروس لبخند مهربانی به او زد.
"چرا ناتان عزیزم؟"

ناتان از غذا خوردن دست کشید و چهره اش در هم رفت.
"یک ماه پیش اتفاق هولناکی برایم افتاد. داشتم سوار بر کالسکه ام به گردش می رفتم که ناگهان مورد حمله قرار گرفتم."

رنگ از صورت پطروس محو شد.
"چرا‌ زودتر این را به من نگفتی؟"

"چون نمی خواستم کسی که به من حمله کرده، صدمه ببیند... الان دارم ماجرا را برایتان تعریف می کنم، چون چاره ای ندارم. امشب مهلت من به پایان خواهد رسید."

"مگر کسی که به تو حمله کرده بود، کیست؟ و مهلت؟ مهلت تو برای انجام چه کاری به پایان خواهد رسید؟"

ناتان آب دهانش را قورت داد و نفس عمیقی کشید.
"کسی که به من حمله کرد، بهترین دوستم گادفری میدهرست بود."

چشمان پطروس گشاد شد و دهانش باز ماند.
"چه گفتی؟... اما چرا؟"

"چون فکر می کند من یک جنایتکار هستم، یک قاتل. او مرا از داخل کالسکه بیرون کشاند و روی علف ها انداخت. بعد یک یک خنجر و یک تاج را از زیر ردایش بیرون آورد و خنجر را داخل زمین فرو کرد و تاج را به آن تکیه داد.

من مدتی به این دو شی خیره شدم و حس کردم چه قدر آشنا هستند. گادفری با لحن سردی از من پرسید که آیا می دانم چه کسی صاحب آن اشیا است و در این لحظه بود که ناگهان به خاطر آوردم که آن تاج را بر سر چه کسی دیده ام، که آن خنجر را در دست چه کسی دیده ام. آن ها متعلق به یکی از وابستگان دورم به نام ملکه ایزابل مک دوگال بودند."

"او را می شناسم، یک ملکه ی مرگخوار بود که مدتی پیش به قتل رسید."

"بله و این من بودم که او را کشت."

چشمان پطروس دوباره از فرط تعجب گشاد شد.
"تو؟"

ناتان شروع کرد به هق هق.
"این کار را فقط به خاطر گادفری انجام دادم. ملکه ایزابل از مدت ها پیش کینه ی عمیقی نسبت به او پیدا کرده بود و همواره به دنبال فرصت مناسب می گشت تا جانش را بگیرد."

"چرا؟ مگر گادفری با او چه کار کرده بود؟"

"به پسرخوانده اش حمله کرده و خونش را نوشیده و تقریبا او را کشته بود."

پطروس در فکر فرو رفت.
"که این طور. گادفری همیشه در تلاش بود تا عطشش نسبت به خون بی گناهان را کنترل کند، ولی همان طور که حدس می زدم، تاریکی بالاخره بر او غلبه کرد."

ناتان در حالی که اشک از چشمانش جاری بود، سرش را به نشانه ی نفی تکان داد.
"نه، این طور نیست. آن اتفاق فقط یک حادثه بود."

پطروس حرف او را ناشنیده گرفت.
"بقیه ی داستان را تعریف کن، ناتان عزیز."

"من به گادفری گفتم که به خاطر او ایزابل را کشته ام، ولی او باور نکرد و به من تهمت زد که به جایگاه ایزابل چشم داشته ام. او به من یک ماه فرصت داد تا بین تاج و خنجر یکی از آن ها را انتخاب کنم و گفت اگر خنجر را انتخاب نکنم و با آن به زندگی خودم پایان ندهم، خودش به سراغم خواهد آمد و مرا خواهد کشت."

پطروس لحظاتی با دلسوزی به ناتان نگاه کرد و بعد از جایش بلند شد و به سمت او رفت و پشت او ایستاد و دستانش را با حالتی دلگرم کننده روی شانه های او گذاشت.
"نگران نباش ناتان عزیزم. جای تو در این جا پیش من امن است. من نمی گذارم گادفری به تو آسیبی برساند."

آن شب پطروس تخت ناتان را به اتاق خودش انتقال داد و هر دو ساعت نه بر بسترهایشان آرمیدند و چشمانشان را بستند، در حالی که ساعتی در ذهنشان شکل گرفته بود و می توانستند صدای تیک تیک آن را به وضوح بشنوند.

همان طور که استرس و نگرانی داشت مثل یک موش چموش ذره ذره ی وجودشان را می جوید، بالاخره نیمه شب فرا رسید و ناتان و پطروس هر دو سراسیمه از جایشان بالا پریدند و به پنجره چشم دوختند. ماه تقریبا پشت ابرها پنهان شده بود و تنها رگه های باریکی از مهتاب فضای اتاق را از تاریکی محض خارج کرده بود.

پطروس خنجری را که گادفری به ناتان داده بود، در آستین لباسش پنهان کرده بود و با چشمانی منتظر به منظره ی آن سوی پنجره می نگریست. بالاخره دلیلی یافته بود تا بدون متنفر کردن ناتان از خودش دشمن قدیمی اش، گادفری را برای همیشه به جهنم بفرستد و به هیچ وجه تصمیم نداشت این فرصت را از دست بدهد.

ناتان و پطروس مدتی بدون این که از جایشان تکان بخورند، به پنجره چشم دوختند تا این که بالاخره سایه ای را بر پشت پنجره دیدند و فورا از روی تخت هایشان پایین جستند و چوبدستی هایشان را بیرون کشیدند. صاحب سایه شیشه ی پنجره را شکست و بارانی از خرده های ریز و درخشان بر کف اتاق فرو ریخت و گادفری میدهرست در برابر چشمان ناتان و پطروس ظاهر شد.

او با لحنی سرد خطاب به ناتان گفت:
"آمدی این جا پنهان شدی؟ نزد کسی که از من نفرت دارد و به خونم تشنه است؟"

و خواست به سمتش خیز بردارد که پطروس و ناتان هر دو چوبدستی هایشان را تکان دادند و طلسم هایی را به سمتش روانه کردند. گادفری با سرعت مافوق بشری اش خود را از تیررس طلسم ها دور کرد و چوبدستی اش را بیرون کشید و حمله را آغاز کرد.

آن ها مدتی به مبارزه مشغول بودند تا این که گادفری موفق شد پطروس را خلع سلاح کند و با اجرای افسونی استخوان های پای او را بشکند. پطروس فریاد دردآلودی کشید و روی زمین افتاد.

گادفری شلیک افسون ها به ناتان را ادامه داد و ناتان که حالا با کنار رفتن پطروس از میدان اعتماد به نفسش را از دست داده بود، خیلی زود مغلوب گادفری شد و با نگاهی ناامیدانه چوبدستی اش را دید که از دستش خارج شد و در هوا به پرواز درآمد.

گادفری با حالتی مصمم به ناتان نگریست و چوبدستی اش را بالا آورد تا کار او را تمام کند، ولی پطروس در این لحظه فریاد زد:
"نه، خواهش می کنم این کار را نکن. او را از من نگیر. من نمی توانم بدون ناتان زندگی کنم. قبلا یک بار عشقم را از دست داده ام و نمی توانم این درد را دوباره تحمل کنم. تو خیلی خوب می دانی که از دست دادن معشوق چه قدر دردناک است. پس خواهش می کنم این کار را با من نکن."

گادفری در حالی که کشمکش سختی در درونش شکل گرفته بود، به چهره ی درمانده ی ناتان خیره شد و بعد بدون این که نگاهش را از او برگیرد، سرش را اندکی به سمت پطروس چرخاند و گفت:
"اما او گناهکار است و لایق مرگ."

پطروس:
"نه، او ایزابل را به خاطر نجات جان تو کشت."

گادفری نیشخند تلخی زد.
"این چیزی است که به تو گفته. ناتان خیلی خوب می دانست که کینه ی ایزابل به من از بین رفته بود، که ما عاشق همدیگر شده بودیم و معشوق یکدیگر بودیم. اما... اما با این حال طمع به قدرت روحش را فاسد کرد و با بی رحمی ایزابل را کشت."

چیزی در لحن گادفری وجود داشت که پطروس را دچار تردید. پطروس به ناتان نگاه کرد و گفت:
"حرف هایش دروغ است، مگر نه؟"

گونه های ناتان از شرم سرخ شد و سرش را پایین انداخت و پطروس سوزشی را در قلبش حس کرد، طوری که انگار یک مار سمی دندان های نیشش را در آن فرو کرده و زهرش را در آن جاری ساخته.

گادفری هم چنان به ناتان خیره مانده بود و هر لحظه که می گذشت، کشتن او برایش غیر ممکن تر می شد. چه طور می توانست با دستان خودش مرگ را بر بهترین دوستش آوار کند؟ در حالی که غم قلبش را در میان مشت هایش می فشرد، اشک در چشم هایش جمع شد و رویش را برگرداند و به سمت پنجره رفت و در سیاهی شب محو شد.

ناتان نیز همان طور که سنگینی بار گناهش بر روحش فشار می آورد، روی زانوهایش فرود آمد و شروع کرد به گریستن. پطروس خودش را روی زمین کشاند و به سمت ناتان آمد و او را در آغوش گرفت و گفت:
"معشوق سابقم را کشتم، چون فکر می کردم او یک گناهکار است، در حالی که نبود. حالا می خواهم از تو محافظت کنم و نگذارم کشته شوی، با اینکه می دانم گناهکار هستی."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز!
ارسال شده در: دوشنبه 15 مرداد 1403 23:22
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاب دوئل هنری هاگوارتز


این تاپیک یکی از انواع مکان‌های قابل انتخاب برای دوئل فرا جبهه‌ای هست و کارکردش به این شکله که به جای سوژه، عکس یا موسیقی (با کلام/بی‌کلام) در اختیار شما قرار می‌گیره که باید در مورد اون عکس یا موسیقی رولی بنویسین. برای دیدن مثال‌هایی از این موضوع با سوژه تصویری می‌تونین به کارگاه داستان‌نویسی مراجعه کنین.
اگه تاکید بر تصویر یا موسیقی دارین حتما تو پست درخواست مطرح کنین، وگرنه داوران به انتخاب خودشون یکی رو بعنوان سوژه به شما می‌دن. هم‌چنین محدودیتی در مورد طنز یا جدی بودن رولتون نیست و هیچ اجباری در اینکه اسمی از حریف توی رولتون بیارین وجود نداره.

فراموش نکنین حتما بالای رول خودتون ذکر کنین که حریف شما و عکس یا موسیقی مشخص‌شده چیه.

قوانین تکمیلی رو در این پست مطالعه کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: یکشنبه 9 شهریور 1393 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد جرج ویزلی Vs. پاپا تونده


مربوط به جلسه ی چهارم ریاضیات جادویی

توجه کردید، بعضی مسائل را نمی توان از هیچ راهی حل کرد. ریاضیات کهن، ریاضیات نوین و حتی ریاضیات جادویی! من، پاپا تونده، زمانی باور داشتم که تیغ ریاضیات توانایی جراحی و تشریح هر مسئله ای را دارد؛ آن روز اما متوجه شدم، غول ریاضیات و منطق در مقابل بعضی از مسائل سر خم می کند.

برادری من و فرد جرج ویزلی جوان برای همه بدون اثبات پذیرفته شده بود. هر کس می خواست راجع به قوی ترین رابطه ی دوستی بین یک جادوگر کار کشته و یک تازه وارد صحبت کند، انتخابش من و فرد جرج بود. کسی حتی فکر نمی کرد که این رابطه به اینجا، گوشه ی تاریکی از آزکابان، ختم شود.

ماجرا های تلخ همیشه در یک شب زمستانی یا غروب پاییزی شروع می شوند اما این اتفاق شوم در یک صبح داغ زمستانی آغاز شد. همانطور که گفتم، هیچ راهی برای قبولش وجود ندارد؛ غیر قابل فهم ترین مسئله ی تاریخ بشر!

در تختم دراز کشیده بودم و در دانه های درشت عرق غرق شده بودم. گرمای آن روز طاقت فرسا بود. آن چنان که توان را از ساق هایم گرفته بود که خود را تا کلید کولر برسانم. صدای جیغ پرندگان از شدت گرما در آمده بود. نمی توانستم تا ظهر در تخت بمانم؛ کار هایی بود که باید انجام می شد.

*****


آب سرد دوش مثل خنجری سرد بر من فرود آمد. حس کردم که دلم می خواهد در اوج سرما بمیرم، مثلا زیر مقدار زیادی برف دفن شوم. صدای آب سردی که بر کف حمام می خورد، آرامش خاصی در من ایجاد می کرد. سرما کم کم داشت به اعماق وجودم نفوذ می کرد. لرزش خفیفی بر بدنم افتاد. آب را بستم.

آغوش نرم حوله مرا در خود پوشاند. من در اوج آرامش، غافل از اتفاقاتی که تا چند ساعت بعد به جریان می افتد، تکه نان تستی را روی میز چوبی مستطیل شکل قرار دادم. صدای زنگ در مانع از ادامه ی کارم شد. در را که باز کردم، چهره ی بشاش فرد جرج ویزلی را دیدم.

-تویی؟ اینجا چیکار می کنی؟ بیا دارم صبحانه حاضر می کنم، یه لقمه با هم می زنیم.
-نه پاپا، باید بریم، وقت نیست! اومدم دنبالت که ...

یادم نمی آمد با فرد جرج قراری داشته باشم. با تعجب به چهره ی خوشحالش نگاه کردم. کجا باید می رفتیم؟ حس کردم که فراموشی گرفتم. انگار فرد جرج این شک و ابهام را در چهره ی جدیم خواند و گفت:
-باید بریم وزارت خونه اونجا کاری دارم که تو باید باشی. نمی تونی بیای؟

چشمانش مرا مجبور به همراهیش تا وزارت خانه کردند. او مثل یک برادر کوچکتر بود. همیشه آن چشم ها مرا مجبور به قبول خواسته هایش می کرد. زمانی که از من خواست جادوی سیاه را به او بیاموزم، همین چشم ها باعث قبول خواسته اش شد. زمانی که از من خواست، طلسم انتقال نیرو را به او بیاموزم، همین چشم ها بود. در هر زمانی این چشم ها بود. چشم های درشت قهوه ای رنگ!

-صبر کن حاضر بشم پس. خودمم بیرون کلی کار دارم.

ساعتی بعد در وزارت خانه

وزارت خانه بر عکس بیرون که آفتاب همه جا را روشن کرده بود، تاریک بود. شبیه یک دخمه ی معجون سازی، سرما را می شد در نگاه ماموران حس کرد. بینی من می خارید، حس می کردم اتفاق شومی در جریان است. شاید بوی خیانت را حس می کردم؛ نمی دانم هر چه بود سنگینی جو و فضای به خوبی قابل مشاهده بود.

چهره ی خندان فرد جرج اما تنها نشانه ی صمیمیت بود. من که انتظار اتفاق بدی را نداشتم، حس ششم را نادیده گرفته، فرد جرج را دنبال کردم. جلوی دفتر وزیر ایستاد. دستش را روی شانه ی من گذاشت و گفت:
-همینجا منتظر باش. من با وزیر حرف می زنم، بعدش با هم می ریم سراغ کار های تو، باشه؟

سری به نشانه ی تایید تکان دادم و منتظر شدم. سکوت عجیب و سنگینی بر فضا حاکم بود. حس ششم من بد جور می تپید اما دلیلی نداشت، نگران شوم. حداقل من دلیلی برای بدبین بودن نداشتم. همچنان در انتظار و سکوت ادامه دادم. در با صدای تقی باز و فرد جرج با صدای نسبتا بلندی گفت:
-پاپا میای تو یه لحظه. یه کاری پیش اومده ...

نمی دانم چرا آن لحظه شک نکردم؟ چرا فرار نکردم؟ با خیال راحت وارد شدم. چوب دستی را در دست وزیر دیدم اما باز هم به چیزی شک نکردم. نور بنفش را هم دیدم که به سمتم می آمد اما باز هم متوجه نشدم؛ راستش را بخوایید هنوز هم متوجه نشدم!

-این جادو، باعث می شه تا 24 ساعت نتونه جادو کنه. ممنون فرد جرج!

در تمام چهره ام فقط یک سوال هویدا بود، چرا؟ فرد جرج خندید و گفت:
-اون خیلی خطرناکه آقای وزیر! می تونه بدون دست جادو کنه، اون حفیقتا خود جادوی سیاهه!
-چرا؟! فقط بهم بگو چرا؟ فرد جرج ویزلی تو مثل برادرم بودی!

خنده از روی لبانش دور نشد. با لبخندی به عرض صورتش گفت:
-تو برای جامعه ی جادوگری خطرناکی پاپا، جات تو آزکابانه! امیدوارم اونجا با بوسه ای از جانب یه دیوانه ساز ...

سیلی به او زدم. ممکن است جادویم را از دست داده باشم اما هنوز دست هایم را دارم. قدرت در مغز و مشت من است، نه جادو! این را در ذهن تکرار کردم. وزیر با صدای خشکی گفت:
-ببرینش!

سرما در تمام وجودم رخنه کرد. مانع ریختن اشک هایی چشم که پشت پرده ی چشم مخفی کرده بودم، شدم. وزیر با لبخندی بزرگ با فرد جرج دست داد و گفت:
-تو به عنوان بهترین کارآگاه وزارت که باعث دستگیری یکی از بهترین جادوگران سیاه شده، انتخاب شدی. مایه ی افتخار منی! برای تقدیر ازت مراسمی را تدارک دیدم.

از زمان شنیدن این جمله تا امروز تنها یک سوال برایم مطرح است. آیا یک مراسم تقدیر ارزش شکستن پیمان برادری را دارد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: یکشنبه 9 شهریور 1393 03:03
نمایش جزئیات
آفلاین
مربوط به جلسه چهارم رياضيات جادويي
دوىل فلورانسو و جيمزسيريوس پاتر

جز صداي تدريموس لوپين كه درس شيرين رياضيات جادويي را اموزش مي داد در كلاس صدايي شنيده نمي شد. دانش اموزان همه با دقت به استاد زل زده بودند و خيلي خوب حرف هاي او را مي فهميدند كه مي
گفت:

-مثلث برمودا مثلث نبود بلكه طي ساليان به اشتباه به ان مثلث گفته شده بود و اصلا مثلثي دركار نبود. نبايد به ان مثلث بگویيم چون مثلث شاخه اي از گروه ديگر است. مثلث برمودا درواقع دايره است.

تق
همه به سمت صدا بازگشتند. فردجرج با سر به ميز برخوردكرده بود و حالا صداي خروپفش هم به گوش مى امد.
با افتادن فردجرج دانش اموزان تيزهوش ديگر شروع به خنديدن كردند. تد چشم غره اى به بقيه رفت و رو به جيمز و ويلبرت كه از خنده ريسه مي رفتند گفت که فردجرج را به بيرون كلاس ببرند. صداي اعتراض انها بلند شد اما تد بي توجه به انها بحث شيرين را ادامه داد:

-مثلث برمودا مثلث نبود...

فلو نگاهى به بقیه انداخت كه دست كمي از فردجرج نداشتند.
صداي گرم استاد در فلو هم اثر گذاشته بود. ضبط صوت خود را بيرون اورد تا صداي استاد را ضبط كند. چند شب بود خواب به چشمش نيامده بود و شايد حرف هاي تد در او اثر مي كرد.
در همين حين جيمز و ويلبرت كه هنوز مي خنديدند وارد كلاس شدند. تد با عصبانيت گفت:

-اگه صداى حرف و خنده بشنوم بايد 100بار قضيه ي"مثلث برمودا مثلث نبود" رو بنويسيد.

نه تنها جيمز و ويلبرت بلكه تمام دانش اموزان تكان خوردند و صاف نشستند.

-مثلث برمودا مثلث نبود...

تق
كاغذي به سر فلو خورد و او را از خلسه بيرون اورد. فلو به سمت جهت كاغذ نگاه کرد وجيمز را ديد كه مانند گوسفندى که مى خواهد سر بريده شود با نگرانى او را نگاه مى کرد.
فلو خم شد و کاغذ را كه بايد شبيه موشك مي شد اما به هواپيماي اسيب ديده ي99درصد جنگ جهاني شبيه شده بود را برداشت.

-نه!

تد به سمت جيمز برگشت و گفت:

-چرا داد مى زنى؟ چى نه؟!

جيمز با دست پاچگى بلند شد و درحالی که مدام جهت نگاهش را از تد به فلو تغییر مي داد گفت:

-نه...چيز...مثلث برمودا مثلث نبود.
-درسته بشين. مثلث برمودا مثلث نبود....

فلو كنجكاوانه و بي توجه به نگاه هاى معصوم و ملتمس جيمز نامه را باز كرد:

-ويل! اين فلو که کنارت نشسته، مى دونستى پارسال کمترين نمره رو تو درس دفاع دربرابر جادوي سياه اورده؟ تازه اخرش هم با تك ماده قبول شده.
و بعد شكلكي از بي هوش شدن جيمز از خنده كشيده شده بود.

نامه به مقصد اشتباه رسيده بود.
فلو با عصبانيت به سمت جيمز بازگشت و کاغذ را در مقابل چشمان او مچاله کرد و به زمين انداخت. جيمز فقط توانست يك لبخند مليح تحويل بده.

-خب اين جلسه هم تموم شد. تكليفتون نوشتن خلاصه ي حرفاي منه.

صداي اعتراض دانش اموزان بلند شد اما تدي مثل هميشه بدون توجه قدم زنان از كلاس بيرون رفت.

جيمز مانند بچه هاى خوب و مامانى سرش را پايين گرفته بود و تندتند وسایلش را جمع مي كرد. ناگهان دستى روى جايي كه او مي خواست دستش را ببرد محكم فرود امد. جيمز سرش را بلند كرد و با ديدن فلو تو دلش گفت:

-زهرم تركيد!

فلو اول يك لبخند زد و بعد گفت:

-چرا باهام دوىل نمى کنى تا درست و غلط بودن حرفت رو بفهمى؟
-دوىل؟ ويل ما كجا مي خواستيم بريم؟ حيف مي بيني من كار دارم.
-تو تالار دوىل مى بينمت.

و جيمز را كه با دهان باز به او زل زده بود در كلاس رها كرد.

تالار دوىل

جيمز دستش را روي در چوبی گذاشت و گفت:

-ويل! حالا مي اومدي مي خنديديم خوش مي گذشت.
-مبارزه تن به تنه.
-ببين با اينكه تك ماده شده اما خيلي عصباني بود.
-تو خيلي از اون بهتري.
-حالا مي اومدي.
-جيمز!
-خب رفتم ديگه.

و در را به جلو هل داد و در با صداي جيرجير بلندي باز شد. همه نگاه ها به سمت در بازگشت و بعد صداى تشويق گريفيندوري ها بلند شد.

جيمز نگاهى به سالن انداخت. در سمت چپ دانش اموزان گريفيندوري با لباس قرمز، درسمت راست دانش اموزان اسليترين با لباس سبز و در وسط سالن فلو با لبخندي روي لب ايستاده بود.
جيمز ناخوداگاه يا شايدم كاملا اگاهانه ياد گاوهاى وحشی افتاد که قبل از مسابقه ارام هستند.

-خيلي دير كردي جيمز!

جيمز چند قدم جلو رفت و محکم گفت:

-گفتم شايد از دوىل با من پشيمون شي، خواستم بهت فرصت داده باشم.

با گفتن اين جمله صداي خنده ي گر يفيندوري ها و هو كردن اسليترين ها بلند شد.
فلو نگاهش را از جيمز برنداشت. چوبدستى اش را در دست فشرد، سعي كرد فكرش را فقط روي دوىل متمرکز کند اما فکر بستنى هاى توى يخچال اذيتش مي كرد و با گفتن"بعد از مسابقه کارشون رو مى سازم" به خود مسلط شد و گفت:

-مى بينيم كي پشيمون ميشه....الوهومورا.

جيمز به راست پريد، روي زانو نشست و مثل هميشه گفت:

-اکسپليارموس.
-پدرت ورد ديگه اى بهت ياد نداده؟
-نمي دونم والا تو فيلم و تو كتاب همش اين يه دونه رو خوب مى گفتن.

صحنه اسلوموشن ميشه
بازم مثل هميشه يه ممد پاتر از اون پشت ها داد مى زنه؛

-صب----ر كنيد.

بعد از يه طرف وارد ميدان ميشه و چون سرعتش زياد بود از سمت ديگه پرت مى شه بيرون و همه در علت وارد شدن ممدپاتر به اين رول مي مونن.
فلو هنوز در نخ ممد بود كه جيمز دست به كارميشه:

-اسنيک.

و ماري سبز و بزرگ ظاهر شد. فلو لحظه اى باوحشت عقب رفت اما سريع به خود مسلط شد و فرياد زد:

-دراگون.

دراگون بزرگى ظاهر شد و مار بى نوا را نيامده بلعيد. صداي فرياد شادي اسليترين ها كر كننده شده بود. جيمز از هواس پرتى فلو استفاده کرد و با افتخار گفت:

-اكسپليارموس.

چوبدستى فلو در هوا شناور شد و جيمز سريع ان را گرفت و دراگون بى نوا هم نيامده ميره.

-مى دونى من به پيشرفت سريع اعتقاد دارم. تو از پارسال که تک ماده شدى تا الان خيلي پيشرفت كردي ولي نه اون همه كه منو شكست بدي. ديسابارات.

جرقه اي كنار پاى فلو خورد.

-بعدى به خودت مى خوره فلو!

فلو به سمت جيمز رفت و انقدر نزديك شد كه جز خودشان كسي صدايشان را نمي شنيد.

-مي خواي جلوي بچه ها لهم کنى؟

جيمز لبخندي از شيطنت زد و گفت:

-تکليف رياضي مو مي نويسي!
-تو خواب ببيني.
-كروشيو.

درد تمام وجود فلو را در بر گرفت و فقط توانست دستش را بلند کند. جيمز چوبدستى را پايين اورد و جادو قطع شد.

-خيلي بي رحمي!

اما قبل از اينكه جيمز دوباره چوبدستى را بالا بياورد سريع گفت:

-کجا بهت تحويل بدم؟

جيمز چوبدستى فلو را به سمتش پرت کرد و گفت:

-خودم پيدات ميكنم.

بعد تعظيمي به تماشاگران که سر از پا نمى شناختند کرد و از سالن خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1393/6/9 4:16:45
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: یکشنبه 9 شهریور 1393 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
می نویسم به عنوان ارشد گریفیندور، بر من واجب است، قربتا الا الکاپ!

تکلیف کلاس ریاضیات جادویی - دوئل جیمز سیریوس پاتر و فلورانسو


صدای قدم های هدفش را بر کف راهروی خلوت طبقه ی دوم می شنید. برای اطمینان از پشت مجسمه ی دامبلدور یک دست، سرک کشید و فلورانسو را دید که چوبدستی و کتاب تغییرشکل به دست، از کتابخانه برمیگشت.

- اکسپلیارموس!

با جیغ جیمز، چوبدستی فلورانسو از میان انگشتانش رها شده و به سمت پاتر جوان پرواز کرد.
دخترک مات و مبهوت به مهاجمش خیره شد. نگاهش پر از سوال بود. به دنبال دلیلی منطقی بود که خلع سلاح شدن ناگهانی اش را توسط یک سال هفتمی غریبه، توجیه کند.

وقتی جیمز سیریوس با رضایت چوبدسی ساحره ی جوان را در جیب ردایش جای داد، فلورانس بالاخره جرئت پیدا کرد: ببخشید..چرا؟!
جیمز نوک چوبدستی اش را فوت کرد: چی، چرا؟

فلورانسو با بی تابی پرسید: چرا الان شما چوبدستی منو گرفتید؟!
جیمز شانه هایش را بالا انداخت و توضیح داد: تکلیف کلاس ریاضیم بود. باس با یکی دوئل می کردم.
دخترک که با مشاهده ی خونسردی جیمز، خون به چهره اش دویده بود، فریاد زد: مگه من با تو مشکلی داشتم؟!

- نچ. ولی الان داری.

فلورانسو چشم هایش را تنگ کرد و با خشم، هوا را از بینی اش بیرون فرستاد. جیمز پاتر جوان، با نگاهی که بی شباهت به نگاه پدربزرگش نبود، به هدفش پوزخند میزد.
دخترک کتابش را روی زمین انداخت. دست های کوچکش را مشت کرد و با تمام توان به طرف جیمز دوید.

یک ساعت بعد - تالار خصوصی گریفیندور:

- آآآآ..عآآآآی یواش تر!

جیمز سرش را عقب کشید تا به حد ممکن از تدی و یخی که در دست داشت، دور بماند.

- آخه این چه کاری بود که تو کردی؟!
- تقصیر توئه دیگه! با این تکلیف دادنت! کجای دوئل کردن به ریاضی مربوطه!؟

تدی که وانمود می کرد فریاد های جیمز را نشنیده، دوباره یخ را به پیشانی کبود برادرش نزدیک کرد.
- ببین از یه دختر چجوری کتک خورده..
جیمز سرخ شد: خودت داری میگی دختر! نمیتونستم روش دست بلند کنم که!

تد ریموس لوپین پوزخندی زد.
- نخند! بش گفتم برا کلاس ریاضیات جادوییه ولی منطق سرش نمیشــ...
- چی؟! تو بش گفتی من بت گفتم این کارو بکنی باهاش!؟
جیمز ناله ای کرد و با اوقات تلخی جواب داد: دروغه!؟

تدی یخ را به پیشانی جیمز فشرد و بی توجه به فریاد "عاااای!" او، تقریبا نیم خیز شد و گفت: اینو بگیر خودت!
جیمز با کمال میل یخ را گرفت و آن را از پیشانی اش دور کرد.
- میخوای چیکار..
- میخوام برم و قبل از اینکه فلورانسو برا اعتراض بره دفتر ماندانگاس نجاتش بدم. اعصاب نداره میزنه له میکنه دختر مردمو.

تدی، زمزمه ی "من بیشتر نگرانم اون دانگ رو له کنه!"ی جیمز را نشنیده گرفت و به سمت حفره ی تابلوی بانوی چاق دوید. روی آخرین پله بود که صدای جیمز را شنید:
- راستی تدی!
- ها؟
تدی با بند انگشت به پشت تابلو ضربه زد تا چرت بانوی چاق را پاره کند و در همان حال گوش هایش را برای شنیدن صدای برادرش تیز کرد که با صدای خفه ای ادامه داد:

- چیزه..امم..اگه دختره رو دیدیش..چوبدستی منم ازش پس بگیر بی زحمت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/6/9 0:33:08
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: شنبه 8 شهریور 1393 23:34
نمایش جزئیات
آفلاین
یوآن آبرکومبی VS گیدیون پریوت
مربوط به جلسه ی چهارم کلاس ریاضیات جادویی




در یک بعدازظهر دلچسب و دلفریب، محوطه ی هاگوارتز بسیار سرسبز و نشاط آور نشان میداد و نسیم تابستانی با ملایمت می وزید و لشکر جیرجیرک ها و ایلِ پروانه ها در آسمان آبی پرواز میکرد و اگر کسی به سبک حکایت ها از آنجا میگذشت، از فرط اندیشیدن به اینکه چرا هیچ یک از دانش آموزان باغ زرشکیَّت وشَلَغُّم، دل از تالارهای خصوصیِ فسیل شده و قحط السوژه شان نمی کَند و در آنجا تبدیل شدن به کپک را ترجیح میداد، قیافه اش ســــخت به این شکل مبدل میشد!

البته هرچقدر هم که گاگول و آی.کیو بودی، باید متوجه کله های نیمه مخفی دانش آموزانی میشدی که از بالای قلعه و پنجره های خوابگاه، به دو پیکری که از دور مبهم به نظر میرسید، خیره مانده و با پچ پچ های یواش و دایورت سایلنت، بمباران کامنت را بر سر این دو نازل میکردند.

هیچکس نمیدانست که چرا چرا چرا؟! اما به هر دلیلی که بود، دو شخص مذکور با پاهایی که سفت به چمن محوطه چسبیده و با نگاه هایی متمرکز به چوبدستی های یکدیگر که با چسب نواری به قسمت تحتانی رداهایشان نصب شده بود، میتوانستند این منظور را برسانند که تا یکی از آنها به دست دیگری کتلت یا لااقل تیلیت نشود، هروب را بر هجوم ترجیح نخواهند داد!

و بعد از اینکه موسیقی فیلم "خوب، بد، زشت" در پس زمینه پخش شد، جغدی خاکستری رنگ از روی دودکش کلبه ی هاگرید پر کشید.

آنچه گذشت...

- یکی مال من.. یکی مال تو... دوتا مال من.. یکی مال تو..!

و یوآن با نیشی که ۳۶۰ درجه ی سانتی گراد دور چهره اش گردش خورده بود، با نگاهی به قیافه ی دلخور نویل، عبوسیت و خشمیت را در پشت برق چشمانش یافت.

نویل چشم از تکه چیپسی که کف دستش چپانده شده بود، برداشت.

- چرا اینجوری میکنی؟
- هرچی من میگم همونه!
- دلیل قانع کننده ای نبود.
- وقتی میگم هرچی من میگم همونه یعنی هرچی من میگم همونه!

اما.. اما امان از دلِ پُر و لبریز از شکایت و عاصیِ مخلولان و پپه زادگان و همچنین زوزه های پشت پرده ای که از بکار بردن تکه کلام های منحصر بفرد رفیق جیغولشان توسط دیگران، در هوا ول میگشتند..

- یووه..

لبخند لیموییِ یوآن خشک شد. این دیگر چه زهرماری بود؟ با شک و تردید اطراف حیاط هاگوارتز را دید زد اما دریغ از هرگونه موجود علافی که بر او نظر کرده باشد! و پس از اینکه به چهره ی نویل خیره شد، دوباره..

- عجیجم.. بیا پیشم..

سریع سرش را به محلی که به نظر میرسید ندا از آنجا نشأت میگرفت، چرخاند و اتفاقا درست و به موقع هم چرخاند! دختری زیبا و جذاب با موهای بلوند و ردایی صورتی رنگ چند متر آنطرفتر روی یک نیمکت سبز لم داده و برای او دست تکان میداد.

از اینکه کدام یک از گروههای چهارگانه ی هاگوارتز ردای صورتی میپوشند بگذریم، همانگونه که انتظار می رفت، نویل از خود "خُلیَت" نشان داد و با بی تفاوتی هرچه تمام تر، مشغول خوردن آخرین تکه های چیپس فلفلی شد.

اما یوآن که گیج شده بود، با پشت دست، چشمانش را مالید و وقتی دید هنوز هم دختر در آنجا باقی مانده، سخت متحیر شد ولی درست در همان لحظه، گروهی از دانش آموزان سال دومی بطور درخواستی از کنار همان نیمکتی که دختر روی آن نشسته بود، عبور کرده و وقتی از کادر خارج شدند، لحظه ای از دختر نوظهور اثری بود و لحظه ای دیگر نبود!

- وا.. و.. واز آی.. دریمینگ؟!

یوآن به زحمت چانه اش را جمع و جور کرد و سپس رو به نویل که داشت پاکت چیپس را زیر و رو میکرد، گفت:

- به نظرت.. دوباره پیداش میشه؟!

نویل یک عکس سه در چهار مربوط به یک بازیگر کُره ای را از دل پاکت بیرون آورد و خونسردانه آن را جلوی چشمان از حدقه در آمده ی او گرفت.

- اینو میگی؟

خوابگاه پسران گریفیندور

تیلیک تیلیک تلک تالک!

و وقتی دوربین از روی انواع و اقسام دیگ، پاتیل، قابلمه و اشکال مختلف گیتار، ویولن، پیانو و دیگر آلات موسیقی تکیه داده شده به دیوار گذشت، روی انگشتانی زوم کرد که با کسالت روی دکمه های کیبورد ضرب میگرفتند و پس از اینکه بالاتر رفت، معلوم شد که این گیدیون پریوت بود که تا این وقت شب پشت کامپیوتر نشسته و کلماتی را به آرامی تایپ میکرد.

تیلیک تیلیک .. تاک!

- آآآه.. اینم از تکلیف معجون سازی!

چشمان خواب آلود و نیمه بازش را مالید. کمی احساس گیجی و به نوعی، مستی میکرد و وقتی ماوس را روی shut down قرار داد، یک آن..

- گیدی..

جا خورد. این دیگر چه کوفتی بود؟ چهارگوش خوابگاه را با دقت پایید اما به جز جیمزتدیا و خروپف هایشان چیز قابل توجه دیگری دستگیرش نشد. این وقت شب چه کسی قصد سرکار گذاشتن او را داشت؟ او از اشخاص فاقد درک و فهم متنفر بود. با شک و تردید به دوتایشان زل زده بود که..

- بکشش..

ایندفعه قلبش یک لحظه ایستاد! .. نه.. این صدا متعلق به جیمز و تدی نبود. آن دو که خوابیده بودند! پس چه کسی..

- فقط بکشش!

آب دهانش را به سختی قورت داد. بکشد؟ واقعا بکشد؟ چه کسی را باید بکشد؟ این صدا از کجا می آمد؟ چهره اش به ماست مالیده شده بود. آیا داشت خواب میدید؟

با امیدواری کاذبی تصمیم گرفت که خود را توهمی بنامد اما..

درن دران..

اما نزدیک گیتارها کسی را نیافت که نیافت...

✷ ✷ ✷

و از فردای همان روز بود که گیدیون مثل یک زالو، سیریش، آدامس و... چسبید به یوآن! یک چیزی به او میگفت حتما هدف خودش بود. او را ول نمیکرد. با او کوییدیچ بازی میکرد، با او به کارآگاه بازی های شبانه میپرداخت، با او روی یک نیمکت مینشست و حتی با او به مرلینگاه تشریف میبرد!

خود او اینکارها را انجام نمیداد. انگار یک نیروی اهریمنی او را کنترل میکرد. خیلی وقت ها کارش را با موفقیت به پیش میراند که.. همان لحظه ی آخر و به موقع به خودش می آمد!

همچنین..

بعضی اوقات یکدیگر را خیره به نقطه ای نامعلوم می یافتند اما هیچ یک از افکار و نداهای همدیگر باخبر نبودند!

✷ ✷ ✷

خورشید داشت به عمودترین عمودیت خود نزدیک میشد و هنوز دو ساعت به شروع کلاس ریاضیات جادویی مانده بود.

هردو روی نیمکت همیشگی شان، واقع در حیاط، نشسته و از اینکه در ذهن دیگری چه میگذشت نامطلع بودند. یوآن عصبانی به نظر میرسید و در این فکر بود که چه اتفاقی برای گیدیون افتاده که حتی در توالت هم دست از سرش بر نمیداشت؟!

گیدیون هم به رفتارهای نسبتا روانی یوآن مشکوک بود. او را میدید که گاها همانطور که به گوشه ای زل زده بود، کلماتی را زیر لب زمزمه میکرد و حتی بیخود و بی جهت دور اتاق ها، خوابگاه و حیاط میچرخید!

بالاخره این گیدیون بود که سکوت را شکست.

- اتفاقی افتاده؟

جوابی نشنید. انتظار هم نداشت جوابی بشنود. این روزها یوآن از "هلن کلر" چیزی کم نداشت. تقریبا کر! تا حدودی کور! و نسبتا لال!

- پرسیدم اتفاقی افتاده؟

بالاخره زیپ دهانش باز شد.

- یکی را دوست میدارم.. ولی افسوس.. او هرگز نمی داند..

گیدیون بعد از اینکه تعجب در چهره اش نقش بست، دست در جیب یوآن غرق در خماری عقلانی کرد و پس از کمی گشت و گذار، یک قاچ شلغم نیمه فرسوده ای را از آن در آورد و آهسته جلوی چشمانش گرفت.

- اینو بخوری حالت جا میاد.

اما قیافه ی یوآن چیز دیگری میگفت.

- سیرم من..
- فسیل میشی ها!
- ســــــــــــیــــــــرم!

گیدیون پس از پی بردن به احوال یوآن و اینکه حتما چیزی اشتهای او را کور کرده، قاچ شلغم را از جلوی چشمان او گم کرد و با ناامیدی به دوردست ها خیره شد.

و هنگامی که دختر گمگشته باز آید به دیدار یوآن.. غم مخور ای روبهک!

- یووه..

گیدیون یوآن را دید که فورا از جایش بلند شد. روباه مکار کمی مکث کرد و سپس با گام هایی آهسته به سمت جلو به راه افتاد.

- کجا میری؟

و همینکه خواست مانع رفتن او شود، خودش هم بطور ناخواسته از روی نیمکت بلند شد و با سرعتی مساوی با قدم های یوآن به جلو خیز برداشت. نداهای گیج کننده ای در ذهنشان میپیچید. نمیتوانستند از فرمان هایی که در مغزشان گردش میخورد، سرپیچی کنند.

یوآن بالاخره دختر را دید. با همان لباس و قیافه ولی ایندفعه به دیوار تکیه داده بود و او را به پیش خود فرا میخواند.

- سریعتر.. یووه.. سریعتر..

یوآن گام های بلندتری برداشت. حالا تقریبا داشت میدوید. اما گیدیون هنوز آهسته راه میرفت.

- گیدی.. سریعتر..

حالا هردو داشتند در یک خط مساوی میدویدند. گیدیون به دنبال یوآن و او هم به دنبال دختر. و وقتی یوآن در یک قدمی هدفش قرار گرفت..

- خلاص!

گیدیون توانست به خودش مسلط شود اما نه به موقع!

و به همین دلیل به جای اینکه طلسمی روانه ی او کند، بطور غیرعمدی و فرمان بردارانه، با عضلات نسبتا نحیفش، تنه ای بسیار محکم به بدن یوآن زد و او را به دیوار آجری کوبید. پیشانی یوآن با دیوار برخورد کرد، نقش بر زمین شد، دختر قهقهه ای شیطانی سر داد و جرقه هایی را از مکانی که چند لحظه پیش در آن حضور داشت، ایجاد کرد و گیدیون را تنها و به حال خود گذاشت.

گیدیونی که رنگ چشمانش به حالت عادی بازگشته بود و نفس نفس زنان و با قیافه ای متحیر، نگاهش را از ترک های خون آلود روی دیوار برگرفت و به پسر بیهوش و شاید هم بدون هوش افتاده بر روی زمین خیره شد.

چه اتفاقی در این چند ثانیه افتاده بود..؟

آنچه که خواهد گذشت...

هوا هنوز گرم و عرقساز بود و موسیقی "خوب، بد، زشت" هم کماکان در پس زمینه پخش میشد و آن کله های نیمه پنهان هم که آدم را یاد علافان و معتادان دائم الحضور در نبش کوچه می انداختند نیز سر جایشان بودند.

دستان هردو، آماده ی چنگ زدن به چوبدستی هایشان نشان میدادند. گیدیون نه با پای خودش بلکه بعد از یک تعقیب و گریز طولانی به همراه یوآن سر از محوطه ی هاگوارتز در آورده بود. او نمیخواست کار یوآن را تمام کند. نه در این حد.. او صرفا بر این مصمم بود تا شاید با بیهوش کردنش بتواند دوباره آب بشود و برود زیر زمین.

اما یوآن اینگونه نبود. او تشنه ی خون گیدیون به نظر میرسید و واقعا قصد داشت او را از بین ببرد.

خود او یک قدم به جلو برداشت. گیدیون هم یک قدم به عقب.

- جلو نیا! جلو بیای مجبور میشم یه طلسم حرومت کنم!

اما یوآن بازهم یک قدم از فاصله شان کم کرد.

- چی از جون میخوای لعنتی؟

یوآن ایستاد. کمی مکث کرد و سپس کلاه گاوچرانی اش را با نوک انگشت بالا زد و گیدیون که از آن روز تا حالا اجزاء صورتش را ندیده بود، دهانش باز ماند.

دو کبودی نسبتا بزرگ و یک زخم عمیق کنار لب و سه دندان از دست رفته ای که حاصل همان تنه ی تقریبا نیمه اجبارانه ای بود که به بدنش اصابت نمود.

به صورتش اشاره کرد و گفت:

- من اینارو از جونت میخوام..

گیدیون اول فکر کرد که آیا میخواست پیوند لب و دندان بزند؟ داشت؟ امکان داشت؟ چنین چیزی واقعا امکان داشت؟

یوآن آهسته آهسته به او نزدیک میشد. دیگر پایش را از گلیم فیلمهای کاوبویی داست بیرون می کشید.

- تو این مدت تو ازم متنفر بودی. تو میخواستی منو بکشی. اینو از چشات میخونم!

دروغ میگفت. از آن فاصله فقط چشم های عقاب بر دیدن چشم های گیدیون قادر بود. او باید این عادت دروغ گویی را از وجودش پاک میساخت.

گیدیون انگشتانش را محکم به چوبدستی اش حلقه کرد. چرا به او نمیگفت؟ چرا به او نمیگفت که کارش عمدی نبوده؟ آیا باید مثل تمامی فیلمهای هندی، حقیقت را در آخر بیان میکرد؟

- من نمیخواستم این کارو بکنم.. کار من نبود..
- دروغ میگی! استیوپفای!
- پروتگو! میگم کار من نیس!
- اکسپلیارموس!

اما چنگ زدن گیدیون به چوبدستی اش چندان مؤثر واقع نشد و سلاحش به گوشه ای دور افتاد. مجبور شد چند قدمی به عقب برگردد.

- میگم کار من نبود! چرا حرفمو باور نمیکنی؟!
- پس کار کی..

اما..

- بکشش!

حالا هردو او را در اوج آسمان میدیدند. اما این بار با قیافه ای زشت و کریه که مجبورت میکرد جلوی چشم هایش سیب تازه ای را گاز بزنی! همه اش تقصیر او بود. باید نسل تک عددی اش منقرض میشد! این همان دختری بود که اشتهای همه منظوره ی روباه گریفیندوری را در این مدت کور کرده بود!

- بکش.. خائن به فرمانم رو بکش!

یوآن یک نگاه مشکوک به گیدیون انداخت. خائن به فرمان؟ چه فرمانی؟ آیا گیدیون در این مدت داشت کاری را برای این موجود انجام میداد؟

گیدیون به دختر اشاره کرد و فریاد زد:

- خودشه.. همینه! کار خودشه!

دختر همانطور در آسمان پرواز میکرد و ردایش پیچ و تاب میخورد، دوباره ندای مرموزی را در گوش یوآن پیچاند.

ولی نه.. اکنون به خودش آمده بود. نباید رفیقش را به قتل میرساند. او جوانی کرده بود. هرچند خودش هنوز دوره ی نوجوانی را به پایان نرسانده بود. باید اشتباهش را جبران میکرد!

- چی؟ گوش نمیدی؟ .. پس خداحافظی کن!

و دختر پس از جیغی رسا، طلسمی به رنگ برگ دلسوخته ی خزان [!] به سمت یوآن فرستاد. تصویر فورا اسلوموشن شد و سرعت هجوم طلسم کاهش یافت.

- نـــــــــــــــــــــــه!

گیدیون پس از نگاهی به دختر و طلسم، فرصت را غنیمت شمرد، پاشنه هایش را استوار کرد و با سرعت ۱۲۰ اوسین بولت بر دو و میدانی، خود را به نزدیکی یوآن شوکه شده رساند و خود را سپر روباه ساخت و..

- آآآآآخ!
- گیــــــــــدیــــــــــــون!

گیدیون با ژست آمیتاب باچان نقش بر زمین شد. دختر بشکنی به علامت "حالا به هرکی خورد اشکال نداره!" زد و پس از کشیدن یک Z روی هوا، با قهقه ای ابلیسی، آسمان را ترک گفت.

زانوهای یوآن با زمین برخورد کردند. نه.. چیزی را که میدید نمی آندرستندید! گیدیون داشت نفس کم می آورد.. داشت جیغ میکشید.. کتفش زخمی عمیق برداشته بود.. گیدیون داشت میمرد!

سریع او را بغل کرد و روی ران هایش نشاند. نمی توانست به این منظره نگاه کند..

- گید! حرف بزن! تو نباید بمیری! گید.. گیــــــــــــد!

گیدیون پس از اینکه کمی خون از دهانش سرفه کرد، با مشقت چشمان نیمه بسته اش را باز کرد.

- اوه.. راجا یوآن.. تو دوست .. آه.. خوبی بودی..

یوآن او را تکان داد.

- چرا اینکارو کردی؟ ها؟ چرا سپر مدافع من شدی؟
- اوه ویجی یوآن.. شنیدی که میگن...
- حــــرف بزن!
- شنیدی که میگن.. هرچه.. هرچه گفتیم جز حکایت.. آه.. دوست در همه عمر.. از آن پشیمانیم..

یوآن بیشتر از قبل به چشمانش خیره شد.

- منظورت چیه؟

گیدیون بازهم خون سرفه کرد.

- هر چیزی توی این دنیا.. یه مشت.. دروغه.. الا.. الا دوستی و رفاقت..

صدای جیمز در اعماق وجود یوآن به گوش رسید: "رفاقت نهنگا رو عشقه!"
چشمانش اشک آلود شد. گیدیون جانش را به خاطرش دودستی تقدیم کرده بود!

- تو واقعا رفیق منی؟

گیدیون کمی مکث کرد و بعد:

- قد.. یه نوک انگشت..

هردو خندیدند. رفاقت به اندازه ی نوک انگشت.. خودش خیلی بود. چیزی که این روزها کم پیدایش میشد. اما.. اما خنده ی از ته دل گیدیون خیلی دوام نیاورد.

و...

چشمانش را بست و.. سرش کج شد و از روی پای یوآن افتاد و به دنبال خود، غم سنگینی را در چشم های گشاد شده ی یوآن.. نقاشی کرد..!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking!