دیوانه

وارد کتابخانه شدم. همیشه عاشق کتابخانه بودم. راهروهای باریکی که دو طرف آن را تا سقف کتاب پر کرده، بوی کاغذی که همه جا پیچیده، سکوتی که فضا را پر کرده است و فقط هر از گاهی صدای ورق خوردن کتابی این سکوت را میشکند. میان قفسههای کتاب قدم میزنم و دستم را روی قطع کتابها میکشم. کتابها تنها دوستانی بودند که همیشه کنارم ماندند. در سختیها، در شادیها، در غمها و... حتی آن زمان که شکسته بودم، همان زمانی که امیدی برای زندگی نداشتم این کتابها بودند که نجاتم دادند. کتابها بودند که به من جرئت حرف زدن دادند. آنها بودند که به من جرئت خودم بودن دادند.
دستم روی قطع کتابی متوقف میشود. به این یکی حس متفاوتی دارم. حسی خوب. همیشه همینطور کتاب که میخواهم بخوانم را انتخاب میکنم. قطع کتابها حسهای متفاوتی دارند اما هر بار فقط یکی هست که میگوید:
- منو بخون!
این کتاب همان بود. کتابی که میخواست من بخوانمش. کتابی که میخواست در ذهن و روح من جاری شود. کتابی که میخواست بخشی از من بشود. کتاب را از میان قفسه بیرون کشیدم. قرمز بود و رویش به رنگ طلایی و با خط شکسته نوشته بود "اکسیر محبت". کتاب زیبایی بود. همراه کتاب به سمت صندلیهای راحتی رفتم. روی آن صندلی که در سه کنج دیوار بود نشستم و کتاب را باز کردم. چیزی از لای کتاب روی زمین افتاد. خم شدم و برش داشتم. بوکمارکی بود که نفر قبل آن را لای کتاب جا گذاشته بود. روی بوکمارک این جمله نوشته شده بود:
کسی را بیابی که جهان را مثل تو ببیند.
اینگونه میفهمیم که دیوانه نبودهایم!»
- کریستین بوبن
به بوکمارک خیره شدم. "اینگونه میفهمیم که دیوانه نبودهایم!" دیوانه برایم کلمهای آشنا بود. صفتی که مدتها مرا با آن خطاب کرده بودند. دختری دیوانه در پرورشگاه که فکر میکرد والدینش کشته شدهاند چون نمیخواست بپذیرد که ترک شده است. دختری که نالهها و فریادهای شبانهاش در خواب باعث شده بود اتاقش را از دیگران جدا کنند. دختری که اینقدر دیوانه بود که هیچ روانشناسی نتوانسته بود خوبش کند. هر چند من نیازی به خوب شدن نداشتم. من فقط کسی را میخواستم که باورم کند. اما هیچ کس حاضر نبود حتی همین کار کوچک را برایم انجام دهد...
صدای میو میوی گربه ای که کنار صندلیام ایستاده بود مرا به خودم آورد. به او لبخند زدم.
- گربه کوچولو چطوری اومدی اینجا؟ خوبه که گیر مادام پینس نیفتادی!
گربه روی صندلی پرید و روی پاهایم جا خوش کرد. کتاب را بستم و کنار گذاشتم. مشغول نوازش سرش شدم. او هم سرش را به من میمالید. انگار که غمم را حس کرده بود و آمده بود که دلداریام بدهد. آمده بود بگوید "من باورت میکنم!".
- ممنون که باورم میکنی گربه کوچولو!
درست است که من آن زمان دختری دیوانه خطاب میشدم اما الان اوضاع فرق کرده است. جاناتان اولین کسی بود که باورم کرد. انگار جرقهای را در من روشن کرد. این که من هم میتوانم باور بشوم! بعد، با آمدن به هاگوارتز باز هم افراد بیشتری را پیدا کردم که مرا باور کردند. افرادی که تنهایی عمیقم را پر و تاریکی درونم را روشن کردند. افرادی مثل گابریل، مرگ و به تازگی هم گادفری! با حضور آنها من دیگر تنها نیستم. میدانم که در سختیها کسی را دارم که دستم را بگیرد. کسی را دارم که نگذارد در تاریکی غرق شوم.
- ببخشید!
سرم را به طرف صدا چرخاندم. دختری لاغر اندام با موهای مشکی که آن را پشتش بافته بود آنجا ایستاده بود. به نظر سال اولی میرسید. لبخند گرمی به او زدم.
- بله؟
- آممم... اون گربه منه... میشه پسش بگیرم؟
گربه را بغل کردم و بلند شدم. جلو رفتم و گربه را در دستان دختر گذاشتم.
- خیلی گربه قشنگی داری!
- ممنون...
- من ترزا مککینزم! اینجا کارآموزم! هر وقت سوال یا مشکلی داشتی میتونی ازم بپرسی! اسم تو چیه؟
آن دختر خیلی خجالتی بود.
- سوزی... اسمم سوزیه!
- اسم قشنگی داری! از آشناییت خوش وقتم سوزی!
با او دست دادم. دختر به همراه گربه اش رفت. کلاس من هم به زودی شروع میشد. به نظر میرسید باید زمان دیگری کتاب را میخواندم. اسم خودم و کتاب را در لیست امانت نوشتم و به سمت کلاسم به راه افتادم...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









