جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کلاب دوئل هنری هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 23:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تلما هلمز

در برابر

مرگ

تصویر تغییر اندازه داده شده





ناقوس کلیسا به صدا اومده بود. صدایی که تداعی‌گر یک اتفاق بود. اتفاق‌ها همیشه تأثیرهای خودشونو می‌ذارن. چه خوب و چه بد، یک اتفاق همیشه اجتناب ناپذیره و اتفاقی که حالا افتاده بود، زندگی های بسیاری رو تحت تاثیر قرار می‌داد. تابه‌حال هیچوقت چنین جمعیتی برای خانواده پینتر (painter) جمع نشده بود. تمام مجالس خانواده پینتر در خلوت تمام و بسیار غریب برگزار شده بود. دلیل انزوای این خانواده، شکل خانوادگیشون بود که اتفاقا با نام خانوادگیشون هم هماهنگی داشت. نقاش!

خانواده پینتر جزو خانواده‌های شناس اما شناخته نشده لومیِر (Lumière) بودن. تابلو های نقاشی متنوع از این خانواده هنرمند تولید شده بود که شهر لومیر رو به یک شهر توریستی هنری تبدیل کرده بود. رنوآ (Renoir)، پدر خانواده بود و دلیل شهرت آثارش، ترکیب هنر و فلسفه بود و معروفترین اثرش، تصویر "کسی که از حقیقت با دروغ‌ها محافظت می‌کند." (He Who guards truth with lies) مشهورترین و باارزش‌ترین اثر هنری لومیر به حساب می‌آد.

مادر خانواده، آلین (Aline) اما منزوی‌تر بود و تقریبا هیچ یک از آثارش رو به بیرون از خانه و خانواده منتشر نکرد. حواس رنوآ بر روی حفظ شهرت جمع شده بود و آلین با آموزش نقاشی به فرزندانش، به روی حفظ اصالت خانواده تمرکز کرده بود و خانه‌ی هنری (The manor) خانواده پینتر، پر بود از آثار مختلف کامل و ناقص که به دست رنوآ و آلین خلق شده بودن و منظره‌ای خاص از هر نقطه خانه ساخته بودن. نمی‌تونستی در خانه خانواده پینتر قدم بزنی و هر چند ثانیه، چند دقیقه نا‌یستی و به تابلویی خیره نشی.

ورسو (verso) تک پسر خانواده پینتر مدت‌ها پیش گم شده بود. قبل از گم شدن، بارها با خانواده از رفتن و دور دنیا چرخیدن و خلق آثار بین‌المللی صحبت کرده بود و هربار با مخالفت شدید رنوآ و نگرانی آلین روبرو شده بود. تا اینکه یک روز بدون خبر و اطلاع رفت، اما رنوآ و آلین نتونستن این موضوع رو بپذیرن و اصرار داشتن که ورسو گم شده.

کلی (clea) دختر بزرگ و همه‌کاره خانه‌ی پینتر بود. کنترل تابلوها، صحبت با افراد بیرون خانه، نظارت برروی کار و رفت و آمد خدمتکاران و باغبان و خلاصه تمامی امور، از زیر دست کلی می‌گذشتن. کلی بارها بروز داده بود که از نقاشی بدش می‌آد. غم از دست دادن ورسو روی سینه‌ی کلی سنگینی می‌کرد و نمی‌تونست نفرتش از نقاشی رو درون خودش حبس کنه. البته همه این چهره متنفر کلی رو می‌دیدن و منظره‌های زیبا و پرتره‌هایی که از چهره ورسو که توی تنهایی خودش می‌کشید رو کسی نمی‌دید.

حالا اما هیچکدوم از این مسائل اهمیت نداشت. همه‌ی اهالی شهر و بیشتر، هنرمندان و هنردوستان شهر لومیر برای خانواده پینتر جمع شده بودن.

- حال، گرد هم آمده‌ایم که برای اعضای شریف و نیک‌نام خانواده پینتر طلب آمرزش و آرامش کنیم.

سه آرامگاه، به صورت منظم در کنار هم خاکبرداری شده بودن و صلیب‌ها آماده بودن که به عنوان سنگ قبر، بالای سر رنوآ، آلین و کلی قرار بگیرن.

- آقای مونه، دوست نزدیک و خانوادگی خانواده پینتر سخنرانی‌ای آماده کردن که برای گرامیداشت این خانواده نطق کنن.

گوستاو مونه (Gustave Monet)، دوست نزدیک و صمیمی رنوآ پینتر و یکی از چیره‌دست ترین نقاشان و هنرمندان شهر هنری لومیر بود. گوستاو بارها از رنوآ خواسته بود که باهم یک اثر هنری خلق کنن تا دوستیشون یک حاصل ماندگار و قابل افتخار داشته باشه. اما رنوآ که مشغول کار برروی اثر دردانه و عزیز خودش بود و مشغله‌های ذهنی زیادی داشت، نمی‌تونست به تمرکز ذهنی خودش روی همچین اثری اعتماد کنه و هیچوقت جواب درستی به گوستاو نمی‌داد. حالا هم بعد از مشهور شدن بسیار زیاد تصویر "کسی که از حقیقت با دروغ‌ها محافظت می‌کند."، رنوآ و خانواده‌ش به طرز مشکوکی و به روشی نامعلوم مرده بودن و یا کشته شده بودن.

گوستاو به روی صحنه رفت. نگاهی به اسم تراش خورده "رنوآ پینتر" برروی سنگ انداخت و سپس به جمعیت نگاه کرد. معمولا توی موقعیت های این‌چنینی زیاد قرار می‌گرفت. سخنرانی برای جمعیت زیاد! اما این بار حس همیشگی رو نداشت. حس عجیب، غریب و ناآشنایی که نمی‌تونست خوشایندی یا ناخوشایندیش رو قضاوت کنه. اجازه نداد که این افکار گمش کنه و رو به جمعیت شروع کرد.
- امروز اینجا اومدیم برای بزرگداشت یه خانواده بزرگ! یه خانواده هنری! یه خانواده که کمتر کسی اسم اونارو نشنیده بود اما کمتری کسی افراد اون رو از نزدیک می‌شناخت. خانواده پینتر واقعا از بهترین افراد هنری‌ای بودن که من در زندگی‌ام می‌شناختم. و واقعا در کارشون حرفه‌ای بودن. رنوآ که قلم سنگینی داشت و آلین، من قلم آلین رو بارها دیدم و برای شماهایی که ندیدید می‌گم، آلین قلم خیلی لطیفی داشت و بی‌نقص به تصویر می‌کشید. کلی اما خیلی هم مسیر خانواده نبود اما در خوش رفتاری و مودبی و هنرمند بودن وارث برحق خانواده بود. و حالا آلیسیا...

گوستاو به آلیسیا (Alicia) نگاه کرد. آلیسیا که دست در دست لونه (Lune) ایستاده بود، کمی خودش رو با خجالت در بغل لونه فرو برد. آلیسیا دختر کوچک خانواده بود که به تازگی و در ۴ سالگی یادگیری نقاشی رو از مادرش شروع کرده بود. آلیسیا با هیچکس صحبت نمی‌کرد، پس طبیعتا به کسی نمی‌گفت که صبح‌ها رو هنگام صبحانه با مادرش، ظهر و بعد از ظهر با پدرش و شب‌ها در خلوت و پنهانی به تنهایی با خواهرش به تمرین نقاشی می‌پرداخت. به عنوان یه دخترک که در نزدیکی سن ۵ سالگی بود، نقاش خیلی خوبی بود.

لونه که کنار آلیسیا ایستاده بود، دوست نزدیک خواهرش کلی بود و آلیسیا به غیر از لونه و در خوشبینانه ترین حالت، برادرش ورسو، کسی رو نداشت.

- آلیسا باقی زندگیش رو در بهترین شرایط و آسایش خواهد گذراند. من، گوستاو مونه، سرپرستی آلیسیا رو به عهده می‌گیرم و اون رو در یتیم خونه خودم، در کنار خودم می‌پذیرم. مطمئنم و یقین دارم که آلیسیا هم مثل خانواده‌ش هنرمند بزرگی می‌شه. امیدوارم خودش هم همین خواسته رو داشته باشه.

آلیسیا متوجه حرفای گوستاو نشد. اون هنوز درکی از یتیمی و بی‌کسی نداشت و فقط دلتنگ خانواده‌ش بود و با دلگیری از خودش می‌پرسید که چرا در خانه نیستیم؟ چرا پدر و مادر نیستن و کلی برسر بقیه داد نمی‌کشد که کارتون رو درست انجام بدین؟ چرا الان در اتاق نهارخوری نبودن و با پدر تمرین نقاشی نمی‌کردن؟ چرا مادر نبود که از تکنیک سایه زنیش ایراد بگیره؟ و وقتی با نگاه نگران اما دلسوز مونه روبرو شد یه حسی بهش گفت که دیگه هیچوقت جواب این سوالارو پیدا نمی‌کنه.

- باهام حرف می‌زنن...

حالا دو هفته از خاکسپاری خانواده گذشته بود. آلیسیا به همراه لونه به یتیم‌خانه اومده بودن. اول گوستاو اجازه نمی‌داد که لونه با آلیسیا به تیم‌خانه بیاد، اما بعدها راضی شد که فقط تا بعدازظهر لونه در یتیم‌خانه باشه. ولی بعد هیچ‌جوره راضی نشد که برای آلیسیا وسایل نقاشی تهیه کنن و لونه مجبور شد از جیب خودش برای آلیسیا وسیله بخره. با اینکه وسایل آلیسیا هزینه سنگینی روی دست لونه گذاشت، اما لونه آلیسیا رو مثل خواهر کوچک و از دست رفته خودش می‌دید و وقتی دید که آلیسیا خوشحاله، دیگه همه‌چی یادش رفت.

- مامان و پاپا! باهام حرف می‌زنن و بهم میگن کجای نقاشی رو بد کشیدم. کلی از اونطرف بهشون میگه بذارن خودم یاد بگیرم اما پاپا میگه که آقای گوستاو از اتاقش تماشام می‌کنه و اجازه نمی‌ده خودم یاد بگیرم.
- چی میگی آلیسیا؟ حالت خوبه؟ ماما و پاپا نیستن. اونا رفتن.
- نه اونا هستن. اونا باهام حرف می‌زنن. من می‌بینمشون.

آلیسیا تا چند روز بعد هذیون می‌گفت و تب می‌کرد. لونه نگران شده بود که آلیسیا دیوونه شده باشه. اما با اومدن خبری همه‌ی نگرانی‌های لونه تموم شدن. خبر رسیده بود که ورسو از مرگ خانواده‌ش خبردار شده و به لومیر اومده تا خواهرش رو با خودش ببره. اما به نظر گوستاو همه‌ی اینا فقط یه شایعه بود و نیازی نبود که نگران چیزی باشه. تا اینکه خبر ورود ورسو به طور ناگهانی به پشت در دفتر گوستاو رسیده بود و گوستاو داشت خودش رو آماده می‌کرد، که از ورسو پذیرایی کنه.
- بفرمایید داخل! خواهش می‌کنم بفرمایید.

بوی تند الکل منتشر شده در هوا و شیشه‌های خالی نوشیدنی، نشون از این می‌داد که گوستاو کامل کنترل خودش رو از دست داده و دیگه اون گوستاو هوشیار گذشته نیست.
- بیا بشین پسرم. بیا بشین ورسو! از آخرین باری که دیدمت خیلی بزرگتر شدی. اینجارو ببین. واقعا شبیه پدرت شدی.

ورسو جوان قد بلند و رعنایی بود که ظاهری آراسته و مرتب داشت. حضور معطر ورسو به کاهش تندی عطر الکل در فضا گرچه نه چندان مشهود، اما کمک بزرگی کرد. ورسو به داخل اتاق دفتر اومده بود و در و دیوار رو از نظر گذروند. چند تابلوی آشنا که به دیوار آویخته بودن، نظرش رو جلب کرده بودن.
- اینا تابلوهای پدرم هستن. درسته؟

چونه‌ی گوستاو از شدت هجوم احساسات لرزید. دوباره بار گناهانی که روی دوشش بودن، بر کمرش سنگینی کردن. هفته‌ها بود که مداوم به نوشیدن الکل روی آورده بود تا حواسش رو از کارهایی که انجام داده بود پرت کنه. نه ورسو و نه گوستاو توقع نداشتن که اینچنین ناگهانی گوستاو، انگار که جلوی کشیش اعتراف می‌کنه، به سخن بیاد.
- من بودم! آ آ آره... اینا تابلوهای رنوآست... من فقط می‌خواستم بترسونمش! اون سم رو برده بودم که... که... که فقط بترسونمش! واقعا زیاده روی کردم؟ نمی‌دونستم کل خانواده از اون قوری چای می‌نوشن! ورسو من واقعا متاسفم! متاسفم! از آلیسیا ولی خوب مراقبت کردم. می‌تونی بری از خودش بپرسی...
- آلیسیا کجاست؟
- اون... اون همینجاست. توی همین ساختمون! من ازش مراقبت کردم. ولی اون دختره لونه اجازه نمی‌داد. من می‌خواستم آلیسیا مثل خانواده‌ش نشه. نذاشتم مثل خانواده‌ش بشه. مثل خانواده‌تون بشه. مثل تو! مثل پدرت! می‌دونستم اون مثل کلی عاقله... ولی من... من واقعا پدرت رو دوست داشتم. من آلین رو دوست داشتم.

از نظر ورسو گوستاو زیاد حرف می‌زد. پس دلیلی نداشت که ورسو بشینه و به حرف‌های مزخرف گوستاو گوش بده. حرف‌های یه آدم ترحم برانگیز و زباله که پشیمونه ولی موقعی که هیچ سودی نداره. ورسو بارها پیش خودش به انتقام فکر کرده بود. اما هربار حرف‌های پدرش به یادش می‌اومدن.
- اینجا رو باید ضخیم کشید ورسو. می‌بینی؟ ضخیم مثل بدی... اما کناره‌ها رو باید لطیف کشید. بخشش روبروی بدی لطیفه. انتقام روبروی بدی میشه ضخیم کنار ضخیم، که به هم نمیان. فهمیدی، ورسو؟ انتقام یه کار احمقانه‌س!

انتقام یه کار احمقانه‌س، اما اتفاق‌ها همیشه تأثیر خودشونو می‌ذارن. ورسو گوستاو رو که از درد به خودش می‌پیچید رها کرد تا همونجا توی اتاقش و غرق در گناهاش جون بده.
ورسو به دم اتاق آلیسیا رسیده بود. آلیسیا تنها و درحال کشیدن یه پرتره بود.
- سلام داداش! قشنگه؟

ورسو آروم و درحالی‌که سعی می‌کرد بخنده و گریه نکنه، پا به اتاق گذاشت. مطمئن بود آلیسیایی که از قبل ندیده بود، قبلا خیلی زیبا بود. اما این آلیسیا نحیف شده بود. مریضی کل بدنش رو گرفته بود. حالش بد بود و نمی‌تونست قلم رو توی دستای لرزونش نگه داره.

- آره آلیسیا! آره قشنگم! مثل خودت قشنگه...
- پاپا کمکم کرد بکشمش. اولش فکر کردم شبیه پاپاست. ولی الان می‌بینم که شبیه توئه، ورسو!
- شبیه منه؟ ولی خب منم شبیه پاپام! پاپا گفت اسمشو چی بذاری...

آلیسیا به ورسو نگاه کرد. با تموم زوری که داشت، خندید.
- کسی که با گریه، از خنده‌ش محافظت می‌کنه.

قلم از دست کوچک آلیسیا افتاد. ورسو تن خواهرش رو برای اولین بار بغل کرد. اما خواهرش اونجا نبود. مردی که می‌خندید، به مردی‌ گریه می‌کرد، نگاه می‌کرد. مردی که گریه می‌کرد، نتونست از خنده‌ش محافظت کنه...
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: کلاب دوئل هنری هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 6 اردیبهشت 1405 11:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تلما هلمز VS مرگ

تصویر تغییر اندازه داده شده



- همه‌اش تقصیر اون لعنتیه! اگه نحسی اون نبود، الان داشتم ورشکست نمی‌شدم...

فریاد خشمگین مرد، در عمارت اعیانی می‌پیچد. او کت بلندش را درمی‌آورد و به گوشه‌ای پرتاب می‌کند. روی مبل سلطنتی می‌نشیند.
- با اینکه حتی اون رو نبرده‌بودیم مراسم‌، همه داشتن درباره‌ی اون شیطان صحبت می‌کردن!

از جایش بلند می‌شود و به زنی که نقابلش ایستاده بود، هجوم می‌برد. دستان زمختش پی‌درپی به صورت نرم و لطیف زن برخورد می‌کند. صدای گوش‌خراشی که حاصل از این ضربات است، قلب هرکسی را می‌فشرد. ناله‌های خفه‌ی زن بلند می‌شود. همسرش، انگشتانش را دور گلوی او حلقه می‌کند.
- لعنت به خودت و اون دختره‌ی لعنتی! حالم از هردوتون به هم می‌خوره!

زن را به گوشه‌ای پرتاب می‌کند و بی‌اهمیت به او که از درد، همانند جنینی جمع شده، لگدی به پهلوی او می‌زند.
- ازتون متنفرم!

بعد از اینکه مرد خسته می‌شود، او را به همان حال رها می‌کند. کتش را از روی زمین بر‌می‌دارد و در را پشت سرش می‌کوبد. صدای بلند در، همه‌ی اهالی خانه‌را به آن‌جا می‌کشاند. یکی از خدمتکاران، سراسیمه خود را به زن می‌رساند. بازوانش را می‌گیرد و به آرامی، او را بلند می‌کند. نگاه ترحم‌آمیزی به چهره‌ی خون‌آلود او می‌اندازد.
- خانوم ببرم‌تون توی اتاق؟

زن سرش را پایین می‌اندازد تا بی‌آبرویی‌اش را با چشم مشاهده نکند. صدایش می‌لرزد.
- لطفا...

خدمتکار به سختی زن را تا بالای پله‌ها می‌رساند. زن که با هر پله، احساس شکسته شدن استخوان‌هایش را می‌کرد، نفس عمیقی می‌کشد.

- مامان!

دختربچه‌ی کوچکی، با تمام سرعت به سمت زن می‌دود. قد کوتاهش، به کمر مادرش نیز نمی‌رسد؛ به همین دلیل، پاهای کبود او را در آغوش می‌گیرد. موهای ابریشمی طلایی‌رنگش، روی صورت کوچکش ریخته است و چشمان آبی او، می‌درخشد. نگاهش که به چهره‌ی کبود و خونی مادرش می‌افتد، بغض می‌کند. قطرات اشک، بر روی گونه‌هایش می‌چکد.
- مامان... حالت خوبه؟

زن، چشمش را از دخترک می‌دزدد و به گوشه‌ی نامعلومی، خیره می‌شود.
- سلین! ازم جداش کن.
- چشم خانوم.

خدمتکار، دست‌های کوچک دختر را از دور پاهای مادرش، جدا می‌کند و او را در آغوش می‌گیرد. دختر در هوا دست و پا می‌زند و جیغ می‌کشد.
- مامان! مامان اجازه نده من رو ببره!
- برو توی اتاقت الیزابت!

به یقین اشک‌های دختر، برای خروج از چشم‌های او عجله داشتند؛ زیرا حال او توجیهی به‌جز این، نداشت. دیگر حتی نفسش بالا نمی‌آمد.
- مامان من دوستت دارم...

زن که به سمت اتاقش قدم برمی‌داشت، با شنیدن این حرف، به سمت او باز می‌گردد. گویا تمام خشم و کینه‌ای که در طول سال‌ها در سینه‌ی زن باقی مانده بود، ناگهان طغیان می‌کند.
- ولی من ازت متنفرم!

زن به سمت دخترک می‌رود و صورت گرم او را، با دستان خون‌آلودش در بر می‌گیرد.
- می‌فهمی؟ همه‌ی اینا تقصیر توعه! اگه فقط انقدر نحس نبودی... هیچکدوم اینا این شکلی نمی‌شد. اون موقع دیگه اون پدر آشغالت هر وقت حوصله‌اش سر می‌رفت من رو کتک نمی‌زد.

زن توجهی به دخترک شوکه شده نمی‌کند.
- ای‌کاش... ای‌کاش هیچ‌وقت به‌دنیا نمیومدی!

زن بدون نگاهی دوباره به آواری که برجا گذاشت، به اتاقش می‌رود. خدمتکار، الیزابت را نیز به اتاقش باز می‌گرداند. او را روی تخت می‌گذارد و می‌خواهد که صورت خونی‌اش را پاک کند. دستمالی را به سمت گونه‌های او می‌برد اما دختر، دست او را می‌گیرد.
- لازم نیست سلین... خواهش می‌کنم برو بیرون.

الیزابت به صورت معصوم دخترک خیره می‌شود. سرش را تکان می‌دهد و از اتاق بیرون می‌رود. با بسته شدن در اتاق، اشکی که در چشمانش جمع شده بود، راه خروج می‌یابد. دخترک زانوانش را در آغوش می‌گیرد و گریه می‌کند. صدایش می‌لرزد.
- چرا پدر و مادرم من رو دوست ندارن؟

پاسخی برای سوال خود ندارد. هق‌هقی می‌کند و ادامه می‌دهد...
- یعنی مامان حق داره؟ به‌خاطر من بابا همیشه کتکش می‌زنه؟

این خیالات، دخترک را می‌رنجاند. او که حتی نمی‌توانست به موجود کوچکی همچون مورچه آسیب برساند، چگونه باعث درد و عذاب مادرش شده بود؟ او نمی‌توانست این را بپذیرد...
الیزابت تا مدتی طولانی، همان‌گونه ماند و اشک ریخت؛ تا وقتی که زمان از دستش خارج شد و ناخودآگاه به خوابی عمیق فرو رفت...

چشمانش را که گشود، خود را در اتاق خوابش یافت. لباس خون‌آلودش را عوض کرد. اکنون، لباس حریر سفیدی به تن داشت و دیگر خبری از خون مادرش که لباس‌ و صورتش را گلگون کرده بود، نبود. الیزابت حسی عجیب داشت؛ انگار قرار است اتفاقات عجیبی رخ بدهد. او به اطرافش نگاه می‌کند. همه‌چیز مانند همیشه است؛ به‌جز خودش...

الیزابت به‌آرامی از اتاقش خارج می‌شود. زیرا می‌دانست که در صورتی که با سر و صدایش باعث بیدار شدن پدر یا مادرش شود، به شدت تنبیه خواهد شد. او درحالی‌که روی پنجه‌های پایش راه می‌رود، خود را به پله‌ها می‌رساند. اما درست لحظه‌ای که می‌خواهد از پله‌ها پایین برود، صدای بلندی به گوشش می‌رسد.

- صد دفعه بهت گفتم با اون تسترال بحث نکن!

الیزابت می‌ترسد.

- اول خودش به من گیر داد. من فقط جوابش رو دادم!

الیزابت می‌خواهد با تمام سرعت به سالن برود؛ اما با دیدن گوشه‌ای از یک پیراهن زنانه‌ی معلق در هوا، در جایش میخکوب می‌شود. احساس ترس و وحشت در وجودش می‌پیچد. صدای گفت‌وگو نزدیک‌تر می‌شود.

- به من میگه اصلا زن اصیلی نیستم. باورت میشه؟!
- بهش اهمیتی نده.
- مگه ممکنه؟ باید از همون اول حقش رو می‌ذاشتم...

سخن زن با صدای جیغ بلند دخترک، نیمه می‌ماند. بدن دخترک از ترس می‌لرزید. او با چشمانی که درحال بیرون پریدن از حدقه‌هایش بودند، به مرد و زن میانسالی که جسم نیمه‌شفاف‌شان در هوا معلق بود، خیره می‌شود.

- تو ما رو می‌بینی؟

زن این را می‌گوید. الیزابت به آرامی سرش را تکان می‌دهد. مرد لبخند بزرگی به او می‌زند.
- خیلی وقته که کسی ما رو ندیده... اسمت چیه دختر کوچولو؟
- الی....زابت...

الیزابت با ترس به چهره‌ی آن دو نگاه می‌کند. آن‌ها برایش آشنا بودند؛ اما او نمی‌دانست که آن‌دو را از کجا می‌شناسد. زن، خنده‌ای می‌کند.
- نترس دختر! کاریت نداریم. اصلا نمی‌تونیم داشته باشیم. ما روحیم؛ روح!
- روح؟

الیزابت به‌خاطر داشت که یک‌بار سلین گفته بود که روح برخی‌از افرادی که می‌میرند، تا ابد در این دنیا باقی می‌ماند. اما دخترک نمی‌دانست که چرا آن دو روح می‌بایست در عمارت آن‌ها زندگی می‌کردند. الیزابت موهای طلایی‌اش را پشت گوشش می‌راند.
- شما اینجا زندگی می‌کنین؟

ارواح، جا می‌خورند. زن با لحنی طلبکارانه می‌گوید:
- پس کجا می‌خواستم برم؟ اینجا خونه‌ی خودمه!
- ولی این خونه برای پدر منه...

زن لحظه‌ای به فکر فرو می‌رود و سپس جیغی از روی شادی می‌کشد.
- نکنه تو دختر آلبرتی؟ تو نوه‌ی منی؟

الیزابت قاب عکس خانوادگی‌ای را که پدرش روی میز خود نهاده بود را به‌خاطر آورد. به‌دلیل اینکه آن‌دو در روز تولد الیزابت از دنیا رفته بودند، پدرش دلیل مرگ‌شان را نحسی و شومی او می‌دانست و اجازه نمی‌داد تصویرشان را ببیند. اکنون با وجود اینکه آن‌دو پیش از تولد او از دنیا رفته بودند، با آن‌ها احساس آشنایی بیشتری می‌کرد.
- بله. فکر کنم...

زن دستی بر موهای خود که به دلیل شفافیت زیاد، رنگش مشخص نبود، می‌کشد.
- می‌بینی جک؟ موهای نوه‌ام به خودم کشیده!
- الی! چشم‌های آبی رنگش رو دیدی؟ از من به ارث برده.

زن کمی نزدیک دختر می‌شود. غمی خفته، وجودش را فرامی‌گیرد.
- ای‌کاش تا موقع به‌دنیا اومدنت زنده بودم. اونجوری می‌تونستم موهای طلایی رو نوازش کنم.

مرد، نزدیک همسرش می‌رود و دستش را بر شانه‌ی او می‌گذارد.
- آروم باش الی. الان از فرصت استفاده کن؛ هر روحی نمی‌تونه نوه‌ی خودش رو ببینه.
- درسته! الان باید از این فرصت استفاده کنیم.

الیزابت به ارواح زل می‌زند. لبخند عمیقی بر صورتش نقش می‌بندد و چشمانش می‌درخشد.
- یعنی شما از من بدتون نمیاد؟
- منظورت چیه؟ معلومه که نه!

الیزابت متوجه مرطوب شدن گونه‌هایش می‌شود.
- ولی... تا به حال هیچکس من رو دوست نداشته بود...

ارواح شوکه می‌شوند. زن که احساساتش جریحه‌دار شده بود، سعی می‌کند به چانه‌ی لرزانش بی‌محلی کند؛ او لبخندی ساختگی می‌زند.
- مگه میشه یه نفر همچین دختر کوچولوی زیبایی رو دوست نداشته باشه؟ تازه... من مادربزرگ تو هستم. مگه می‌تونم از نوه‌ی خودم متنفر باشم؟

الیزابت سرش را پایین می‌اندازد.
- همونطور که پدر و مادرم می‌تونن از من متنفر باشن...

قطره‌ی اشک درخشانی از گوشه‌ی چشم لرزان مادربزرگ دختر، بر زمین می‌افتد. او همسرش را در آغوش می‌گیرد و به‌شکلی که تنها او بشنود، زمزمه می‌کند:
- نمی‌تونم باور کنم پسرم این‌قدر بی‌رحمه...

الیزابت که اکنون روی پله‌ی ابتدایی نشسته بود، با انگشتانش بازی می‌کند و به تابلویی که بر دیوار روبه‌رویش آویزان شده بود، چشم می‌دوزد.
- پدر و مادرم... ازم متنفرن. چون... به دنیا اومدم. پدرم میگه به‌خاطر نحس بودن من بود که...

الیزابت سنگینی شدیدی را در گلویش احساس می‌کند. گویا خود او نیز آن خرافات احمقانه‌ی پدرش و دیگران را باور کرده بود.
- میگن به‌خاطر نحسی من بوده که شما مردین.

مرد قهقهه‌ی بلندی سر می‌دهد. اما در چشمانش چیزی به‌جز خشم و نفرت دیده نمی‌شود. درحالی که به چشمان اقیانوسی الیزابت نگاه می‌کند، می‌گوید:
- به تو ربطی نداره...

صحبت کردن درباره‌ی مرگ، حتی برای انسان‌های زنده‌ نیز موضوع ناخوشایندی‌ست. چه برسد به اینکه آن انسان، مرگ را با چشمان خود دیده و تجربه کرده‌باشد. اما در آن لحظه، چیزی برای آن ارواح دردناک‌تر بود. آن‌ها نمی‌خواستند نوه‌ای که تقدیر اجازه‌ی دیدارش را به آن‌ها نداد، آن‌گونه زجر بکشد و به‌خاطر گفته‌های دیگران، تا آخر عمرش عذاب وجدان را در سینه‌اش نگه‌دارد.

- ما به اندازه‌ی کافی زندگی کردیم... به اندازه‌ای که دیگه آرزویی برامون باقی نمونده بود. به‌جز یکی...

الیزابت به آن دو نگاه می‌کند.

- آخرین آرزوی ما این بود که نوه‌‌مون رو در آغوش بگیریم...

اشک روی گونه‌های چروکیده‌ی زن می‌لغزید و بر لبان خشکیده‌ی خندانش می‌چکید. دلش می‌خواست بخندد؛ ولی حسرت لحظاتی که با نوه‌اش نگذرانده بود، این اجازه را به او نمی‌داد. گویا احساساتش در هم آمیخته شده بودند.
- جک همیشه دلش می‌خواست یه دختر داشته باشه؛ ولی هیچوقت قسمت نشد. برای همین وقتی فهمیدیم قراره یه نوه‌ داشته باشیم، جک همیشه آرزو می‌کرد که نوه‌اش یه دختر باشه.
- یه دختری که باعث مرگش بشه؟

الیزابت بیشتر از سنش می‌دانست و بیشتر از آن‌که باید، می‌اندیشید. او هر لحظه به باورهای والدینش فکر می‌کرد. با اینکه در ابتدا انکار می‌کرد و نمی‌خواست سخنان آن‌دو را بپذیرد، اما بعد از سال‌های طولانی، آن باور‌ها در ذهنش نقش بسته بودند. الیزابت اکنون نه‌تنها آن‌ها را می‌پذیرفت، بلکه خود را مقصر همه‌چیز می‌دانست؛ مقصر مرگ پدربزرگ و مادربزرگش، مقصر دائم‌الخمری مردی که پدرش نام داشت، مقصر زجر و عذاب هر روزه‌ی مادرش، و مهم‌تر از همه، مقصر دوست‌نداشته شدنش... کوچک‌تر که بود، فکر می‌کرد زشت است و به‌همین دلیل، کسی او را دوست ندارد. اما با سپری شدن زمان، دلیل فرار هرکس بعد از شنیدن نامش را می‌دانست. آن‌ها نمی‌‌خواستند نحسی الیزابت دامن آن‌ها را نیز بگیرد...

- نه! دختری که شبیه ما باشه. دختری که ویژگی‌های ما رو به ارث برده باشه.

برخلاف زن که سعی می‌کرد با جملات احساسی قلب شکسته‌ی نوه‌اش را ترمیم کند، مرد با صدای بمش، یک جمله را بر زبان می‌آورد. جمله‌ای ساده... ولی پر اهمیت برای دخترک...

- تقصیر تو نبود... هیچکدوم این‌ها تقصیر تو نبود. نه مرگ ما... و نه اون دروغ‌های دیگه‌ای که بهت گفتن.

گویا در آن لحظه زجری که الیزابت در تمام عمرش تحمل کرده بود، با این جمله‌ی ساده تسکین می‌یابد. انگار در نقطه‌ای از اعماق وجودش از بی‌گناهی و معصوم بودن خود با خبر بود و تنها نیازمند یک تلنگر برای چراغانی شدن بود.
ارتباطی که در آن چند دقیقه‌ی کوتاه بین الیزابت و ارواح برقرار شده بود، محکم‌تر و پاک‌تر از روابط خانوادگی چندین ساله‌ی او بود. تک‌تک جملاتی که بین‌آنها رد و بدل می‌شد، در ذهن دخترک نقش می‌بست تا هرگز فراموش‌شان نکند. آن دیدار ساده، برای یک عمر خندیدن او کفایت می‌کرد.

آن‌ها آن‌چنان غرق گفت‌وگو شده بودند که متوجه پیچیدن صدای آشنای قدم زدن‌های پدر الیزابت در راهرو نشدند. او که به طرز عجیبی تلو تلو می‌خورد، دخترک را دید که در انتهای سالن رو به هوا صحبت می‌کرد. چشمانش گرد شد.
- داری اون گوشه با کی زر می‌زنی؟ نکنه دوست خیالی پیدا کرده دختره‌ی احمق؟!

دختر با فریاد پدرش، از جایش می‌پرد. به سرعت به سمت او بازمی‌گردد و با اطمینان خاطر پاسخ می‌دهد.
- پدربزرگ و مادربزرگ اینجان!

اما آن اطمینان، تنها سکوت و پوزخند پدرش را به‌همراه داشت. دخترک با حقیقت روبه‌رو می‌شود. پدرش قادر به دیدن ارواح نبود، درست برخلاف دخترک...

اما پدرش... مستی پلک‌هایش را سنگین، و دنیا را برایش همانند یک توهم و سراب کرده بود. مزه‌ی تند الکل هنوز روی زبانش بود و سرگیجه‌اش، لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. همه چیز کند شده بود، انگار زمان از حرکت ایستاده بود.

دخترک با صدایی که از ترس می‌لرزید، با سماجت به او پاسخ می‌دهد.
- اونا اینجان! و می‌گن تقصیر من نبوده. می‌گن من نحس نیستم!

ارواح او را تایید می‌کنند. اما مرد آنها را نمی‌دید. صدایش را بالاتر برد.
- پدر و مادرم مردن! خودمم ورشکست شدم! همه‌اینا تقصیر توعه! به‌خاطر نحسی توعه!

این سخنان را با وجود شکی که درونش ایجاد شده بود، می‌زند. حرف‌های دخترک، زخمی کهنه را در قلب او باز کرده بود. یادآوری پدر و مادری که حالا تنها خاطره‌ای تلخ بودند. یاد مشکلات پی‌درپی که او را به این بیچارگی کشانده بود. مستی دیگر برایش حس خوشایندی نبود... بلکه مانعی بود برای اندیشیدن. انگار درد سینه‌اش از الکل بود و نه مرور خاطرات دردناکش... در همین برهم‌ریختگی‌هایش، سایه‌هایی را احساس کرد. آیا این هم بخشی از اثرات و توهمات مستی بود؟ یا واقعاً چیزی در آن‌جا حضور داشت؟ هرچه که بود، قدرت دیدن‌شان را نداشت. فقط احساسش می‌کرد. احساس حضورشان را...

دخترک همچنان با چشمانی اشک‌بار اصرار می‌کرد، اما کلماتش دیگر به‌گوش مرد نمی‌رسید. در ذهنش تصاویر گذشته را مرور می‌کرد؛ پدر و مادرش با آن چهره‌های مهربان و خندان. آیا آن‌ها بودند؟ آیا واقعاً برای اعلام بی‌گناهی دخترک آمده بودند؟ این فکر، دیوانه‌کننده‌تر از هرچیز دیگری بود. اگر الیزابت مقصر نبود، پس تقصیر چه‌کسی بود؟

ناگهان سیاهی جلوی چشمانش را گرفت. امکان نداشت که آن دختر بی‌گناه باشد. همه‌چیز با تولد او شروع شده بود؛ بلکه با مرگش نیز تمام آنها پایان می‌یافت... شاید ارواح نیز واقعاً آن‌جا بودند. برای دیدن... برای دیدن انتقام پسرشان از مقصر همه‌چیز...
نگاهش دوباره به دخترک افتاد. او صورتش را برخلاف دیگران زیبا نمی‌دید؛ هر لحظه که او از مقابل چشمانش عبور می‌کرد، انگار شیطانی در پوسته‌ی آدمیزاد را دیده بود. صدایش در راهرو طنین‌انداز شد.
- همه‌ی اینا تقصیر توعه! به‌خاطر نحسی توعه!

گویا آن مستی تمامی موانع را برای انجام ندادن آن کار از میان برداشته بود. به‌جای خون، حرص و غضب در رگ‌هایش جاری شده بود. نگاهش سرد و بی‌رحم‌تر از همیشه شد. دیگر نه پدر بود، نه پسر و نه حتی انسان. تنها موجودی بود که به جنون رسیده بود و هدفش از زندگی، مشخص بود. از بین بردن مسبب تمام بلاهای زندگی‌اش...

به سمت دخترک قدم برداشت. هر قدم، سریع‌تر از قدم قبلی. قلبش از هیجان دیوانه‌وار می‌تپید. از هیجان پایان دادن به این کابوس. مطمئن بود که والدینش او را تشویق می‌کنند. الیزابت با دیدن نگاه سرد و بی‌رحم پدرش وحشت‌زده به عقب رفت. صدایش بریده‌بریده بود.
- چی...چی‌کار می‌کنی؟

مرد بدون هیچ حرفی و با حرکتی ناگهانی، الیزابت را به سمت پله‌ها هل داد. صدای جیغ خفه‌ی دخترک، در عمارت گم شد.
در سکوت بعد از فریاد، مرد ایستاد. نفس‌نفس می‌زد. طعم الکل دیگر تلخ نبود؛ بلکه مزه‌ی پیروزی داشت. به اطراف نگاه کرد. سایه‌ها به سمت دختر حرکت می‌کردند. در ذهنش فردا را تصور می‌کرد؛ فردایی که دیگر قرار نبود نحسی آن دختر دامنش را بگیرد.

اما در پایین پله‌ها، منظره‌ای دردناک تشکیل شده بود. الیزابت، با بدنی درهم‌شکسته و شکلی عجیب، میان لکه‌ی بزرگی از خون، افتاده بود. چشمان اقیانوسی‌اش به سقف زل زده و دهانش نیمه‌باز بود؛ گویا هنوز داشت فریاد بی‌گناهی‌اش را سر می‌داد.
ارواح در کنار جسم ضعیفش نشسته بودند. آن‌ها اشک می‌ریختند، فریاد می‌زدند، خشمگین به مرد حمله می‌کردند؛ اما هربار که می‌خواستند او را بازخواست کنند، دست‌هایشان همچون دود از بدن او رد می‌شد. آن‌ها با شرم و اندوه به دست‌های شفاف بی‌خاصیت‌شان نگاه می‌کردند و کاری از دست‌شان برنمی‌آمد.

آن‌ها زندانی‌های ابدی این منظره‌ی کثیف بودند. ناظران بی‌عرضه‌ای که تنها می‌توانستند تماشاگر واقعه‌ای باشند که خود مسببش شده بودند. آن‌ها می‌توانستند مرگ را احساس کنند... اما قدرت بازگرداندن زندگی بر الیزابت را نداشتند.

آری... آنها محکوم تماشای مرگ فرشته‌ای بودند که در تمام عمرش به‌دلیل یک خرافات احمقانه، مورد آزار قرار گرفت...
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: کلاب دوئل هنری هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 24 آذر 1404 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
هلن داولیش vs هرمیون گرنجر



تصویر تغییر اندازه داده شده


بقیه چیزی از تو می‌بینند که تو می‌خواهی ببینند. طرز فکر افراد نسبت به تو رو خودت میسازی. هرکس به اندازه‌ای تو را میشناسد که تو به او نشان می‌دهی. هیچ‌کس تماما تو را نمی‌شناسد، هیچ کس تماما تو را نمی‌بیند، هیچ کس «ذات حقیقی» تو را نخواهد دید؛ شخصیتی که گاهی آن‌قدر مخفیش می‌کنی که در اعماق وجودت دفن می‌شود و خودت نیز آن را به فراموشی می‌سپاری. گرچه هرچقدر تلاش کنی هیچ‌گاه نمی‌توانی از این بخش نامطلوب و دردسرساز خود فرار کنی؛ در تاریک ترین قسمت ذهن تو نشسته و منتظر طوفان است. طوفانی توفنده برای طغیان احساساتی که سال ها در وجودت رخنه کردند.

- شنیدی؟ میگن این آینه میتونه «ذات حقیقی» هرکس رو به نمایش بذاره!
- امکان نداره. همش شایعه‌س!
- چرا چرا! من با چشم خودم دیدمش، تصویر تو اینه...

همهمه ها با ورود هلن به کارگاه خاموش شد و جای خود را به ترس و اضطراب درونی داد؛ نگرانی از اینکه نکند رئیسشان چیزی از آن گفت و گو شنیده باشد.
- هی، جلوی من رودروایسی نداشته باشین، اگه کارتون تموم شده میتونین به صحبت ادامه بدین. اگه رشته افکارتون رو پاره کردم، یادآوری میکنم: داشتین درباره آینه حرف می‌زدین.

ترس وجود کارمندان را به لرزه درآورد، سرما بدنشان را احاطه کرد و چشمان هلن جریان خون‌هایشان را متوقف ساخت.

تن صدایش را بالا برد؛ فرمان را باید با قدرت و قاطعیت صادر کرد. احساسات را فراموش کرد؛ احساسات حقایق را دفن می‌کنند، ضعیفمان می‌کنند و قاطعیت را نابود می کنند:
- برین سر کاراتون!

فریاد او کارکنان را درگوشه و کنار کارگاه پخش کرد و هرکدام به انجام کار خود مشغول شدند. آن فرمان توانست افکار بیهوده را از سر آنها بیرون کند و تمرکز آنها را بازگرداند. اما هیچ‌چیز نمی توانست فکر و خاطره‌ی وحستناک آن آینه را از ذهن خود هلن بیرون کند. خاطره‌ای که روزهایش را تیره و سهمگین و شب هایش را دراز و دلگیر کرده بود: خاطره‌ی سیاهی.

ماه قبل

هر قطره نتی تازه را به صدا درمی آورد؛ نتی از سمفونی دلنشین باران، سمفونی زندگی.
در اوج سرمای پاییز، چلچراغ های رنگارنگ عمارت قلب و جان ساکنان را گرم می‌کرد. بوی غذای گرم فضا را پر کرده بود و انرژی تازه ای بخشیده بود.
بازی نور و سایه، برگ‌های طرد شده، ابرهای گریان و باد هراسان، این چیزها بود که پاییز او را جلا می‌داد. پاییز، سرمای تازه در لباسی گرم، فصلی که تو را در سراشیبی سال قرار می‌داد. خستگی را به یادت می‌آورد و بعد با اصواتش نقش قهوه‌ی زندگیت را ایفا می‌کرد.

اما خب، نمی‌توان انکار کرد پاییز با تمام زیباییش دلگیر است؛ غمگین و تاریک. همچون زیرزمینی که از نورهای پذیرایی بهره نبرده، طعم مهربانی و شادی غذای مادر را حس نکرده، صدای سوختن آرام چوب در شومینه‌ی قلب ساکنین را نشنیده و تفاوت بوی تابستان و پاییز را نمی‌داند، چرا که همیشه سرد و بی روح است.

دست بر روی قاب می‌کشد. طلایی رنگ با نقش و نگارهایی به شکل شکوفه های بهاری. اما کدام شکوفه ای دراین تاریکی خشک نمی‌شود؟ آینه‌ای که یادگار مادر مرحوش بود، شکوفه‌ی پرپر شده عزیزش. آینه را از روی دیوار خاکستری برداشت و در انبوهی از گردوخاک راه خروج از زیرزمین را یافت و به طبقه بالا رفت.

مادربزرگ و یکی از کارگران جواهرسازی، هانا، که در کارهای خانه نیز کمکشان می‌کرد را روبه‌روی شومینه عظیم یافت. امیلی طبق معمول داشت با اشتیاق از داستان های دوران جوانی اش برای او می‌گفت و هانا هم با لذتی بیشتر گوش می‌داد

- هی، مادربزرگ! ببین چی پیدا کردم! آینه مادرمه.

پس از سی دقیقه تعریف، کارکنان مشغول نصب آینه در سالن اصلی بودند. آنگاه که آینه بر دیوار جای گرفت هلن رو به آن ایستاد و لبخندی زد، چرخب به دور خود زد بار دیگر که چشمش به چهره‌ی درون آینه افتاد دیگر خودش را نمی‌دید. صورتی زشت، سیاه، خشک و بی روح را می‌دید با چشمانی ظالم و عمیق که روح هرکس را سوراخ می‌کرد. جیغ هلن و اطرافیان بلند شد. دختر قصه‌ی ما به سمت در فرار کرد. از باغچه‌ای که توسط سقف از باران در امان مانده بود سنگی بزرگ برداشت و به خانه بازگشت. با تمام قدرتی که در بدن داشت سنگ را به سوی آینه‌ی نفرین شده پرت کرد و باعث شد تکه های شیشه در هوا به پرواز دربیایند. رگه های شکستی از محل برخورد به سمت قاب طلایی رفتند. گویا هلن قلب آن را سوراخ کرده است. شواهد حاکی از آن است که از آن روز به بعد هیچ یک از ساکنان عمارت داولیش دیگر بازتابی از وجود خود ندید.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلاب دوئل هنری هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 آبان 1404 21:00
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
جینی ویزلی
vs

لیلی لونا پاتر


تصویر تغییر اندازه داده شده

نمی‌دانم دقیقاً از کِی شروع شد...
شاید از همان روزی که فهمیدم لبخند، بیشتر از حقیقت خریدار دارد. یا از وقتی که هر بار اشک‌هایم را پاک می‌کردم و به‌جایش بلند بلند می‌خندیدم تا کسی نپرسد: "حالت خوب است؟" نمی‌دانم. فقط می‌دانم هرچه گذشت، تصویرم در آینه کمتر شبیه من شد.

من همیشه بلد بودم چطور نقش بازی کنم. بلد بودم چطور لبخند بزنم، چطور چشم‌هایم را برق بیندازم، چطور با یک جمله‌ی نرم و شیرین، همه‌چیز را در دست بگیرم.
آدم‌ها ساده‌اند... کافی‌ست کمی مهربانی به لب داشته باشی و بقیه خودشان باور می‌کنند. آن خنده‌ها، خنداندن‌ها، گفت‌وگوهای دوستانه... همه‌شان را باور می‌کنند.
همیشه جواب می‌داد حتی روی خودم ... تا امشب.

روی صندلی می‌نشینم و برای هزارمین‌بار به تصویرم در آینه نگاه می‌کنم. نور زرد چراغ روی صورتم می‌افتد و چهره‌ی زنی را روشن می‌کند که ظاهراً هیچ کم ندارد.
پوستش آرام برق می‌زند، موهایش مرتب است، لباس تیره‌اش مثل سایه‌ای گرم دورش حلقه زده.
در ظاهر، همه‌چیز کامل است... اما آیا خودم این را باور می‌کنم؟

دوباره به تصویر درون آینه خیره می‌شوم. اما این‌بار، با همیشه فرق دارد.
مثل همیشه لبخند می‌زند، ولی لبخندش بی‌جان است و لب‌هایش می‌لرزد.
چشمانش همان‌اند، اما دیگر برق نمی‌زنند و خیس‌اند...
دستم را به گونه‌ام می‌کشم، لبخند می‌زنم... اما زن درون آینه کوچک‌ترین لبخندی نمی‌زند. انگار دنیای درون آینه متوقف شده باشد.
با اشتیاق نگاهش می‌کنم، ولی در چشمانش فقط یک چیز می‌بینم:حقیقت.

می‌خواهم سرم را برگردانم، به او پشت کنم، اما بدنم یاری نمی‌کند. نقابی که سال‌ها روی صورتم جا خوش کرده بود، حالا درحال افتادن بود.
بی‌هیچ اراده‌ای، اشک‌ها از گوشه‌ی چشمم سرازیر می‌شوند: آرام، بی‌صدا و بی‌اجازه، روی لباسم می‌چکند و لکه‌های کوچکی از واقعیت می‌سازند.

هرچه بیشتر اشک می‌ریزم، زن آینه آرام‌تر می‌شود. نگاهش مهربان‌تر و لبخندش واقعی‌تر.

دیگر نمی‌توانم تظاهر کنم. نمی‌توانم وانمود کنم همان زنِ شاد و همیشه خوشحالِ تصویرها هستم. نمی‌توانم وانمود کنم غمی ندارم، نقصی ندارم، دروغی نگفته‌ام.
نمی‌توانم...
دیگر نمی‌توانم.

اشک آخر روی لبخندم می‌چکد، و آن لحظه می‌فهمم:
تمام این سال‌ها، هیچ‌کس را به اندازه‌ی خودم فریب نداده بودم.

افرادی که لایک کردند


Only Raven

پاسخ: کلاب دوئل هنری هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1404 16:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لیسا تورپین
Vs
گادفری میدهرست

همه زندگی در مرگ و زندگی خلاصه میشود. مرز بین این دو کلمه داستان هایی است که هر انسان میسازد. بعضی از انها داستان های خوش و بعضی دیگر داستان هایی غم انگیز میسازند.
زندگی برایش در کاشی های زرد و ابی و دفتر مندرس قهوه ای اش خلاصه میشد. در ان سالنی که به اسم سالن اخرت شناخته میشد. هیچ جا جز سالن اخرت را نمیشناخت. اما از بسیاری انسان های دنیا دیده و با تجربه دانا تر بود. صدای در سالن امد. لبخندی زد.
-خوش اومدی.
فردی دیگر پا به دنیای اخرت گذاشته بود و داستانش را تمام کرده بود. انگار که جملاتش را بارها و بارها تکرار کرده بود.
-اینجا دنیای اخرت هست. تو مردی و قراره به دنیای مردگان بری. اما قبل از رفتن باید داستانت رو به من بگی.
دفترش را در اورد و با قلمش منتظر به او نگاه کرد.

-داستانی ندارم. بیشتر زندگی ام در تنهایی گذشت. فرد مورد علاقه ام با کس دیگری رفت، نتوانشتم به رویاهایم برسم و همیشه در حال گریه بودم.
بدون هیچ واکنشی داستان هایش را نوشت. با دستانش به توده سیاه رنگ انطرف اشاره کرد.
-به اون سمت برو. ارواح راهنماییت میکنم.
فرد به سمت توده رفت. در ان پا گذاشت و محو شد.
دفترش را باز کرد و نگاهی کرد. یکی سختی های زیادی کشیده و بعد به زندگی عالی ای رسیده بود. یکی همیشه در بی پولی دست و پا میزده و اخر در اثر گرسنگی مرده. یکی بچه ای لوس بوده و همیشه بهترین زندگی را داشته.
هیچکدام از این داستان ها او را غمگین یا شاد نمیکرد. همیشه لبخند میزد. انگار برای اینکار متولد شده بود. تنها فقط یک داستان بود که همیشه توجهش را جلب میکرد. داستانی که برایش اشنا بود اما هیچ به یاد نداشت. داستانی که نوشته شده بود اما اتفاق نیوفتاده بود. داستان دختری که مینوشت، تنها کاری که میکرد نوشتن بود، و در اخر سیل سیاهی اورا در خودش غرق میکند، در حالی که او با لبخند داستانی را تمام میکند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کلاب دوئل هنری هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1404 02:30
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسا تورپین Vs گادفری میدهرست

تصویر تغییر اندازه داده شده


از درد می گفت و از گناه

نیمی از آن در تاریکی فرو رفته و نیم دیگر روشن است. کف آن کرم رنگ است، با مربع های آبی - خاکستری و نارنجی. قدم زدن در این سالن را دوست دارم. این ترکیب روشن و تاریک، رنگ های سرد و گرم، مرا به یاد روحم می اندازد. با تمام نرمی هایش که دوست دارم در آغوش بگیرم و بفشارم و تمام خارهایش که اشک ریزان نگاهشان کنم، اما بگذارم در تنم فرو بروند.

روی نیمکتی چوبی در میان سالن می نشینم و یک دفتر جلد قهوه ای را برمی دارم و شروع می کنم به نوشتن:
"امشب او فقط با یک جسد از میان تاریکی ظاهر نشد. بله، مثل همیشه مضطرب بود و نفس نفس می زد. اما سعی می کرد لبخند بزند و کمی آرام باشد و بسته ای که در داخل چمدان حمل جنازه گذاشته بود را با حالتی مثل یک عاشق به من تقدیم کند. بسته ای سرخابی که بوی مرگ گرفته بود و داخلش یک پیراهن سفید با گل های زرد بود.

با خوشحالی لبخند زدم و به چشمان کهربایی نگران اما محبت آمیزش نگاه کردم. پیراهن را بر سینه ام گذاشتم و بعد جلو رفتم و او را در آغوش گرفتم.
'ممنونم لرد گادفری عزیزم. این برای من فقط یک پیراهن نیست. یک پیوند است بین روح من و روح شما. من این را می پوشم و ما یکی می شویم.'

او دستانش را دور من حلقه می کند و آه می کشد.
'بله. یکی می شویم، کلئوی عزیزم.'

و من با چشمانی که انگار آینده را می بینند، همان طور که سرم را به بازویش تکیه داده ام، لحظه ای را تصور می کنم که او دارد مرا به یک خون آشام بدل می کند. تصور می کنم نمی دانم که برایش فقط یک دختر کوچکم، یک ابزار برای پنهان کردن قطره قطره لجن هایی که تراوش می کند، آن قدر که روزی به یک باتلاق بدل شود. و من خودم هم دارم به بخشی از این باتلاق بدل می شوم. خونم را به شرارت می آلایم تا او یک شب از آن بنوشد."

از نوشتن بازمی ایستم و دفتر را پایین می گذارم. به فضای تاریک رو به رویم خیره می شوم، طوری که انگار آن در چوبی را می بینم. دری که پشتش آن مرداب دارد شکل می گیرد. و من چهره ی تک تک آن ها را به خاطر دارم. شرور‌انسان هایی که مثل تکه زباله هایی پشت آن در، روی هم ریخته اند، اما گادفری محبوبم می گوید این دروغیست که پشت آن یک حقیقت زیبا مخفی شده، اینکه شرورها بخشی از او شده اند و حالا بدون زشتی قبل، و خالص و نورانی و پاک نفس می کشند.

دستم را در جیبم می برم و ساعت گرد کوچکی را بیرون می آورم و با سوگی در چشمان گود رفته ام به آن نگاه می کنم. او دیر کرده، خیلی دیر. و می دانم، حسم به من می گوید که بالاخره آن اتفاق افتاده. به او مشکوک شده اند و او را گرفته اند.

سوزشی را در قلبم حس می کنم و دستم را بر سینه ام می گذارم. آن تصویر شیرین، آن رویای بدل شدن مثل مه از ذهنم محو می شود. چوبدستی ام را بیرون می آورم، می چرخانم و طلسمی را که باید اجرا می کنم. شعله های آتش همچون لشکری کینه توز اطرافم را فرا می گیرند. لبخندی محزون به لب می آورم و تصویری جدید در ذهنم خلق می شود: در چوبی که می شکند و مرداب شرورها که سکون را می شکند و سیل می شود و به سمتم هجوم می آورد. زمزمه می کنم:
"لرد گادفری عزیزم، انگار آن ها دارند از تو و من انتقام می گیرند. اما من آن ها را آرام می کنم تا تو نجات پیدا کنی."

و در حالی که درخشش و گرمای شعله ها هر لحظه نزدیک تر می شوند، چشمانم را می بندم و به آتشی دیگر فکر می کنم، آن که در کهربای چشمانش زبانه می کشید و از درد می گفت و از گناه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاب دوئل هنری هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 13 اسفند 1403 23:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هیزل استیکنی در برابر آلبوس دامبلدور

تصویر تغییر اندازه داده شده


زخم باز عشق


زندگی یک جنگه. جنگی بزرگ! جنگی پر از ویرانی، پر از زخم، پر از آوار، پر از خون و پر از افسردگی. این رو خیلی سخت می‌شه فهمید. چون همیشه جلوی چشمته، سخت می‌شه دیدش. چون همیشه دم گوشته، سخت می‌شه شنیدش. چون حقیقتی برهنه‌س، سخت می‌شه بهش نگاه کرد و از وجودش آگاه شد. این حقیقت که زندگی یه جنگه، خیلی حقیقت آزار دهنده‌ایه. و من رو، تا الان که آخرین نامه‌م رو می‌نویسم داشت آزار می‌داد.

توی هر جنگی، یک گروه تحت عنوان صلیب سرخ فعالیت می‌کنه که کارش رسوندن امداد و کمک به مصدومینه. جنگ زندگی هم از این صلیب های سرخ داره. منتهی یکسری تفاوت های مشهود بین این صلیب سرخ و اون صلیب های سرخ هست. اونجا افراد صلیب سرخ، به مصدومین کمک می‌کنن و اینجا، افراد صلیب سرخ، خودشون بزرگترین مصدوم‌های ثبت شده در تاریخ هستن.

منم از همون مصدوم ها هستم. مصدوم های عضو صلیب سرخ زندگی. صلیب سرخ عشق. عشق، صلیب سرخ زندگی. من همان وقتی که تو رو دیدم، عضو این صلیب سرخ شدم. همان وقتی که نگاه چشمان تو به من افتاد، از تیغ چشمانت زخم خوردم. زخمی که من رو به صف اول مصدومان صلیب سرخ منتقل کرد. صف اولی که از اون نگاه به بعد تمام زندگی من رو به خودش معطوف کرد.

من عاشق شده بودم. منی که هیچ‌وقت توقع نداشتم به این چیزا فکر کنم. منی که حتی وقت نداشتم که بخوام توقع داشته باشم به این چیزا فکر کنم. حالا عاشق تو شده بودم. تناقض جالبی به نظر نمی‌اومد. من که خودم رو یه فرد متنفر از عشق و عاشقی می‌دیدم، حالا سفت و سخت علاقه داشتم که سنگ های این راه ناهموار رو با خون های جاری از کف پام شست و شو بدم.

اما خب، زندگی یک جنگه. درسته که توی جنگ به دست می‌آری، اما از دست هم می‌دی. درسته که ضربه می‌زنی، اما ضربه هم می‌خوری. درسته که پیروز می‌شی، اما شکست هم می‌خوری. همیشه جنگ، محل زندگی تناقض‌ها و تضادها در کنار هم بوده و خواهد بود. به همکاری زندگی و مرگ در کنار هم، ویرانی و آبادانی در کنار هم، روزها و شب‌ها در کنار هم و اشک‌ها و خنده‌ها در کنار هم جنگ می‌گن.

و این جنگ، همون‌طور که تو رو به من داد، تو رو از من گرفت. لحظه‌ای که برای مبادله‌ قبیله‌ای قرار شد که پدرت تو رو به ازدواج من در بیاره و در عوض داد و ستد قبیله‌ی ما چند برابرتر از قبل با قبیله‌ی شما ادامه پیدا کنه، لحظه‌ای بود که من برای اولین بار حس کردم که آزادی ندارم. اینکه پدرم برای زندگی من، به جای من تصمیم گرفت و به من و حرفام اهمیت نداد، منافع قبیله از در داخل زندگی خانواده‌ی ما شد و آزادی من، از پنجره به بیرون رفت.

البته وقتی که برای اولین بار دیدمت، خیلی هم از این آزادی که از دست داده بودم، پشیمون نبودم. دقیقا چیزی بود که می‌خواستم. برد، برد! اینکه افکار سنتی گرای خانواده‌های ما توی عصر مدرن، ما رو به هم رسوند، خیلی برام شیرین بود. فکر به آینده بهم آرامش می‌داد. آینده‌ای در کنار تو. آینده‌ای با رابطه‌ی بهتر بین خانواده‌هامون. آینده‌ای روشن. آینده‌ای سپید، اما کدر شده با لکه هایی قرمز. لکه های قرمز خون. خون تو!

زندگی یک جنگه. یک جنگ نابرابر. پدرت وقتی به آتش این جنگ دامن زد، که با پیشنهاد ما مخالفت کرد. زمین های خالی بیشتر به چه دردی می‌خورد؟ اگه پدرت اجازه می‌داد که ساخت و ساز رو توی زمین‌ها شروع می‌کردیم و شهر سنتیمون رو مدرن‌تر می‌کردیم، شاید جنگ نمی‌شد. شاید پدرم، پدرت رو نمی‌کشت. شاید مادرت هنوز زنده بود. شاید خواهر کوچکتر 8 ساله‌ت، هنوز درحال دویدن و خندیدن توی حیاط خونه‌تون بود. شاید من مجبور نمی‌شدم لکه‌های خون تو رو با بی حسی تمام از روی پیرهنم پاک کنم.

اما حالا که فهمیدیم زندگی یه جنگه، شاید راحت‌تر بتونیم با خساراتش کنار بیایم. با چیزهایی که از دست دادیم. با زندگی‌هایی که از دست دادیم. شمشیری که توی شکمت فرو کردم، هنوز مثل اون روز براقه. شمشیر هنوز تیزه. تیغ شمشیر چقدر برنده و دردناکه! تو هم مثل من انقدر درد کشیدی؟ نه. تو بیشتر درد کشیدی! شمشیر من، پوست من رو برید. وقتی شمشیر خودم پوست خودم رو ببره، آنچنان دردی نداره. دردش، درد انتخابه. اما شمشیر من، پوست تو رو هم برید. ولی این خیلی دردناکه. این درد، درد خیانته.

درد انتخاب اگه با عذاب خیانت قاطی بشه، خیلی غیر قابل... تحمله!
نمی‌تونم دیگه به نوشتن ادامه بدم... بوی خون هوشیاریم رو ازم گرفته...
درد... درد شمشیر... درد انتخاب...
آزادی خیلی درد داره...
آزادی، جنگ رو به دنبال داره...
زندگی یک جنگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاب دوئل هنری هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 20 آبان 1403 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
هیزل استیکنی
VS
ترزا مک‌کینز



تصویر تغییر اندازه داده شده



در ذهن هیزل، دختری مغرور، جسور و صد البته باهوش، زیباترین و دلنشین ترین مکان در جهان تنها می توانست یک جا باشد؛ جایی که بیشترین خاطرات را از آنجا داشت؛ محلی دلپذیر که به نام کتابخانه. در ذهن هیزل کتابخانه جهانی بود فراتر از این هستی در ظاهر بی کران. چیزی که مهم است درون و محتوای جهانی است که درون آن زندگی می کنیم. محل زندگی هیزل دنیای عظیم کتاب های گوناگون در قفسه های رنگین چیده شده بود.

در را باز کرد و دوباره وارد جهان رویایی خود شد. بدون معطلی به سوی قفسه ای رفت که در بالای آن نشانی با عنوان «جنایی» به او چشمک می زد. تمام کتاب های ژانر مورد علاقه‌ی خود را بار دیگر بررسی کرد و در این هنگام بود که با کتابی جدید مواجه شد. هیجان زده آن را از قفسه بیرون آورد. روی میز چوبی کنار دستش گذاشت و خواست به سمت صندلی برود که از سوراخ پدید آمده، ناشی از برداشتن کتاب متوجه چیز عجیبی شد. به آن طرف قفسه رفت؛ جایی که کتاب های علمی قرار داشتند؛ همچنین میز چوبی و صندلی و همان‌طور آن چیز عجیب. چیزی که طبیعتا وجودش غیرطبیعی بود. اما در دنیای بزرگ هیزل هر چیزی ممکن بود.
هیزل شاهد گربه‌‌ای به رنگ های سفید و خاکستری بود که بر روی ساختمان چند طبقه کتاب های عجیب و غریب خوابیده بود؛ هیزل که آن بچه گربه‌ی بانمک را خوب می‌شناخت آرام سرش را نوازش کرد و در بغل گرفت. سپس به سمت قفسه کتاب های جنایی بازگشت و گربه را بر روی میز خواباند. کتاب خود را باز کرد و شروع به خواندن کرد.
به صفحه بیست و سوم رسیده بود که دید گربه‌ی کوچکش خمیازه ای کشید و چشمان سبز رنگش را باز کرد.

- خوب خوابیدی سوزان؟
گربه با صدای آرام و کوتاهی پاسخش را داد. هیزل در حالی که به سوزان لبخند می زد او را آرام به سوی خودش کشاند.
- خب، بگو ببینم اینجا چیکار می‌کنی؟
- معلومه! میخواستم کتابخونه رو ببینم.
- کتابخونه رو ببینی؟
- خب آره. تو همیشه داری از اینجا تعریف می کنی و هروقت به اینجا فکر می‌کنی غرق فکر و شادی می‌شی. انگار که اینجا خونته و تو به اینجا تعلق داری. خواستم ببینم این خونه ی شما چه شکلیه.
- اوه، سوزان! حالا بگو نظرت چیه؟ آیا اینجا شبیه خونه یه آدم هست؟
- راستش...
- چی شده؟
- حقیقتا من فکر می‌کردم اینجا خیلی بزرگتر و رنگین تر از این باشه، اما تنها چیزی که اینجا میشه دید کتابه، کتاب!
- خب واسه همینه که بهش میگن کتابخونه. یعنی خانه‌ی کتاب.
- مگه تو کتابی؟

هیزل از طرز فکر گربه اش خنده اش گرفت.
- نه! من عاشق کتابم! اینجا خونه عاشقا هم هست، عاشقای کتاب.
- جالبه، اما نه برای من.
- هر کس نظر خاص خودش رو داره، برای من اینجا یه سرپناهه. جایی که بدون وجودش وجود من هم معنا نداره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
{زِندِگیــت هَمون رَنگـی میشِـہ که خودِت نَقاشـیش میکُنـے🎨🦋}


پاسخ به: کلاب دوئل هنری هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 20 آبان 1403 09:34
نمایش جزئیات
آفلاین
ترزا مک‌کینز VS هیزل استیکنی

دیوانه


تصویر تغییر اندازه داده شده

وارد کتابخانه شدم. همیشه عاشق کتابخانه بودم. راهروهای باریکی که دو طرف آن را تا سقف کتاب پر کرده، بوی کاغذی که همه جا پیچیده، سکوتی که فضا را پر کرده است و فقط هر از گاهی صدای ورق خوردن کتابی این سکوت را می‌شکند. میان قفسه‌های کتاب قدم می‌زنم و دستم را روی قطع کتاب‌ها می‌کشم. کتاب‌ها تنها دوستانی بودند که همیشه کنارم ماندند. در سختی‌ها، در شادی‌ها، در غم‌ها و... حتی آن زمان که شکسته بودم، همان زمانی که امیدی برای زندگی نداشتم این کتاب‌ها بودند که نجاتم دادند. کتاب‌ها بودند که به من جرئت حرف زدن دادند. آنها بودند که به من جرئت خودم بودن دادند.

دستم روی قطع کتابی متوقف می‌شود. به این یکی حس متفاوتی دارم. حسی خوب. همیشه همینطور کتاب که می‌خواهم بخوانم را انتخاب می‌کنم. قطع کتاب‌ها حس‌های متفاوتی دارند اما هر بار فقط یکی هست که می‌گوید:
- منو بخون!

این کتاب همان بود. کتابی که می‌خواست من بخوانمش. کتابی که می‌خواست در ذهن و روح من جاری شود. کتابی که می‌خواست بخشی از من بشود. کتاب را از میان قفسه بیرون کشیدم. قرمز بود و رویش به رنگ طلایی و با خط شکسته نوشته بود "اکسیر محبت". کتاب زیبایی بود. همراه کتاب به سمت صندلی‌های راحتی رفتم. روی آن صندلی که در سه کنج دیوار بود نشستم و کتاب را باز کردم. چیزی از لای کتاب روی زمین افتاد. خم شدم و برش داشتم. بوکمارکی بود که نفر قبل آن را لای کتاب جا گذاشته بود. روی بوکمارک این جمله نوشته شده بود:

‌ ‌
«لذتی بالاتر از این نیست که
کسی را بیابی که جهان را مثل تو ببیند.
اینگونه می‌فهمیم که دیوانه نبوده‌ایم!»
- کریستین بوبن


به بوکمارک خیره شدم. "اینگونه میفهمیم که دیوانه نبوده‌ایم!" دیوانه برایم کلمه‌ای آشنا بود. صفتی که مدت‌ها مرا با آن خطاب کرده بودند. دختری دیوانه در پرورشگاه که فکر می‌کرد والدینش کشته شده‌اند چون نمی‌خواست بپذیرد که ترک شده است. دختری که ناله‌ها و فریاد‌های شبانه‌اش در خواب باعث شده بود اتاقش را از دیگران جدا کنند. دختری که اینقدر دیوانه بود که هیچ روانشناسی نتوانسته بود خوبش کند. هر چند من نیازی به خوب شدن نداشتم. من فقط کسی را می‌خواستم که باورم کند. اما هیچ کس حاضر نبود حتی همین کار کوچک را برایم انجام دهد...

صدای میو میوی گربه ای که کنار صندلی‌ام ایستاده بود مرا به خودم آورد. به او لبخند زدم.
- گربه کوچولو چطوری اومدی اینجا؟ خوبه که گیر مادام پینس نیفتادی!

گربه روی صندلی پرید و روی پاهایم جا خوش کرد. کتاب را بستم و کنار گذاشتم. مشغول نوازش سرش شدم. او هم سرش را به من می‌مالید. انگار که غمم را حس کرده بود و آمده بود که دلداری‌ام بدهد. آمده بود بگوید "من باورت میکنم!".

- ممنون که باورم میکنی گربه کوچولو!

درست است که من آن زمان دختری دیوانه خطاب می‌شدم اما الان اوضاع فرق کرده است. جاناتان اولین کسی بود که باورم کرد. انگار جرقه‌ای را در من روشن کرد. این که من هم می‌توانم باور بشوم! بعد، با آمدن به هاگوارتز باز هم افراد بیشتری را پیدا کردم که مرا باور کردند. افرادی که تنهایی عمیقم را پر و تاریکی درونم را روشن کردند. افرادی مثل گابریل، مرگ و به تازگی هم گادفری! با حضور آنها من دیگر تنها نیستم. می‌دانم که در سختی‌ها کسی را دارم که دستم را بگیرد. کسی را دارم که نگذارد در تاریکی غرق شوم.

- ببخشید!

سرم را به طرف صدا چرخاندم. دختری لاغر اندام با موهای مشکی که آن را پشتش بافته بود آنجا ایستاده بود. به نظر سال اولی می‌رسید‌. لبخند گرمی به او زدم.
- بله؟
- آممم... اون گربه منه... میشه پسش بگیرم؟

گربه را بغل کردم و بلند شدم. جلو رفتم و گربه را در دستان دختر گذاشتم.
- خیلی گربه قشنگی داری!
- ممنون...
- من ترزا مک‌کینزم! اینجا کارآموزم! هر وقت سوال یا مشکلی داشتی میتونی ازم بپرسی! اسم تو چیه؟

آن دختر خیلی خجالتی بود.
- سوزی... اسمم سوزیه!
- اسم قشنگی داری! از آشناییت خوش وقتم سوزی!

با او دست دادم. دختر به همراه گربه اش رفت. کلاس من هم به زودی شروع می‌شد. به نظر می‌رسید باید زمان دیگری کتاب را می‌خواندم. اسم خودم و کتاب را در لیست امانت نوشتم و به سمت کلاسم به راه افتادم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: کلاب دوئل هنری هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 30 مهر 1403 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
رزالین دیگوریvsفلیستی ایستچرچ.
سوژه:"قلعه و او."
تصویر تغییر اندازه داده شده


رزالین همیشه از دیدن قلعه های قدیمی ماگل ها لذت می برد. این قلعه ها، احساسی عجیب در او بر می انگیختند. گویی دریچه ای بودند به سوی جهان گذشته. یادبودی از نسل در خاک خفته.

باد در میان موهای قهوه ای رنگش بازی می کرد. پیراهن سبز رنگش که به دوران دامنهای پفی و مهمانی های بزرگی که کم کم به تاریخ می پیوستند تعلق داشت، نمی توانست چندان در برابر سرما از او محافظت کند.

دست نوازش بر برگهای درخت کشید. همیشه معتقد بود درختان مانند آدمها هستند، شاید حتی بهتر از خیلی هایشان. هر چه باشد، آنها دل شکستن، خشونت و بی رحمی را نمی شناختند. با دست و دلبازی سایه شان را روانه هرکسی که می دیدند می کردند و برایشان مهم نبود که او جادوگر است یا ماگل، از تبار بلک ها و مالفوی هاست یا افرادی که هیچ سنخیتی با جادو نداشتند، آنقدر ثروت دارد که نمی داند با آن چه کند یا برای تهیه نانش درمانده است.

به دیوارهای قهوه ای و بلند قلعه نگاهی انداخت. خدا می دانست چند نفر آنجا مرده بودند، چند قلب شکسته بود و ابر چند نگاه باریده بود. آن قلعه مانند تمام خانه های کهن، آکنده از ارواح قلب ها و بغضهای شکسته، آتش های خشم و اشک های فروخورده بود.

اما در هر چیزی می شد نقاط روشنی یافت. عروسی هایی آنجا برگزار شده بود، جوانهایی راز دلشان را گفته و بچه هایی به دنیا آمده بودند. به شکمش دستی کشید. بچه!

شاید رزالین دیگوری در ظاهر سرد و منزوی به نظر می رسید، اما قلبش همانطور که از قلب یک زن انتظار می رفت، برای داشتن یک فرزند پر می کشید. شفادهنده ها می گفتند او برای داشتن یک بچه خیلی ضعیف است، اما این هشت ماه بارداری اش به خوبی سپری شده بود. بله، او فرزندی سالم به دنیا می آورد و به ریش شفادهندگان می خندید.

سنجاق سرش را درآورد. اذیتش می کرد. از آن گذشته، ترجیح می داد بگذارد باد آزادانه در موهای بازش برقصد.

برای آخرین بار به قلعه نگاهی انداخت. بله، در آن قلعه هم عشق بود و هم نفرت. هم غم بود و هم نشاط. هم نقاطی تاریک بود و هم نقاطی روشن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر