تلما هلمز
در برابر
مرگ

ناقوس کلیسا به صدا اومده بود. صدایی که تداعیگر یک اتفاق بود. اتفاقها همیشه تأثیرهای خودشونو میذارن. چه خوب و چه بد، یک اتفاق همیشه اجتناب ناپذیره و اتفاقی که حالا افتاده بود، زندگی های بسیاری رو تحت تاثیر قرار میداد. تابهحال هیچوقت چنین جمعیتی برای خانواده پینتر (painter) جمع نشده بود. تمام مجالس خانواده پینتر در خلوت تمام و بسیار غریب برگزار شده بود. دلیل انزوای این خانواده، شکل خانوادگیشون بود که اتفاقا با نام خانوادگیشون هم هماهنگی داشت. نقاش!
خانواده پینتر جزو خانوادههای شناس اما شناخته نشده لومیِر (Lumière) بودن. تابلو های نقاشی متنوع از این خانواده هنرمند تولید شده بود که شهر لومیر رو به یک شهر توریستی هنری تبدیل کرده بود. رنوآ (Renoir)، پدر خانواده بود و دلیل شهرت آثارش، ترکیب هنر و فلسفه بود و معروفترین اثرش، تصویر "کسی که از حقیقت با دروغها محافظت میکند." (He Who guards truth with lies) مشهورترین و باارزشترین اثر هنری لومیر به حساب میآد.
مادر خانواده، آلین (Aline) اما منزویتر بود و تقریبا هیچ یک از آثارش رو به بیرون از خانه و خانواده منتشر نکرد. حواس رنوآ بر روی حفظ شهرت جمع شده بود و آلین با آموزش نقاشی به فرزندانش، به روی حفظ اصالت خانواده تمرکز کرده بود و خانهی هنری (The manor) خانواده پینتر، پر بود از آثار مختلف کامل و ناقص که به دست رنوآ و آلین خلق شده بودن و منظرهای خاص از هر نقطه خانه ساخته بودن. نمیتونستی در خانه خانواده پینتر قدم بزنی و هر چند ثانیه، چند دقیقه نایستی و به تابلویی خیره نشی.
ورسو (verso) تک پسر خانواده پینتر مدتها پیش گم شده بود. قبل از گم شدن، بارها با خانواده از رفتن و دور دنیا چرخیدن و خلق آثار بینالمللی صحبت کرده بود و هربار با مخالفت شدید رنوآ و نگرانی آلین روبرو شده بود. تا اینکه یک روز بدون خبر و اطلاع رفت، اما رنوآ و آلین نتونستن این موضوع رو بپذیرن و اصرار داشتن که ورسو گم شده.
کلی (clea) دختر بزرگ و همهکاره خانهی پینتر بود. کنترل تابلوها، صحبت با افراد بیرون خانه، نظارت برروی کار و رفت و آمد خدمتکاران و باغبان و خلاصه تمامی امور، از زیر دست کلی میگذشتن. کلی بارها بروز داده بود که از نقاشی بدش میآد. غم از دست دادن ورسو روی سینهی کلی سنگینی میکرد و نمیتونست نفرتش از نقاشی رو درون خودش حبس کنه. البته همه این چهره متنفر کلی رو میدیدن و منظرههای زیبا و پرترههایی که از چهره ورسو که توی تنهایی خودش میکشید رو کسی نمیدید.
حالا اما هیچکدوم از این مسائل اهمیت نداشت. همهی اهالی شهر و بیشتر، هنرمندان و هنردوستان شهر لومیر برای خانواده پینتر جمع شده بودن.
- حال، گرد هم آمدهایم که برای اعضای شریف و نیکنام خانواده پینتر طلب آمرزش و آرامش کنیم.
سه آرامگاه، به صورت منظم در کنار هم خاکبرداری شده بودن و صلیبها آماده بودن که به عنوان سنگ قبر، بالای سر رنوآ، آلین و کلی قرار بگیرن.
- آقای مونه، دوست نزدیک و خانوادگی خانواده پینتر سخنرانیای آماده کردن که برای گرامیداشت این خانواده نطق کنن.
گوستاو مونه (Gustave Monet)، دوست نزدیک و صمیمی رنوآ پینتر و یکی از چیرهدست ترین نقاشان و هنرمندان شهر هنری لومیر بود. گوستاو بارها از رنوآ خواسته بود که باهم یک اثر هنری خلق کنن تا دوستیشون یک حاصل ماندگار و قابل افتخار داشته باشه. اما رنوآ که مشغول کار برروی اثر دردانه و عزیز خودش بود و مشغلههای ذهنی زیادی داشت، نمیتونست به تمرکز ذهنی خودش روی همچین اثری اعتماد کنه و هیچوقت جواب درستی به گوستاو نمیداد. حالا هم بعد از مشهور شدن بسیار زیاد تصویر "کسی که از حقیقت با دروغها محافظت میکند."، رنوآ و خانوادهش به طرز مشکوکی و به روشی نامعلوم مرده بودن و یا کشته شده بودن.
گوستاو به روی صحنه رفت. نگاهی به اسم تراش خورده "رنوآ پینتر" برروی سنگ انداخت و سپس به جمعیت نگاه کرد. معمولا توی موقعیت های اینچنینی زیاد قرار میگرفت. سخنرانی برای جمعیت زیاد! اما این بار حس همیشگی رو نداشت. حس عجیب، غریب و ناآشنایی که نمیتونست خوشایندی یا ناخوشایندیش رو قضاوت کنه. اجازه نداد که این افکار گمش کنه و رو به جمعیت شروع کرد.
- امروز اینجا اومدیم برای بزرگداشت یه خانواده بزرگ! یه خانواده هنری! یه خانواده که کمتر کسی اسم اونارو نشنیده بود اما کمتری کسی افراد اون رو از نزدیک میشناخت. خانواده پینتر واقعا از بهترین افراد هنریای بودن که من در زندگیام میشناختم. و واقعا در کارشون حرفهای بودن. رنوآ که قلم سنگینی داشت و آلین، من قلم آلین رو بارها دیدم و برای شماهایی که ندیدید میگم، آلین قلم خیلی لطیفی داشت و بینقص به تصویر میکشید. کلی اما خیلی هم مسیر خانواده نبود اما در خوش رفتاری و مودبی و هنرمند بودن وارث برحق خانواده بود. و حالا آلیسیا...
گوستاو به آلیسیا (Alicia) نگاه کرد. آلیسیا که دست در دست لونه (Lune) ایستاده بود، کمی خودش رو با خجالت در بغل لونه فرو برد. آلیسیا دختر کوچک خانواده بود که به تازگی و در ۴ سالگی یادگیری نقاشی رو از مادرش شروع کرده بود. آلیسیا با هیچکس صحبت نمیکرد، پس طبیعتا به کسی نمیگفت که صبحها رو هنگام صبحانه با مادرش، ظهر و بعد از ظهر با پدرش و شبها در خلوت و پنهانی به تنهایی با خواهرش به تمرین نقاشی میپرداخت. به عنوان یه دخترک که در نزدیکی سن ۵ سالگی بود، نقاش خیلی خوبی بود.
لونه که کنار آلیسیا ایستاده بود، دوست نزدیک خواهرش کلی بود و آلیسیا به غیر از لونه و در خوشبینانه ترین حالت، برادرش ورسو، کسی رو نداشت.
- آلیسا باقی زندگیش رو در بهترین شرایط و آسایش خواهد گذراند. من، گوستاو مونه، سرپرستی آلیسیا رو به عهده میگیرم و اون رو در یتیم خونه خودم، در کنار خودم میپذیرم. مطمئنم و یقین دارم که آلیسیا هم مثل خانوادهش هنرمند بزرگی میشه. امیدوارم خودش هم همین خواسته رو داشته باشه.
آلیسیا متوجه حرفای گوستاو نشد. اون هنوز درکی از یتیمی و بیکسی نداشت و فقط دلتنگ خانوادهش بود و با دلگیری از خودش میپرسید که چرا در خانه نیستیم؟ چرا پدر و مادر نیستن و کلی برسر بقیه داد نمیکشد که کارتون رو درست انجام بدین؟ چرا الان در اتاق نهارخوری نبودن و با پدر تمرین نقاشی نمیکردن؟ چرا مادر نبود که از تکنیک سایه زنیش ایراد بگیره؟ و وقتی با نگاه نگران اما دلسوز مونه روبرو شد یه حسی بهش گفت که دیگه هیچوقت جواب این سوالارو پیدا نمیکنه.
- باهام حرف میزنن...
حالا دو هفته از خاکسپاری خانواده گذشته بود. آلیسیا به همراه لونه به یتیمخانه اومده بودن. اول گوستاو اجازه نمیداد که لونه با آلیسیا به تیمخانه بیاد، اما بعدها راضی شد که فقط تا بعدازظهر لونه در یتیمخانه باشه. ولی بعد هیچجوره راضی نشد که برای آلیسیا وسایل نقاشی تهیه کنن و لونه مجبور شد از جیب خودش برای آلیسیا وسیله بخره. با اینکه وسایل آلیسیا هزینه سنگینی روی دست لونه گذاشت، اما لونه آلیسیا رو مثل خواهر کوچک و از دست رفته خودش میدید و وقتی دید که آلیسیا خوشحاله، دیگه همهچی یادش رفت.
- مامان و پاپا! باهام حرف میزنن و بهم میگن کجای نقاشی رو بد کشیدم. کلی از اونطرف بهشون میگه بذارن خودم یاد بگیرم اما پاپا میگه که آقای گوستاو از اتاقش تماشام میکنه و اجازه نمیده خودم یاد بگیرم.
- چی میگی آلیسیا؟ حالت خوبه؟ ماما و پاپا نیستن. اونا رفتن.
- نه اونا هستن. اونا باهام حرف میزنن. من میبینمشون.
آلیسیا تا چند روز بعد هذیون میگفت و تب میکرد. لونه نگران شده بود که آلیسیا دیوونه شده باشه. اما با اومدن خبری همهی نگرانیهای لونه تموم شدن. خبر رسیده بود که ورسو از مرگ خانوادهش خبردار شده و به لومیر اومده تا خواهرش رو با خودش ببره. اما به نظر گوستاو همهی اینا فقط یه شایعه بود و نیازی نبود که نگران چیزی باشه. تا اینکه خبر ورود ورسو به طور ناگهانی به پشت در دفتر گوستاو رسیده بود و گوستاو داشت خودش رو آماده میکرد، که از ورسو پذیرایی کنه.
- بفرمایید داخل! خواهش میکنم بفرمایید.
بوی تند الکل منتشر شده در هوا و شیشههای خالی نوشیدنی، نشون از این میداد که گوستاو کامل کنترل خودش رو از دست داده و دیگه اون گوستاو هوشیار گذشته نیست.
- بیا بشین پسرم. بیا بشین ورسو! از آخرین باری که دیدمت خیلی بزرگتر شدی. اینجارو ببین. واقعا شبیه پدرت شدی.
ورسو جوان قد بلند و رعنایی بود که ظاهری آراسته و مرتب داشت. حضور معطر ورسو به کاهش تندی عطر الکل در فضا گرچه نه چندان مشهود، اما کمک بزرگی کرد. ورسو به داخل اتاق دفتر اومده بود و در و دیوار رو از نظر گذروند. چند تابلوی آشنا که به دیوار آویخته بودن، نظرش رو جلب کرده بودن.
- اینا تابلوهای پدرم هستن. درسته؟
چونهی گوستاو از شدت هجوم احساسات لرزید. دوباره بار گناهانی که روی دوشش بودن، بر کمرش سنگینی کردن. هفتهها بود که مداوم به نوشیدن الکل روی آورده بود تا حواسش رو از کارهایی که انجام داده بود پرت کنه. نه ورسو و نه گوستاو توقع نداشتن که اینچنین ناگهانی گوستاو، انگار که جلوی کشیش اعتراف میکنه، به سخن بیاد.
- من بودم! آ آ آره... اینا تابلوهای رنوآست... من فقط میخواستم بترسونمش! اون سم رو برده بودم که... که... که فقط بترسونمش! واقعا زیاده روی کردم؟ نمیدونستم کل خانواده از اون قوری چای مینوشن! ورسو من واقعا متاسفم! متاسفم! از آلیسیا ولی خوب مراقبت کردم. میتونی بری از خودش بپرسی...
- آلیسیا کجاست؟
- اون... اون همینجاست. توی همین ساختمون! من ازش مراقبت کردم. ولی اون دختره لونه اجازه نمیداد. من میخواستم آلیسیا مثل خانوادهش نشه. نذاشتم مثل خانوادهش بشه. مثل خانوادهتون بشه. مثل تو! مثل پدرت! میدونستم اون مثل کلی عاقله... ولی من... من واقعا پدرت رو دوست داشتم. من آلین رو دوست داشتم.
از نظر ورسو گوستاو زیاد حرف میزد. پس دلیلی نداشت که ورسو بشینه و به حرفهای مزخرف گوستاو گوش بده. حرفهای یه آدم ترحم برانگیز و زباله که پشیمونه ولی موقعی که هیچ سودی نداره. ورسو بارها پیش خودش به انتقام فکر کرده بود. اما هربار حرفهای پدرش به یادش میاومدن.
- اینجا رو باید ضخیم کشید ورسو. میبینی؟ ضخیم مثل بدی... اما کنارهها رو باید لطیف کشید. بخشش روبروی بدی لطیفه. انتقام روبروی بدی میشه ضخیم کنار ضخیم، که به هم نمیان. فهمیدی، ورسو؟ انتقام یه کار احمقانهس!
انتقام یه کار احمقانهس، اما اتفاقها همیشه تأثیر خودشونو میذارن. ورسو گوستاو رو که از درد به خودش میپیچید رها کرد تا همونجا توی اتاقش و غرق در گناهاش جون بده.
ورسو به دم اتاق آلیسیا رسیده بود. آلیسیا تنها و درحال کشیدن یه پرتره بود.
- سلام داداش! قشنگه؟
ورسو آروم و درحالیکه سعی میکرد بخنده و گریه نکنه، پا به اتاق گذاشت. مطمئن بود آلیسیایی که از قبل ندیده بود، قبلا خیلی زیبا بود. اما این آلیسیا نحیف شده بود. مریضی کل بدنش رو گرفته بود. حالش بد بود و نمیتونست قلم رو توی دستای لرزونش نگه داره.
- آره آلیسیا! آره قشنگم! مثل خودت قشنگه...
- پاپا کمکم کرد بکشمش. اولش فکر کردم شبیه پاپاست. ولی الان میبینم که شبیه توئه، ورسو!
- شبیه منه؟ ولی خب منم شبیه پاپام! پاپا گفت اسمشو چی بذاری...
آلیسیا به ورسو نگاه کرد. با تموم زوری که داشت، خندید.
- کسی که با گریه، از خندهش محافظت میکنه.
قلم از دست کوچک آلیسیا افتاد. ورسو تن خواهرش رو برای اولین بار بغل کرد. اما خواهرش اونجا نبود. مردی که میخندید، به مردی گریه میکرد، نگاه میکرد. مردی که گریه میکرد، نتونست از خندهش محافظت کنه...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج














