هری چشمانش رو باز کرد و به آرومی از روی تختش بلند شد . دستی به چشمانش کشید و عینکش رو زد . رو به رون کرد و گفت :
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
- بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد، فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .
- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!
هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
لئونارد لبخند تلخی زد و گفت:
- نه تنها عشق اسنیپ به مادرت، بلکه پیمانی که با هم بسته بودند رو هم میدونم و یادمه.
هری دگیر کاملا گیج شده بود.
- پیمان؟ چه پیمانی؟
لئونارد لبخند تلخی میزنه و در حالیکه سعی میکنه که چشمش به چشمای هری نیفته، میگه:
- پیمان ازدواج
هری هاج و واج به لئوناردو خیره مانده بود گویی در ذهنش دنبال صحنه ای از خاطرات قدح اسنیپ میگشت.
لئوناردو با چشمانش به پنجره روبرو خیره شد و ادامه داد :
- ولی لی لی هیچ وقت عاشق اسنیپ نبود.
هری در حالیکه لحظه به لحظه به تعجبش افزوده میشد گفت:
- پس اون خاطراتی که اسنیپ برام کذاشت چی؟ مادرم هم انگار اونو دوست داشت!
در این هنگامم آتش بخاری به رنگ سبزدر آمد و همه یکی پس از دیگری ظاهر شدند خانم ویزلی که آخرین نفری بود که ظاهر شده بود در حالی که نفس نفس میزد
با تعجب به لئونارد نگاه میکرد .
لئونارد: او ..سلام شما باید آقای ویزلی باشین ایناها هم بچه هاتونن درسته ؟ .از دیدنتون خوشحالم
هرمیون : نه من هرمیون گرینجر هستم.
رون :خب مثل اینکه یکم دیر رسیدیم میشه همه چیزو از اول بگین ؟
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
90 کاربر(ها) آنلاین هستند (89 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
89
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
داستان های گروهی (فصل آخر) ( یک خطی)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/09/25
تولد نقش: 1403/01/09
آخرین ورود: پنجشنبه 9 فروردین 1403 17:16
از: ته دنیای انتظار
پستها:
1205

هری چشمانش رو باز کرد و به آرومی از روی تختش بلند شد . دستی به چشمانش کشید و عینکش رو زد . رو به رون کرد و گفت :
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
- بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد، فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .
- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!
هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
لئونارد لبخند تلخی زد و گفت:
- نه تنها عشق اسنیپ به مادرت، بلکه پیمانی که با هم بسته بودند رو هم میدونم و یادمه.
هری دگیر کاملا گیج شده بود.
- پیمان؟ چه پیمانی؟
لئونارد لبخند تلخی میزنه و در حالیکه سعی میکنه که چشمش به چشمای هری نیفته، میگه:
- پیمان ازدواج
هری هاج و واج به لئوناردو خیره مانده بود گویی در ذهنش دنبال صحنه ای از خاطرات قدح اسنیپ میگشت.
لئوناردو با چشمانش به پنجره روبرو خیره شد و ادامه داد :
- ولی لی لی هیچ وقت عاشق اسنیپ نبود.
هری در حالیکه لحظه به لحظه به تعجبش افزوده میشد گفت:
- پس اون خاطراتی که اسنیپ برام کذاشت چی؟ مادرم هم انگار اونو دوست داشت!
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
- بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد، فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .
- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!
هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
لئونارد لبخند تلخی زد و گفت:
- نه تنها عشق اسنیپ به مادرت، بلکه پیمانی که با هم بسته بودند رو هم میدونم و یادمه.
هری دگیر کاملا گیج شده بود.
- پیمان؟ چه پیمانی؟
لئونارد لبخند تلخی میزنه و در حالیکه سعی میکنه که چشمش به چشمای هری نیفته، میگه:
- پیمان ازدواج
هری هاج و واج به لئوناردو خیره مانده بود گویی در ذهنش دنبال صحنه ای از خاطرات قدح اسنیپ میگشت.
لئوناردو با چشمانش به پنجره روبرو خیره شد و ادامه داد :
- ولی لی لی هیچ وقت عاشق اسنیپ نبود.
هری در حالیکه لحظه به لحظه به تعجبش افزوده میشد گفت:
- پس اون خاطراتی که اسنیپ برام کذاشت چی؟ مادرم هم انگار اونو دوست داشت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال
الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال
الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/02/22
آخرین ورود: پنجشنبه 9 خرداد 1392 13:30
از: اتاق کالبدشکافی مقتولین سیفید
پستها:
147

هری چشمانش رو باز کرد و به آرومی از روی تختش بلند شد . دستی به چشمانش کشید و عینکش رو زد . رو به رون کرد و گفت :
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
- بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد، فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .
- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!
هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
لئونارد لبخند تلخی زد و گفت:
- نه تنها عشق اسنیپ به مادرت، بلکه پیمانی که با هم بسته بودند رو هم میدونم و یادمه.
هری دگیر کاملا گیج شده بود.
- پیمان؟ چه پیمانی؟
لئونارد لبخند تلخی میزنه و در حالیکه سعی میکنه که چشمش به چشمای هری نیفته، میگه:
- پیمان ازدواج
هری هاج و واج به لئوناردو خیره مانده بود گویی در ذهنش دنبال صحنه ای از خاطرات قدح اسنیپ میگشت.
لئوناردو با چشمانش به پنجره روبرو خیره شد و ادامه داد :
- ولی لی لی هیچ وقت عاشق اسنیپ نبود.
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
- بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد، فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .
- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!
هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
لئونارد لبخند تلخی زد و گفت:
- نه تنها عشق اسنیپ به مادرت، بلکه پیمانی که با هم بسته بودند رو هم میدونم و یادمه.
هری دگیر کاملا گیج شده بود.
- پیمان؟ چه پیمانی؟
لئونارد لبخند تلخی میزنه و در حالیکه سعی میکنه که چشمش به چشمای هری نیفته، میگه:
- پیمان ازدواج
هری هاج و واج به لئوناردو خیره مانده بود گویی در ذهنش دنبال صحنه ای از خاطرات قدح اسنیپ میگشت.
لئوناردو با چشمانش به پنجره روبرو خیره شد و ادامه داد :
- ولی لی لی هیچ وقت عاشق اسنیپ نبود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/09/25
تولد نقش: 1403/01/09
آخرین ورود: پنجشنبه 9 فروردین 1403 17:16
از: ته دنیای انتظار
پستها:
1205

هری چشمانش رو باز کرد و به آرومی از روی تختش بلند شد . دستی به چشمانش کشید و عینکش رو زد . رو به رون کرد و گفت :
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
- بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد، فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .
- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!
هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
لئونارد لبخند تلخی زد و گفت:
- نه تنها عشق اسنیپ به مادرت، بلکه پیمانی که با هم بسته بودند رو هم میدونم و یادمه.
هری دگیر کاملا گیج شده بود.
- پیمان؟ چه پیمانی؟
لئونارد لبخند تلخی میزنه و در حالیکه سعی میکنه که چشمش به چشمای هری نیفته، میگه:
- پیمان ازدواج
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
- بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد، فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .
- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!
هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
لئونارد لبخند تلخی زد و گفت:
- نه تنها عشق اسنیپ به مادرت، بلکه پیمانی که با هم بسته بودند رو هم میدونم و یادمه.
هری دگیر کاملا گیج شده بود.
- پیمان؟ چه پیمانی؟
لئونارد لبخند تلخی میزنه و در حالیکه سعی میکنه که چشمش به چشمای هری نیفته، میگه:
- پیمان ازدواج
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال
الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال
الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.
جزئیات کاربر

هری چشمانش رو باز کرد و به آرومی از روی تختش بلند شد . دستی به چشمانش کشید و عینکش رو زد . رو به رون کرد و گفت :
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
- بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد، فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .
- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!
هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
لئونارد لبخند تلخی زد و گفت:
- نه تنها عشق اسنیپ به مادرت، بلکه پیمانی که با هم بسته بودند رو هم میدونم و یادمه.
هری دگیر کاملا گیج شده بود.
- پیمان؟ چه پیمانی؟
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
- بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد، فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .
- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!
هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
لئونارد لبخند تلخی زد و گفت:
- نه تنها عشق اسنیپ به مادرت، بلکه پیمانی که با هم بسته بودند رو هم میدونم و یادمه.
هری دگیر کاملا گیج شده بود.
- پیمان؟ چه پیمانی؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز
گابريل گارسيا ماركز
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/09/25
تولد نقش: 1403/01/09
آخرین ورود: پنجشنبه 9 فروردین 1403 17:16
از: ته دنیای انتظار
پستها:
1205

هری چشمانش رو باز کرد و به آرومی از روی تختش بلند شد . دستی به چشمانش کشید و عینکش رو زد . رو به رون کرد و گفت :
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
- بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد، فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .
- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!
هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
لئونارد لبخند تلخی زد و گفت:
- نه تنها عشق اسنیپ به مادرت، بلکه پیمانی که با هم بسته بودند رو هم میدونم و یادمه.
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
- بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد، فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .
- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!
هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
لئونارد لبخند تلخی زد و گفت:
- نه تنها عشق اسنیپ به مادرت، بلکه پیمانی که با هم بسته بودند رو هم میدونم و یادمه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال
الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال
الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/02/22
آخرین ورود: پنجشنبه 9 خرداد 1392 13:30
از: اتاق کالبدشکافی مقتولین سیفید
پستها:
147

هری چشمانش رو باز کرد و به آرومی از روی تختش بلند شد . دستی به چشمانش کشید و عینکش رو زد . رو به رون کرد و گفت :
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
- بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد، فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .
- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!
هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
- بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد، فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .
- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!
هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/05/26
تولد نقش: 1402/10/25
آخرین ورود: جمعه 4 خرداد 1403 14:14
از: هاگوارتز
پستها:
506

هری چشمانش رو باز کرد و به آرومی از روی تختش بلند شد . دستی به چشمانش کشید و عینکش رو زد . رو به رون کرد و گفت :
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
- بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد، فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .
- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!
هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
- بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد، فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .
- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!
هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عضوی از طرفداران گلرت گریندلوالد
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/09/25
تولد نقش: 1403/01/09
آخرین ورود: پنجشنبه 9 فروردین 1403 17:16
از: ته دنیای انتظار
پستها:
1205

هری چشمانش رو باز کرد و به آرومی از روی تختش بلند شد . دستی به چشمانش کشید و عینکش رو زد . رو به رون کرد و گفت :
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
- بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد، فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .
- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .(كلا خوشتيپ بوده)
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
- بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد، فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .
- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .(كلا خوشتيپ بوده)
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال
الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال
الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.
جزئیات کاربر

هری چشمانش رو باز کرد و به آرومی از روی تختش بلند شد . دستی به چشمانش کشید و عینکش رو زد . رو به رون کرد و گفت :
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
- بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد، فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .
- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .(كلا خوشتيپ بوده)
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
- بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد، فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .
- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .(كلا خوشتيپ بوده)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قانون دوم نيوتن ميگه:اگه تو خيابون راه ميرين يه دفعه يه چيز گرمو نرم رو سرتون احساس كردين...مطمئن باشين ك از اون بالا كفتر ميايه.
شيطان هر كاري كرد آدم سيب نخورد!رو كرد ب حوا گفت:بخور واسه پوستت خوبه!!
لعنت به دمنتور!!!!
شيطان هر كاري كرد آدم سيب نخورد!رو كرد ب حوا گفت:بخور واسه پوستت خوبه!!
لعنت به دمنتور!!!!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج