اسلیترینی ها فاتحانه پشت سر لرد به طرف کلبه هاگرید به راه افتادند. بلا جلوتر حرکت می کرد تا از امنیت راه مطمئن شود و با هرگونه تحرکات مشکوکی...
کارگردان: آقا کات ببینم... ای راوی بوقی مگه فاصله جالیز تا کلبه چقدره که نیازه از امنیت راه مطمئن شد؟؟؟؟
راوی: خب طبق محاسبات دقیقی که بنده طی تحقیقات مفصلی به عمل اوردم... سه متر و یک چارکه 
کارگردان: ای بوقی بوق زاده اگه یه بار دیگه با این توصیفای الکیت وقت مارو بگیری همینجا می زنم بوقت می کنم. روشن شد؟
راوی: :worry:
کارگردان: آقا روشن کن می گیریم... صدا، نور، دوربین... حرکتدر راه کلبه هاگریدملت اسلی به دنبال لرد به طرف کلبه خرابه هاگرید حرکت کردند. مقابل در چوبی لرد توقف کرد و ایوان با احترام جلو رفت تا در را برای او باز کند. در با صدای خشکی روی پاشنه چرخید و نمای تاریک درون کلبه به نمایش گذاشته شد. تاریکی درون کلبه به قدری بود که لرزه بر اندام اسلی ها افتاد. لرد به داخل کلبه نگاهی انداخت:
- هووم... چقدر تاریکه :worry: خب... کیا داوطلب میشن برن تو؟ البته نه اینکه فکر کنید می ترسم برم تو... نه به خاطر اینکه من اربابم و وظیفه شماست برای ارباب فداکاری کنید.
ملت:
لرد سیاه: کروشیو بر شما باد... اخه من چه گناهی کردم گیر این جماعت ترسو افتادم :vay: لوسیوس تو این افتخارو پیدا می کنی بری برای ارباب از اون تو خبر بیاری.
لوسیوس به سختی آب دهانش را قورت داد و به سیاهی مطلق درون کلبه نگاه کرد:
- ام... چیزه... یعنی ارباب شما فکر نمی کنین یه ذره مشکوک باشه که یه همچین بیغوله ای محل یه گنج باشه؟ من که فکر می کنم این یارو هافل خواسته مارو بذاره سر کار به ریشمون بخنده... اگه اجازه بدید می گم که...نه... نزنید... رفتم... رفتم...
لوسیوس بعد از اینکه از چند طلسم آوادایی که لرد به طرفش فرستاده بود جا خالی داد دو پای یدک قرض کرد و تخته گاز به درون کلبه دوید. لرد آنتونین و ایوان را مورد خطاب قرار داد:
- شماها هم باهاش برید قبل از اینکه این غول بی شاخ و دم برگرده ته توی قضیه رو در بیارید... آیلین توام چون تو جمع تازه واردی و ما عادت داریم به تازه واردا زور بگیم باهاشون برو... بی خودی هم به بلا نگاه نکن... اون قراره اینجا بمونه اربابو باد بزنه.
بلا:
و اینگونه شد که سه اسلیترینی با ترس و لرز به درون کلبه تاریک قدم گذاشتند.
درون کلبه- لوسی... پیشته... کجایی؟
صدای لوسیوس از آنطرف به گوش رسید:
- من اینجام... گیر کردم... معلوم نیست این غول ابله اینجا چی گذاشته... بیاین منو در بیارین
- خب آخه ما که نمی بینیمت. کجایی؟
صدای آیلین در آن ظلمات به گوش رسید:
- کروشیو تو سرتون... خیر سرتون جادوگر هستید یانه؟ اون چوبا پس برای چیه؟
ثانیه ای بعد نور ضعیف و لرزانی که از نوک سه چوبدستی شعله می کشید اندکی فضای اطرافشان را روشن ساخت. البته نه تا حدی که بتواند مکان لوسیوس را تشخیص دهند. در پرتو نور چوبدستی ها، سایه ی تیره اجسامی که به طرزی مخوف از سقف اویزان بودند روی دیوار مقابلشان افتاد.
با وجود ترسی که از محیط به دلشان افتاده بود ناچارا با اندامی لرزان کمی جلوتر رفتند تا بلکه لوسیوس را بیابند. صدای آنتونین گفت:
- تو این ظلمات ارباب چطور توقع داره ما گنجو پیدا کنیم؟ من الان دو تا دست می خوام با یه چراغ دماغ خودمو پیدا کنم! این هاگرید ابله معلوم نیست برای چی پرده هارو هم کشیده... تو کتاب همیشه این بخاری کوفتیش روشن بودا... اونوقت اسنیپ رو به خفاش بودن متهم می کنن!
- هوی... در مورد پسر من درست حرف بزنا!
صدای ذوق زده ایوان دو نفر دیگر را از جا پراند:
- ایول یافتمت لوسی شیطون... واه...چرا اینجوری زل زدی به من؟ چشمات چرا اینجوری برق می زنه؟ خب کمی هم در مصرف برق صرفه جویی کن
صدای خشمگین لوسیوس از پشت سرشان به گوش رسید:
- ای ایوان بوقی... بذار از اینجا در بیام... این مزخرفات چیه میگی؟؟؟
آنتونین در حالیکه تلاش می کرد خود را راضی به نگاه کردن در چشمان درخشان مقابلش کند، گفت:
- چیزه لوسیوس... احیانا تو الان جلوی ما نیستی؟ چشمات هم برق نمیزنه؟ غرش هم نمی کنی؟
لوسیوس داد زد:
- تسترالای نفهم... من اینورم... جفت پا رفتم تو یه چیزی گیر کردم
آنتونین، ایوان و آیلین: :worry: