Nuevo tema
نوٍئو تٍمَ
چهارشنبه عصر:
فلور در حالی که به سمت دست شویی میرفت تا دستاش رو بشوره دوباره همه چیز رو به بقیه یاداوری میکرد...
تری زیر گلدونا رو هم دستمال بکش
پرنس اون یکی شیشه هنوز کثیفه
پس چو کجاس؟
همین موقع چو میاد داخل
_پس تو کجا بودی؟؟
خودت گفتی برم میوه و چیزای دیگه بخرم
_هوم...اره! پس برو خوابگاه رو مرتب کن
اماندا دوار تموم شد سقف یادت نره!
کینگلی حالا که جاروت نموم سد برو خوابگاه رو مرتب کن
پنی پرده هارو مدل دار اویزون کنیا
تام نمیخواد کمکش کنی بیا طی بکش
و بعد باخیال نه چندان راحت دستاش رو شست و به سمت اشپز خونه رفت
خوب فلور روی کارت تمرکز کن همه چیز خوب پیش میره این رو با خودش زمه زمه کرد و دست به کار شد
چند ساعت بعد:پنی و چو به اشپزخونه رفتن تا ببینن فلور چه کرده
وای فلور اینا معرکن!...اینا باید خیلی خوش مـــــ...
چو داخل حرف پنی پرید : البته که خوش مزه هستن و برای همین ما فردا باید حواسمون به تری باشه که مهمونا بتونن حداقل یه شیرینی بخورن
فلور خندید و گفت: راستی پنی چی کار کردی که هنوز با این همه بو هیچ عکس العملی نشون ناده
پنی موزیانه لبخند زد: یه چیزی بهش دادم که حس بویاییش 24 ساعت از کار بیوفته قبل از این که تو بری تو اشپزخونه بهش دادم حالا حالا ها نمیفهمه!
ودر همین موقع صدایی از بیرون اومد من این بو رو میشناسم و صدم ثانیه ای بعد ! تری تو اشپزخونه بود!
قبل از این که تری کاری بکنه هر سه مثل کوهی استوار جلوش ایستادن!
فلور گفت : باید قول بدی دست به اینا نمیزنی ... برای اینا کلی زحمت کشیدم ... پای ابرو و امتیاز تالار و بچه ها در میونه ... اگه بهشون دست نزنی قردا بزرگترین قاچ کیک و سه تا از اینا بهت میدم!
تر اشک توی چشماش اشک جمع شد و با بغض با فلور دست داد و گفت قول میدم!

بعد فلور به تالار رفت و دید همه از خستگی یه گوشه ولو شدن...به خاطر همین از چوب دستیش به عنوان میکروفن استفاده کرد و گفت : بچه ها خیل ممنون که همه کمک کردین همهی خستگیمون فردا با امتیاز مدیران از تنمون در میره ما از بقیه ی گروه ها جلو میوفتیم حالا بریم بخوابیم و برای فردا اماده شیم
فردا صبحتـــــــــــــــــــــــــــــــــــرررررررررررررریـــــــــــــــیجیغ فلور ذهره ی (زهره؟) همه رو ترکوند و قبل از این که کسی تکون بخوره فلور از اشپزخونه به سمت تری دوید و چند تا طلسم نسارش کرد
_چرا خوردیشون مگه تو قول ندادی؟ زود باش هرچی خوردی تف کن ! فلور این رو گفت و شروع به گریه کرد.
تر به زحمت خودش رو جمع و جور کرد و گفت ولی می چیزی نخوردم به مرلین
ولی قبلش فلور به پنی گفت که بره رخت خواب تری بگرده شاید چیزی از شیرینیا قایم کرده باشه
و پنی پایک شیرینی گاز زده برگشت و گفت این زیر تختش بود یه عالمه هم خورده شیرینی روی تختش بود.
فلور اومد چند تا طلسم دیگه بزنه ولی بقیه جلوش رو گرفتن چون مطمعن نبودن فلور اواداکداورا نزنه!
فلور جیغ زد حالا چی کار کنیم
بعد چند دقیقه که فلور حالش بهتر شد بقیه به اشپزخونه رفتن تا ببینن دقیقا چی شده و دیدن که از شیرینی ها یه دونه و از کیک فقط نصفش موند
چو گفت : من میدونم چی کار کنیم
چند ساعت بعدچو چه طور این فکر به ذهنت رسید؟
چو به فلور لبخند تلخی زد و گفت فکر میکردم همچین چیزی بشه
به هر حال تو ایتن همه شیرینی و کیک رو از پول خودت خریدی همه ازت ممنونیم
و بعد به سمت مدیران رفت و از حادثه ای که پیش امده بود گفت ولی موضوع رو سریع جمع کرد و شروع به خوش و بش کردن با مدیران کرد...
...................................................
پ.ن: تاپیک ذله از نوی جدول رفت ولی بیخیالش نشین!
پ.ن: چه قدر این پست بو میده!