تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
56 کاربر(ها) آنلاین هستند (42 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
53
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/07/17
تولد نقش: 1398/05/29
آخرین ورود: سهشنبه 12 فروردین 1393 10:27
از: خوابگاه اساتید هاگوارتز
پستها:
288

روی کاناپه زدر و رنگ و رو رفته ی خانه لاوگود، نشسته بودند. آقای لاوگود به هر یک لیوانی از قهوه داغ داده بود و خود بالا، به اشپزخانه رفته بود.
قرار بود تا آقای لاوگود قهوه و بسکویتی را برای آن ها آماده می کرد، داستان سه برادر را بخوانند.
خانه لاوگود ها، بزرگ نبود، دایره وار از شکل و شمایل افتاده بود. نکته ای که بسیار عجیب بود، این بود که به نظر می آمد، خانه به طور وحشیانه ای بهم ریخته شده است اما هیچ کدام از سه جوانی که با یک کتاب در دست روی کاناپه نشسته بودند، این موضوع را مطرح نکردند.
هرمیون، هری و رون با چهره هایی آشفته و مظطرب، هریک با لیوانی با دسته های شکسته و لبه پریده، در دست، روی یک کاناپه زرد و بی ریخت نشسته بودند.
هری کمی جابه جا شد تا از فرو رفتن فنر کاناپه بر لباسش خودداری کند و هرمیون نیز بین هری و رون در فهرست به دنبال داستان سه برادر می گشت.
صدای ورق خوردن صفحات بالاخره به پایان رسید. هری در حال فوت کردن قهوه اش بود و رون به حالتی که انگار به سینما رفته است، به کتاب زل زده بود. هرمیون صدایش را همچون گویندگان رادیو صاف کرد و خواند:
« روزی روزگاری سه برادر در جاده ای خلوت در هنگام غروب ....»
هرمیون لحظه ای نگاهش را به هری انداخت و ادامه داد.
سطر، سطرِ داستان با دقت توسط هرمیون ادا می شد و رون که داستان برایش تکراری بود، با خنده ای احمقانه به هرمیون زل زده بود و هری فقط کنجکاو بود و با نگاه خیره ای سطر های کتاب را زود تر از هرمیون به پایان می رساند.
هری داستان را تقریبا تمام کرده بود. لحظه ای از خواندن توقف کرد تا هرمیون که با آب و تاب در حال خواندن داستان است به او برسد و خودش قهوه اش را به سمت لبانش برد و سپس مایع قهوه ای رنگ و تخلش را در گلویش جاری کرد. احساس خوبی داشت و احتمال می داد به سرنخی درباره یادگاران مرگ رسیده باشند.
« .... و مفتخرانه همراه او رفت و به طور برابر، آن ها با این زندگی وداع کردند.»
هرمیون جمله آخر را با چنان لحنی خواند که گویی زندگی خودشان به پایان رسیده است! هری در افکار خودش و پیش جینی به سر می برد و از خواندن و یا گوش سپردن به داستان غفلت کرده بود. اما رون با پایان داستان به خود آمد و نگاه احمقانه و خیره اش را از صورت هرمیون برداشت.
هرمیون نیز نفس راحتی کشید، قهوه اش را از روی میز برداشت و گلویی تازه کرد.
------------------------
بانو دلاکور، اگر تایید شد که فبها، اما اگر خیر، اجازه می خوام درباره یکی از عکس های قدیمی تر نمایشنامه بنویسم.
تأیید شد.
خوب نوشته بودی اما غلط تایپی و نگارشی هم کم نبود. لطفاً بعد از ورود به ایفای نقش با دقت بیشتری پست هات رو بخون و بعد ارسال کن.
نمونه غلط ها:
خط اول- زدر --> زرد
خط هفتم- مظطرب --> مضطرب
خط هفتم - هریک --> هر یک
خط بیستم - خواندن داستان است --> خواندن داستان بود
موفق باشی
قرار بود تا آقای لاوگود قهوه و بسکویتی را برای آن ها آماده می کرد، داستان سه برادر را بخوانند.
خانه لاوگود ها، بزرگ نبود، دایره وار از شکل و شمایل افتاده بود. نکته ای که بسیار عجیب بود، این بود که به نظر می آمد، خانه به طور وحشیانه ای بهم ریخته شده است اما هیچ کدام از سه جوانی که با یک کتاب در دست روی کاناپه نشسته بودند، این موضوع را مطرح نکردند.
هرمیون، هری و رون با چهره هایی آشفته و مظطرب، هریک با لیوانی با دسته های شکسته و لبه پریده، در دست، روی یک کاناپه زرد و بی ریخت نشسته بودند.
هری کمی جابه جا شد تا از فرو رفتن فنر کاناپه بر لباسش خودداری کند و هرمیون نیز بین هری و رون در فهرست به دنبال داستان سه برادر می گشت.
صدای ورق خوردن صفحات بالاخره به پایان رسید. هری در حال فوت کردن قهوه اش بود و رون به حالتی که انگار به سینما رفته است، به کتاب زل زده بود. هرمیون صدایش را همچون گویندگان رادیو صاف کرد و خواند:
« روزی روزگاری سه برادر در جاده ای خلوت در هنگام غروب ....»
هرمیون لحظه ای نگاهش را به هری انداخت و ادامه داد.
سطر، سطرِ داستان با دقت توسط هرمیون ادا می شد و رون که داستان برایش تکراری بود، با خنده ای احمقانه به هرمیون زل زده بود و هری فقط کنجکاو بود و با نگاه خیره ای سطر های کتاب را زود تر از هرمیون به پایان می رساند.
هری داستان را تقریبا تمام کرده بود. لحظه ای از خواندن توقف کرد تا هرمیون که با آب و تاب در حال خواندن داستان است به او برسد و خودش قهوه اش را به سمت لبانش برد و سپس مایع قهوه ای رنگ و تخلش را در گلویش جاری کرد. احساس خوبی داشت و احتمال می داد به سرنخی درباره یادگاران مرگ رسیده باشند.
« .... و مفتخرانه همراه او رفت و به طور برابر، آن ها با این زندگی وداع کردند.»
هرمیون جمله آخر را با چنان لحنی خواند که گویی زندگی خودشان به پایان رسیده است! هری در افکار خودش و پیش جینی به سر می برد و از خواندن و یا گوش سپردن به داستان غفلت کرده بود. اما رون با پایان داستان به خود آمد و نگاه احمقانه و خیره اش را از صورت هرمیون برداشت.
هرمیون نیز نفس راحتی کشید، قهوه اش را از روی میز برداشت و گلویی تازه کرد.
------------------------
بانو دلاکور، اگر تایید شد که فبها، اما اگر خیر، اجازه می خوام درباره یکی از عکس های قدیمی تر نمایشنامه بنویسم.
تأیید شد.
خوب نوشته بودی اما غلط تایپی و نگارشی هم کم نبود. لطفاً بعد از ورود به ایفای نقش با دقت بیشتری پست هات رو بخون و بعد ارسال کن.
نمونه غلط ها:
خط اول- زدر --> زرد
خط هفتم- مظطرب --> مضطرب
خط هفتم - هریک --> هر یک
خط بیستم - خواندن داستان است --> خواندن داستان بود
موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط magician در 1392/7/18 15:17:49
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/19 2:51:36
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/19 3:03:40
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/19 2:51:36
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/19 3:03:40
دربرابر شرارت وزیر و مدیر خیانت کار و مفسد و چیزکش جامعه ساکت نمی مانیم ... !

با هم، قدم به قدم، تا پیروزی ...
- - - - - - - - - - - - - - - - -

تا عشق و امیدی هست؟ چه باک از بوسه دیوانه سازان!؟
جزئیات کاربر

هر سه روی کاناپه زردرنگی که با دکور خانه هماهنگی داشت نشستند.هری فنجان قهوه اش را به لب نزدیک کرد تا شاید گرمای حاصل از آن آرامش را حتی برای لحظه ای میهمانش کند...
دامبلدور هیچ وقت مارو بدون کمک رها نمیکنه ...
اما پس این حس تردید لعنتی چه بود که در وجودش شعله می کشید؟... هرمیون با صدای بلند شروع به خواندن داستان کرد...ایده ها مانند جرقه های آتش در ذهنش بالا و پایین میپرید...
من قبلا این داستانو خواندم...هدف دانبلدور از این کار چی بود؟[/b[b]]...یعنی این داستان واقعیت داره؟؟....
رون کنار هرمیون نشسته بود و از اینکه دوباره کنار دوستانش بود به خود میبالید با اینکه جو میانشان هنوز اندکی متشنج بود...
باید از هر فرصتی استفاده کنم تا همه چیز به حالت قبل برگرده...
-در میانه های غروب...
-غروب نه...نیمه شب بود!مامانم همیشه می گفت!....که البته غروب خیلی بهتره....
به این نتیجه رسیدکه همیشه هم در برگرداندن اون جو صمیمی موفق نبوده...!
شروع خیلی خوب، سوژه و پردازش خیلی خوب، اما پایان به شدت ضعیف.
3 خط آخر خیلی گنگ بود.
این نکته که دیالوگ ها رو به زبان محاوره ای و توصیفات رو به زبان رسمی نوشته بودی یه حسن بزرگ محسوب می شه. اما وسط کار چند جا این نکته رو فراموش کرده بودی. مثلاً:
نقل قول:
که درستش می شه:
من قبلا این داستانو خوندم.
ضمناً دامبلدور درسته نه دانبلدور.
لطفاً با رعایت نکاتی که گفتم یه پست دیگه بزن و قسمت آخر رو بیشتر پردازش کن.
راستی برای ورود به ایفای نقش باید به جز اینجا، توی تاپیک بازی با کلمات هم پست بزنی.
موفق باشی.
تأیید نشد
دامبلدور هیچ وقت مارو بدون کمک رها نمیکنه ...
اما پس این حس تردید لعنتی چه بود که در وجودش شعله می کشید؟... هرمیون با صدای بلند شروع به خواندن داستان کرد...ایده ها مانند جرقه های آتش در ذهنش بالا و پایین میپرید...
من قبلا این داستانو خواندم...هدف دانبلدور از این کار چی بود؟[/b[b]]...یعنی این داستان واقعیت داره؟؟....
رون کنار هرمیون نشسته بود و از اینکه دوباره کنار دوستانش بود به خود میبالید با اینکه جو میانشان هنوز اندکی متشنج بود...
باید از هر فرصتی استفاده کنم تا همه چیز به حالت قبل برگرده...
-در میانه های غروب...
-غروب نه...نیمه شب بود!مامانم همیشه می گفت!....که البته غروب خیلی بهتره....
به این نتیجه رسیدکه همیشه هم در برگرداندن اون جو صمیمی موفق نبوده...!
شروع خیلی خوب، سوژه و پردازش خیلی خوب، اما پایان به شدت ضعیف.
3 خط آخر خیلی گنگ بود.
این نکته که دیالوگ ها رو به زبان محاوره ای و توصیفات رو به زبان رسمی نوشته بودی یه حسن بزرگ محسوب می شه. اما وسط کار چند جا این نکته رو فراموش کرده بودی. مثلاً:
نقل قول:
من قبلا این داستانو خواندم
که درستش می شه:
من قبلا این داستانو خوندم.
ضمناً دامبلدور درسته نه دانبلدور.
لطفاً با رعایت نکاتی که گفتم یه پست دیگه بزن و قسمت آخر رو بیشتر پردازش کن.
راستی برای ورود به ایفای نقش باید به جز اینجا، توی تاپیک بازی با کلمات هم پست بزنی.
موفق باشی.
تأیید نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلئوپاترا در 1392/7/18 10:55:52
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/19 2:50:56
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/19 2:50:56
وارد نشوید
بدون کسب اجازه صریحی ازطرف
ریگولوس ارکتوروس بلک
بدون کسب اجازه صریحی ازطرف
ریگولوس ارکتوروس بلک
جزئیات کاربر

سه دوست در خانه ی لاو گود هارا میزدند
ـ تق تق ترق تق ترق توروق تق! (افکت در زدن!)
رون:
ـ هری!چرا مثل آدم در نمیزنی!؟
هری پاتر:
ـ هیچی بابا گفتم داستان طنز بشه.
دو نفر دیگر:
ـ چیه؟
ـ هیچی بابا.
.
.
.
بعد از یک ربع...
.
.
.
هری:
ـ میگم این نویسنده علافه یا الافه که نمیگه یارو بیاد درو باز کنه؟
هرمیون:
ـ نمیدونم ولی شاید لاوگود خونه نباشه!نه رون؟
ـ آره ممکنه.
هرمیون:
ـ ببینید نویسنده به من گفت ما باید بریم داخل بعد چایی بد مزه ی لاوگود رو بخوریم بعد من داستان سه برادرو برات تعریف کنم بعد مرگ خوارا بریزن اینجا و ...
رون:
خیلی خب!فهمیدیم.حالا بیاین بر گردیم بعد تو قصه ی سه برادرو برای هری بگو.اینطوری هم رول زودتر تموم میشه و هم هری سه برادرو گوش داده!خوبه؟
هری:
ـ خوبه.بریم.
شروع داستان بد نبود. از نظر علائم نگارشی و کوتاهی نمایشنامه هم خوب بودی. ولی سوژه؟!
به نظرم قسمت دوم از پست رو باز نویسی کن و یه کم سوژه رو بیشتر پردازش کن. راستی طبق قوانین جدید ایفای نقش باید توی تاپیک بازی با کلمات هم پست بزنی وتأیید شی.
موفق باشی.
تأیید نشد
ـ تق تق ترق تق ترق توروق تق! (افکت در زدن!)
رون:
ـ هری!چرا مثل آدم در نمیزنی!؟
هری پاتر:
ـ هیچی بابا گفتم داستان طنز بشه.
دو نفر دیگر:
ـ چیه؟
ـ هیچی بابا.
.
.
.
بعد از یک ربع...
.
.
.
هری:
ـ میگم این نویسنده علافه یا الافه که نمیگه یارو بیاد درو باز کنه؟
هرمیون:
ـ نمیدونم ولی شاید لاوگود خونه نباشه!نه رون؟
ـ آره ممکنه.
هرمیون:
ـ ببینید نویسنده به من گفت ما باید بریم داخل بعد چایی بد مزه ی لاوگود رو بخوریم بعد من داستان سه برادرو برات تعریف کنم بعد مرگ خوارا بریزن اینجا و ...
رون:
خیلی خب!فهمیدیم.حالا بیاین بر گردیم بعد تو قصه ی سه برادرو برای هری بگو.اینطوری هم رول زودتر تموم میشه و هم هری سه برادرو گوش داده!خوبه؟
هری:
ـ خوبه.بریم.
شروع داستان بد نبود. از نظر علائم نگارشی و کوتاهی نمایشنامه هم خوب بودی. ولی سوژه؟!
به نظرم قسمت دوم از پست رو باز نویسی کن و یه کم سوژه رو بیشتر پردازش کن. راستی طبق قوانین جدید ایفای نقش باید توی تاپیک بازی با کلمات هم پست بزنی وتأیید شی.
موفق باشی.
تأیید نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/17 20:50:24
قدم قدم تا روشنایی،از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر.
میجنگیم تا آخرین نفس!
میجنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!!
برای گریفیندور
میجنگیم تا آخرین نفس!
میجنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!!
برای گریفیندور
جزئیات کاربر

- صبر کنید تا منم بیام!
هری با عجله فنجان قهوه را از آقای لاوگود گرفت و به سمت کاناپه ای که رون و هرمیون روی آن نشسته بودند، رفت. هرمیون کتاب قطور و قدیمی ای را از روی میز خاک گرفته ای که رو به روی آنها قرار داشت، برداشت و رو به پسرها گفت :
- آماده اید ؟
هری و رون با حرکت سر تایید کردند. و هرمیون شروع به خواندن کرد.
« افسانه سه برادر »
روزگاری سه برادر که در علم و فن جادوگری خبره بودند در مسیری در حال سفر بودند که ناگهان در میانهء راهشان به رودخانهء خروشانی میرسند. برادران با یک حرکت سادهء چوبدستی پلی را بر روی رودخانه پدید می آورند و به روی پل قدم میگذارند. در وسط پل ، مردی سرتاپا سیاه پوش به آنها می پیوندد... او مرگ بود! و مرگ با آنها سخن گفت :
- تبریک میگویم! هوش شما سه تن ، سزوار بزرگترین ِ پاداش هاست. بیشتر مسافرین در این رودخانه غرق میشوند اما شما مرگ را فریب داده اید؛ حال هرآنچه از من بخواهید را خواهید یافت!
سه برادر به فکر فرو رفتند که هریک چه چیز را از او طلب کنند... و مرگ ِ حیله گر ِ مکار، مسرور از اینکه برادرها را فریب داده بود و قربانیان ِ جدیدی به چنگ آورده بود، پوزخند زنان، خیره به آنها می نگریست!
- اِهم! اِهم !
هری ، رون و هرمیون به سمت صدا برگشتند. آقای لاوگود با چند بطری نوشیدنی که با چوبدستیش در هوا شناور نگه داشته بود روبه روی آنها ایستاده بود و لبخند میزد.
- به اندازه خوردن یه نوشیدنی وقت دارید؟ بقیهء داستان رو بعدا میتونیم ادامه بدیم ...
______________
تائید شد!
هری با عجله فنجان قهوه را از آقای لاوگود گرفت و به سمت کاناپه ای که رون و هرمیون روی آن نشسته بودند، رفت. هرمیون کتاب قطور و قدیمی ای را از روی میز خاک گرفته ای که رو به روی آنها قرار داشت، برداشت و رو به پسرها گفت :
- آماده اید ؟
هری و رون با حرکت سر تایید کردند. و هرمیون شروع به خواندن کرد.
« افسانه سه برادر »
روزگاری سه برادر که در علم و فن جادوگری خبره بودند در مسیری در حال سفر بودند که ناگهان در میانهء راهشان به رودخانهء خروشانی میرسند. برادران با یک حرکت سادهء چوبدستی پلی را بر روی رودخانه پدید می آورند و به روی پل قدم میگذارند. در وسط پل ، مردی سرتاپا سیاه پوش به آنها می پیوندد... او مرگ بود! و مرگ با آنها سخن گفت :
- تبریک میگویم! هوش شما سه تن ، سزوار بزرگترین ِ پاداش هاست. بیشتر مسافرین در این رودخانه غرق میشوند اما شما مرگ را فریب داده اید؛ حال هرآنچه از من بخواهید را خواهید یافت!
سه برادر به فکر فرو رفتند که هریک چه چیز را از او طلب کنند... و مرگ ِ حیله گر ِ مکار، مسرور از اینکه برادرها را فریب داده بود و قربانیان ِ جدیدی به چنگ آورده بود، پوزخند زنان، خیره به آنها می نگریست!
- اِهم! اِهم !
هری ، رون و هرمیون به سمت صدا برگشتند. آقای لاوگود با چند بطری نوشیدنی که با چوبدستیش در هوا شناور نگه داشته بود روبه روی آنها ایستاده بود و لبخند میزد.
- به اندازه خوردن یه نوشیدنی وقت دارید؟ بقیهء داستان رو بعدا میتونیم ادامه بدیم ...
______________
تائید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط bebar.baran در 1392/7/15 19:33:32
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/7/16 18:37:43
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/7/16 18:37:43
Those who don't believe in magic,will Never find it
جزئیات کاربر

خونۀ دایره ای آقای لاوگود خیلی بهم ریخته بود. دور تا دور خونه و تو دیوارها، پنجره های دایره ای بود. جایی بالای پله های دوار که از وسط اتاق به کف سوراخ شده ی طبقه ی دوم میرفت، صدای ترخ توروخ یک ماشین چاپ قدیمی به گوش میرسید که احتمالا نسخه های طفره زن رو چاپ میکرد.
هری،رون هرمیون بر روی کاناپۀ اتاق نشیمن نشسته بودند و هرمیون کتاب کهنه و دست دوم بیدل قصه گو رو تو دستهاش داشت. هری با امید زیادی فنجان چایی که آقای لاوگود درست کرده بود سرکشید و بعدا متوجه شد که اشتباه کرده و مقداری را روی زمین تف کرد. ولی آقای لاوگود اصلا حواسش نبود و به بیرون پنجره نگاه میکرد. شاید با صدای هری بود که برگشت و به سه یار همیشگی کتابها نگاه کرد.
_خب هرمیون! بخون دیگه... منتظریم.
هرمیون سرفه ای کرد. گلویش رو صاف کرد و شروع به خوندن کرد.
روزی روزگاری سه برادر جادوگر باهوش در حال مسافرت بودند که به رودی رسیدند. سه برادر با چوبدست های خودشون پل محکمی روی رود درست کردند و از روش رد شدند. هنوز به وسط پل نرسیده بودند که موجود سیاهی با شنل و کلاهی که چهره اش رو پوشونده بود جلوشون ظاهر شد! موجود سیاه خودش رو ((مرگ)) معرفی کرد و به سه برادر گفت که براشون جایزه ای داره! سه برادر خوشحال شدند ولی از حیله گری مرگ بیخبر بودند...
هری، رون و هرمیون در عمق داستان فرو رفته بودند و جذب شده بودند و مانند سه برادر داستان ما، از خطری که در کمینشون بود ، خبر نداشتند!
-
خانم فلور دلاکور، تو عکس چرا چشم رون آبیه؟
___________________
چون چشم رون ویزلی آبیه. تائید شد!
هری،رون هرمیون بر روی کاناپۀ اتاق نشیمن نشسته بودند و هرمیون کتاب کهنه و دست دوم بیدل قصه گو رو تو دستهاش داشت. هری با امید زیادی فنجان چایی که آقای لاوگود درست کرده بود سرکشید و بعدا متوجه شد که اشتباه کرده و مقداری را روی زمین تف کرد. ولی آقای لاوگود اصلا حواسش نبود و به بیرون پنجره نگاه میکرد. شاید با صدای هری بود که برگشت و به سه یار همیشگی کتابها نگاه کرد.
_خب هرمیون! بخون دیگه... منتظریم.
هرمیون سرفه ای کرد. گلویش رو صاف کرد و شروع به خوندن کرد.
روزی روزگاری سه برادر جادوگر باهوش در حال مسافرت بودند که به رودی رسیدند. سه برادر با چوبدست های خودشون پل محکمی روی رود درست کردند و از روش رد شدند. هنوز به وسط پل نرسیده بودند که موجود سیاهی با شنل و کلاهی که چهره اش رو پوشونده بود جلوشون ظاهر شد! موجود سیاه خودش رو ((مرگ)) معرفی کرد و به سه برادر گفت که براشون جایزه ای داره! سه برادر خوشحال شدند ولی از حیله گری مرگ بیخبر بودند...
هری، رون و هرمیون در عمق داستان فرو رفته بودند و جذب شده بودند و مانند سه برادر داستان ما، از خطری که در کمینشون بود ، خبر نداشتند!
-
خانم فلور دلاکور، تو عکس چرا چشم رون آبیه؟
___________________
چون چشم رون ویزلی آبیه. تائید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط matilda در 1392/7/2 10:19:00
ویرایش شده توسط پروفسور کويیرل در 1392/7/2 14:40:56
ویرایش شده توسط پروفسور کويیرل در 1392/7/2 14:40:56
زمانی که نا امید شدی به یاد بیار که تاریک ترین ساعت شب نزدیک ترین لحظه به طلوع خورشید هست
جزئیات کاربر

دینگ دینگ! ( افکت زنگ در!
)
در باز شد و مردی ژولیده با سر و وضع نامناسب در چهاچوب در ایستاده بود.
هری خود را از بین رون و هرمیون رد کرد و گفت:
- آقای لاوگود. من هری هستم. من رو که یادتون میاد؟
- نه!
- من؟ هری پاتر معروف! یادتون اومد؟ :vay:
- نه!
- ای بابا! همون کله زخمی! یادتون اومد؟ :vay:
- بزار فکر کنم... نه!
هری که واقعا گیج شده بود رو به هرمیون کرد و گفت:
- این چش شده؟ ببین تو رو می شناسه؟
هرمیون کنار هری ایستاد و بلافاصله آقای لاوگود گفت:
- اوه دخترم هرماینی! بیا تو!
هری که واقعا گیج شده بود همراه رون و هرمیون وارد خانه شد.
خانه بسیار کثیف بود. شلوغ بود. آدم احساس می کرد که طوفانی در خانه راه افتاده بود و همه ی وسایل را نامرتب کرده!
هری، رون و هرمیون بر روی سه تا از صندلی های تمیز اتاق نشستند. آقای لاوگود نیز با چایی از آنان پذیرایی کرد.
هری رو به هرمیون کرد و گفت:
- تو بپرس! من رو که یادش نمیاد.
- باشه. من می پرسم.
وقتی که آقای لاوگود نشست، هرمیون به مقدمه سراغ گردنبند رفت و گفت:
- آقای لاوگود، این گردنبند نشانه ی چیه؟
آقای لاوگود دست خود را به داخل یقه اش برد و گرنبندی را در آورد و گفت:
- این؟ این برای داستان سه برادر هستش. شنیدید این داستان رو؟
رون و هرمیون با سر تایید کردند ولی هری نشنیده بود. تا هری بیایید تا نظرش را اعلام کند، آقای لاوگود گفت: پس همه می دونید.
هری هم دید که اگر مخالفت کند سوژه طولانی می شود، ساکت نشست و به شکلی که آقای لاوگود می کشید نگاه می کرد!
پس از کشیده شدن شکل هری به همراه رون و هرمیون از خانه ی لاوگود ها بیرون آمدند و مشغول گفت و گو شدند!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بانو دلاکور، اگر می شود عکس هر داستان را پیوست پست خود کنید.
من الآن بدون دیدن عکس داستان رو نوشتم!
___________________
تائید شد!
)در باز شد و مردی ژولیده با سر و وضع نامناسب در چهاچوب در ایستاده بود.
هری خود را از بین رون و هرمیون رد کرد و گفت:
- آقای لاوگود. من هری هستم. من رو که یادتون میاد؟
- نه!
- من؟ هری پاتر معروف! یادتون اومد؟ :vay:
- نه!
- ای بابا! همون کله زخمی! یادتون اومد؟ :vay:
- بزار فکر کنم... نه!
هری که واقعا گیج شده بود رو به هرمیون کرد و گفت:
- این چش شده؟ ببین تو رو می شناسه؟
هرمیون کنار هری ایستاد و بلافاصله آقای لاوگود گفت:
- اوه دخترم هرماینی! بیا تو!
هری که واقعا گیج شده بود همراه رون و هرمیون وارد خانه شد.
خانه بسیار کثیف بود. شلوغ بود. آدم احساس می کرد که طوفانی در خانه راه افتاده بود و همه ی وسایل را نامرتب کرده!
هری، رون و هرمیون بر روی سه تا از صندلی های تمیز اتاق نشستند. آقای لاوگود نیز با چایی از آنان پذیرایی کرد.
هری رو به هرمیون کرد و گفت:
- تو بپرس! من رو که یادش نمیاد.
- باشه. من می پرسم.
وقتی که آقای لاوگود نشست، هرمیون به مقدمه سراغ گردنبند رفت و گفت:
- آقای لاوگود، این گردنبند نشانه ی چیه؟
آقای لاوگود دست خود را به داخل یقه اش برد و گرنبندی را در آورد و گفت:
- این؟ این برای داستان سه برادر هستش. شنیدید این داستان رو؟
رون و هرمیون با سر تایید کردند ولی هری نشنیده بود. تا هری بیایید تا نظرش را اعلام کند، آقای لاوگود گفت: پس همه می دونید.
هری هم دید که اگر مخالفت کند سوژه طولانی می شود، ساکت نشست و به شکلی که آقای لاوگود می کشید نگاه می کرد!
پس از کشیده شدن شکل هری به همراه رون و هرمیون از خانه ی لاوگود ها بیرون آمدند و مشغول گفت و گو شدند!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بانو دلاکور، اگر می شود عکس هر داستان را پیوست پست خود کنید.
من الآن بدون دیدن عکس داستان رو نوشتم!
___________________
تائید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور کويیرل در 1392/7/2 14:39:53
به امید روز های آینده!
نیوت آرتمیس فیدو اسکمندر
- خب میخوای بخونی یا نه؟ 
- صبر کن بابا، از اون همه سرما اومدیم اینجا، صدام گرفته! بذار یه چیزی بخورم حالم بهتر بشه، چشم!
- هری، اون لیوانت رو لطفا بده به خانم، ببینیم تا فردا صبح میشه مقدمات لازم برای آمادگی ایشون رو برای خوندن این داستان آماده کنیم یا نه؟
زینوفیلیوس لبخند معنا داری به هری زد و با صدایی که حالت تمسخر داشت گفت:
- اگه میترسی از دوباره خوندنش من میتونم بهتون کمک کنم!
- نه ممنون آقای لاوگود، خودم سواد دارم و میتونم بخونم!
- در هر حال، من فقط خواستم کمکی کرده باشم.
هرمیون با تند ترین نگاهی که میتوانست، به آقای لاوگود نگاه کرد و با عصبانیت شروع به خواندن کرد:
- روزی روزگاری سه برادر که در جادو بسیار ماهر بودند...
...
...
...
- و مرگ آخرین برادر را نیز از آن خود کرد!
هرمیون سرشو بالا میگیره و میگه:
- تموم شد؛ راستی آقای لاوگود، لونا کجاست؟
زینوفیلیوس لبخندی حاکی از خوشحالی میزنه و با صدای بلند و قهقهه زنان میگه:
تبریک میگم، نقش خودتونو خوب بازی کردید! شما در مقابل دوربین مخفی بودید!
___________________
تایید شد!

- صبر کن بابا، از اون همه سرما اومدیم اینجا، صدام گرفته! بذار یه چیزی بخورم حالم بهتر بشه، چشم!
- هری، اون لیوانت رو لطفا بده به خانم، ببینیم تا فردا صبح میشه مقدمات لازم برای آمادگی ایشون رو برای خوندن این داستان آماده کنیم یا نه؟

زینوفیلیوس لبخند معنا داری به هری زد و با صدایی که حالت تمسخر داشت گفت:
- اگه میترسی از دوباره خوندنش من میتونم بهتون کمک کنم!
- نه ممنون آقای لاوگود، خودم سواد دارم و میتونم بخونم!
- در هر حال، من فقط خواستم کمکی کرده باشم.

هرمیون با تند ترین نگاهی که میتوانست، به آقای لاوگود نگاه کرد و با عصبانیت شروع به خواندن کرد:
- روزی روزگاری سه برادر که در جادو بسیار ماهر بودند...
...
...
...
- و مرگ آخرین برادر را نیز از آن خود کرد!
هرمیون سرشو بالا میگیره و میگه:
- تموم شد؛ راستی آقای لاوگود، لونا کجاست؟
زینوفیلیوس لبخندی حاکی از خوشحالی میزنه و با صدای بلند و قهقهه زنان میگه:
تبریک میگم، نقش خودتونو خوب بازی کردید! شما در مقابل دوربین مخفی بودید!

___________________
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور کويیرل در 1392/7/2 14:38:04
جزئیات کاربر

"تصویر جدید"
متقاضیان ورود به ایفای نقش برای شرکت در اینجا باید پستی ارسال کنند که حاوی نمایشنامه ای در مورد تصویر زیر باشد:

نکات تصویر:
*ایـــن تصویر هــری، هرمیون و رون را در خانه آقای لاوگود در حــال خواندن داستان ســه برادر نشان می دهد. مــی توانیـــد اتفــاقــات درون داستــان را بگوئید...
نکات نمایشنامه نویسی:
٭ نمایشنامه در شکل اصلی یک داستان یا حکایتی نیست که از زبان شما به عنوان نویسنده یا گوینده نقل شود، بلکه همانند فیلمنامه یک فیلم سینمایی است که علاوه بر توصیف هایی از محیط، اشیا، شخصیت ها و سوژه و داستان برقرار شده، مکالمه های میان شخصیت ها را در نیز در بر می گیرد.
٭ بهترین نمایشنامه ها الزاما طولانی و بلند نیستند. حد تعادل را رعایت کنید.
٭ رعایت نکات فنی اعم از املای صحیح کلمات، پارگراف بندی مناسب، مشخص کردن و جداسازی دیالوگ ها(مکالمه و حرف شخصیت) از توصیف ها و فضاسازی محیط، به نمایشنامه شما شکل و ساختمان خوبی می دهد.
٭ بیشتر به تصویر دقت کنید و تا جایی که امکان آن وجود دارد، با خلاقیت و تنوع خود شکل های مختلفی از سوژه و داستان را برای تصویر بالا استخراج کرده و آنها را در قالب نمایشنامه خود به کار بگیرید.
٭ در انحصار سبک یا ژانر نوشته نباشید و اول به این نگاه کنید که در درجه اول علاقه شما به چه سبکی است (طنز - جدی - ترسناک - رمانتیک و ...) سپس به تصویر نگاه کنید که بیشتر در چه سبکی می توان برای آن نمایشنامه جذاب تری نوشت یا بر اساس سبک مورد علاقه شما، چگونه می توان به آن جهت داد.
٭ در صورت استفاده از سبک طنز، بر اساس عرف در ایفای نقش سایت جادوگران، می توانید از کد شکلک ها که در اینجا آمده است داخل نمایشنامه در موقعیت پایان دیالوگ یا جمله شخصیت های نمایشنامه خود جهت بیان حالت های رفتاری و روحی و شیوه بیان جملات شخصیت ها، استفاده نمایید.
امیدواریم شما متقضیان عزیز به زودی از اینجا که دروازه ورود به ایفای نقش به حساب می آید، عبور کرده و پس از انتخاب شخصیت، پا به دنیای جادویی ایفای نقش بگذارید.
موفق باشید!
متقاضیان ورود به ایفای نقش برای شرکت در اینجا باید پستی ارسال کنند که حاوی نمایشنامه ای در مورد تصویر زیر باشد:

نکات تصویر:
*ایـــن تصویر هــری، هرمیون و رون را در خانه آقای لاوگود در حــال خواندن داستان ســه برادر نشان می دهد. مــی توانیـــد اتفــاقــات درون داستــان را بگوئید...
نکات نمایشنامه نویسی:
٭ نمایشنامه در شکل اصلی یک داستان یا حکایتی نیست که از زبان شما به عنوان نویسنده یا گوینده نقل شود، بلکه همانند فیلمنامه یک فیلم سینمایی است که علاوه بر توصیف هایی از محیط، اشیا، شخصیت ها و سوژه و داستان برقرار شده، مکالمه های میان شخصیت ها را در نیز در بر می گیرد.
٭ بهترین نمایشنامه ها الزاما طولانی و بلند نیستند. حد تعادل را رعایت کنید.
٭ رعایت نکات فنی اعم از املای صحیح کلمات، پارگراف بندی مناسب، مشخص کردن و جداسازی دیالوگ ها(مکالمه و حرف شخصیت) از توصیف ها و فضاسازی محیط، به نمایشنامه شما شکل و ساختمان خوبی می دهد.
٭ بیشتر به تصویر دقت کنید و تا جایی که امکان آن وجود دارد، با خلاقیت و تنوع خود شکل های مختلفی از سوژه و داستان را برای تصویر بالا استخراج کرده و آنها را در قالب نمایشنامه خود به کار بگیرید.
٭ در انحصار سبک یا ژانر نوشته نباشید و اول به این نگاه کنید که در درجه اول علاقه شما به چه سبکی است (طنز - جدی - ترسناک - رمانتیک و ...) سپس به تصویر نگاه کنید که بیشتر در چه سبکی می توان برای آن نمایشنامه جذاب تری نوشت یا بر اساس سبک مورد علاقه شما، چگونه می توان به آن جهت داد.
٭ در صورت استفاده از سبک طنز، بر اساس عرف در ایفای نقش سایت جادوگران، می توانید از کد شکلک ها که در اینجا آمده است داخل نمایشنامه در موقعیت پایان دیالوگ یا جمله شخصیت های نمایشنامه خود جهت بیان حالت های رفتاری و روحی و شیوه بیان جملات شخصیت ها، استفاده نمایید.
امیدواریم شما متقضیان عزیز به زودی از اینجا که دروازه ورود به ایفای نقش به حساب می آید، عبور کرده و پس از انتخاب شخصیت، پا به دنیای جادویی ایفای نقش بگذارید.
موفق باشید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
- داریون دایلیس.
صدا در سرسرا طنین انداخت. پسرک کوچک مو مشکی و خندانی از بین سال اولی ها به سمت کلاه گروهبندی رفت. کلاه قدیمی و پاره پوره ای که روی صندلی قرار داشت. داریون روی صندلی نشست. و کلاه را روی سرش گذاشت.
صدایی در سرش پیچید.
- هوووم... چه جالب. چه پسر عجیبی، به نظرت کدوم گروه برات بهتره؟
پسر هم در ذهنش جواب داد:
- نمی دونم.به من گفتن کلاه گروه بندی بهم میگه. اگه نمی تونی شاید باید یه کلاه جدید جات بذارن.ولی خوب. بهت بگم من از شیرها متنفرم. موجودات طلایی زشت.
- که اینطور، ولی وجودت چیز دیگه میگه. هوووم.....چه تضادی.... حماقت نهفته در شرافت و باهوشی ذاتی. چطور باهاشون کنار میای؟ هوووووم... شاید.. اه نه...آره....... «ریونکلاو»
با اعلام شدن گروه داریون، ردیف ریونکلاو به جوش و خروش در آمد. پسر از صندلی پائین آمد. کلاه رو روی صندلی گذاشت و بهش گفت:
- ممنون که کمکم کردی.
کلاه در جواب تنها پیچ و تابی به خود داد.
داریون به سمت نیمکتهای ریونکلاو رفت. و در راه برای چندتا از دوستانش که منتظر قضاوت کلاه بودند. چشمکی زد.روی نیمکت نشست و لحظه ای همه چیز برایش به رنگ آبی تیره ی عقل در آمد.
___________________
کوتاه بود، ولی مهم نیست!
تائید شد!
صدا در سرسرا طنین انداخت. پسرک کوچک مو مشکی و خندانی از بین سال اولی ها به سمت کلاه گروهبندی رفت. کلاه قدیمی و پاره پوره ای که روی صندلی قرار داشت. داریون روی صندلی نشست. و کلاه را روی سرش گذاشت.
صدایی در سرش پیچید.
- هوووم... چه جالب. چه پسر عجیبی، به نظرت کدوم گروه برات بهتره؟
پسر هم در ذهنش جواب داد:
- نمی دونم.به من گفتن کلاه گروه بندی بهم میگه. اگه نمی تونی شاید باید یه کلاه جدید جات بذارن.ولی خوب. بهت بگم من از شیرها متنفرم. موجودات طلایی زشت.
- که اینطور، ولی وجودت چیز دیگه میگه. هوووم.....چه تضادی.... حماقت نهفته در شرافت و باهوشی ذاتی. چطور باهاشون کنار میای؟ هوووووم... شاید.. اه نه...آره....... «ریونکلاو»
با اعلام شدن گروه داریون، ردیف ریونکلاو به جوش و خروش در آمد. پسر از صندلی پائین آمد. کلاه رو روی صندلی گذاشت و بهش گفت:
- ممنون که کمکم کردی.
کلاه در جواب تنها پیچ و تابی به خود داد.
داریون به سمت نیمکتهای ریونکلاو رفت. و در راه برای چندتا از دوستانش که منتظر قضاوت کلاه بودند. چشمکی زد.روی نیمکت نشست و لحظه ای همه چیز برایش به رنگ آبی تیره ی عقل در آمد.
___________________
کوتاه بود، ولی مهم نیست!
تائید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/6/18 12:01:29
جزئیات کاربر

قلبش تندتند میزد ...
عرق رو روی تمام صورتش حس میکرد که مثل آّبشار برعکس به روی پایین میرفت ...
ساعت 8 بچه های سال اولی برای گروه بندی به سرسرا رفته بودن.ناگهانصدایی از دهان یکی از معلمین آنجا بلند شد
_هری پاتر
هری که قلبش داشت از توی قفسه ی سینش میزد بیرون به سمت صندلی رفت ...
او هیچ وقت نمی دونست چطوری باید گروه بندی بشه کلاهو روی سرش گذاشت
اول کلاه یکم تکون خورد تا جا بگیره ...
بعدش با صدای کلفت و پیر مانندش گفت که :خب میبینم که استرس زیادی داری ... ما بچه ها پر استرس رو راه نمی دیم
یه لحظه هری که نمی دونس چیکار کنه عرقش سرد شد اصلا فکر نمیکرد که نتونه توی هاگوارتز درس بخونه !!!
با خودش حرف میزد : نه !!اگه برگردم خونه دروسلی ها که خیلی ناجوره ...حتما کلی مسخرم هم میکنن !!!
هری تا اومد یه چیزی بگه ...
کلاه با صدای کمی که فقط هری میتونست بشنوه گفت :
نگران نباش هری جوان خواستم باهات یه شوخی بکنم
هری که انقدر خوشحال بود یه جیغ بلند کشید که نزدیک بود کلاه از ترسش یه جیغ بلند تر بکشه
ولی وقتی همه به سمت هری نگاه های تمسخرآمیز کردن هری به خودش اومد و دوباره آروم شد
بعد کلاه به کارش ادامه داد :
میبینم که خیلی قدرت جادوییت خفنه
و اصلا مقرارتو انگار نمی دونی !!
خب وایسا ببینم ...کجا بری بهتره ؟
اصلا نظر خودت چیه ؟؟
_نظر من ؟؟
_آره ...
_خب من دوس دارم هر جا میفرستی این جاها نفرست
_کجا ها ؟
_همین جاها دیگه اینا اسلیترین رونکلا هافل پاف !!
_خب دیگه میخوای یه چند تا گروه دیگه هم بگو تا اونا هم نفرستمت ؟؟
_نه همینا بسه
_خب مطمئنی؟؟
_عه .... آ...آره مطمئنم
_خب پس باید بری به گیریفندور!!!
هری با خوشحالی کلاهو از رو سرش پرت کرد و یه سری ناسزا هم فکر کنم بهش گفت رفت به سمت میز گیریفندور همه که خیلی خوشحال بودن با اون دست دادن و برادرای ویزلی که فردو جورج باشن گفتن :
خب هری اگه میخواستی کلاهو سر کار بزاریو آخرش پرتش کنی زمین میگفتی ما هم همین کارو میکردیم که 3 تاییمون وبا هم تنبیه کنن
هری هم در جواب گفت : نه خواستم مزشو تنهایی بچشم
و اونا شروع کردن به غذا خوردنو آشنا شدن با هم و به این ترتیب همه به گروه های مختلف و تقریبا دلخواهشون ملحق شدن ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگه مشکلی داشت خصوصی بگید تا ویرایش بدم اگه هم که نه زود تر تایید کنید
__________________
مشکل خـاصی نداشت جــز اینکه معمولا توی جملات غیــر دیالوگی ما شکلک نمیــذاریم!
تائید شد!
عرق رو روی تمام صورتش حس میکرد که مثل آّبشار برعکس به روی پایین میرفت ...
ساعت 8 بچه های سال اولی برای گروه بندی به سرسرا رفته بودن.ناگهانصدایی از دهان یکی از معلمین آنجا بلند شد
_هری پاتر
هری که قلبش داشت از توی قفسه ی سینش میزد بیرون به سمت صندلی رفت ...
او هیچ وقت نمی دونست چطوری باید گروه بندی بشه کلاهو روی سرش گذاشت
اول کلاه یکم تکون خورد تا جا بگیره ...
بعدش با صدای کلفت و پیر مانندش گفت که :خب میبینم که استرس زیادی داری ... ما بچه ها پر استرس رو راه نمی دیم
یه لحظه هری که نمی دونس چیکار کنه عرقش سرد شد اصلا فکر نمیکرد که نتونه توی هاگوارتز درس بخونه !!!
با خودش حرف میزد : نه !!اگه برگردم خونه دروسلی ها که خیلی ناجوره ...حتما کلی مسخرم هم میکنن !!!
هری تا اومد یه چیزی بگه ...
کلاه با صدای کمی که فقط هری میتونست بشنوه گفت :
نگران نباش هری جوان خواستم باهات یه شوخی بکنم
هری که انقدر خوشحال بود یه جیغ بلند کشید که نزدیک بود کلاه از ترسش یه جیغ بلند تر بکشه
ولی وقتی همه به سمت هری نگاه های تمسخرآمیز کردن هری به خودش اومد و دوباره آروم شد
بعد کلاه به کارش ادامه داد :
میبینم که خیلی قدرت جادوییت خفنه
و اصلا مقرارتو انگار نمی دونی !!خب وایسا ببینم ...کجا بری بهتره ؟
اصلا نظر خودت چیه ؟؟
_نظر من ؟؟
_آره ...
_خب من دوس دارم هر جا میفرستی این جاها نفرست
_کجا ها ؟
_همین جاها دیگه اینا اسلیترین رونکلا هافل پاف !!
_خب دیگه میخوای یه چند تا گروه دیگه هم بگو تا اونا هم نفرستمت ؟؟
_نه همینا بسه
_خب مطمئنی؟؟
_عه .... آ...آره مطمئنم
_خب پس باید بری به گیریفندور!!!
هری با خوشحالی کلاهو از رو سرش پرت کرد و یه سری ناسزا هم فکر کنم بهش گفت رفت به سمت میز گیریفندور همه که خیلی خوشحال بودن با اون دست دادن و برادرای ویزلی که فردو جورج باشن گفتن :
خب هری اگه میخواستی کلاهو سر کار بزاریو آخرش پرتش کنی زمین میگفتی ما هم همین کارو میکردیم که 3 تاییمون وبا هم تنبیه کنن
هری هم در جواب گفت : نه خواستم مزشو تنهایی بچشم
و اونا شروع کردن به غذا خوردنو آشنا شدن با هم و به این ترتیب همه به گروه های مختلف و تقریبا دلخواهشون ملحق شدن ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگه مشکلی داشت خصوصی بگید تا ویرایش بدم اگه هم که نه زود تر تایید کنید
__________________
مشکل خـاصی نداشت جــز اینکه معمولا توی جملات غیــر دیالوگی ما شکلک نمیــذاریم!
تائید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط xsaz در 1392/6/17 11:42:17
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/6/18 11:48:35
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/6/18 11:48:35
برای شرکت در بزگترین همایش جادوگران سال اینجا کلیک کنید .
زوپس! بلاک! زمستان! دیگر اثر ندارد!
حتی اگر شب و روز، بر ما برف ببارد!

باشد که هیچ کس نباشد باشد که فقط که خودم باشم.
گروهک تروریستی الهافلیه ...
زوپس! بلاک! زمستان! دیگر اثر ندارد!
حتی اگر شب و روز، بر ما برف ببارد!

باشد که هیچ کس نباشد باشد که فقط که خودم باشم.
گروهک تروریستی الهافلیه ...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج