جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مرداد 1393 16:35
نمایش جزئیات
آفلاین
" خواب عجیب "
آسمون صاف و آفتابی بود . لی لی در حالی که هدویگ روی دستش نشسته بود توی چمنزار قدم میزد ... نسیم خنکی میوزید . لی لی فرد رو دید که دست در دست آلبوس از دور میومد . لبخندی زد و سرعتش رو بیشتر کرد . فرد گفت : هی ، خانم پاتر ببینید کی اینجاست ... !
آلبوس خودش رو به فرد نزدیک تر کرد . اون زن رو نمیشناخت . ولی وقتی بیشتر دقت کرد ، دید که اون زن رو توی عکس ها دیده . به نظرش اومد که مادر بزرگشه ... نفهمید چطور شد که به طرفش دوید و خودش رو در آغوشش انداخت ! هدویگ پرواز کرد و تو آسمون کوچیک و کوچیک تر شد . آلبوس با خوشحالی گفت : مامان بزرگ ! اما لی لی فقط لبخند میزد و نوازشش میکرد . آلبوس گفت : دایی فرد ؟ چرا مادر بزرگ باهام حرف نمیزنه ؟ فرد گفت : واقعی نیست آلبوس . چند نفر دیگه هم هستن که به گمونم از دیدنشون خوشحال میشی . دنبالم بیا ... آلبوس با ناراحتی از لی لی جدا شد و گفت : مامان بزرگ خیلی دوستت دارم ... و با دایی فردش به راهش ادامه داد . بعد از مدتی چشم آلبوس به کلبه ی چوبی ای افتاد که چند نفر جلوی کلبه دور آتیش نشسته بودند . آلبوس گفت : دایی اونا کی هستن ؟! و فرد در جوابش گفت : عجله نکن ... میبینیشون . نزدیک تر که شدند آلبوس مردی با مو و ریش بلند نقره فام رو شناخت . زیرلب گفت : دامبلدور ... در مورد این مرد هم از پدرش زیاد شنیده بود . بیشتر نگاه کرد . به جز دامبلدور ، پدربزرگش ، جیمز پاتر رو هم میدید . درست کنار جیمز ، سیوروس اسنیپ نشسته بود . همشونو میشناخت ، حتی الستور مودی . فرد گفت : هی دوستان ، دلتون میخواد با آلبوس آشنا بشید ؟! همه از جاشون بلند شدند و یکی یکی در آغوشش گرفتند . مودی در گوشش گفت : پدرت چطوره ؟ هنوزم کله شق و بی احتیاطه ؟؟ آلبوس خندید . بعد از احوالپرسیای گرم با اونا ، فرد گفت : خب دیگه فکر کنم آلبوس گرسنه باشه . بیا بریم توی کلبه ، ببینیم دابی برامون چی داره آلبوس ! آلبوس با ناباوری گفت : دابی ؟! همون جن خونگی که بغل خونه دایی بیل خاک شده ؟؟ با هم داخل کلبه رفتند . آلبوس فهمید که کلبه مثل چادر های دنیای جادویی بزرگ تر از نمای بیرونیشه . روی مبل هایی که نزدیک هم چیده شده بودند ، تانکس و لوپین رو مشغول صحبت دید که کنار هم نشسته بودن و رو به روشون یه پسر جوون نشسته بود ... چهره ـش خیلی آشنا بود ... بعد از کمی فکر یادش اومد که اون پسر دوست پدرش از گروه هافلپاف یعنی همون سدریک دیگوریه . با همشون دست داد و از پدر و مادرش واسشون گفت . حین حرف زدن سنگینی نگاهی رو حس کرد . سرش رو به طرف آشپزخونه چرخوند ... دید که یک جن خونگی با چشمایی به بزرگی توپ تنیس داره نگاهش میکنه و اشک توی چشماش حلقه زده . جن گفت : ارباب ویزلی ... اون پسر هری پاتره ؟؟ درست شنیدم ؟ آلبوس سیوروس پاتر ؟ و زیر گریه زد . آلبوس جلو رفت و دست نوازش به سر جن کشید و گفت : تو دابی هستی ، درسته ؟ گریه نکن . من سلامت رو به پدرم میرسونم . اصلا ... من چرا اینجام ؟! اینجا کجاست ؟ چرا همتون اینجا جمع شدین ؟ در اتاقی باز شد و مردی بیرون اومد . آلبوس شک نداشت که اون مرد کیه . مرد در جوابش گفت : برای اینکه اینجا رویای توئه آلبوس . اینجوری نگاه نکن ، درست حدس زدی . من سیریوسم . بیا ! و محکم در آغوشش کشید . همون طور که قبلا هری رو توی آغوشش گرفت و بهش دلگرمی داد . آلبوس حس میکرد که وقت رفتن رسیده . همه با هم از کلبه بیرون رفتند و کنار همون آتیش ایستادند . از دور پیکر زنی نمایان شد . لی لی بود که مو های خوشرنگش توی هوا پیچ و تاب میخورد و در حالی که با هدویگ خوش و بش میکرد به سمتشون میومد . آلبوس زیر چشمی به پدربزرگش و اسنیپ نگاه کرد . متوجه شد که رابطه شون صمیمانه است و هر دو با لبخند به لی لی نگاه میکردند . لی لی به اونها پیوست و پر سفیدی رو به دست آلبوس داد . آلبوس گفت : این چیه ؟ لی لی که بالاخره سکوتش شکسته بود ، گفت : پر هدویگه . روی لباسم افتاده بود . این رو بده به هری و بهش بگو که هممون دل تنگشیم ... آلبوس پر رو توی جیبش گذاشت و گفت : چشم مامان بزرگ ... حتما بهش میگم و بدونید که پدرم هم دلش برای همتون تنگ شده و همیشه ازتون واسم حرف میزنه ... راستی مامان بزرگ ، اگه این پر رو آتیش بزنیم شما برمیگردید ؟! لی لی لبخندی زد و گفت : ما همیشه پیش شماییم پسرم ، کجا برگردیم ؟ جایی نرفتیم که برگردیم . حالا دیگه برو ، از قطار جا میمونی ها ...
آلبوس دوان دوان از کلبه دور شد و برای هم دست تکون دادند . چقدر انرژی داشت . وسط راه ، حس کرد دستی روی مو هاش کشیده میشه ... هراسون دورُ برش رو نگاه کرد و گفت : مامان بزرگ ؟! اما کسی رو ندید .
آلبوس چشماش رو باز کرد . جینی بالای سرش نشسته بود . گفت : هر چی که میدیدی ، خواب خوبی بوده ، مگه نه ؟! ببخشید که بیدارت کردم ولی نمیخواستم از قطار جا بمونی . زیاد وقت نداریم مامان . توی راه واسمون تعریف کن که چه خوابی دیدی .
آلبوس لبخندی زد . پر هدویگ یادش اومد . دستی توی جیبش کرد و با نا امیدی فهمید که پر سر جاش نیست . لبخند از صورتش رفت . هری که همون لحظه وارد اتاق شده بود گفت : چی شده ، آلبوس ؟! آلبوس نگاهی به پدرش کرد و گفت : هیچی ، مامان بزرگ یه امانتی بهم داد که بدمش به شما ولی الان سر جاش نیست . هری با خنده در آغوشش گرفت و گفت : ای پسر شیطون ، زود تعریف کن ببینم ، چه امانتی ای ؟! و آلبوس با شوق و ذوق هر چی رو که توی خواب دیده بود برای پدرش تعریف کرد . هری در آخر لبخندی زد ، پسرش رو بوسید و گفت : درسته ... اونا اینجان ! همیشه ...
[ به یاد وفاداران و حماسه آفرینان هفت گانه هری پاتر ]

خوب بود.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/5/9 10:54:49
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1393 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح شده بود و هری کم کم چشم هایش را باز کرد و روی تختش نشست او عینکش را به چشم زد. ناگهان چیزی یاد هری افتاد....ان روز امتحان داشتنند.
-رون!رون!بیدار شو امتحان داریم
-چی اها امتحان
ان دو لباس هایشان را پوشیدند و به تالار اصلی رفتندو تند تند تکلیفات پروفسور اسنیپ را نوشتند و به کلاس رفتند.ورقه ی امتحان هری کمی رنگ و رورفته بود.
-هی!تو با من لج داری
وقتی هری جواب سوال اول را بله نوشت خود به خود به نه تبدیل شد و هری ان را پاک کرد اما باز همان اتفاق افتاد.
-پروفسور کاغذما خرابه
-وقتی بلد نیستی برقصی نگو زمین کجه
پروفسور حرف هری را باور نکردو هری مجبور شدجواب ها را اشتباه بنویسد.چند روز بعد نمره ها گفته شد.
-هرمیون گرنجر!نمره ی کامل
-نویل لانگ باتم!نمره ی کامل
-هری پاتر!هیچ نمره ای نگرفت!
هری انقدر عصبانی شد که نزدیک بود داد و فریاد بکشد.بعد از ظهر هری به اتاق دامبلدور رفت و کاغز را به او داد
-این یه کاغذ معمولی نیست
او شمشیر گدریک گریفندور را برداشت و کاغذ را پاره کرد
-نگران نباش میگم قبولت کنن


باریکلا! حالا بهتر شد. به عنوان یه پست جدی اصلا خوب نیست و بزرگترین اشکالش هم اینکه اونی که تو دست دامبلدوره پاکت نامه ست نه ورقه امتحانی! ولی به عنوان یه پست طنز قابل تاییده. هرچند اشکالات تایپی و نگارشی هم داشتی که بعد از ورودت به ایفا به مرور برطرف میشن.

تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/6 0:04:28
گریفندوری ها همیشه برندن چون شجاعن
زنده باد هری پاتر پسری که زنده ماند

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 4 مرداد 1393 22:53
نمایش جزئیات
آفلاین
نزدیکای صبح بود که دو پیکر پوشیده در ردا در بارو ظاهر شدند. خانه در سکوت بود البته اگر صدا هایی که از اشپزخانه می امد را نادیده میگرفتید.هری در ارزوی رخت خواب گرمی بود که ساعت ها در ان دراز کشد.
او پس از اینکه توانست رون و هرمیون را راضی کند تا در مدرسه بمانند که خود وقت زیادی گرفت به سمت محوطه حیاط مدرسه حرکت کرد جایی که دامبلدور منتظر او بود.ان دو ابتدا به وزارت خانه اپارات کردند.دامبلدور چهره ای ارام داشت ولی هری میتوانست نگرانی را در ان چشم ها ببیند.
دامبلدور پس از یک ملاقات فوری با وزیر که حضور او در انوقت شب باعث تعجب هری شده بود (که البته هری چیز زیادی هم از حرف هایشان نفهمید) به بارو اپارات کردند .

-خب هری باید یه مدتی اینجا بمونی فعلا اینجا امن ترین مکان برای تو هست. من باید برم کارهای زیادی برای انجام دادن وجود دارند.
-صبر کنین پروفسور منظورم اینه که قرار بود بعد از اینکه هاگوارتز رو ترک کردیم همه چیزو بهم بگین. مثلا اون نامه از کی بود یا چی توش نوشته بود که شمارو نگران کرده؟
-بسیار خوب من وقت زیادی ندارم باید محفل رو اینجا جمع کنم.درمورد نامه باید بگم که از یه دوست قدیمی بود که تو اونو نمیشناسی ولی اون تورو اونقدر میشناسه و بهت اعتماد داره که از تو برای رسوندن نامه به من استفاده کرده.
-و نامه در مورد چی هست؟
-ظاهرا ولدمورت داره یه کارایی انجام میده تا تورو بدست بیاره و مدرسه هم جای امنی نیست راستش فکر میکنم چند تا از جاسوسای ولدمورت به هاگوارتز نفوذ کردن.چند روز پیش به یه دانش اموز برخوردم که تحت طلسم فرمان بود.
-ولی فکر نمیکنین که جای من تو مدرسه و کنار شما امن تر باشه؟
-هری یه چیزرو به یاد داشته باش حتی قوی ترینام میتونن شکست بخورن.

هری نمیتوانست ان حرف را باور کند او فکر نمیکرد که حتی خود ولدمورت هم شانسی برای اسیب زدن به دامبلدور داشته باشد.
در این فکر بود که ناگهان جغدی را در اسمان نسبتا روشن بالای سرشان دید که به ان ها نزدیک میشد.
جغد کاغذی را در دستان دامبلدور انداخت و به سمت جایی که از ان امده بود برگشت.
دامبلدور نامه را باز کرد وشروع کرد به خواندن:




دامبلدور عزیز

با درخواست شما برای محافظت از دانش اموز هری پاتر موافقت شد. تا چند ساعت دیگر یک ماشین از ارور های ماهر به محل فعلی شما فرستاده خواهند شد. بعلاوه فکر میکنم لازم است درباره موضوع دیشب با من ملاقات کنید. من فکر نمیکنم که نیازی به این کارها باشد به علاوه وزارت خانه به تمام نیرو های خود احتیاج دارد و من فقط به خاطر دوستی که با هم داریم قبول کردم وگرنه احتمال اینکه اونی که خودتان میدانید برگشته باشد نزدیک صفر است.




دوستدار شما
وزیر سحر و جادو


اول از همه اینکه هیچ وقت پستی که توسط ناظر ویرایش شده رو دوباره ویرایش نکن. من پست قبلی شما رو تایید کرده بودم و فرستاده بودمت برای تعیین گروه. ولی شما ویرایش من رو پاک کردی و ادامه ی داستانت رو نوشتی. در کارگاه نمایشنامه نویسی شما باید داستانت رو به طور کامل توی یک پست بفرستی نه دو پست.
بعضی اشکالات نگارشی و غیر اون داری که به یه نمونه ش تو ویرایش پست قبلی اشاره کرده بودم. در کل داستان خوبی نوشته بودی. تایید شد و حالا برو به سال اولیا از این طرف تا گروهت تعیین بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط erfanghorbanee@gmail.com در 1393/5/5 17:06:35
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/5 23:30:42
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 4 مرداد 1393 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
تق تق
-پروفسور؟
-بیا داخل هری
- راستش یه موضوعی پیش اومده که فکر کردم بهتره شما زود تر از اون با خبر باشین.
-اه مشکلی نیست هری من خیلی به خواب اهمیت نمیدم لطفا بشین و یکم اروم تر صحبت کن اگه میشه!!!
-البته منظورم اینه که ببخشید خب من موقع خواب یه چیزی روی تختم پیدا کردم یه نامه
-خب روش نوشته بود از طرف چه کسی هست؟
-نه خیلی گشتم جز یه نوشته که میگفت باید با شما باز بشه چیز دیگه ای نبود.
-میتونم ببینمش؟
-البته همینجاست. من خیلی تلاش کردم ولی نتونستم باز کنمش.

هری پاکتی را از ردای خود بیرون اورد که نماد شیر گریفندور روی ان خودنمایی میکرد که دیدن ان دامبلدور را بیشتر متعجب و همچنین کنجکاو کرد.
دامبلدور ابتدا چند ورد ابتدایی را امتحان کرد. درست بود که هری قبلا ان ورد هارا امتحان کرده بود ولی همیشه امکان اشتباه وجود داشت.

-خب اینم که نشد بزار این یکی رو امتحان کنم.

پس از اینکه تلاش هایش بی نتیجه ماند او به فکر فرو رفت.

-هری میتونم چوب دستیتو داشته باشم؟
هری که از شنیدن ان جمله تعجب کرده بود گفت:
-اه حتما پروفسور فکر می کنین راهی برای بازکردنش باشه؟
-برای فهمیدنش باید منتظر موند.

دامبلدور میدانست که هری حوصله اش سر رفته بود. با خودش گفت:
اون پسر باید یکم صبر رو یاد بگیره قطعا در اینده بهش احتیاج پیدا میکنه.
سپس وردی باستانی و طولانی را با چوب دستی خود اجرا کردو دوباره همان ورد بار دیگر با چوب هری انجام داد.
کاملا مشخص بود فردی که نامه را طلسم کرده جادوگری قدرتمند است.
و بالاخره نامه باز شده روی میز مقابل دامبلدور بود.
هری میخواست نامه را بقاپد و خودش از درون نامه باخبر شود. او درباره نامه حس خوبی نداشت. ایا نامه درباره او بود؟
دامبلدور با صدایی بلند و رسا شروع به خواندن کرد ولی پس از چند کلمه اول صدایش قطع شد و چهره اش درهم رفت.هری میتوانست نگرانی او را حس کند چیزی درحال روی دادن بود.

-هری برو و وسایلتو جمع کن. ما امشب اینجارو ترک میکنیم.
-ولی
-وقت زیادی نیست هری باید عجله کنی!!! قول میدم همه چیزو برات توضیح بدم ولی الان....
هری که به ان مرد با ان ریش سفید بلند و چشمان نافذش اطمینان کامل داشت سوالاتش را سرکوب کرد و بدون حرف دیگری به سمت خوابگاه گریفندور حرکت کرد باید اول همه چیز را برای رون و هرمیون تعریف میکرد

و پیرمرد را در حالی که غرق در اندیشه های خود بود تنها گذاشت.





ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/4 17:34:07
ویرایش شده توسط erfanghorbanee@gmail.com در 1393/5/4 17:36:56
ویرایش شده توسط erfanghorbanee@gmail.com در 1393/5/4 17:39:19
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مرداد 1393 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
هری در تالار اصلی یک تکه کاغذ پیدا کرد اما ناگهان صدای مادرش را شنید که می گفت :جیمز هری رو بردار و فرار کن .هری می دانست که منظور مادرش ولدرمورتبه است او به راهش ادامه داد اما باز این اتفاق افتاد.هری با خود گفت:با یکم کوییدیچ بهتر می شم.او به اتاق رفت و جارویش را برداشت و به زمین کوییدیچ رفت و دو ساعت بازی کرد
اما باز همان اتفاق افتاد.او به اتاق دامبلدور رفت و همه چیز را گفت.دامبلدور در جواب گفت:این یه کاغذ رویا ساز .او شمشیر گدریک گریفندور را برداشت و به داخل کاغذ کرد و حال هری بهتر شد.پایان


بازم کوتاه بود.
در نمایشنامه باید از دیالوگ و توضیحات بیش تری استفاده کنی.
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/2 23:01:07
گریفندوری ها همیشه برندن چون شجاعن
زنده باد هری پاتر پسری که زنده ماند

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مرداد 1393 16:26
نمایش جزئیات
آفلاین
هری برای تمرین کوییدیچ به زمین رفت اما وقتی سوار جارو شد......جارو به عقب رفت بعد دیوانه سوار.به سمت بالا رفت اینقدر بالا رفت که از ابرها هم بالا تر بود هری زیرش یک نقطه ی کوچک دید وقتی خود به خود پایین تر رفت رون را دید رون نعره زد:هری باید بپری هری گفت :میگه دیوونه شدم.اما هری چاره ای نداشت هری پریدو زیرش دوشک دید روی ان افتاد


شما باید نمایشنامه ای با توجه به این پست بنویسید.
ضمنا خیلی کم نوشتید.
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/2 16:33:03
گریفندوری ها همیشه برندن چون شجاعن
زنده باد هری پاتر پسری که زنده ماند

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مرداد 1393 11:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه داستان از زبان دامبلدور:

بعد از حرف زدن با هری به وزارت خانه رفتم در دفتر کرواچ منتظر شدم ناگهان جغدی وارد دفتر شد از قیافه اش فهمیدم یکی از جغد های هاگوارتز است نامه را برداشتم وبادست سعی به باز کردنش کردم اما نامه باز نمی شد پس چوبدستی ام را برداشتم و باآن تلاش به باز کردن نامه کردم اما نامه بازنشد با خود فکر کردم چه عجیب مگر جز این دو شیء شیء دیگری هم برای بازکردن نامه به کار می رود بله شمشیر پس با چوبدستی شمشیر گریفندور را ظاهر و با تیغه آن نامه را باز کردم نامه از پروفسور مک گونگال بود :

آلبوس عزیز وضعیت مدرسه نسبت به قبل وخیم تر شده دانش آمو زان اسلایترین یک گوشه جمع میشوند وبا هم صحبت مب کنند رفتار آنها بیش از حد مشکوک است نگرانی من فقط به خاطر آنها نیست من نگران پاتر
ودوستانش هستم به علاوه مسابقات کوبیدچ منطقه ای در هاگوارتز برگزار میشود و اگر کسی بخواهد به او صدمه بزند من چه کار کنم پس زود تر به هاگوارتز برگرد کمی به فکر دانش آموزانت باش.

با احترام مینروا مک گونگال


تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/2 16:29:35
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مرداد 1393 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت 6 صبح بود هری و رون روی تخت هایشان با هم صحبت میکردند . هدویک از راه رسیده بود ونامه ای را با خود حمل میکرد نامه از دامبلدور بود هری با سرعت نامه را باز کرد وبا صدای بلند شروع به خواندن نامه کرد:

هری عزیزم فکر میکنم هرچه سریع تر باید به دفترم بیای .

بااحترام پروفسوردامبلدور

هری نامه را خواند وبا عجله به سمت دفتر دامبلدور راه افتاد .
هری کلمه ی رمز را گفت و وارد شد دامبلدور که منتظرش بود به سوی او شتافت وسریع شروع به حرف زدن کرد او گفت :(متا سفانه از گروه دفاعی هاگوارتز پیام اومده که جاسوسان اسمشو نبر در اطراف شهر پرسه میزنند بنابراین من باید برای مدتی از مدرسه خارج شده و به کمک آقای کرواچ برم پس تا من اینجا نیستم هیچ دردسر و بی احتیاتی اتفاق نخواهد افتاد .وتا موقعی که من در هاگوارتز نیستم مراقب دوستات باش )دامبلدور این را گفت و بدون مکث از دفتر خارج شد .
متاسفانه آنروز با اسلایترین کلاس مراقبت از موجودات جادوی داشتند اما آنروز هری به هیچ یک از حرف های مالفوی گوش نکرد چون زهنش مشغول حرف های دامبلدور بود.
آیا واقعا جاسوسان ولدمورت در اطراف شهر پرسه می زدند دلیل اینکار چه بود؟


ادامه دارد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مرداد 1393 00:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آنروز روز خسته کننده ای بود بچه ها با خستگی نهار خود را خوردند و به سمت خوابگاه رفتند.دامبلدور
هم مثل همیشه رفت تا در دفترش استراحت کند اما وقتی در را باز کرد دید که نامه ای روی میزش است
و از شدت کم حوصله گی روی صندلی اش نشست و گفت
-اکسیو نامه.
و نامه را گرفت و تلاش کرد که نامه را باز کند اما نامه مهر و موم شد بود سپس با خود گفت
-آره شاید با اون شمشیر بشه بازش کرد.
و گفت
-اکسیو شمشیر گریفیندور.
و شمشیر را گرفت آن را از غلاف بیرون آورد ناگهان صدایی آمد خرچ ... دامبلدور پاکت نامه را با
شمشیرش باز کرد و کاغذ متن را از آن بیرون آورد و تای کاغذ را باز کرد
در نامه نوشته بود

برای پروفسور دامبلدور
با سلام خدمت شما امیدوارم سالم و سلامت باشید ما از گروه دفاعی هاگوارتز به شما پیام میدهیم .ما
چندروزیست که متوجه رفتار مشکوکی از بعضی شهروندان شدیم خیلی از آنها شنلی سیاه به تن دارند و
به سرعت راه میروند گویا جاسوسان ولدمورت هستند چون با هیچ یک از شهروندان عادی حرف نمیزنند
و فقط با هم نوعان خود یواشکی چیزهایی میگویند اما از دیروز تا به حال ندیدمشان خواهشمندم که
بچه هارا آماده کنید چون گویا جنگ وحشتناکی در انتظارمان است
با تشکر رئیس دفاعی هاگوارتز

سپس با خود گفت

-حتما امشب باید سر شام به بچه ها بگم .


بیشتر منظورم این بود که یه متن جدید بنویسی. به هر حال...
آخر "گفت" ها هم دونقطه بذار. نوشته هات قوت لازم رو ندارن که بعد از ورود به ایفا و خوندن و نوشتن و نقد شدن رول هات به مرور قوی تر میشی.
تایید شد!

سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/1 2:22:15
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 تیر 1393 14:39
نمایش جزئیات
آفلاین
آنروز روز خسته کننده ای بود بچه ها با خستگی نهار خود را خوردند و به سمت خوابگاه رفتند.دامبلدور

هم مثل همیشه رفت تا در دفترش استراحت کند اما وقتی در را باز کرد دید که نامه ای روی میزش است

و از شدت کم حوصله گی روی صندلی اش نشست و گفت
-اکسیو نامه.

و نامه را گرفت و تلاش کرد که نامه را باز کند اما نامه مهر و موم شد بود سپس با خود گفت
-آره شاید با اون شمشیر بشه بازش کرد.

و گفت

-اکسیو شمشیر گریفیندور.

و شمشیر را گرفت آن را از غلاف بیرون آورد ناگهان صدایی آمد خرچ ... دامبلدور پاکت نامه را با

شمشیرش باز کرد و کاغذ متن را از آن بیرون آورد و تای کاغذ را باز کرد

در نامه نوشته بود

برای پروفسور دامبلدور

با سلام خدمت شما امیدوارم سالم و سلامت باشید ما از گروه دفاعی هاگوارتز به شما پیام میدهیم .ما

چندروزیست که متوجه رفتار مشکوکی از بعضی شهروندان شدیم خیلی از آنها شنلی سیاه به تن دارند و

به سرعت راه میروند گویا جاسوسان ولدمورت هستند چون با هیچ یک از شهروندان عادی حرف نمیزنند

و فقط با هم نوعان خود یواشکی چیزهایی میگویند اما از دیروز تا به حال ندیدمشان خواهشمندم که

بچه هارا آماده کنید چون گویا جنگ وحشتناکی در انتظارمان است

با تشکر رئیس دفاعی هاگوارتز

سپس با خود گفت

-حتما امشب باید سر شام به بچه ها بگم .

شب شده بود بچه ها داشتند شام میخوردند آلبوس این را اعلام کرد فردای آن روز بچه ها کاملا آماده

بودند ولدمورت هم با افردش تازه به طرف مدرسه آمدند هری و دوستانش به سرعت نقشه ای جور کرده

و از پشت به افراد ولدمورت حمله کردند و آنها را نابود کردند ولدمورت هم به سرعت آنجارا ترک کرد تا

دوباره قوی شود و بازهم به آنها حمله کند


زدن 2 بار اینتر فقط در آخر هر بند توصیه میشه ولی شما آخر هر خط و حتی وسط جمله اینکارو انجام دادی که باعث میشه پستت ظاهر زیبایی نداشته باشه. غیر از آخر بندها در بقیه ی موارد زدن یکبار اینتر کافیه.
در آخر جملاتت هم حتما از علائم نگارشی مناسب مثل نقطه، دونقطه و... استفاده کن.
اتفاقات 7-8 خط آخر خیلی سریع رخ داده. یا باید باحوصله ی بیش تری توضیح می دادی یا اصلا اون چند خط آخر رو نمی نوشتی و با جمله ی دامبلدور پست رو تموم می کردی.
یه بار دیگه تلاش کن و سعی کن اشکالاتی که گفتم رو برطرف کنی.

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/4/31 17:14:23