جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

29 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
29
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  20 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  182 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  298 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  285 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  360 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1394 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مدتی می شد که خودش را در دستشویی متروکه حبس کرده بود. آرام و بی صدا به در زنگ زده تکیه داده و به درون و عمق سیاهی چاه خیره شده بود. احساس می کرد که از خودش بدش می آید. از تمام تصمیماتی که تا به آن روز گرفته بود. از راهی که طی کرده و راهی که در پیش روی خودش قرار داده بود. همه آن ها را چونان کابوسی بی پایان تصور می کرد که جداره های قلبش را می خراشیدند. دنیایش را تیره و تار می کردند و او را در زندان تنهاییش حبس می نمودند.

طوفان این تصورات سرانجام بغض او را ترکاند و اولین قطره اشک سرد و شور از گوشه چشمش سرازیر شد. لرزش ضعیف بدنش را احساس می کرد. صورتش در هم رفته و سرخ شده بود. نفسش بالا نمی آمد. روی سنگ سفید دستشویی که بر اثر جرم گرفتگی به رنگ زرد تیره ای درآمده بود خم شد. گلوله های اشک از روی صورتش به عمق لوله ها می افتادند و صدای تالاپ ضعیفی می دادند. تالاپ تالاپ تالاپ.

چندین متر پایین تر، جایی در میان لوله که این صدا می پیچید، شبح سرگردانی که سال های زیادی از دوران زنده بودنش نمی گذاشت این صدای ضعیف را شنید. لبخندی از روی شیطنت زد و به سمت اقامتگاه ابدیش به راه افتاد.

دراکو مالفوی هنوز درون دستشویی بود و داشت خودش را برای رفتن به کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حاضر می کرد. دلش نمی خواست که اسنیپ متوجه شود که او گریه کرده است. خصوصا در این شرایط که او فقط به دنبال یک بهانه بود. آستینش را بالا آورد تا با آن صورت خیسش را خشک کند. اما ناگهان سرمای عجیبی را درون سینه اش احساس کرد.

- هری مهربون من برگشته؟

میرتل گریان، شبح سرگردان دستشویی طبقه دوم، این را با لحن کشداری گفته بود و دراکو را خشمگین کرده بود. خشم دراکو برای خزیدن بی اجازه به درون خلوتش نبود، بلکه به خاطر نام منحوس پاتر بود! همه جا پاتر! سردر نمی آورد که چرا این قدر پاتر را گنده می کنند؟ کسی که مدام سر کلاس ها قش می کرد و احتمالا برای دامبلدور ادای بچه یتیم های پاک و معصوم تنها را بازی می کند تا بتواند زیر ردای آن پیرمرد خرفت قایم شود.

- گم شو شبح بدبخت زشت!

نمی دانست این کلمات چه گونه به زبانش آمدند اما از به زبان آوردنشان چندان پشیمان نبود. اما از طرفی هم دوباره جمع شدن اشک را در چشم های خودش احساس می کرد. در مقابل او چشمان خیره و بی رنگ میرتل با بهت و ناراحتی به او خیره شده بود.

- تو لوسیوس مالفویی؟

لوسیوس مالفوی؟ پدرش در آن لحظه در آزکابان و به دور از خانواده، در سرمای آن جزیره با دمنتور ها سر و کله می زد. این مسئله کمی قلبش را به درد آورد. آستینش را بالا آورد و دوباره صورتش را پاک کرد.

- من پسرشم.دراکو.

چشمان شبح از تعجب گرد شد. اما لحظه ای بعد با ناراحتی رو به پسر گفت:

- خب معلومه من زیادی این جا بودم. زمانی که من سال اولی بودم، پدر بزرگ تو یکی از ارشدا بود و اون هم .. همون اون .. سال بالایی ما بود. باورم نمی شه که یه زمانی ازش خوشم می اومد.

در آن لحظه مالفوی می توانست تغییر رنگ صورت شبح را ببیند.شرط می بست که اگر زنده بود، مثل لبو سرخ می شد.

- خب البته این فقط من نبودم.وای! نمی خوام دیگه راجع به اون حرفی بزنم! حتی حرف زدن راجع به اون آدم هارو می ترسونه. تو هم از اون می ترسی؟

مالفوی بی صدا به شبح چشم دوخت. نمی دانست چه باید بگوید. با صورتی که حالا آرامش بیشتری در آن دیده می شد رو به شبح گفت:

- منم ازش می ترسم.

تایید شد.
گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/17 22:41:27
be happy
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1394 08:49
نمایش جزئیات
آفلاین
مدتی بود کابوس می دید کابوس هایی که هر شب تکرار می شد کابوس هایی بی انتها هنوز هم خواب بود و متوجه حضور مادر نگرانش در کنارش نبود باز هم کابوس و پریدن از خواب نارسیسا دیگر نمی توانست نگرانی اش را پنهان کند نسبت به بی خوابی های فرزندش هر روز و شب کارش شده بود،نشستن در کنار دراکو و چشم دوختن به چهره بی تاب او و گاهگاهی بیدار کردن و رها کرد او از این کابوس...
_بیدار شو پسرم!
دراکو با ترس و ظاهدی خیس عرق از خواب بیدار شد و برای درک موقعیت به اطرافش نگاهی گذرا انداخت و رو به نارسیسا گفت:
_چی شده؟
_هیچی داشتی کابوس می دیدی!
دراکو انگار دلش نمی خواست درباره انچه دیده سخن بگوید برای اینکه سخن از سر باز کنه رو به نارسیسا کرد و گفت:
_حتما دیشب غذا سنگین خوردم!
نارسیسا که تفاوت دروغ و راست پسرش را می فهمید به چشم هایشرا گرد کرد و گفت:
_امیدوارم اینطور باشه!
می دانست اگر پافشاری کتد نتیجه ای جز دعوا و نزاع نخواهد داشت! تنها تصمیمی که توانست بگیرد صحبت کردن با لوسیوس درباره وضعیت او بود...

چند ساعت بعد...

لوسیوس و نارسیسا در کنار هم نشسته بودند که نارسیسا سر صحبت را باز کرد.
_لوسیوس؟من برای دراکو نگرانم چند شبه درست نمی خوابه حزیون می گه.باور کن دارم از نگرانی می میرم!
لوسیوس که در چهره اش هر چیزی به جزنگرانی را می توانست خواند.به چشمان همسرش نگاهی کرد و گفت:
_نگران نباش !
روز ها از پی یکدیگر می گذشتند و نگرانی مادر عاشق روز به روز بیشتر می شد!روز ها گذشتند و تعطیلات مدرسه هم رو به پایان بود.تلاش های نارسیسا برای آرام کردن دراکو بی فایده بود و کابوس های او همچنان ادامه داشت.
_دراکو؟
_مامان خوبم گفتم که فقط می خوام تنها باشم!
بحث هر روزه ی نارسیسا و دراکو به این نتیجه می رسید بی فایده و بد تر شدن حال دراکو.

پایان تعطیلات

نارسیسا در چهار چوب در ایستاده بود رو به دراکو کرد و گفت:
_وسایلت رو جمع کردی؟فردا باید بریم ایستگاه کینگز کراس .
دراکو با انگشت اشاره به ساک گوشه خانه اشاره کرد و گفت:
_آره،همه وسایلم رو جمع کردم.
با همان انگشت کف سرش را خواراند و با چشمانی سرخ که حاصل بی خوابی های او بود به چشمان مضطرب نارسیسا چشم دوخت و گفت:
_فقط کتابای جدید رو نخریدم!
_می دونم برای همین خودم رفتم برات خریدم.مطمئنی حالت خوبه؟
_آره مامان خوبم.
فردا صبح دراکو راه مدرسه را در پیش گرفت.در راه دراکو سعی داشت خود را ارام کند.شاید او مطمئن بود که این دروغی بیش نمی باشد.
دراکو گاهگاهی برای به دست اوردن تنهایی و فکر کردن به دستشویی می رفت و هر بار هم ناخداگاه اشک هایش سرازیر می شدند،میرتل که دختری خوش قلب بود هم برای دراکو نگران بود.
ـچرا گریه می کنی؟
ـتو،تو اینجا چیکار می کنی؟
ـ همه می گفتن رفتارت تغییر کرده ولی فراموش رو نشنیده بودم!
دراکو در حالی که سعی داشت اشک هایش را پاک کند روبه میرتل گفت:
-دنبال یه جا برای خالی کردن خودم می گشتم!
-می شه بپرسم چرا اینقدر پریشونی؟
دراکو با شک و تردید نگاهی به میرتل انداخت او خودش می دانست که بیشترازهر چیزی او به این صحبت کردن با کسی نیاز دارد !
-میشه بهت اعتماد کرد؟
میرتل با سر به دراکو علامت تایید داد وقتی دراکو تمام ماجرا ر برایش توضیح داد میرتل به او خیره شد و گفت:
-چرا با مادر و پدرت حرف نمیزنی؟
-چون نمی خواهم بدونم اگه بدونم ابروم می ره.
-ولی اینطوری داری خودتو نابود می کنی!
-مسئله ای نیست!تنها چیزی که الان زیر سوال رفتن اصالتم بوده!
این را گفت و راه خروج را در پیش گرفت و سعی به فراموشی حرفهایی که بین او و میرتل صورت گرفته بود داشت، هر روز می گذشت و نارسیسا با ارتباط بر قرار کردن با دامبلدور و مینروا از احوالات دراکو با خبر می شد او هم خودش شک کرده بود که دراکو باید بو هایی برده باشد دلش طاقت نیاورد به مدرسه رفت و وقتی دراکو را دید تنها کاری که توانست انجام دهد در آغوش گرفتن جثه ضعیف شده دراکو بود.
_چرا با خودت اینطوری می کنی؟
_مامان راسته؟راسته که من بچه شما نیستم؟
نارسیسا حال که فهمیده بود دراکو همه چیز را فهمیده شروع کرد به تعریف کردن داستان زندگی اش که دراکو چه گونه فرشته نجات او و زندگی اش شده بود....

امیدوارم تایید شه! اشتباه تایپی داره ببخشید!

خب حقیقت خواستم ته پست اشاره کنم غلط تایپی داره که خودتون اشاره کردین.پست خوبی بود فقط یه قسمت هایی از روی سوژه پرش کردین درحالیکه پرداختن بهش می تونست جالب باشه.

تایید شد.

گروهبندی که شما ظاهرا انجام دادین پس می تونین برین معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/17 11:04:44
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 12 تیر 1394 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین
- عهههههههههه ... عررررررررررر

- چیلیک! چیلیک!

صدای گریه و زاری متوالی دراکو پس از نزدیک به یک ساعت قطع شد. چوبدستی کشید و با ترس و لرز نگاهی به دو طرف کرد و با شنیدن «چیلیک» سوم سرش را بالا گرفت و متوجه حضور روح سرگردان مقیم دستشویی های قلعه در بالای سرش شد.

- چی کار میکنی...؟

میرتل گریان که این بار بر خلاف همیشه خندان بود با نیشخندی شیطانی پاسخ داد:

- عکس میگیرم ... فکر کنم چند نفر حاضر باشن برای دیدن این عکسا هر کاری بکنن ... وای اگه یه سریا بفهمن مالفوی سر چی داشته اینطور گریه میکرده

- تو ... تو از کی اینجایی؟

- از اول اولش!

مالفوی لحظه ای در ذهن ناله ها و حرف های زیر لبی که در خلال گریه هایش بر زبان آورده بود را مرور کرد و وحشت زده از این که دشمنانی چون هری پاتر و اکیپ دور و بری هایش او را درر این وضع ببیند و علتش را بدانند فریاد زد:

- اون دوربین لعنتیو بدش به من

- نچز! مگه الکیه؟ شـــــرط داره

دراکو بی درنگ فریاد زد «قبوله!» قطعا حاضر بود هر بهایی را بپردازد تا آبرویش را از دست ندهد و رازش بر ملا نشود. اشک هایش را با گوشه ردا پاک کرد و به میرتل خیره شد؛ منتظر اعلام بهای سکوت شبح سرگردان.

- هر شرطی باشه؟

- هر شرطی! فقط اون عکسای لعنتیو بده به من.

میرتل تصور میکرد در مقابل آِینه ی نفاق انگیز ایستاده ... باید عمیق ترین آرزو و خواسته قلبی اش را میدید و از طریق انسان زنده ای که اکنون در بند او بود، به آن میرسید. در حالی که دوباره به حالت گریان دیفالتش نزدیک میشد شروع به صحبت کرد.

- خوب راستش ... من همیشه دختر تنهایی بودم ... چه قبل از مرگم توی هاگوارتز که هیچ دوستی نداشتم چه بعدش که همیشه توی این دستشویی ها واسه خودم پرسه میزدم ... تو حاضری با من دوست شی؟!

دراکو انتظار هر شرطی را داشت جز آن که میشنید!

- من؟!

- آره! تو هم خوشتیپی هم اصیلی ...

دقیق نمیدانست باید بخندد یا خشمگین شود یا ... چه حسی باید پیدا میکرد؟! فقط میدانست شرط سختی نیست! کافی بود تظاهر به دوستی با میرتل کند.

- قبوله!

یک ماه بعد

- وای دراکم چطولی عجقم؟ نمیگی انقد دیر به دیر میای پیشم دلم تنگ میشه؟

- قربونت برم خانومم من که همش پیشتم ... سر کلاس بودم خوب

- قول بده هیچوخت هیچوخت تنهام نذاری دراک ...

- همیشه باهاتم عسلم

تایید شد.

گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/12 12:00:14
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/12 12:02:33
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/12 12:08:53
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/12 12:10:13
I'm sick of psychotic society somebody save me


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1394 20:49
نمایش جزئیات
آفلاین
روز های زیادی از آن روز می گذشت.روزی که مجبور شده تنها و تنها به خاطر جریحه دار شدن احساساتش در آن دستشویی نفرت انگیز محبوس بماند.چیز زیادی از آن روز به خاطرش نمی آمد.تنها دو چشم کهربایی را به یاد داشت که برای همیشه او را از آرزو ها و دلبستگی هایش به زندگی فانی جدا ساخته بود.تنها جرمش این بود که پدر و مادرش مشنگ بودند...
پس از گذشت پنجاه سال برای اولین بار حس شیرین مورد توجه قرار گرفتن را چشیده بود.آن هم با ورود ناگهانی پسری با چشمان زمردین.ای کاش پسرک می ماند.مرحم درد های ناگفته اش می شد و برای همیشه تنهایی رقت انگیزش در هم می شکست.کاش پس از مرگ انتخاب نمی کرد که تنها یک شبح باشد.یک موجود ناقص که تنها از وجودش نور و سرما ساطع می شد.کاش می توانست بفهمد آن سوی سرزمین زندگان چیست که همه از آن وحشت دارند.کاش و کاش و کاش...این کاش ها هیچ وقت حقیقت پیدا نمی کردند.
صدایی را شنید.صدای ناله ی توام با هق هق.چشمانش را از زمین گرفت و به سوی منشاء صدا حرکت کرد.راهروی چپ،دومین دستشویی...
آرام و آرام تر نزدیک شد.پسری با موهای بور مایل به خاکستری پشت به او ایستاده بود.بسیار آسیب پذیر به نظر می رسید.
میرتل با انگشتش به پشت او ضربه زد.پسرک شوک زده به سمت او نگاه کرد.حدقه ی چشمانش گشاد شده بود.آه...چرا همیشه فراموش می کرد که برخورد او با دیگران تنها وحشت و یخ کردن آن ها را به همراه دارد؟؟؟

- تو...تو دیگه از کجا اومدی؟تا حالا شبح به این مسخرگی ندیده بودم.

پسر با حالت تمسخر آمیزی صحبت می کرد.میرتل عصبانی شد.

- تو از کجا اومدی؟این جا توالت منه.توالت میرتل گریان.حالیته؟تویی که مزاحم شدی.تازه اومدی تو دستشویی دخترا.

با غضب نگاهش کرد.پسرک اشک هایش را با پشت دست پاک کرد.لبخندی خودخواهانه روی لبانش نقش بست.گویی انگار او نبود که تا لحظاتی پیش هق هق می کرد.

- نگفتی این جا چی کار داری؟

- انتظار داری اسرارمو برای شبح یه گند زاده بگم؟

میرتل جیغ کشید.

- چیییییییییییییییییی؟گند زاده؟با من بودی پسره ی بی نزاکت؟

پسرک با خونسردی براندازش کرد.

_ مهم نیست.من دیگه باید برم.

میرتل عصبانی پرسید:

- کی هستی؟؟؟

- مالفوی.دراکو مالفوی.

- پسر لوسیوس؟همون عوضی ای که هم مدرسه ای من بود؟

- مراقب حرف زدنت باش گند زاده.تو داری راجع به یکی از اصیل ترین جادوگرای جهان حرف می زنی.

میرتل به فکر فرو رفت.

- چرا گریه می کردی؟؟؟

دراکو سرش را پایین انداخت.

- دارم تو ماموریتم شکست می خورم.این به ضرر همه ی اعضای خاندان مالفویه.

موضوع برای میرتل جالب شد.با قیافه ای که احمقانه می نمود پرسید:

- چه ماموریتی؟

- فضولیش به تو نیومده.انقدرا احمق نیستم که به یه شبح بگم چی کار می کنم تا فردا کف دست دامبلدور بذارتش.

میرتل با چشمانی گشاد او را نگاه کرد.

- موضوع مربوط به دامبلدوره؟؟؟

- دهنتو می بندی میرتل وگرنه بارون خون آلودو شبا می فرستم سراغت.

سپس با سرعتی جنون آور دستشویی را ترک کرد.میرتل زمزمه کرد:

-اصلا به من چه...

و با شتاب به سمت توالت محبوبش شتافت تا به مرگ فکر کند.

پ.ن:ببخشید که آی پی پست قبلم با دوشیزه ابوت یکی بود.به دلایلی نمایشنامه م رو داده بودم که ایشون ارسال کنن اما این بار خودم پستم رو ارسال کردم و تغییراتی هم نسبت به قبل درش به وجود آوردم.به هر حال متاسفم.

خب متاسفانه تصمیم خوبی گرفته نشد در این مورد وگرنه من تنها مجری قانونم و دشمنی با کسی ندارم.وظیفه من جلوگیری از بروز مواردی مشابه اینه که متاسفانه تو سایت کم هم سابقه نداریم ازش.
خوشحالم که به سایت ما علاقه نشون میدین.

داستان جالبی بود.از دست به قلم خوبی در توصیف و فضاسازی بهره مندین و این از نقاط قوت پست شماست.

تایید شد.

گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/9 21:21:49
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1394 17:16
نمایش جزئیات
آفلاین
حتی میرتل گریان نیز از صدای گریه دراکو به ستوه آمده بود :vay: نمی توانست حدس بزند چرا دراکو که یکی از مغرور ترین دانش آموزان هاگوارتز است گریه می کند! یک مالفوی هیچگاه گریه نمی کند همه این را می دانستند امّا دراکو چند دقیقه ای می شد که به دستشویی دخترانه آمده بود و گریه می کرد.
میرتل به سمت دراکو رفت و گفت: چرا گریه می کنی آبروی هرچی اسلیترینیِ رو بردی؟
دراکو با عصبانیت به میرتل نگاه کرد و گفت :تو کی اومدی میرتل گریان.
میرتل گفت: من گریانم یا تو؟ نگفتی چی شده.
چرا فکر می کنی باید بهت بگم؟
چون اگه نگی میرم به همه میگم داری اینجا گریه میکنی نظرت چیه؟
خیلی خب بهت میگم از وقتی که اسم هری پاتر تو جام سه جادوگر در اومده مودی چشم باباقوری هی ازش مراقبت می کنه اون روز وقتی به سمت هری یه طلسم پرت کردم مودی به عنوان تنبیه منو به راسو تبدیل کرد و آزارم داد حالا که هری مسابقه ی اولّو برده فکر می کنه خیلی باهوش و شجاعه و من بدبختو اذیت می کنن همینم مونده بود که ویزلیام منو مسخره کنن.
میرتل گفت :تموم شد ؟
اره.
بیرون !
چی ؟
یه بار دیگه ببینم راجع به هری پاتر صحبت می کنی به همه میگم داشتی گریه می کردی سپس به سمت دستشویی مورد علاقه اش رفت.
مالفوی گفت: این روحه دیوونه است!
میرتل برگشت و گفت: دیگم اینجا نیا.
مطمئن باش نمییام.
مالفوی بلند شد و از دستشویی خارج شد و میرتل را با اشک هایش تنها گذاشت.

خب پستتون بیشتر از دیالوگ تشکیل شده و نکته بعد اینه که این پست جدی محسوب میشه.تو پستای جدی استفاده از شکلک صحیح نیست.در نتیکه به عنوان نویسنده توصیف صحنه و اون چیزی که در ذهنتون می گذره و انتقالش به خواننده با شماست.در موارد زیادی شما از روی توصیف صحنه ها گذشتین و قسمت اعظم پستو به دیالوگ اختصاص دادین که این بزرگترین نقطه ضعف پستتونه.
با این همه ایده تلفیق سوژه راسو شدن مالفوی با تصویر ایده ی خلاقانه ای بود.

تایید شد.

گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/9 21:15:40
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1394 18:25
نمایش جزئیات
آفلاین
امروز هم از همان روزهایی بود که میرتل خودش را بغل کرده بود و در حالی که به شدت احساس بدبختی می‌کرد به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود. قطره‌های آب از شیرهای خراب دستشویی با ریتم منظمی به سنگ سفید و ترک خورده می خورد. تنها همین صدای چک چک آب بود که سکوت حاکم بر دستشویی طبقه‌ی اول را مختل می‌کرد، اما کمی بعد صدای هق‌هق آرامی به آن پیوست. صدایی که انگار صاحبش داشت به سختی برای پنهان کردنش تلاش می‌کرد.
صدای گریه ای از دوردست می امد. به داخل دستشویی که ان صدا می امد قدم گذاشت . پسری جوان در کناری گریه می کرد. از ردای ان معلوم بود یک اسلیترینی است.میرتل که کنجکاو شده بود ببیند چه کسی است ارام بدون اینکه توجه پسر را جلب کند به کنار پنجره پنجره که لوزی هایی کوچک و زیبا داشت رفت.برکنار ان نشست . به ان پسر نگاه کرد .نمی دانست چه کاری انجام دهد که بتواند بدونه اینکه ان پسر اورا ببیند صورت اورا ببیند
دراکو ابی به صورتش زد و خواست راه بیفتد که میرتل گریان را دید. بدون انکه حرفی بزند چوبدستی اش را کشید و بلند گفت:-سکتوم سمپرا
ولی او یادش رفته بود که او روحی بیش نیست...
میرتل خندید و گفت: چرا باید هر روز به اینجا بیای و گریه کنی
دراکو شوکه شده بود...هیچ وقت فکر نمی کرد وقتی به دستشویی می امد کسی او را نظاره کند.
گفت:من میرم ولی مبادا بشنوم که این ماجرا رو جایی تعریف کرده باشی.
دراکو که داشت به سمت خوابگاهش حرکت می کرد میرتل با صدایی ارام گفت:به شرطی نمی گم که بگی چرا چن وقته میای اینجا و گریه می کنی.
دراکو که میدید چاره ای نداشت بر روی زمین نشت وگفت:ولی قول دادی که به کسی نگی
داستان از این قراره
یه چندین روز پیش کلاس مراقبت از موجودات جادویی داشتیم
روبیوس هاگرید یه هیپوگریف اورده بود
هاگرید می گفت نباید باهاشون تند رفتار کنیم مگرنه مارو زخمی می کنن
من که رفتم کنارش اون هی سمشو به زمین می کوبیده و نمی زاشت بهش دس بزنم من هم یهو گفتم حیوون گنده زشت .اونم عصبانی شدو دستمو زخمی کرد

پدرم که اومد از عصبانیت که ابروی مالفوی هارو بردم
یه طلسمی به سمتم فرستاد که زخمی بجا می زاره که نشون دهنده ی حقارته
پدرم از اون موقع با من خیلی بد شده و خیلی خشک رفتار می کنه
می دونم فک می کنی الان من یه ادم لوسم ولی ایجوری نیس
اون زخم تو خانواده های اصیل خیلی بد شگونه
یه روز بابام اومد و......
دراکو که یک لحظه به خودش امد و فهمید که دارد مسائل مهمی را فاش می کند گفت:همین این منو ناراحت کرده . حالا که فهمیدی نباید در مورد این مسائل به کسی چیزی بگی
و دراکو بدون انکه منتظر جواب باشد ان جارا ترک کرد

واقعا متاسفام می دونم خیلی بد شد ولی قول میدم تو ایفای نقشم جبران کنم

هوم...خب ایراداتی تو پست شما دیده میشه که چندان برای یه تازه وارد بزرگ به حساب نمیاد.از جمله اینکه با برخی علائم نگارشی قهر هستید.استفاده مناسب از علائم نگارشی در پایان جملات میتونه تاثیر جمله رو بیشتر کنه و به شما در رسوندن منظورتون به خواننده کمک کنه.
موضوع بعدی شخصیت هاتون هستند.اینکه دراکو گریه میکنه عجیب نیست ولی فکر نمیکنید که عکس العمل لوسیوس در قبال پسرش یکم بیش از حد با شخصیتش هم خوانی نداره؟اونم لوسیوسی که به خاطر پسرش یه گروه از قضات رو بسیج کرد تا علیه هاگرید رای بدن.مطمئنا لوسیوس هیچوقت پسرش درودنه ش رو به خاطر موضوعی که تقصیر هاگرید میدونسته اینطوری تنبیه نمیکنه!
با این همه تصور میکنم ورودتون به ایفا بتونه بهتون کمک کنه به این مشکلات غلبه کنید.پس...

تایید شد.

گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/8 19:06:25
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1394 17:02
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

Albus.Dumbledore نوشته:
پس تصویر کجاست؟


خب دوست عزیز باید تو تاپیک دنبالش بگردید بچه ها پست زدن رفته صفحه های قبلی.
در ضمن پست شما اسپم محسوب میشه و پاک خواهد شد. از ارسال مجدد چنین پست هایی در این تاپیک بپرهیزید.اینجا مکانی برای سوال و پرسش نیست.شما فقط میتونین اینجا نمایشنامه بزنید.سوالات اینچنینی رو از طریق سیستم پیام شخصی بپرسید.
این آخرین تصویره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1394 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین
عصر یه روز پاییزی باز هم مرتل روح سرگردان پشت پنجره نشسته بود و به دانش اموزای توی حیاط نگاه میکرد و شعر مرتل جان روح مهربان را با خودش زمزمه میکرد که صدایی اون رو از جا پراند.
در دسشویی باز و شبحی پدیدار شد .مرتل که ترسیده بود سریع توی دیوار قایم شد .

مالکوم که که از حرف های پدرش عصبانی و نگران بود .
به سمت دستشویی متروک رفت میدانست که آن جا کسی حالا حالا ها پیدایش نمیکند.
محکم در را باز کرد و به مست شیر ابی که انجا بود رفت .

مرتل کمی سرک کشید .مالکوم را شناخت پسر خودخواه و مغرور لوسیوس. از اینکه از سایه یک پسر بچه ترسیده بود خودش را سرزنش میکرد .بالاخره ترس را کنار گذاشت و کمی به مالکوم نزدیک شد.

مالکوم سعی میکرد جلوی اشک هایش را بگیرد اما نمیتوانست انگار آن اشک ها تمام شدنی نبودند .
دندان هاش را میفشرد و با خودش زمزمه میکرد :
"امکان نداره , مگه چنین چیزی ممکنه ؟ مگه میشه ؟ مگه داریم ؟"

مرتل کمی با خودش فکر کرد چیزی به ذهنش نرسید تصمیم گرفت که با مالکوم حرف بزند.ارام دستش را روی شانه مالکوم گذاشت.پسر بیچاره با ترس از جا پرید.

مالکوم با ترس برگشت و چهره ی دختر محزونی رو دید .با خودش گفت :
"من توی کنج یه دستشویی متروک هم نمیتونم تنها باشم ؟
روش رو از دختر برگردوند و گفت :"تو دیگه چی ازم میخوای ؟"

روح دختر به سمت پنجره رفت و با حالت عصبانی گفت :
"فقط میخواستم کمک کنم اگه ناراحتی میتونی بری"
و با دست در خروج رو نشون داد.

مالکوم که غرورش حتی جلوی یک روح شکسته بود ناراحت تر قبل به سمت راهرو دوید.

مرتل هم با ناراحتی از اینکه نتونسته به مالکوم کمکی بکنn به سمت پنجره رفت و در حیاط مالکوم را دید که همچنان با گریه به سمت خوابگاه گروه ها میرود.


اسم پسر لوسیوس اجیانا دراکو نبود؟!یعنی پسر یدک داشت ما خبر نداشتیم؟!
پست جالبی بود.داستان با اینکه چیز زیادی نداشت برای تعریف کردن اما جذاب بود و خوب بهش پرداخته بودین.زبانش ساده و گیرایی داشت.یه سری ایرادات جزئی تو پست هستن که می دونم ورود به ایفا میتونه بهتون برای اصلاحشون کمک کنه.پس...

تایید شد.

گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/7 18:13:07
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/7 18:14:43
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 6 تیر 1394 22:18
نمایش جزئیات
آفلاین
برای یک روح سرگردان،که در یکی از دستشویی های دور افتاده و متروک قلعه هاگوارتز زندگی میکند،حتی ورود کوتاه مدت یک جن خانگی یا جغد به اقامت گاهش هم جالب توجه است.
چه برسد به یک پسر خوش قیافه و جذاب که مدت های مدیدی را با حالت بهت و اندوه مهمان مرتل باشد.

پسرک که موهای بور و لباس های شیکی داشت،سرش را روی آینه روشویی
گذاشته بود و گرمای اشکش روی آینه بخار ایجاد میکرد.
حالتش طوری بود که انگار حاضر بود همه عمر رار در آن مکان کثیف و دلگیر بماند امابه سراغ چیزی که در بیرون منتظرش بود نرود.

با صدای ناقوس ساعت قلعه،پسرک به خود آمد،شیر آب را باز کردابتدا آبی تیره و کدر از لوله بیرون زد و پس از چند ثانیه،آبی زلال جاری شد.

حس میکرد که آب سرد،کمی آرامش میکند،مشت مشت آب به صورتش میزد و توجهی به خیس شدن آستین لباس و یقه اش نمیکرد.

در پشت سرش مرتل با صبر و حوصله شاهد همه این صحنه ها بود،به آرامی پیکر نقره ای و ماتش را از چاه توالت بیرون کشید،اندکی در هوا معلق ماند و سپس به سمت پسرک رفت.و دستش را به آرامی روی شانه
پسر گذاشت.

پسر در یک حرکت ناگهانی مانند افرادی که دچار برق گرفتگی شده اند بالا پرید و به سرعت به عقب برگشت.

مرتل با لبخندی بر لب گفت:از چی ناراحتی؟ناراحتی هاتو با من در میون بذار،من خیلی راز تو سینه ام دارم.با من دردل کن!

اما دراکو نمیخواست دیگر در آن جا بماند به سرعت در را باز کرد و تقریبا به حالت دویدن از دستشویی مرتل گریان دور شد.
و مرتل را با نگاهی حسرت بار بر جای گذاشت.

جسارتا میرتل یا به قول بعضی دوستان مارتل ولی مرتل؟!!
تایید شد.

گروهبندی و در قدم بعدی معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/26 14:22:40
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 6 تیر 1394 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین
روز های زیادی از آن روز لعنتی می گذشت.روزی مجبور شده بود در دستشویی حبس شود.تا ابد...
چیز زیادی یادش نمی آمد.تنها مسخره شدن،به توالت پناه بردن و دو چشم کهربایی رنگ.چشمانی که شراره ای نا آشنا در آن ها موج می زد.
آه...روز های زیادی می گذشت.از آن روزی که پسرکی مو مشکی با چشمانی زمرد رنگ به قلمرو او آمده بود.معصوم بود اما شجاعتش او را در پس غباری از ابهام فرو برده بود.ابهامی که نمی گذاشت ماهیت واقعی پسرک خود را نشان دهد.
هری پاتر...
ای کاش هیچ گاه از قلمرو او نمی رفت.کاش همان جا می ماند و می توانست مرحمی شود برای دل شکسته ی او.همدمی برای تنهایی هایش.اما او رفته بود.و هیچ چیز بر جای نگذاشته بود.حتی به او فکر هم نمی کرد...
صدایی به گوش رسید.آرام اما واضح.کسی در قلمرو او بود.کسی مزاحم دل مشغولی هایش شده بود.
با عصبانیت از روی سنگ توالت بلند شد.در را باز کرد و جیغ جیغ کنان سمت پسرکی رفت که جلوی آینه ی دستشویی مشغول هق هق بود.

- این جا چی کار داری؟این جا قلمرو میرتل گریانه.حالیت شد؟برو جای دیگه ای گریه کن.

پسر جا خورد.ابروانش را در هم کشید.پوزخندی صورتش را فرا گرفت.با آن چهره ی خیس از گریه،پوزخندش احمقانه می نمود.

- میرتل گریان؟همون گند زاده ای که نزدیک پنجاه سال پیش تو جریان بازگشایی تالار اسرار کشته شد؟تویی،آره؟

از لحن پسر خوشش نیامد.

- هی...مراقب حرف زدنت باش.نکنه میخوای مثل الیور هورنبای همه جا دنبالت باشم تا از دستم به ستوه بیای.اینجا توالت منه.حالا...میتونی گورتو گم کنی.

پسر خندید.بلند و بلند تر اما...خنده اش به سرعت خفه شد و جایش را به ناله ای سوزناک داد.دلش لحظه ای برای پسر سوخت.

- تو اسمت چیه؟این جا اومدی گریه کنی که چی؟

- مالفوی.دراکو مالفوی...گریه؟گریه؟من فقط سعی دارم از ترسم فرار کنم.همین.

- خب ترس از چی دراکو؟

- تو نمی فهمی.هیچ کس نمی فهمه.اگه من این کارو نکنم...پدرم...پدرمو نمی بخشه.متوجهی؟اونو زنده نمی ذاره.مادرم می شکنه.طاقت مرگ پدرمو نداره.من باید این کارو بکنم.اما...آخرش چی می شه؟هان؟

چشمانش گرد شد.پس چیزی که پسر را به گریه انداخته بود ترس از تنبیه پدرش بود.اما چه کسی می خواست پدرش را تنبیه کند؟؟؟

- نمی تونم بگم درک می کنم چون نمی کنم.اما چرا پدرت باید سزاوار مرگ باشه؟

- پارسال...تو وزارتخونه.نه تنها پدرم؛بلکه همه خراب کردن.گذاشتن پیشگویی از بین بره.این برای اون قابل تحمل نیست...

- متاسفم.می دونی شاید بهتر باشه جای پدرت داوطلب مرگ شی.این طوری میتونی بیای پیش من.تو همین توالت.خیلی دنجه...میدونی که...

سعی کرد خودش را به پسر نزدیک کند.

- اه...گمشو کنار.تقصیر منه که دارم تمام راز های خاندان مالفویو برای یه روح احمق که تو یه دستشویی لونه کرده فاش می کنم.برو تو فاضلابت خون کثیف گند زاده.

عصبانی شد.خون کثیف گند زاده؟با او بود؟یک اسلیترینی عوضی و متعهد به اصول مسخره ی اصالت خاندان جادوگری.از این قشر متنفر بود.

- از توالتم گمشو بیرون.هر توهینی که میتونستی کردی.تو از الیور هورنبای هم بدتری...امیدوارم اون هم تو هم اون پدر چندشتو بکشه.

با تمام وجود جیغ زد.از شکم پسر رد شد.انگار پسر در وان آب یخ افتاد.به سرعت به طرف بالا رفت.به سمت توالت محبوبش به راه افتاد.در آب شیرجه زد و سیفون را با صدای بلندی کشید...

خب چون بحثهایی پیش اومد که چرا این پست تایید نشده لازم دیدم بگم که پست شما آی پیش با پست نفر پایینیتون یکیه.یعنی از همون آیپی این پست ارسال شده.درحالیکه شخص قبل از شما قبلا دسترسی ایفای نقش گرفته. وجود دو آیپی یکسان ظاهر بر اینه که شخصی خواسته دو تا اکانت فعال تو ایفا داشته باشه و این خلاف قوانین سایته.من ایپی این دو اکانت رو برای یه روز زیر نظر داشتم. همونطور که توی پیام شخصی به دوشیزه ابوت گفتم در صورتی یک نفر که دسترسی ایفا داره میتونه شخصیت جدیدی معرفی کنه که شناسه قبلی رو ببنده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/8 18:58:34