جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

128 کاربر(ها) آنلاین هستند (35 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
126 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دور دوم انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: جمعه 25 خرداد 1397 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس کراوتش را با ناراحتی از گردنش جدا کرد، سپس موهای نارنجی اش را مرتب کرد، بعد هم به لایتینا که لباس هایی با اندازه سه برابر استاندارد پوشیده بود، نگاه کرد.
- ما حاضریم. بریم که ملت ازمون تعریف کنن، پاداش بگیرن.

لایتینا که پاچه های شلوارش را جمع میکرد تا زمین نخورد، گفت:
- بله اعلی حضرت... حاضرم... بریم.

و آرسینوس با ذکر نام خود و مرلین، به درون دستشویی وزارت شیرجه رفت. لایتینا هم پشت سرش.
ثانیه ای بعد، پادشاه و معاونش در کوچه دیاگون ظاهر شدند.

آرسینوس به اطراف کوچه با چشمان تنگ شده نگاه کرد. کوچه شلوغ بود، اما مثل همیشه نبود. لایه ای از غم و اندوه بر کوچه دیاگون سنگینی میکرد.

آرسینوس به پیرمرد دستفروشی که گوشه ای نشسته بود نگاه کرد و به سمت او رفت.
- این قاب آویز فیکای اسلیترین چند؟
- دونه ای سه گالیون.
- این بدترین معامله در تاریخ خرید و فروش قاب آویزهای فیک هست... بدترینِ بدترین!
-
- اینارو ولش کن... نظرت راجع به حکومت پادشاهی و اینا چیه؟

پیرمرد نگاهی به اطراف کرد، سپس چشمانش پر از اشک شدند و گفت:
- وضعیت اقتصادی وحشتناکه... مالیات ها بالا رفته، دیگه هیچکس مارو دوست نداره. من فقط امیدم به زوپس نشیناس که شر این ظالم رو از سرمون کم کنن.

آرسینوس به صورت نامحسوسی به لایتینا نگاه کرد، سپس به صورت نامحسوس تری، دستش را روی گردنش به حرکت در آورد. درست با ژست چاقویی که میخواهد گلویی را گوش تا گوش ببرد.

سپس شاه و معاونش از پیرمرد که ساعات آخر عمرش را میگذراند، دور شدند و رفتند به سمت مغازه ردا فروشی مادام مالکین.
آرسینوس به لایتینا نگاه کرد.
- خانما مقدم ترن... اصلا هم به ظاهر فعلیت اشاره نداره...

لایتینا پوکرفیس شد؛ اما وارد مغازه ردا فروشی شد و به مادام مالکین که گویی صد سال پیر شده است، نگاه کرد.
- سلام خانم مالکین... خوب هستید؟ یه ردای سلطن... رعیتی میخواستم ازتون.

ابروی چپ مادام مالکین با حالتی عصبی بالا پرید.
- سلام... هیچ ردایی نداریم... قیمتا خیلی بالا رفته، نمیفروشیم تا بیاد پایین یا بره بالاتر.
- قیمتا چرا بالا رفته؟
- همه ش کار پادشاهی و این کوفت و زهرماراس... امیدوارم که زوپس نشینا بزنن تو کمر پادشاه!

لایتینا به سرعت از مغازه خارج شد و به آرسینوس که دست به سینه جلوی در ایستاده بود، نزدیک شد.
- میگم که... فکر کنم باید کم کم زوپس نشینارو هم... آره خلاصه اعلی حضرت.
- پس بریم نقشه حمله به خوابگاه مدیرا رو بکشیم و هرچه سریعتر هم حمله کنیم بهشون... صبر بیشتر از این جایز نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: جمعه 25 خرداد 1397 00:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه تازه

آرسینوس جیگر، ملاقه را با دست سالمش از دست لایتینا فاست گرفت و شروع کرد به هم زدن معجون داخل آن.
-خیلی وقته دست به معجون نزدیم. ولی دلیل نمیشه که ساختن معجون مرکب هم یادمون رفته باشه. اون مرتیکه اسنیپ هم حتی بلد بود از اینا بسازه.

آرسینوس همینطور در برابر چشمان لایتینا و نقاب، محتویات پاتیل را هم میزد. محتویات هم لای همدیگر می رفتند و خیلی تمیز با هم مخلوط میشدند و غل غل میکردند و نمک ها با جاذبه یون - دوقطبی از هم می پاشیدند و به سر و صورت مولکول های معجون مالیده میشدند.

-حله... اینم معجون... ببینین پادشاه مملکتو به چه کارایی مجبور میکنین.
-البته اعلی حضرت... خودتون با نقاب شرط بستین سر اینکه...
-نه. فکر میکنی فقط. بخواب.

آرسینوس مقداری از معجون را با ملاقه برداشت و بعد از اینکه فوتش کرد، آن را ریخت توی دهانش و قورت داد. بعد هم ذره ذره قدش آب رفت و شکمش گنده تر شد و موهایش زرد شد و قیافه اش شبیه هویج شد و تبدیل شد به یک آدم با هیبت در لباس پادشاهی یک آدم با هیبت دیگر.
-عه... دست هم داریم. چقدر جالب و عجیب و غریب!

پشت سر پادشاه، لایتینا هم معجون خورد و قیافه اش تغییر کرد و موهایش به شکلی وحشتناک در آمد و لب و لوچه اش آویزان شد و حتی جنسیتش هم تغییر کرد و خلاصه تبدیل شد به یک موجود کریه المنظر و خطرناک که لباس های لایتینا را پوشیده بود و این خودش بر وحشت فضا می افزود.

-اوه... این کیه بهش تبدیل کردی خودتو؟ یادمونه یه جایی تو خبرهای مشنگا دیده بودیم قیافه شو. چی بود اسمش؟ جاستین باربر؟ بی بر؟ بربر؟ بوبر؟

لایتینا نمیدانست به چه کسی تبدیل شده است. لایتینا فقط یک مشت نگهبان را فرستاده بود که برایش دو تار مو از دو شخص مختلف بیاورند. لایتینا نمیخواست زشت و بی استعداد و پست و عوضی و حقیر و گواه نیاز بشر برای انقراض فوری باشد. لایتینا فقط یک معاون ساده بود...
و البته در سمت دیگر، آرسینوس هم نمیدانست به چه کسی تبدیل شده است. آرسینوس هیچوقت علاقه ای به ارتباط با رییس جمهورهای ماگل دولت های ماگل نداشت.

-خب اعلی حضرت... لباس رعیت رو بپوشید تا بریم بیرون و بصورت نامحسوس از حال مردم باخبر شیم. به نگهبانا هم سپردم که مواظب پوشک نقاب باشن.
-یودا... دا...

و به این ترتیب، آرسینوس رفت تا لباس رعیت بپوشد و همراه با لایتینا بروند توی خیابان های شهر بگردند و به هر انسان باخردی هم که رسیدند، حکایت هایش را بشنوند و توی دهان و چشم و گوشش سکه بپاشند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: جمعه 11 اسفند 1396 01:50
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی.

کم کم هوا داشت تاریک می‌شد. فنگ از خواب بیدار شده بود و به طور خاصی به پاچه هکتور نگاه می کرد. لینی هم روی سر فنگ دراز کشیده بود و چرت می‌زد. در طرف دیگه، آرسینوس داشت تلاش می‌کرد تا به صورت ریلکس، همر بزند. کمی اون طرف تر بلاتریکس داشت فکر می کرد که چطوری رودولف رو به چندین قسمت نامساوی تقسیم کنه.

و اما هکتور...خب، اون کار خاصی نمی‌کرد. در واقع اصلا کاری نمی‌کرد. نه فکر می‌کرد، و نه کاری رو تمرین می‌کرد. فقط به یه نقطه خیره شده بود، و اصلا متوجه فنگ نبود که داشت پاچشو می‌گرفت.

بعد از چند دقیقه صدا هایی ترسناک از پشت بوته هایی که همون نزدیکی بودن اومد. گروه مدیرانِ اسبقِ کارتن خواب هم، به دلیل جَو گرفتگی به طرف منبع صدا رفتن. بعد از چند ثانیه که مدیرانِ اسبقِ کارتن خواب لرزون لرزون پرسون پرسون پیش رفتن، یکهو نوری خیره کننده تابید و...

_آآآآ...

این صدای لینی بود که به خاطر خوابی که دیده بود وحشت کرده از خواب پرید. با به یاد آوری خوابش مو به تنش سیخ می‌شد. هیچ وقت نمی‌تونست خاطره اون روز رو فراموش کنه. اون روزِ شوم. اونها قسم خورده بودن که برای هیچ کس خاطره اون روز رو بازگو نکنن و اون خاطره رو باخودشون به گور ببرن.

---------------
این تاپیک تا تزریق سوژه جدید قفل می‌شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 23:05
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی و فنگ که در حال گشتن ب دنیال جایی بودن که بلاتریکس نشسته بود ، به دل جاده زدند که ناگهان در راه هکتور رو دیدند که لی لی کنان به افق میره .
_ هکتور کجا میری ؟
_ به جلو !
_ بلاتریکس کجاست ؟
_ پشت سرم .
_ ما رو میبری پیشش ؟
_ حتما

سپس شروع میکند عقب عقب لی لی میرود ، پس از مدتی مدید فنگ خسته میشود .
_ هاپ هاپ واف هیپ ( گفتی پشت سرته ، دقیقا چقدر پشت سرته اگه این راهو جلو میرفتیم کره زمین رو دور میزدیم که )

هکتور با صدای فنگ به خودش میاد و میفهمه که یک کوچه زیاد عقب رفته ، پس یک کوچه جلو جلو میره و کم کم انرژیش به حالت معمولی برمیگرده . سر کوچه بلاتریکس خواب و همراه هات داگ یخ کرده میبینن و فنگ که خیلی گشنش بود به ساندویچ حمله ور میشه و تمام اونو میخوره .
_ ا هات داگمون .
_ هاپ هاپ ؟ ( هات داگ ؟ )
_ آره هات داگ

و ناگهان چهره ی فنگ در هم میرود و تازه هکتور میفهمد قضیه چیست .
_ هاپ هاپ هاف فاپ واف پاف ( ممد کجایی که داداشمو خوردم ، خوردم )

لینی که خود را در غم فنگ شریک میدانست شروع به گریه کردن کرد که نتیجه ی این عزاداری به دست آوردن 4 ظرف قیمه ی نذری از اهالی مسجد سر خیابون بود ، به محض باز شدن اولین ظرف بوش در خیابان آمد و گفت : همتون رو پودر میکنم " جرج بوش سال 2003 "
با پیچیدن بوی قیمه بلاتریکس از خواب بیدار شد و یک قیمه باز کرد که پوچ بود . و با ذکر کریم تو مسلمون نیستی محل رو ترک گفت .
هکتور که تازه هوشیار شده بود رو به لینی کرد .
_ پس کارتن کو ؟
لینی سی دی کارتون رو نشون داد . _ اینه
_ قراره تو این بخوابیم ؟
لینی که تازه فهمید چه اشتباهی کرده سی دی رو روی قیمه ها پرت کرد و ناگهان ندا امد .
" چرا سی دی رو میندازی رو قیمه ؟ "
سپس ناگهان بلاتریکس با 3 کارتن وارد میشود .
_ خوبه همیشه کارتن اضافی واسه اینجور مواقع نگه میدارم .

لینی با شنیدن این سخن پوکر فیسانه در افق محو شد و فنگ هم در غم برادر هات داگش گریه کنان به خواب رفت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جرالد ویکرز در 1396/2/17 23:13:15
so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 خرداد 1395 16:21
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور هم سس ها رو برداشت و خواست پاورچین پاورچین برگردد پیش بلا که...

-داداش خالی خالی سس می خوری؟

مرد "هات داگ"ی که سیبیل های چخماقیش را تاب می داد رو به هکتور کرد که سرجایش یخ زده بود.
- هان؟ تسترال نیسـ... چرا! گاهی مثلا هوس می کنم یه مک می زنم به سس فلفل!
- ایولا! اصلشم همینه! این بچه سوسولان که با سس ساندیویج می خورن!
-بـ... بــله!

هکتور می خواست این جمله قبلی را با حالت پوکرفیس یا لااقل مثل آرسینوس با حالت، مدیریتی، وزارتی بگوید ولی خودش هم نمی دانست چرا این قدر با وجد و سرور جواب داد! چرا آن یارو ساندویچی‌ـه این قدر به هیجان آمد؟ چرا یک هو دبّه سس تند را از جیبش در آورد و گفت "نامرده کسی زیر ده لیتر جا بزنه"؟ بابا هکتور برای آب هم گنجایش بیش از یک و نیم لیتر نداشت!

و همینجوری بود که وقتی هکتور بخودش آمد دید یک نی در دهنش گذاشته و سس تند هورت می کشد و خودش هم نمی دانست چی شده که این قدر پوکر فیس شده بود. یک حس عجیبی در بسل النخاعش داشت مثل وقتی که آدم یخ را می گذارد لای نون باگت و با تمر هندی می خورد. یک حس غریبی مثل... ریگولوس بودن!

بلاتریکس البته در آن لحظه از این احساسات نداشت و هر لحظه فقط به حس بلاتریکس بودنش اضافه می شد. می دانید، یک حسی بود مثل دود کردن و جیغ زدن و این ها و گرسنه هم بود و تا چند دقیقه پیش یک هکتور را تحمل می کرد و از همان چند دقیقه تا آن لحظه هم منتظر همان یک هکتور بود و حالا هم که بغل گوشش یک دست به کمر ایستاده بود، هکتور داشت با خونسردی تمام یک ماده سرخ رنگ را هورت می کشید.

- هــــکـــــــــتـــــــــــور!
- من که هکتور نیستم! من ریگولوسم!

هکتیگولوس این را گفت و نی را از دهنش در آورده و به سمت خورشید در حال غروب به راه افتاد و وسط راه هم یک تک لرزه هایی می زد برای خودش.

یک جایی که شاید کارتن پیدا می شد:


- می گم به نظرت منظورشون از کارتن همین بود؟!
- واپ واف! ( کارتون که نه... ولی مهم نیست، ببین دوبله گلوریه؟)
- آره بابا ما همه موقع خواب از همین کارتونا می دیدیم!

لینی و فنگ هم زوتوپیا کیفیت فول اچ دی را برداشتند و قصد برگشتن کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوباره اومدم، اگه این بار هم نباشی...
دوباره می رم.
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 خرداد 1395 15:52
نمایش جزئیات
آفلاین
- هاپ هاپ! (باشه بریم)

لینی و فنگ به آرامی در کوچه کثیف قدم بر می داشتند تا یک کارتن پیدا کنند و کارتن خواب شوند!

کمی دورتر، خیابان های لندن

درحالی که خورشید کم کم به طرف غروب میرفت،بلاتریکس، آرسینوس و هکتور کنار یک آتش پاتیلی نشسته بودند و منتظر غذای هکتور بودند که به نظر می رسید هیچوقت وارد معده ملت مدیر نمی شود.بلاتریکس فریاد زد:

- هکتور؟! مگه قرار نبود هات داگ میل کنیم؟!

- چرا...قرار بود اما دیدم نه گوشت سگ دارم نه نون و نه سس

- پس چرا همچین ایده ای به ذهن مبارکت رسید؟ که مارو مسخره کنی؟!

- صبر کن الان ردیفش میکنم بلا!

هکتور سینه خیز کنان به سمت گوشت فروشی 2 متر آن ورد تر رفت و با یک حرکت پرشی چند عدد سوسیس گوشت سگ را قاپید و به سمت آرسینوس پرتاب کرد.پس از عملیات گوشت گیری به سمت نانوایی کنار گوشت فروشی رفت و چند عدد نان هم از آنجا قاپید.پس از آنکه برگشت با روی گشاده گفت:

- حال کردید عملیات رو؟همچین حرفه ای کار کردم که نفهمیدن!

بلا اما با حالت" " به هکتور نگاه کرد و گفت:

- خردل و کچاب کجان ها؟! کجان؟

هکتور چند لحظه به دنبال یک ساندویچ فروشی گشت و وقتی آن را یافت به سمت آن هم سینه خیز رفت و از روی پیشخوانش سس کچاب و خردل را قاپید! بهتر نبود هکتور به جای معجون ساز قاپ زن میشد؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: جمعه 14 خرداد 1395 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان که بلاتریکس نشسته بود تا یادش بیاید چه شده بود که به این فلاکت افتاده بودند، دوربین به آرامی بالا رفت و مستقیم در کوچه ای نیمه تاریک و کثیف پایین آمد.

- میگم به نظرت بریم بگیم کارتن پیدا نکردیم مشکلی پیش میاد؟
- واق واق! (زشته... بیا بریم پیدا کنیم، امشبو بتونیم راحت بخوابیم!)
- آخه من توی موهای بلاتریکس راحت میخوابم شبا.

فنگ به سختی تلاش کرد صورتش را طوری حرکت دهد که پوکرفیس شود. اما به جایش تنها آب دهان از میان لب هایش جاری شد.

- عه... نگاه کن... پیداش کردم!

فنگ نیز به سرعت به دنبال او رفت و متوجه شد که لینی یک خرس عروسکی را پیدا کرده که البته چشم چپش نیز از حدقه در آمده است.
فنگ اینبار با شکستن فک خود موفق شد حالتی شبیه به پوکرفیس در خود ایجاد کند، سپس با سر و کله خود را به دیوار کوبید که در نتیجه آن، خاطرات قبل از کودتا با اردنگی به ذهنش هجوم آوردند.

فلش بک:

- این دکمش چیکار میکنه اونوقت؟
- اون واسه حذف شناسه ملته... فعلا استفاده نکن ازش.

مدیران همه در خوابگاه مدیران، که خوابگاهی دایره ای، گرم و زیبا بود جمع شده بودند و لینی در حال آموزش استفاده از منوی مدیریت به رودولف بود.
- آها... اینم دکمه واسه اینه که اختیارات یه مدیر دیگه رو ازش بگیری. متوجه شدی؟
- آره بابا... کاری نداره که... راحته اتفاقا.
- شکلک منه رودولف... تو الان دیگه مدیری، باید بشی نمونه واسه بقیه... پس کپی رایتو رعایت کن... آفرین!
- تو نباید مگه الان وزارتخونه باشی؟!
- دارم میرم خب... پنج دقیقه بیشتر راه نیست!
- ها... حله... میگم راستی، من از امشب دیگه میتونم استفاده کنم از منو؟

لینی با خوشحالی سری به نشانه تایید تکان داد.

همان شب، در حالی که مدیران خوابیده بودند، ناگهان رودولف به آرامی از روی تخت بلند شد. در حالی که میکوشید صدایی ایجاد نکند، با انگشت کوچک پایش برخورد کرد به پایه یکی از تخت ها. رودولف کبود شد. رودولف خیس عرق شد. اما او رودولف بود و در آن لحظه یک هدف داشت. پس به سرعت به سمت کمدی رفت که منو های مدیریت در آن قرار داشتند. منوی اعظم را که از بقیه درخشان تر بود، برداشت و دکمه گرفتن دسترسی ها را روی آن فشرد.
- حالا دیگه من مدیر کلم.

صبح روز بعد، مدیران خود را در کوچه های لندن یافتند. بدون چوبدستی، بدون منوی مدیریت. حتی آرسینوس نیز کلاهی برای ادعای وزیر بودنش نداشت!

پایان فلش بک.

- واق هاپ هوپ (این ضربه باعث شد که دوباره یادم بیاد. )

لینی که عروسک را همچنان با خود حمل میکرد، گفت:
- عه... آخِی... بریم حالا دنبال جعبه فعلا تا یه کاریش بکنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: پنجشنبه 13 خرداد 1395 23:31
نمایش جزئیات
آفلاین
خوابگاه مدیران!

عقربه های نقره ای ساعت طلایی خوابگاه، "لنگ ظهر" را نشان میدادند...با این حال رودولف لسترنج،هنوز خواب بود!

_جناب لسترنج...جناب لسترنج؟!
_چی شده؟
_هیچی...چیزی نشده...گفتم بیدارتون کنم به کاراتون برسین...
_کارم؟!چه کار؟:|

رودولف که هنوز خواب الود بود،به ساحره ای که روبرویش بود نگاه کرد...منظور ساحره چه بود؟!رودولف چه کاری داشت؟اصلا رودولف کجا بود؟آن ساحره که بود؟
_چی شده؟!تو کی هستی؟!اینجا کجاس؟
_اینجا؟خوابگاه مدیرانه دیگه...منم...آم...دیشب اومدین بهم گفتین میخوایین مدیرم کنید،اوردینم اینجا...یادتون نیست؟

رودولف،تازه دوهزاریش افتاد و به یاد آورد وقایع چند شب گذشته اش را...وقایعی که نتیجه آن تصرف خوابگاه مدیران توسط او بود...رودولف درمیان تعجب همگان،مدیر شده بود،و خیلی زود با نقشه ای کودتا کرده،و دیگر مدیران را از خوابگاه بیرون انداخته بود!
او شب ها ساحره ها را به بهانه "مدیر شدن" به خوابگاه میکشاند!

_اقای لسترنج...منو مدیر میکنید حالا؟!
_چی شده؟!
_ببخشید از تو فکر اوردمتون بیرون...پرسیدم حالا بهم منوی مدیریت رو میدین؟!
_ها؟!چیزه..منومون تموم شده...برو فردا بیا!

کمی دورتر،خیابان های لندن!

آرسینوس و بلاتریکس دور اتشی نشسته بودند که هکتور پاتیلی بر روی آن قرار داده بود...
_یه شامی براتون درس کنم،انگشتاتون رو باهاش بخورین!
_هک مطمئنی شامه؟!معجون که نیست؟!
_بله...شامه...واستون هاتداگ درس کردم!
_لعنتی!سگ داغ؟!فنگ کجاس؟!
_اون داگ نه آرسینوس...فنگ با لینی رفتن دنبال کارتن واسه خواب!

بلاتریکس این جمله را گفت و به اتش چشم دوخت...واقعا چه بلایی سر او آمده بود که به جای آتش شومینه خوابگاه مدیران،باید کنار این اتش شب را صبح میکرد؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1395/3/14 0:35:41
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: چهارشنبه 12 خرداد 1395 21:58
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
این تاپیک تا تزریق سوژه جدید قفل میباشد!

در صورت داشتن ایده برای تزریق سوژه جدید،به ناظر انجمن ایده را اطلاع دهید!

ننک به تو رودولف!الان از من سوژه جدید طلب کردی؟در تاپیکو رو من قفل میکنی؟کروشیو!

***


نیو سوژه

هوا بس سرد و سوزناک بود.باد استخوان سوزی با قدرت هرچه تمامتر میوزید.دوربین برای فرار از ان سرمای جانگذاز با سرعت به سمت جلو حرکت میکرد.هنوز چیزی از حرکت دوربین نگذشته بود که برف کم جانی شروع به بارش کرد...

کارگردان:وایسین ببینم!وایسا آقا مگه با تو نیستم.فیلم نگیر ببینم...نزدیک تابستون و برف؟سوز و سرما؟کدوم بوقی این فیلمنامه رو نوشته؟

فیلم نامه نویس:جسارتا قربان خودتون گفتین تو زمستون داستان اتفاق بیافته تا تاثیر بیشتری داشته باشه!

کارگردان:من چنین چیزی گفتم؟من به گور پدرم خندیدم!اصلا من کارگردان این سوژه نبودم منو وسط فیلمبرداری سفید برفی فرستادن سر این سکانس!توام یا تمومش یا اخراجی!

تهیه کننده که بالای چهارپایه ای ایستاده و با کمک برف شادی مشغول برف فشانی و برفی کردن هرچه بیشتر صحنه بود با شنیدن این سخن به سرعت از روی چهارپایه پایین پریدو با فرمت مقابل کارگردان ایستاد.کارگردان اهی کشید.
- خب...همه سرجاشون هستن؟دوباره میگیریم...نور؟دوربین؟حرکت!


مجددا دوربین به حرکت درآمد.این بار از سوز و سرمای جاگداز خبری نبود و هوا کاملا ساکن به نظر می رسید.دوربین در امتداد خیابانی ساکت و محقر به حرکت درامد و از کنار تیرهای برق بلندی عبور کرد که یکی در میان خاموش و روشن بودند.در ان ساعت از شب هیچ جنبنده ای به چشم نمیخورد.البته صرفنظر از جماعتی که پشت دوربین حضور داشتند!
عاقبت در انتهای خیابان دوربین بر روی تیر چراغ برقی زوم کرد که به نظر می رسید در آستانه خاموش شدن باشد.در اطراف نور چشمک زن آن حرکات تند و سریع شپ پره ها به وضوح به چشم میخورد.در پایین تیر برق مربوطه چندین کارتن خواب ولگرد اطراف نور اتش کم جانی که از درون پیت حلبی مقابلشان شعله میکشید ولو شده بودند.
- یه بار دیگه بهم بگی کارتن خواب ولگرد هرچی دیدی از چشم خودت دیدی موجود بی اصل و نسب!

بلاتریکس لسترنج که با وجود ژولیدگی بسیار هنوز از روی موهای افشان دلفریبش کاملا قابل شناسایی بود این جمله را خطاب به نگارنده بر زبان آورد.توده ی لباس در هم پیچیده ای که کنار اتش قرار داشت اندکی در جایش جا به جا شد.
- به نظرت این پستو کی داره مینویسه بلا؟راستی این کلاغت برنگشت؟مردیم از گشنگی!

بلاتریکس کروشیویی حوله توده لباس سخنگو کرد.
-چطور جرئت میکنی رو حرف من حرف بزنی مرتیکه بی اصل و نسب؟در ضمن مگه تو وزیر نیستی؟اینجا چیکار میکنی که چشمت دنبال 4 تا دونه موشیه که زاغی میخواد بگیره؟

آرسینوس زیر لب گفت:
- اگر نگارنده این پست من بودم طبیعتا الان تو وزارت خونه بودم و داشتم شکلات داغ قبل خوابمو میخوردم!
- چی زیر لب میگی ارسینوس؟
-من؟من چیزی نگفتم...فکر کنم هکتور داره باز تو خواب حرف میزنه!

ارسینوس ضمن گفتن این جمله به پاتیل درب و داغانی اشاره کرد که کمی انسوتر از بلاتریکس کنار اتش قرار داشت و دو پای هکتور از ان بیرون زده بود.صدای خرناس های هکتور به وضوح از درون پاتیل به گوش میرسید.
آرسینوس و بلاتریکس با مشاهده این منظره بی اراده آه کشیدند.هنوز از این مصیبتی که به سرشان امده بود یک هفته هم نگذشته بود.مصیبتی که رودولف بر سرشان اورده بود.آن کودتای لعنتی علیه مدیریت فعلی.تنها به دلیل زیاده خواهی بیش از حد رودولف...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/3/12 22:12:36
تصویر تغییر اندازه داده شده

هدیه ویژه اربابیت برای شخم زدن خون های ناپاک!
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1393 06:27
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
پرنس، آواتار کوییرل رو میدزده و در واقع همزاد اون میشه و صاف میاد تو خوابگاه مدیرا. مدیرا و بخصوص کوییرل هم وقتی متوجه میشن میندازن دنبال پرنس که ناگهان پای یکی میره رو سیم سرور و همه مدیران به جز کوییرل و پرنس از روی سرور محو میشن...


هری پاتر با استفاده از قدح اندیشه اضطراری، سرور را ری استور میکنه و مدیران دوباره اضافه میشن...
اما، بشنوید از حال و روز بعد از ری استور:

کوییرل و دلوروس آمبریج و ایوان روزیه و فلور دلاکور، در حین ری استور شدن سرور از خوابگاه مدیران حذف شدند و معادلات قدرت به هم خورد. در حال حاضر هری پاتر و آنی مونی و استرجس پادمور و سوروس اسنیپ بیطرف بودند و ماندانگاس فلچر با استفاده از قدرت کج دستیش و گروه اوباش هاگزمید توانسته بود بیشتر امور جامعه جادوگری را در دست بگیرد.

اما... اما... بانو مافلدا نمیتوانست این وضع را تحمل کند. او کلاه شنلش را به سر کشید، از خوابگاه خارج شد و طبق افسانه ها به دنبال ناجی ای رفت که گفته شده زمانی که خوابگاه مدیران پر از اراذل و اوباش شود خواهد آمد. شخصی که بسیار منفی خواهد شد و خود از بین برنده منفی هاست و زمانی نهایت قدرتش را بدست می آورد که با قطب مثبت در هم آمیزد.

خیلی ها عقیده داشتند این فقط یک افسانه است و در نهایت منفی ها بر زمین حاکم میشوند اما بانو مافلدا که خود یک قطب مثبت به تمام عیار بود عقیده داشت، افسانه ها برگرفته از واقعیت ها هستند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!