تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
96 کاربر(ها) آنلاین هستند (53 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
93
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

تصویر شماره 9
-یک...دو...سه...چهار...پنج!
به محض تمام شدن شمارش معکوس، صدای خنده هایی که برایش آشنا بودند طبق معمول سر همین ساعت در حیاط مدرسه طنین انداز شدند. موهای سیاه و چربش را کنار زد و از گوشه چشم به چهار پسر گریفیندوری چشم دوخت. راستش، اصلا علاقه ای به آن چهار احمق خودشیفته نداشت و همان نیم نگاهش هم بابت حفاظت از خودش در برابر هر طلسم و شوخی احمقانه ای از جانب آن ها بود.
نفس عمیقی کشید و پسر لاغر و عینکی به نام جیمز پاتر که تمام گریفیندوری ها عاشقش بودند در نزدیکی او روی زمین نشست و مثل همیشه دورش معرکه گرفت.
-هی پیتر؟!بیا جلو...این چیه رو دماغت؟
-ول کن جیمز این شوخی دیگه لو رفته.
سیریوس بلک بلند بلند خندید و تقریبا داد زد:
-راست میگه حتی سال اولی هاهم اینو بلدن.
صحبت هایشان قطع نمیشد. پسرک مو سیاهِ اسلایترینی کتابش را گشود و در صفحه آخر مشغول کشیدن یک چهره شد. اگر کمی به اطراف نگاه میکردند متوجه دختر زیبا و مو قرمزی می شدند که در کنار درب اصلی ایستاده بود و کتاب میخواند. نسیم بر گونه های سرخش دست می کشید و نور آفتاب باعث درخشش چشم های آبیش شده بود. نا خودآگاه لبخند محوی بر لبان پسرک نقش بست و مشغول کشیدن چشم های لیلی شد.
-اسنیپ هنرمند شدی؟!
جیمز پاتر کتاب را از دست او قاپید و درحالی که صفحه آخر را به سه دوست دیگرش نشان میداد تمسخرآمیز ادامه داد:
-کدوم فرد بدبختی معشوقه ی توعه؟
پیتر جواب داد:
-موهاشو نگاه! تو حتی وقت نداری اونارو درست کنی لعنتی.
-شاید باید یه طلسم روت پیاده کنم؟
همهمه هر لحظه بیشتر میشد و آتش خشم در چشمان نافذش شعله می کشید. لیلی به سمت آن ها آمد و با اخمی بر پیشانی کتاب را از دست جیمز گرفت و در دستان اسنیپ گذاشت و بدون هیچ حرف دیگری آن ها را ترک کرد.
اسنیپ به صفحه مچاله شده نقاشیش نگاه کرد و صدای غر غر زیرلب جیمز را شنید.
سوروس اسنیپ بیچاره...چقدر میتوانست در آینده تلافی کند؟
خوب بود،بهتر هم میتونست باشه البته!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
-یک...دو...سه...چهار...پنج!
به محض تمام شدن شمارش معکوس، صدای خنده هایی که برایش آشنا بودند طبق معمول سر همین ساعت در حیاط مدرسه طنین انداز شدند. موهای سیاه و چربش را کنار زد و از گوشه چشم به چهار پسر گریفیندوری چشم دوخت. راستش، اصلا علاقه ای به آن چهار احمق خودشیفته نداشت و همان نیم نگاهش هم بابت حفاظت از خودش در برابر هر طلسم و شوخی احمقانه ای از جانب آن ها بود.
نفس عمیقی کشید و پسر لاغر و عینکی به نام جیمز پاتر که تمام گریفیندوری ها عاشقش بودند در نزدیکی او روی زمین نشست و مثل همیشه دورش معرکه گرفت.
-هی پیتر؟!بیا جلو...این چیه رو دماغت؟
-ول کن جیمز این شوخی دیگه لو رفته.
سیریوس بلک بلند بلند خندید و تقریبا داد زد:
-راست میگه حتی سال اولی هاهم اینو بلدن.
صحبت هایشان قطع نمیشد. پسرک مو سیاهِ اسلایترینی کتابش را گشود و در صفحه آخر مشغول کشیدن یک چهره شد. اگر کمی به اطراف نگاه میکردند متوجه دختر زیبا و مو قرمزی می شدند که در کنار درب اصلی ایستاده بود و کتاب میخواند. نسیم بر گونه های سرخش دست می کشید و نور آفتاب باعث درخشش چشم های آبیش شده بود. نا خودآگاه لبخند محوی بر لبان پسرک نقش بست و مشغول کشیدن چشم های لیلی شد.
-اسنیپ هنرمند شدی؟!
جیمز پاتر کتاب را از دست او قاپید و درحالی که صفحه آخر را به سه دوست دیگرش نشان میداد تمسخرآمیز ادامه داد:
-کدوم فرد بدبختی معشوقه ی توعه؟
پیتر جواب داد:
-موهاشو نگاه! تو حتی وقت نداری اونارو درست کنی لعنتی.
-شاید باید یه طلسم روت پیاده کنم؟
همهمه هر لحظه بیشتر میشد و آتش خشم در چشمان نافذش شعله می کشید. لیلی به سمت آن ها آمد و با اخمی بر پیشانی کتاب را از دست جیمز گرفت و در دستان اسنیپ گذاشت و بدون هیچ حرف دیگری آن ها را ترک کرد.
اسنیپ به صفحه مچاله شده نقاشیش نگاه کرد و صدای غر غر زیرلب جیمز را شنید.
سوروس اسنیپ بیچاره...چقدر میتوانست در آینده تلافی کند؟
خوب بود،بهتر هم میتونست باشه البته!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/9/13 21:16:55

ماگل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت:
آخرین ورود:
پستها:
0
►تصویر شماره 9 کارگاه نمایشنامه نویسی
در یک روز روشن که آفتاب صاف میکوبونه تو سر دانش آموزای هاگوارتز ، چهار گریفندوری نچسب ( با نام های پیتر و جیمز و ریموس و سیریوس ) با هم داشتند از کلاس استاد می آمدند و چون خیلی تا کلاس بعدی مونده بود مشغول فکر کردن به بحران های درون مایه ای هویت سادیسمی خود شدند .
این چهار نفر در بحران خیلی بزرگی بودند و اونم این بود که هیچ کار خلافی برای انجام دادن نداشتند.
نهایت خلافشون پاچه خواری کردن استاد های هاگوارتز بود آن هم به شکلی که شلوار استاد ها به شلوارک تبدیل می شد ،
اون ها هفته ها در این بحران قرار داشتند و بسیار دپرس بودند. جیمز که الآن شاد و شنگوله دیشب میخواست با شامپو کوزه ای خودکشی کنه که خوش بختانه دوستاش ریختن سرش تا میخورد زدنش و اینجوری شد که جیمز از خودکشی شدیدا منصرف شد و تصمیم گرفت شدیدا به زندگی امیدوار باشه.
کم کم داشتن به این فکر میکردن که بهتره از خلاف کردن خلاف کنن به راه نور هدایت شن چون دیگه هیچ جَفَر بازی ای نمونده بود که انجام نداده باشن اما در لحظات اوجِ احساسات عرفانی یه سوژه تپل گیر میومد که هیچ کدوم نمیتونستن ازش بگذرند
شرارت در خونشان قل غل و غل قل می کرد . بی وجدانی در رگ هایشان زنده بود
راهرو ها مملو از نا امنی می شد . دیگر هیچ دانش آموزی آرامش نداشت
چهار غارتگر در راهرو ها قدم می گذاشتند و گوشه ای از خباثت خود را نمایان می کردند.
- من در میزنم... بعدش بدویید
تق تق ! و در باز شد ! معلم مثل خرمالو واستاده بود جلو در و به زور اینا رو فرستاد تو کلاس
- ما مال این کلاس نیستیم اشتباه در زدیم،ما از همون اول اشتباهی بودیم
- نه بابا خجالت نداره عزیزم همه باید از کلاس لذت ببرن
۴ تفنگ پوک با پوزه های کش اومده که پتانسیلِ بالایی در تبلیغات پنیر پیتزا داشتن وارد کلاس شدن و ۲ تا ۲ تا دور از هم نشستند.
در این میان جیمز که با خوی وحشیِ گوزنیش به دنبال طعمه جهت پیاده کردن نقشه های شرورانش بود سعی میکرد چه کنه؟😐همممم فکر
- ریموس من لاک صورتی لیلی رو برمیدارم بش نگو باجه؟^-^
- وااااهااای چه هیجان انگیز بیخود بهمون نمیگن چهار غارتگر
(البته هر کی بهشون میگفت ۴ غارتگر به این معنی بود که راز اونا رو میدونست و Security اونا در خطر بود ولی این چهار نفر خارج از دسترس بودند و اینو نمیدونستند.)
در حینی که جیمز داشت لاک صولتی لیلی رو از لای کیفش خارج میکرد ریموس تمام استعداد سرعتیشو روی باد زدنِ جیمز خالی میکرد و از عوامل پشت صحنه درخواست یه لیوان آب گوجه کرد.
و در آنسو پیتر و سیریوس عملا راست دماغ معلم بودند.
- تعداد جن های زیر دریایی تو سال ۱۳۰۹ ، طرفای ۶۰۰ تا بوده ، رمز وایفای دفتر رسمیشون هم ۲۵۵۲ بوده ، کاری هم نداریم که معمار دفتر رسمی کی بوده
با بازگشت به همین سو جیمز رو میبینید در حینی که تبدیل به بستنی نسکافه ای ۹و۳/۴ ساعت آفتاب خورده میشه هنوز در تلاشه لاک رو بیرون بیاره و بله،بالاخره موفق میشه زیپ کیف حریف رو باز بکنه
در این حین فرد وارسته ای در امر خواریدن پاچه انگشت اشاره بر هوا خاسته اجازه صحبت میخواهد
-اجازه اجازه! آقا اینا دارن لاک صولتی لیلی رو بر میدارن. :paz:
جیمز با یک پاسِ در عرض لاک رو میده دست ریموس و خودش به امر کوددهیِ کتک زن مشغول میکنه.
ریموس هم که هنوز میشه اون منگوله ته حلقشو از شدت خوشیِ ناشی از هیجان عمل شرورانه دید اصلا متوجه اوضاع نشده بود و با ذوق مسخره ای لاک رو گرفت گذاشت لا پشمای جانوریش.
پیتر که قیافه ش در فاز مشترک مورد نظر موجود نمی باشد بود با دهان باز و آب دهن آویزان ناگهان به خودش میاد.
- وااای جیمز در زد حالا باید فرار کنیم.
سه تا اعضای ( خیر سرشون ) غارتگر از این حرف پیتر شبیه قارچ سمی میشن و استاد گرامی شکل علامت سوال.
پیتر که هنوز مغزش اطلاعات راهرو رو شبیه سازی میکرد در همون راستای انتهای سالن دوید و نتیجتا کوبید تو دیوار،خیلی موقر از جا بلند شد و گفت : لطفا زنگ بزنید بیان کروکی بکشن جعبه دندَم از تو صندوقم بیرون زد ، ایربگمم از ترس تو افتاد.
جیمز داشت به سانِ خر در باغِ کلم بروکلی از خنده شیهه ها سر میداد
در حرکتی ناگهانی چهره ی جدِ سوم سیوروس رو به خودش میگیره و میگه : پیتر شما زیاد کاپی میکنی، در بهترین حالت یه دستگاه زیراکس دسته دومی اصلا برای این دوره از مشنگیات پیشرفته مناسب نیستی شما.
ریموس که شاد و خرسند از این بود که همه جریان لاکُ فراموش کردن و اون میتونه به لاک صولتی که از بچگی آرزو داشته به دستش بیاره برسه،با نگاهی شیطانی همه رو از زیر نظر میگذروند
در حین فرمایشات جیمز لیلی به طرزی کاملا غیر منتظره زارت میخوابونه تو گوش جیمز
-خافاشا (خفه شو) لاکمو از دوستت بِگیل کادوی سی سیم بود، باهاش گَهلم لاکمو بلداشت
و اینگونه بود که تمام تصورات نویسنده و خواننده و ۴ غارتگر از یه دخترِ کار بلد به فنای عظمی رفت و به آرامش ابدی کوچ کرد.
[/quote]
این نمایشنامه مشکلی برای رد کردن این مرحله نداره...صرفا اگه شناسه قدیمی داشتی تو سایت مستقیما برو و معرفی شخصیت کن،در غیر این صورت روند نرمال رو طی کن!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
در یک روز روشن که آفتاب صاف میکوبونه تو سر دانش آموزای هاگوارتز ، چهار گریفندوری نچسب ( با نام های پیتر و جیمز و ریموس و سیریوس ) با هم داشتند از کلاس استاد می آمدند و چون خیلی تا کلاس بعدی مونده بود مشغول فکر کردن به بحران های درون مایه ای هویت سادیسمی خود شدند .
این چهار نفر در بحران خیلی بزرگی بودند و اونم این بود که هیچ کار خلافی برای انجام دادن نداشتند.
نهایت خلافشون پاچه خواری کردن استاد های هاگوارتز بود آن هم به شکلی که شلوار استاد ها به شلوارک تبدیل می شد ،
اون ها هفته ها در این بحران قرار داشتند و بسیار دپرس بودند. جیمز که الآن شاد و شنگوله دیشب میخواست با شامپو کوزه ای خودکشی کنه که خوش بختانه دوستاش ریختن سرش تا میخورد زدنش و اینجوری شد که جیمز از خودکشی شدیدا منصرف شد و تصمیم گرفت شدیدا به زندگی امیدوار باشه.
کم کم داشتن به این فکر میکردن که بهتره از خلاف کردن خلاف کنن به راه نور هدایت شن چون دیگه هیچ جَفَر بازی ای نمونده بود که انجام نداده باشن اما در لحظات اوجِ احساسات عرفانی یه سوژه تپل گیر میومد که هیچ کدوم نمیتونستن ازش بگذرند
شرارت در خونشان قل غل و غل قل می کرد . بی وجدانی در رگ هایشان زنده بود
راهرو ها مملو از نا امنی می شد . دیگر هیچ دانش آموزی آرامش نداشت
چهار غارتگر در راهرو ها قدم می گذاشتند و گوشه ای از خباثت خود را نمایان می کردند.
- من در میزنم... بعدش بدویید
تق تق ! و در باز شد ! معلم مثل خرمالو واستاده بود جلو در و به زور اینا رو فرستاد تو کلاس
- ما مال این کلاس نیستیم اشتباه در زدیم،ما از همون اول اشتباهی بودیم
- نه بابا خجالت نداره عزیزم همه باید از کلاس لذت ببرن
۴ تفنگ پوک با پوزه های کش اومده که پتانسیلِ بالایی در تبلیغات پنیر پیتزا داشتن وارد کلاس شدن و ۲ تا ۲ تا دور از هم نشستند.
در این میان جیمز که با خوی وحشیِ گوزنیش به دنبال طعمه جهت پیاده کردن نقشه های شرورانش بود سعی میکرد چه کنه؟😐همممم فکر
- ریموس من لاک صورتی لیلی رو برمیدارم بش نگو باجه؟^-^
- وااااهااای چه هیجان انگیز بیخود بهمون نمیگن چهار غارتگر
(البته هر کی بهشون میگفت ۴ غارتگر به این معنی بود که راز اونا رو میدونست و Security اونا در خطر بود ولی این چهار نفر خارج از دسترس بودند و اینو نمیدونستند.)
در حینی که جیمز داشت لاک صولتی لیلی رو از لای کیفش خارج میکرد ریموس تمام استعداد سرعتیشو روی باد زدنِ جیمز خالی میکرد و از عوامل پشت صحنه درخواست یه لیوان آب گوجه کرد.
و در آنسو پیتر و سیریوس عملا راست دماغ معلم بودند.
- تعداد جن های زیر دریایی تو سال ۱۳۰۹ ، طرفای ۶۰۰ تا بوده ، رمز وایفای دفتر رسمیشون هم ۲۵۵۲ بوده ، کاری هم نداریم که معمار دفتر رسمی کی بوده
با بازگشت به همین سو جیمز رو میبینید در حینی که تبدیل به بستنی نسکافه ای ۹و۳/۴ ساعت آفتاب خورده میشه هنوز در تلاشه لاک رو بیرون بیاره و بله،بالاخره موفق میشه زیپ کیف حریف رو باز بکنه
در این حین فرد وارسته ای در امر خواریدن پاچه انگشت اشاره بر هوا خاسته اجازه صحبت میخواهد
-اجازه اجازه! آقا اینا دارن لاک صولتی لیلی رو بر میدارن. :paz:
جیمز با یک پاسِ در عرض لاک رو میده دست ریموس و خودش به امر کوددهیِ کتک زن مشغول میکنه.
ریموس هم که هنوز میشه اون منگوله ته حلقشو از شدت خوشیِ ناشی از هیجان عمل شرورانه دید اصلا متوجه اوضاع نشده بود و با ذوق مسخره ای لاک رو گرفت گذاشت لا پشمای جانوریش.
پیتر که قیافه ش در فاز مشترک مورد نظر موجود نمی باشد بود با دهان باز و آب دهن آویزان ناگهان به خودش میاد.
- وااای جیمز در زد حالا باید فرار کنیم.
سه تا اعضای ( خیر سرشون ) غارتگر از این حرف پیتر شبیه قارچ سمی میشن و استاد گرامی شکل علامت سوال.
پیتر که هنوز مغزش اطلاعات راهرو رو شبیه سازی میکرد در همون راستای انتهای سالن دوید و نتیجتا کوبید تو دیوار،خیلی موقر از جا بلند شد و گفت : لطفا زنگ بزنید بیان کروکی بکشن جعبه دندَم از تو صندوقم بیرون زد ، ایربگمم از ترس تو افتاد.
جیمز داشت به سانِ خر در باغِ کلم بروکلی از خنده شیهه ها سر میداد
در حرکتی ناگهانی چهره ی جدِ سوم سیوروس رو به خودش میگیره و میگه : پیتر شما زیاد کاپی میکنی، در بهترین حالت یه دستگاه زیراکس دسته دومی اصلا برای این دوره از مشنگیات پیشرفته مناسب نیستی شما.
ریموس که شاد و خرسند از این بود که همه جریان لاکُ فراموش کردن و اون میتونه به لاک صولتی که از بچگی آرزو داشته به دستش بیاره برسه،با نگاهی شیطانی همه رو از زیر نظر میگذروند
در حین فرمایشات جیمز لیلی به طرزی کاملا غیر منتظره زارت میخوابونه تو گوش جیمز
-خافاشا (خفه شو) لاکمو از دوستت بِگیل کادوی سی سیم بود، باهاش گَهلم لاکمو بلداشت
و اینگونه بود که تمام تصورات نویسنده و خواننده و ۴ غارتگر از یه دخترِ کار بلد به فنای عظمی رفت و به آرامش ابدی کوچ کرد.
[/quote]
این نمایشنامه مشکلی برای رد کردن این مرحله نداره...صرفا اگه شناسه قدیمی داشتی تو سایت مستقیما برو و معرفی شخصیت کن،در غیر این صورت روند نرمال رو طی کن!تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/9/12 15:10:25
تصویر شماره ۱۰
هری از نگاه های نا آشنا که تا او را میدیدند به یک دیگر نشانش میدادند خجالت میکشید.هاگرید هری را به بانک جن ها برد تا سکه هایی که مادر و پدرش برای او به جا گزاشته بودند بگیرد.پس از گرفتن سکه ها به کوچه دیاگون بازگشتند.هاگرید مدام دست او را میکشید و به مغازه های مختلف میبرد تا برای او وسایل لازم ورود به هاگوارتز را تهیه کند.
هاگرید:هری چند لحظه اینجا صبر کن من برم داخل این مغازه الان برمیگردم.
هری:باشه.
هاگرید داخل مغازه شد و هری مشغول تماشای مغازه های جادو شد.
در شلوغی جمعیت هری نگاهش با شخصی که ظاهر عجیبی داشت گره خورد.شخص عجیب اخمی کرد و به سمت هری دوید.هری فهمید که حرکت او عادی نیست و احساس خطر کرد.هری فریاد زد:هاگرید
هاگرید سرش را برگرداند اما هری را ندید و سریع از مغازه بیرون دوید و دید که شخصی به دنبال هری است.
هاگرید آن مرد را تعقیب کرد و دید که آن مرد چوب دستی اش را به سمت هری گرفته.هاگرید به سمت او شیرجه زد و چوبدستی را از دست او قاپید....تصویر کوچک شده
خیر...این یک نمایشنامه خوب که بشه باهاش موافقت کرد که بری مرحله بعد نیست...یک نمایشنامه بهتر بنویس!
تایید نشد!
هری از نگاه های نا آشنا که تا او را میدیدند به یک دیگر نشانش میدادند خجالت میکشید.هاگرید هری را به بانک جن ها برد تا سکه هایی که مادر و پدرش برای او به جا گزاشته بودند بگیرد.پس از گرفتن سکه ها به کوچه دیاگون بازگشتند.هاگرید مدام دست او را میکشید و به مغازه های مختلف میبرد تا برای او وسایل لازم ورود به هاگوارتز را تهیه کند.
هاگرید:هری چند لحظه اینجا صبر کن من برم داخل این مغازه الان برمیگردم.
هری:باشه.
هاگرید داخل مغازه شد و هری مشغول تماشای مغازه های جادو شد.
در شلوغی جمعیت هری نگاهش با شخصی که ظاهر عجیبی داشت گره خورد.شخص عجیب اخمی کرد و به سمت هری دوید.هری فهمید که حرکت او عادی نیست و احساس خطر کرد.هری فریاد زد:هاگرید
هاگرید سرش را برگرداند اما هری را ندید و سریع از مغازه بیرون دوید و دید که شخصی به دنبال هری است.
هاگرید آن مرد را تعقیب کرد و دید که آن مرد چوب دستی اش را به سمت هری گرفته.هاگرید به سمت او شیرجه زد و چوبدستی را از دست او قاپید....تصویر کوچک شده
خیر...این یک نمایشنامه خوب که بشه باهاش موافقت کرد که بری مرحله بعد نیست...یک نمایشنامه بهتر بنویس!
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/9/2 1:08:44
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/08/22
تولد نقش: 1395/08/23
آخرین ورود: یکشنبه 14 دی 1404 17:05
از: من دور شو!
پستها:
202

تصویر شماره 5
همراه با کارل وارد سراسرای هوگوآرتز شدم. از آنجایی که یک سال اولی بودم کمی می ترسیدم.من یک گرگینه بودم برایم سخت بود در مدرسه ای که دائما محافظت می شود زندگی کنم. صورت مادرم را به یاد آوردم که می گفت:
- زیاد نترس پالی تو موفق می شی. جانور نماهای زیادی تو مدرسه هستن. تو که تنها نیستی.
ولی ته دلم قرص نبود. ناگهان چیزی دیدم که مرا هیجان زده که کرد. پسری با موهای سیاه و چشمان سبز شک نداشتم که خودش است.
- آلبوس سوروس پاتر؟ خودتی؟ تو پسر هری پاتری؟
کارل با غرور گفت:
- بچه ها امسال یه پاتر هم کلاسمونه.
یان گفت:
- چقدر شبیه به باباشه.
دختری به سوی ما برگشت و گفت:
- و همینطور پسر عمه منه . منم رز گرنجر ویزلی ام.
صورت دخترک به دلم نشست تصمیم گرفتم ب او دوست شوم.
- اسم منم پالی چپمنه. از آشنایی تون خوشوقتم.
ناگهان کلاهی که از قیافه ش معلوم بود صد سالی است شسته نشده شروع به خواندن آواز کرد.
- این همون کلاه معروفه؟
- آره می گن هر سال شعر جدیدی میسازه. باحاله نه؟
قبل از این که بتوانم جواب سوال رز را بدهم کلاه فریاد کشید:
- پالی چپمن!
انگار قلبم را از سینه م درآورده بودند. طرف کلاه رفتم به آرامی روی صندلی نشستم
کلاه گفت:
- خب می دونم باهات چی کار کنم تو میری به:
- گریفندور!
خوشحال و شاد به طرف میز گریفندور ها رفتم و گروه بندی بقیه را تماشا کردم.
یکم بیشتر نیاز داشت،توصییف و اینا رو تا بهتر بشه...با این حال اما به نظر میرسه وارد ایفا که بشی مشکلاتت برطرف میشه!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
همراه با کارل وارد سراسرای هوگوآرتز شدم. از آنجایی که یک سال اولی بودم کمی می ترسیدم.من یک گرگینه بودم برایم سخت بود در مدرسه ای که دائما محافظت می شود زندگی کنم. صورت مادرم را به یاد آوردم که می گفت:
- زیاد نترس پالی تو موفق می شی. جانور نماهای زیادی تو مدرسه هستن. تو که تنها نیستی.
ولی ته دلم قرص نبود. ناگهان چیزی دیدم که مرا هیجان زده که کرد. پسری با موهای سیاه و چشمان سبز شک نداشتم که خودش است.
- آلبوس سوروس پاتر؟ خودتی؟ تو پسر هری پاتری؟
کارل با غرور گفت:
- بچه ها امسال یه پاتر هم کلاسمونه.
یان گفت:
- چقدر شبیه به باباشه.
دختری به سوی ما برگشت و گفت:
- و همینطور پسر عمه منه . منم رز گرنجر ویزلی ام.
صورت دخترک به دلم نشست تصمیم گرفتم ب او دوست شوم.
- اسم منم پالی چپمنه. از آشنایی تون خوشوقتم.
ناگهان کلاهی که از قیافه ش معلوم بود صد سالی است شسته نشده شروع به خواندن آواز کرد.
- این همون کلاه معروفه؟
- آره می گن هر سال شعر جدیدی میسازه. باحاله نه؟
قبل از این که بتوانم جواب سوال رز را بدهم کلاه فریاد کشید:
- پالی چپمن!
انگار قلبم را از سینه م درآورده بودند. طرف کلاه رفتم به آرامی روی صندلی نشستم
کلاه گفت:
- خب می دونم باهات چی کار کنم تو میری به:
- گریفندور!
خوشحال و شاد به طرف میز گریفندور ها رفتم و گروه بندی بقیه را تماشا کردم.
یکم بیشتر نیاز داشت،توصییف و اینا رو تا بهتر بشه...با این حال اما به نظر میرسه وارد ایفا که بشی مشکلاتت برطرف میشه!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/8/22 20:30:35
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/07/09
تولد نقش: 1395/08/22
آخرین ورود: چهارشنبه 4 بهمن 1396 22:19
از: خشونت گل ها خار می شود
پستها:
16

►تصویر شماره 5 کارگاه نمایشنامه نویسی◄
جادو همه جا جاری است ، همه چیز از جادو به وجود می آید ، با این حال جادو چیزی را خلق نمی کند.
جادو خود را به آنچه انجام می دهد می ریزد ، اما هیچ ادعایی ندارد.
دنیا های بی شمار را زندگی می بخشد ، اما وابستگی ای به آنها ندارد .
- سرسرای هاگوارتز ، مدرسه ی سحر و جادوگری –
دقایق زیادی را منتظر نوبت خود مانده بودم . نوبت گروه بندی شدن در یکی از گروه های هاگوارتز .
اگر در گروهی گروهبندی شوم بازهم دانش آموزانی هستند که با بی ملاحظگی به چهره ام خیره شوند؟
و طوری از من سوال بپرسند گویی از مدت ها پیش مرا می شناختند؟
مشنگ زاده ها و دورگه های کثیف مانند انگل تمام سرسرا را محاصره کرده بودند. نا امنی تمام فضا را فرا گرفته است
یک پسر با مو های سیاه و یک پسر با مو های بلوند سمت راست من بودند .
زن پیر یک اسم را با صدای بلند گفت و پسر با مو بلوند به سمت کلاه گروه بندی رفت . توجه پسر دوم نسبت به من جلب می شود . طوری که انگار پدرش بهش آموزش داده دستش را جلو می آورد ...
- سلام ، من جاناتان نوریس هستم ، پسر آنتوان نوریس!
- خب ، جاناتان ، از آشناییت خوشبختم!
- اولین بار هست که می بینمت زیاد تو چشم نیستی ، اسمت چیه؟
- چرا برات مهمه که اسم من چیه؟
- بی خیال فقط میخوام که با هم آشنا بشیم..
ناگهان توجهش نسبت به دوستش جلب می شود که کلاه گروه بندی روی سرش است ...کلاه فریاد می زند : ریونکلا
اسم بعدی خوانده می شود . اسم من !
پسر به من چهره ی من نگاه می کند و می گوید : این اسم توئه اینطور نیس؟
من به سمت کلاه گروه بندی رفتم . صدایش از پشت سر می آمد : بازم همدیگر رو می بینیم!
این فرصت رو داشتم که به دانش آموزانی که از کنارشان می گذشتم نگاه کنم .
چقد طول می کشید که به کلاه گروه بندی برسم؟
قدم هایم تمام شده بود . کلاه گروه بندی رو سرم بود و هیچ چیز را نمی توانستم ببینم .
تموم شد؟ احساس میکنم که باید ادامه میداشت،با این حال...خوب...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
جادو همه جا جاری است ، همه چیز از جادو به وجود می آید ، با این حال جادو چیزی را خلق نمی کند.
جادو خود را به آنچه انجام می دهد می ریزد ، اما هیچ ادعایی ندارد.
دنیا های بی شمار را زندگی می بخشد ، اما وابستگی ای به آنها ندارد .
- سرسرای هاگوارتز ، مدرسه ی سحر و جادوگری –
دقایق زیادی را منتظر نوبت خود مانده بودم . نوبت گروه بندی شدن در یکی از گروه های هاگوارتز .
اگر در گروهی گروهبندی شوم بازهم دانش آموزانی هستند که با بی ملاحظگی به چهره ام خیره شوند؟
و طوری از من سوال بپرسند گویی از مدت ها پیش مرا می شناختند؟
مشنگ زاده ها و دورگه های کثیف مانند انگل تمام سرسرا را محاصره کرده بودند. نا امنی تمام فضا را فرا گرفته است
یک پسر با مو های سیاه و یک پسر با مو های بلوند سمت راست من بودند .
زن پیر یک اسم را با صدای بلند گفت و پسر با مو بلوند به سمت کلاه گروه بندی رفت . توجه پسر دوم نسبت به من جلب می شود . طوری که انگار پدرش بهش آموزش داده دستش را جلو می آورد ...
- سلام ، من جاناتان نوریس هستم ، پسر آنتوان نوریس!
- خب ، جاناتان ، از آشناییت خوشبختم!
- اولین بار هست که می بینمت زیاد تو چشم نیستی ، اسمت چیه؟
- چرا برات مهمه که اسم من چیه؟
- بی خیال فقط میخوام که با هم آشنا بشیم..
ناگهان توجهش نسبت به دوستش جلب می شود که کلاه گروه بندی روی سرش است ...کلاه فریاد می زند : ریونکلا
اسم بعدی خوانده می شود . اسم من !
پسر به من چهره ی من نگاه می کند و می گوید : این اسم توئه اینطور نیس؟
من به سمت کلاه گروه بندی رفتم . صدایش از پشت سر می آمد : بازم همدیگر رو می بینیم!
این فرصت رو داشتم که به دانش آموزانی که از کنارشان می گذشتم نگاه کنم .
چقد طول می کشید که به کلاه گروه بندی برسم؟
قدم هایم تمام شده بود . کلاه گروه بندی رو سرم بود و هیچ چیز را نمی توانستم ببینم .
تموم شد؟ احساس میکنم که باید ادامه میداشت،با این حال...خوب...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/8/20 22:36:18
جزئیات کاربر

"تصویر شماره 10"
- بیا دیگه هری ، عجله کن
- ببخشید ... چشم.
اولین باری بود که هری پا به کوچه ی دیاگون گذاشته بود. کوچه دیاگون در نظرش از هر لحاظ از خیابان های مشنگی بهتر و جالب تر بود. آن جا پر بود از جادوگران و ساحره هایی که حرف می زدند ، می خندیدند ، و با صدای بلند اجناس را قیمت می کردند.
هری پشت شیشه ی یکی از مغازه ها ، جاروی دسته بلند زیبایی دید که دختر بچه و پسربچه های هم سن خودش دور آن جمع شده و صورتشان را به شیشه چسبانده بودند تا بهتر ببینند:
- واااااای!
- نیمبوس دوهزاره!
-بهترین جارویی که تاحالا وجو داشته!
با این که هری تا به حال سوار جاروی پرنده نشده بود و چیز زیادی در مورد آن نمی دانست ولی او نیز مجذوب آن جاروی فوق العاده شد و در دلش از این که سال اولی ها حق داشتن جاروی پرنده را نداشتند ، حسرت خورد.
هاگرید گفت :
هری ، حالا که از گرینگوتز برگشتیم بهتره اول بریم کتاب هات رو بخریم.
هری با تکان دادن سرش موافقتش را نشان داد و دوتایی وارد مغازه ی کتابفروشی فلوریش و بلاتز شدند.
هری از دیدن دکوراسیون آن کتاب فروشی به وجد آمد. قفسه های بلندی که تا سقف کتابفروشی ادامه داشتند ، کتاب هایی با چلد چرمی و برگه هایی که انگار از کاغذ پوستی بودند ... همه چیز آنجا برای هری جالب بود.
آن روز یک روز آفتابی زیبا بود و بسیاری از خانواده های جادوگران برای خرید وسایل مدرسه آمده بودند. برای همین کوچه ی دیاگون و مخصوصا کتابفروشی فلوریش و بلاتز بسیار شلوغ بود.
هاگرید به سمت پیشخوان رفت تا کتاب های هری را بخرد. هری نیز شروع کرد به راه رفتن و گشتن در کتابفروشی و ورق زدن کتاب هایی که خارج از قفسه ها روی هم چیده شده بودند.
هری در آن لحظه چیز جدیدی را کشف کرد:
تصاویر درون کتاب های جادویی متحرک بودند!
هری در همان حال که محو تماشای تصویر یک نویسنده ی کتاب های تاریخی بود که کلاهش را برمیداشت ، چشمک میزد و دوباره کلاهش را روی سرش می گذاشت که صدایی شنید.
-دراکو ، مگه نگفتم به هیچی دست نزن!
-چشم پدر...
هری سرش را بالا برد.
در چند قدمی آن جا ، مرد بلندقامتی با موهای بور بسیار روشن و ردای مشکی کنار یک قفسه ی کتاب استاده بود و کتابی را ورق می زد.
کنار آن مرد بلند قد پسری ریزنقش هم سن و سال خودش را دید که او نیز شباهت زیادی به پدرش داشت . تنها فرقشان این بود که پسر ، قیافه ای عبوس و عصبانی داشت.
هری دوباره مشغول تماشای کتاب ها شده بود که صدای قدم هایی را از نزدیکی اش شنید. سرش را بالا آورد. همان پسری که نامش دراکو بود به او نگاه کرد و گفت:
سلام! تو باید هری پاتر باشی ، درسته؟
هری دست و پایش را گم کرد.
جواب داد :
آه ... بله ... خودمم.
- از آشناییت خوشوقتم. من دراکو مالفوی هستم.
و دستش را به سمت هری دراز کرد.
هری دست پسر راگرفت و تکان داد. دستش به طرز عجیبی سرد بود.
هری در ته دل خوشحال شد. فکر می کرد نخستین دوست جادوگرش را پیدا کرده است.
در همان لحظه هاگرید با صدای بلند گفت:
هری...! هری...! کجایی پسر؟ وقت رفتنه!
هری از دراکو خداحافظی کرد و به دنبال هاگرید از در کتابفروشی فلوریش و بلاتز بیرون رفت.
هاگرید گفت:
چه طوره برویم و برایت پاتیل بخریم؟ ... راستی تو به یک حیوان خانگی هم نیاز داری.
هری لبخندی زد و به راه افتادند.
هری پرسید :
هاگرید ، تو چیزی در مورد مالفوی ها می دونی؟
نزدیک بود کتاب های هری از دست هاگرید به زمین بیفتند.
-چ - چطور مگه؟
- همین طوری ... توی کتابفروشی با یکیشون که هم سن خودم بود دوست شدم ...
هاگرید گفت:
ببین پسرجون ... خانواده ی مالفوی خانواده ی بسیار ثروتمندی هستن ولی این ثروتشون رو نه از راه درست به دست آوردن و نه در راه درست خرج می کنن. اونا فکر می کنن که از همه بهترن و تازشم ، خانواده ی اونا همشون مرگخوار هایی بودن که برای اسمشو نبر کار می کردن.
هری تعجب کرد. ولی در دلش گفت:
ولی دراکو پسر خوب و مؤدبی بود. من که رفتار بدی ازش ندیدم . شاید خانواده اش بد بوده باشن و خودش خوبه. نکنه هاگرید میخواد من تا آخر عمرم بدون دوست بمونم؟
آن ها در سکوت به راهشان ادامه دادند تا به مغازه ای رسیدند که در آن پاتیل و مواد مورد نیاز معجون سازی می فروختند. هری همان طور که محو تماشای شیشه های پر از چشم قورباغه بود صدای آشنایی را شنید. سرش را برگرداند و دراکو مالفو را دید که کنار پسر موقرمزی با ردای کهنه ایستاده بود.
دراکو با لحن نیشداری گفت : رداش رو ببین! از توی آشغالی پیداش کردی؟
پسر موقرمز دستش را مشت کرد و خواست دراکو را بزند ولی دراکو با خنده گفت:
جرأتش رو نداری که دست رو من بلند کنی . پدرمن اونقدر با نفوذه که با یه اشاره باعث میشه پدر تو از وزارتخونه اخراج بشه.
بعد هم شروع کرد به توهین کردن به خانواده ی پسر موقرمز و ادایشان را در آوردن :
ببینم ویزلی ... حالا که شما اینقدر فقیرین ، چرا مادرت اینقدر خیکیه؟
صورت پسرموقرمز همرنگ موهایش شده بود.
هری جلو آمد و به دراکو گفت:
ولش کن. چیکارش داری؟
دراکو گفت:
اون اهل یه خانواده ی خیلی فقیره پاتر . چرا داری ازش طرفداری می کنی؟
- هر چقدر هم که فقیر باشه تو حق نداری که اذیتش کنی.
از دور صدایی به گوش رسید: دراکو ... بیا بریم.
دراکو گفت :
ببین پاتر ... بعضی از خانواده های جادوگرا از بعضیا بهترن. بهت پیشنهاد می کنم مراقب باشی با کدوما دوست میشی.
هری گفت:
از توصیه ات ممنونم مالفوی . فکر کنم فهمیدم که باید با کدوما دوست بشم.
دراکو پشتش را به آنها کرد و دور شد.
پسر موقرمز گفت : خیلی ممنونم که هوامو داشتی.
هری لبخندی زد.
نگاه پسر موقرمز روی پیشانی هری قفل شد:
یعنی این حقیقت داره؟ ... تو واقعا هری پاتری؟ ... همون هری پاتر معروف؟
هری گفت :
معر,فش رو نمی دونم ... ولی من هری پاترم.
پسر موقرمز با لبخند دستش را جلو آورد :
از آشناییت خوشوقتم هری. منم رونالد ویزلی هستم. می تونی رون صدام کنی.
و این سرآغاز دوستی صمیمی بین هری پاتر و رون ویزلی و دشمنی هری پاتر و دراکو مالفوی بود.
پایان!
کافی بود...هرچند که یه جاهایش کپی برداری دقیق از کتاب بود،ولی آفرین!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
- بیا دیگه هری ، عجله کن
- ببخشید ... چشم.
اولین باری بود که هری پا به کوچه ی دیاگون گذاشته بود. کوچه دیاگون در نظرش از هر لحاظ از خیابان های مشنگی بهتر و جالب تر بود. آن جا پر بود از جادوگران و ساحره هایی که حرف می زدند ، می خندیدند ، و با صدای بلند اجناس را قیمت می کردند.
هری پشت شیشه ی یکی از مغازه ها ، جاروی دسته بلند زیبایی دید که دختر بچه و پسربچه های هم سن خودش دور آن جمع شده و صورتشان را به شیشه چسبانده بودند تا بهتر ببینند:
- واااااای!
- نیمبوس دوهزاره!
-بهترین جارویی که تاحالا وجو داشته!
با این که هری تا به حال سوار جاروی پرنده نشده بود و چیز زیادی در مورد آن نمی دانست ولی او نیز مجذوب آن جاروی فوق العاده شد و در دلش از این که سال اولی ها حق داشتن جاروی پرنده را نداشتند ، حسرت خورد.
هاگرید گفت :
هری ، حالا که از گرینگوتز برگشتیم بهتره اول بریم کتاب هات رو بخریم.
هری با تکان دادن سرش موافقتش را نشان داد و دوتایی وارد مغازه ی کتابفروشی فلوریش و بلاتز شدند.
هری از دیدن دکوراسیون آن کتاب فروشی به وجد آمد. قفسه های بلندی که تا سقف کتابفروشی ادامه داشتند ، کتاب هایی با چلد چرمی و برگه هایی که انگار از کاغذ پوستی بودند ... همه چیز آنجا برای هری جالب بود.
آن روز یک روز آفتابی زیبا بود و بسیاری از خانواده های جادوگران برای خرید وسایل مدرسه آمده بودند. برای همین کوچه ی دیاگون و مخصوصا کتابفروشی فلوریش و بلاتز بسیار شلوغ بود.
هاگرید به سمت پیشخوان رفت تا کتاب های هری را بخرد. هری نیز شروع کرد به راه رفتن و گشتن در کتابفروشی و ورق زدن کتاب هایی که خارج از قفسه ها روی هم چیده شده بودند.
هری در آن لحظه چیز جدیدی را کشف کرد:
تصاویر درون کتاب های جادویی متحرک بودند!
هری در همان حال که محو تماشای تصویر یک نویسنده ی کتاب های تاریخی بود که کلاهش را برمیداشت ، چشمک میزد و دوباره کلاهش را روی سرش می گذاشت که صدایی شنید.
-دراکو ، مگه نگفتم به هیچی دست نزن!
-چشم پدر...
هری سرش را بالا برد.
در چند قدمی آن جا ، مرد بلندقامتی با موهای بور بسیار روشن و ردای مشکی کنار یک قفسه ی کتاب استاده بود و کتابی را ورق می زد.
کنار آن مرد بلند قد پسری ریزنقش هم سن و سال خودش را دید که او نیز شباهت زیادی به پدرش داشت . تنها فرقشان این بود که پسر ، قیافه ای عبوس و عصبانی داشت.
هری دوباره مشغول تماشای کتاب ها شده بود که صدای قدم هایی را از نزدیکی اش شنید. سرش را بالا آورد. همان پسری که نامش دراکو بود به او نگاه کرد و گفت:
سلام! تو باید هری پاتر باشی ، درسته؟
هری دست و پایش را گم کرد.
جواب داد :
آه ... بله ... خودمم.
- از آشناییت خوشوقتم. من دراکو مالفوی هستم.
و دستش را به سمت هری دراز کرد.
هری دست پسر راگرفت و تکان داد. دستش به طرز عجیبی سرد بود.
هری در ته دل خوشحال شد. فکر می کرد نخستین دوست جادوگرش را پیدا کرده است.
در همان لحظه هاگرید با صدای بلند گفت:
هری...! هری...! کجایی پسر؟ وقت رفتنه!
هری از دراکو خداحافظی کرد و به دنبال هاگرید از در کتابفروشی فلوریش و بلاتز بیرون رفت.
هاگرید گفت:
چه طوره برویم و برایت پاتیل بخریم؟ ... راستی تو به یک حیوان خانگی هم نیاز داری.
هری لبخندی زد و به راه افتادند.
هری پرسید :
هاگرید ، تو چیزی در مورد مالفوی ها می دونی؟
نزدیک بود کتاب های هری از دست هاگرید به زمین بیفتند.
-چ - چطور مگه؟
- همین طوری ... توی کتابفروشی با یکیشون که هم سن خودم بود دوست شدم ...
هاگرید گفت:
ببین پسرجون ... خانواده ی مالفوی خانواده ی بسیار ثروتمندی هستن ولی این ثروتشون رو نه از راه درست به دست آوردن و نه در راه درست خرج می کنن. اونا فکر می کنن که از همه بهترن و تازشم ، خانواده ی اونا همشون مرگخوار هایی بودن که برای اسمشو نبر کار می کردن.
هری تعجب کرد. ولی در دلش گفت:
ولی دراکو پسر خوب و مؤدبی بود. من که رفتار بدی ازش ندیدم . شاید خانواده اش بد بوده باشن و خودش خوبه. نکنه هاگرید میخواد من تا آخر عمرم بدون دوست بمونم؟
آن ها در سکوت به راهشان ادامه دادند تا به مغازه ای رسیدند که در آن پاتیل و مواد مورد نیاز معجون سازی می فروختند. هری همان طور که محو تماشای شیشه های پر از چشم قورباغه بود صدای آشنایی را شنید. سرش را برگرداند و دراکو مالفو را دید که کنار پسر موقرمزی با ردای کهنه ایستاده بود.
دراکو با لحن نیشداری گفت : رداش رو ببین! از توی آشغالی پیداش کردی؟
پسر موقرمز دستش را مشت کرد و خواست دراکو را بزند ولی دراکو با خنده گفت:
جرأتش رو نداری که دست رو من بلند کنی . پدرمن اونقدر با نفوذه که با یه اشاره باعث میشه پدر تو از وزارتخونه اخراج بشه.
بعد هم شروع کرد به توهین کردن به خانواده ی پسر موقرمز و ادایشان را در آوردن :
ببینم ویزلی ... حالا که شما اینقدر فقیرین ، چرا مادرت اینقدر خیکیه؟
صورت پسرموقرمز همرنگ موهایش شده بود.
هری جلو آمد و به دراکو گفت:
ولش کن. چیکارش داری؟
دراکو گفت:
اون اهل یه خانواده ی خیلی فقیره پاتر . چرا داری ازش طرفداری می کنی؟
- هر چقدر هم که فقیر باشه تو حق نداری که اذیتش کنی.
از دور صدایی به گوش رسید: دراکو ... بیا بریم.
دراکو گفت :
ببین پاتر ... بعضی از خانواده های جادوگرا از بعضیا بهترن. بهت پیشنهاد می کنم مراقب باشی با کدوما دوست میشی.
هری گفت:
از توصیه ات ممنونم مالفوی . فکر کنم فهمیدم که باید با کدوما دوست بشم.
دراکو پشتش را به آنها کرد و دور شد.
پسر موقرمز گفت : خیلی ممنونم که هوامو داشتی.
هری لبخندی زد.
نگاه پسر موقرمز روی پیشانی هری قفل شد:
یعنی این حقیقت داره؟ ... تو واقعا هری پاتری؟ ... همون هری پاتر معروف؟
هری گفت :
معر,فش رو نمی دونم ... ولی من هری پاترم.
پسر موقرمز با لبخند دستش را جلو آورد :
از آشناییت خوشوقتم هری. منم رونالد ویزلی هستم. می تونی رون صدام کنی.
و این سرآغاز دوستی صمیمی بین هری پاتر و رون ویزلی و دشمنی هری پاتر و دراکو مالفوی بود.
پایان!
کافی بود...هرچند که یه جاهایش کپی برداری دقیق از کتاب بود،ولی آفرین!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط heleesa در 1395/8/13 17:07:38
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/8/14 1:05:08
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/8/14 1:05:08
ماگل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت:
آخرین ورود:
پستها:
0
تصویر شماره 6
آستین های پیراهن سفیدش را بالا زد. روی سینک خم شد و وزنش را روی انداخت. شیر آب را باز کرد. شانه هایش از فرط گریه می لرزیدند. اشک هایش روی پوست یخی اش می لغزیدند و به آب جاری از شیر می پیوستند.
دندان هایش را محکم روی هم فشار داد. شک نداشت که تا به حال جریان راسو شدنش، به گوش همه ی استادان و شاگردان هاگوارتز رسیده است. با خود قسم خورد که حتی اگر یک ساعت تا پایان عمرش مانده باشد، الستور مودی را به خورد ماهی مرکب دریاچه بدهد.
_ گریه میکنی؟
صدای نازک دخترانه ای، چشمان نمناک خاکستری اش را هوشیار کرد. به آرامی به سمت صدا برگشت و آهی کشید.
- میشه فقط گورتو گم کنی؟
با صدایی که در اثر گریه دورگه شده بود این را گفت و مشتی آب به صورتش پاشید.
روح دخترک مرده شناور شد و روی سکو نشست.
_ بهم بگو دراکو! بعدش میتونیم با هم گریه کنیم!
دراکو با اوقات تلخی زیر لب غرغر کرد و شقیقه هایش را ماساژ داد.
- علاقه ای ندارم که اینجا باشی دختره ی روح.
میرتل با صدای آرامی گفت:
- اما این جا قلمروی منه... صبر کن ببینم... روح؟!...تو به من چی گفتــــی؟!
سفیدی چشمان میرتل تار تر شد. چشمانش را تنگ کرد و قطرات اشک روی گونه هایش سرازیر شد.
در تک تک اجزای صورت دراکو خباثت مشهود بود. لب هایش را با تفریح کش داد. انگار میخواست خشم ناشی از تحقیر شدنش را یک باره سر میرتل خالی کند.
_ روحا گریه هم میکنن؟
میرتل جیغ خشمگینی کشید. به سمت دراکو هجوم آورد و از درون بدنش رد شد.
_ دور از ادبه که اینو مدام به روم بیاری مالفوی!
لحظه ای سرمای جان گدازی عصب های بدن پسرک بلوند را به تکاپو انداخت و چهره اش در هم رفت؛ اما به سرعت بر خود مسلط شد و به حالت سرد همیشگی اش برگشت.
لبانش را جمع کرد و به میرتل که بق کرده بود و دست هایش را فشار میداد، خیره شد. چشمانش را چرخاند و در حالی که پاهایش را روی زمین می کشید به سمت در رفت. در را باز کرد؛ اما قبل از این که خارج شود به سمت روح گریان چرخید و انگشت اشاره اش را به حالت تهدید آمیزی نشان داد.
_ اگه کسی از این موضوع چیزی بفهمه کاری میکنم چهار دور دیگه هم بمیری.
و لحظه ای بعد صدای بسته شدن در، در فضا طنین انداخت.
خوب بود...آفرین...مشخصه که قبلا نوشتی و مسلطی...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
آستین های پیراهن سفیدش را بالا زد. روی سینک خم شد و وزنش را روی انداخت. شیر آب را باز کرد. شانه هایش از فرط گریه می لرزیدند. اشک هایش روی پوست یخی اش می لغزیدند و به آب جاری از شیر می پیوستند.
دندان هایش را محکم روی هم فشار داد. شک نداشت که تا به حال جریان راسو شدنش، به گوش همه ی استادان و شاگردان هاگوارتز رسیده است. با خود قسم خورد که حتی اگر یک ساعت تا پایان عمرش مانده باشد، الستور مودی را به خورد ماهی مرکب دریاچه بدهد.
_ گریه میکنی؟
صدای نازک دخترانه ای، چشمان نمناک خاکستری اش را هوشیار کرد. به آرامی به سمت صدا برگشت و آهی کشید.
- میشه فقط گورتو گم کنی؟
با صدایی که در اثر گریه دورگه شده بود این را گفت و مشتی آب به صورتش پاشید.
روح دخترک مرده شناور شد و روی سکو نشست.
_ بهم بگو دراکو! بعدش میتونیم با هم گریه کنیم!
دراکو با اوقات تلخی زیر لب غرغر کرد و شقیقه هایش را ماساژ داد.
- علاقه ای ندارم که اینجا باشی دختره ی روح.
میرتل با صدای آرامی گفت:
- اما این جا قلمروی منه... صبر کن ببینم... روح؟!...تو به من چی گفتــــی؟!
سفیدی چشمان میرتل تار تر شد. چشمانش را تنگ کرد و قطرات اشک روی گونه هایش سرازیر شد.
در تک تک اجزای صورت دراکو خباثت مشهود بود. لب هایش را با تفریح کش داد. انگار میخواست خشم ناشی از تحقیر شدنش را یک باره سر میرتل خالی کند.
_ روحا گریه هم میکنن؟
میرتل جیغ خشمگینی کشید. به سمت دراکو هجوم آورد و از درون بدنش رد شد.
_ دور از ادبه که اینو مدام به روم بیاری مالفوی!
لحظه ای سرمای جان گدازی عصب های بدن پسرک بلوند را به تکاپو انداخت و چهره اش در هم رفت؛ اما به سرعت بر خود مسلط شد و به حالت سرد همیشگی اش برگشت.
لبانش را جمع کرد و به میرتل که بق کرده بود و دست هایش را فشار میداد، خیره شد. چشمانش را چرخاند و در حالی که پاهایش را روی زمین می کشید به سمت در رفت. در را باز کرد؛ اما قبل از این که خارج شود به سمت روح گریان چرخید و انگشت اشاره اش را به حالت تهدید آمیزی نشان داد.
_ اگه کسی از این موضوع چیزی بفهمه کاری میکنم چهار دور دیگه هم بمیری.
و لحظه ای بعد صدای بسته شدن در، در فضا طنین انداخت.
خوب بود...آفرین...مشخصه که قبلا نوشتی و مسلطی...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/8/6 15:15:15
تازه از قطار پیاده شده بودم دست هایم را در دست های لینی بهترین دوستم قلاب کردم اولین باری بود که به مدسه ی جادوگری می رفتم دست هایم می لرزید واین به خاطر هوای سرد نبود بلکه از گروهی که من را به آن می فرستادند می ترسیدم. بعد از گذشت از دریاچه ما را به سالن هاگواردز بردند بچه ها با شال گردن های آبی قرمز سبز و زرد به ماکه دانش آموزان سال اولی بودیم نگاه می کردم لینی پشت میز گروه ریونکلاو نشسته بود و به من لبخند می زد این باعث شد کمی دلگرم شوم در این جا هیچ کسی را به جز او نمی شناختم موهای براق و زیبایش مثل همیشه دور سرش ریخته بود و مثل همیشه لبخند دلگرم کننده ای بر لب داشت پرفسور مک گوناگال کنار یک کلاه کهنه ایستاده بود او به ما دستور داد:سال اولی ها به خط بشین و هر وقت اسمتان را خواندم روی این صندلی بنشینید. انتظار نگرانی ام را بیش تر می کرد بلاخره پرفسور مک گوناگال اسم من را از روی کاغذی که به دست داشت خواند با زحمت می توانستم حرکت کنم کشان کشان خودم را به آن صندلی رساندم پرفسور آن کلاه را روی سرم گذاشت کلاه کمی تکان خورد و گفت ام.ام. در تالع تو اصالت و هوش زیادی می بینم ناگهان فریاد زد نه این هوش یک هوش معمولی نیست گذشته ات را می بینم مادر مادر بزرگ تو نوه ی روونا ریونکلاو است و تو وارث هوش بی کران روونا ریونکلاو هستی بلا خره وارث هوش او را پیدا کردیم بدون معتلی برو به گروه ریونکلاو همه ی افراد گروه ریونکلاو برایم دست می زدند پاپیون صورتی مو هایم را روی سرم محکم کردم و به طرف میز گروهم رفتم و کنار لینی نشستم او دست های من را گرفت گفت دیدی گفتم تو هم به گروه ما می آیی باید تلاش کنیم تا امسال ما قهرمان گروه ها بشویم.پرفسور مک گوناگال کنار میز ما آمد و جعبه ی چوبی زیبایی را به دستم داد و گفت: این تاج مال توست همان جوری که در وصیت نامه ی روونا ریونکلاو آمده است این تاج به تنها وارث او می رسد.با خوشحالی وصف نا پذیری جعبه را در دستم گرفتم.و شروع به خوردن از غذا های جشن کردم.
حداقل سطح رو برای ورود به ایفا داری...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
حداقل سطح رو برای ورود به ایفا داری...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/8/3 19:56:10
من همونیم که حتی خانواده ام
.
.
.
.
وجودم را انکار می کنند.
.
.
.
.
وجودم را انکار می کنند.
جزئیات کاربر

تالار هاگوارتز خیلی روشنه و در عین حال با شکوه ولی خیلی خشک و بیروحه به نظرم غارتگران رو کم داره
البته خب واضحه که بین غارتگران و من و جورج و اون دو تا رفیق کله پوک پایه امون رقابت سختی در خواهد گرفت و مطمئنم ما شرتریم فک کنم از الان بدونم اولین استادی که که قراره از دستم عاصی شه کی باشه
زرررررررررزررررررروس اسنیپ
یک کلاغ سیاه واقعی
مثلا میشه شامپو عزیزشو با سفیده تخم مرغ قاتی کرد
تو افکار خودم غوطه ور بودم که صدای مشابه جیغ پروفسور مگ گوناگل منو به خودم اورد
فرد ویزلی
شونه ای بالا انداختم و به سمت کلاه گروهبندی حرکت کردم کلاه رو سرم گذاشتن و خب تا رو دماغم اومد
-هی رفیق میشه سرجات وایسی؟
-واو چه افکار شروری
-شرور نه و شیطنت امیز در ضمن شعری که موقع ورودمون خوندی خیلی چرت بود
-تو بچه ی باهوش و شجاعی هستی و در عین حال یه غرور ناملموس داری فک کنم ریوونکلاو برات مناسب باشه
-اصن فکرشم نکن اگه منو جایی جز گریفیندور بندازی همینجا داغونت میکنم البته اگه داغونتر از الانت بشی
-اعتراف میکنم اولین دانش اموزی هستی که یکم منو میترسونی
و من و کلاه باهم فریاد زدیم گررریییفییییندووور
و البته مطمئنا شانس اورد که منو تو گریفیندور انداخت
لطفا بالای پستاتون بنویسید که نمایشنامه به کدوم عکس تعلق داره!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
البته خب واضحه که بین غارتگران و من و جورج و اون دو تا رفیق کله پوک پایه امون رقابت سختی در خواهد گرفت و مطمئنم ما شرتریم فک کنم از الان بدونم اولین استادی که که قراره از دستم عاصی شه کی باشه
زرررررررررزررررررروس اسنیپ
یک کلاغ سیاه واقعی
مثلا میشه شامپو عزیزشو با سفیده تخم مرغ قاتی کرد
تو افکار خودم غوطه ور بودم که صدای مشابه جیغ پروفسور مگ گوناگل منو به خودم اورد
فرد ویزلی
شونه ای بالا انداختم و به سمت کلاه گروهبندی حرکت کردم کلاه رو سرم گذاشتن و خب تا رو دماغم اومد
-هی رفیق میشه سرجات وایسی؟
-واو چه افکار شروری
-شرور نه و شیطنت امیز در ضمن شعری که موقع ورودمون خوندی خیلی چرت بود
-تو بچه ی باهوش و شجاعی هستی و در عین حال یه غرور ناملموس داری فک کنم ریوونکلاو برات مناسب باشه
-اصن فکرشم نکن اگه منو جایی جز گریفیندور بندازی همینجا داغونت میکنم البته اگه داغونتر از الانت بشی
-اعتراف میکنم اولین دانش اموزی هستی که یکم منو میترسونی
و من و کلاه باهم فریاد زدیم گررریییفییییندووور
و البته مطمئنا شانس اورد که منو تو گریفیندور انداخت
لطفا بالای پستاتون بنویسید که نمایشنامه به کدوم عکس تعلق داره!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/7/22 19:18:13
ویرایش شده توسط sd_potter در 1395/7/22 19:59:14
ویرایش شده توسط sd_potter در 1395/7/22 19:59:14
جزئیات کاربر

تصویر شماره 5
هاگوارتز جای باشکوهی بود درست همانطور که از پدرش شنیده بود و در کتاب تاریخچه خوانده بود اما آنقدر پر قدرت نبود که او را از فکر کردن به هدفی که در نظر داشت جدا کند. رون ویزلی ،هری پاتر «پسری که زنده ماند »و هرماینی گرنجر را در قطار ملاقات کرده بود آن ها خودشان را به هم معرفی کرده بودند و او چندتا از شکلات هایی که دستور درست کردنشان فقط برای خانواده اش بود را به آن ها داده بود ،شاید میتوانستند دوستان خوبی باشند البته اگر مجبور نبود برای هدفش گام بردارد!
پروفسور مک گونگال سال اولی ها را جمع کرده بود و حالا وقت گروهبندی بود
-دراکو مالفوی!
پسرک بور به سمت کلاه رفت در کمتر از یک ثانیه گروهش مشخص شد:اسلیترین!
آلساندرا او را تا بحال ندیده بود ولی میدانست نسبت دوری با مادرش نارسیسا بلک دارد.
چند دانش آموز دیگر هم گروه بندی شدند از جمله ویزلی و پاتر هر دوی آن ها به همراه گرنجر در گریفیندور افتادند
-آلساندرا استابورن
با هر قدمی که برمی داشت دلش زیر و رو می شد .شاید برای بقیه یک گروه بندی ساده بود اما برای او فرق میکرد پای نجات خانواده اش در میان بود هیچ کس از تصمیمش خبر نداشت حتی پدر و مادرش که تمام فکر هایش را با آن ها در میان می گذاشت ...سنگینی کلاه را که احساس کرد به فکرها و صداهای ذهنش خاتمه داد
-خب بذار ببینم چی داریم اوه چه ذهن آشفته ای وجود تو سرشار از ویژگی های متضاده
-منو بنداز گروه...
-بذار کارمو بکنم بچه جون!انگار هر قسمت از وجودت متعلق به یه گروهه شجاع اما محتاط،باهوش ولی بی حوصله ،جاه طلب در عین حال دل رحم،...این کار خودته!هر گروهی که بری توش موفقی.
مگ گونگال کلاه رو برداشت وبا تعجب به آلساندرا نگاه کرد
-خب خانم استابورن گروهتون رو انتخاب کنید
چند لحظه مردد ماند که تصمیمی که میگیرد درست است یا نه.هرماینی،رون و هری برایش دست تکان دادند دلش میخواست که پیش آن ها باشد ولی صدایش را صاف کرد و با قطعیت گفت:اسلیترین.
صدای جیغ و دست دانش آموزان در سالن پیچید...تازه همه چیز شروع شده بود!
آم...بد نبود...جای کار داره البته...به هر حال مشکل خاص نداره!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
هاگوارتز جای باشکوهی بود درست همانطور که از پدرش شنیده بود و در کتاب تاریخچه خوانده بود اما آنقدر پر قدرت نبود که او را از فکر کردن به هدفی که در نظر داشت جدا کند. رون ویزلی ،هری پاتر «پسری که زنده ماند »و هرماینی گرنجر را در قطار ملاقات کرده بود آن ها خودشان را به هم معرفی کرده بودند و او چندتا از شکلات هایی که دستور درست کردنشان فقط برای خانواده اش بود را به آن ها داده بود ،شاید میتوانستند دوستان خوبی باشند البته اگر مجبور نبود برای هدفش گام بردارد!
پروفسور مک گونگال سال اولی ها را جمع کرده بود و حالا وقت گروهبندی بود
-دراکو مالفوی!
پسرک بور به سمت کلاه رفت در کمتر از یک ثانیه گروهش مشخص شد:اسلیترین!
آلساندرا او را تا بحال ندیده بود ولی میدانست نسبت دوری با مادرش نارسیسا بلک دارد.
چند دانش آموز دیگر هم گروه بندی شدند از جمله ویزلی و پاتر هر دوی آن ها به همراه گرنجر در گریفیندور افتادند
-آلساندرا استابورن
با هر قدمی که برمی داشت دلش زیر و رو می شد .شاید برای بقیه یک گروه بندی ساده بود اما برای او فرق میکرد پای نجات خانواده اش در میان بود هیچ کس از تصمیمش خبر نداشت حتی پدر و مادرش که تمام فکر هایش را با آن ها در میان می گذاشت ...سنگینی کلاه را که احساس کرد به فکرها و صداهای ذهنش خاتمه داد
-خب بذار ببینم چی داریم اوه چه ذهن آشفته ای وجود تو سرشار از ویژگی های متضاده
-منو بنداز گروه...
-بذار کارمو بکنم بچه جون!انگار هر قسمت از وجودت متعلق به یه گروهه شجاع اما محتاط،باهوش ولی بی حوصله ،جاه طلب در عین حال دل رحم،...این کار خودته!هر گروهی که بری توش موفقی.
مگ گونگال کلاه رو برداشت وبا تعجب به آلساندرا نگاه کرد
-خب خانم استابورن گروهتون رو انتخاب کنید
چند لحظه مردد ماند که تصمیمی که میگیرد درست است یا نه.هرماینی،رون و هری برایش دست تکان دادند دلش میخواست که پیش آن ها باشد ولی صدایش را صاف کرد و با قطعیت گفت:اسلیترین.
صدای جیغ و دست دانش آموزان در سالن پیچید...تازه همه چیز شروع شده بود!
آم...بد نبود...جای کار داره البته...به هر حال مشکل خاص نداره!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/7/21 2:18:31
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج