جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

28 کاربر(ها) آنلاین هستند (25 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  33 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  185 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  304 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  289 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  363 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
ارسال شده در: چهارشنبه 26 تیر 1398 23:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
[center]تیم در برابر رابسورولاف


بخش 1[/center]

تصویر تغییر اندازه داده شده


[Forwarded from Arian Fanar]

عصر دلگیر یک جمعه‌ی طولانی تابستانه بود و بازیکنان خسته‌ی تیم (اسم خاص)، لخ لخ کنان خود را به جلسه ویژه آنالیز تیم حریف رسانده بودند. از بانی خرگوشه که پیش از همه با پرش‌های نصفه و نیمه وارد رختکن شده بود تا هاگرید که هوریس نیمه مست را پشت سرش می‌کشید و با تاخیر رسیدند.

ظاهرا در این جلسه خبری از جاروسواری نبود و همه چیز در صحبت کردن سرمربی خلاصه می‌شد. برانکو تعدادی ضربدر و فلش روی تخته کشیده بود و به زبانی که هیچ یک از اعضای تیم نمی‌فهمیدند، به توضیح آن‌ها می‌پرداخت و اصغر آقای نیک سیرت هر میزان از توضیحات را که صلاح می‌دانست برای بقیه ترجمه می‌کرد.

- می‌گه که ... مهاجم نوکشون بچه‌است.

- بچه؟

این صدای تمام اعضای تیم بود که به شکل ناگهانی توجهشان جلب شد.

- و می‌گه که ... آقاش رابستنه ... ننشم آبستنه. نه چیز .... گفت ننشم معلوم نیست.

با کامل تر شدن توضیحات بیرانکو، به مرور ابرهای خاکستری روی سر تک تک اعضا شکل گرفت. دوربین زوم کرد و وارد ابر اول شد.

تصویر تغییر اندازه داده شده


رقص نور و موزیک سایکو نیز تنها چیزهایی بود که دیده و شنیده می‌شد. چشمان راوی اما به دوربین دید در شب و تکنولوژی ذهن خوانی مجهز است. موجودات عجیب و غریبی که به نظر اقوام رابستن بودند، به حرکات موزون می‌پرداختند. البته اقوام رابستن اشاره به خاندان لسترنج ندارد. اشاره به آدم فضایی‌ها دارد. اما این پارتی نه در سطح سیرازو بلکه در هاگوارتز برگزار می‌شد و هوریس به عنوان میزبان بین جمع می‌گشت و می‌نوشید و هرازگاهی با یکی از حضار هم کلام می‌شد.

- به به ... آقای راه شیری زاده! قربان ما برای مجوزهای احداث ایستگاه فضایی اسلاگ خدمت می‌رسیما.

- به به ... شاگرد گل و مستعدم! عطاردپور! به خونواده سلام برسون. علی الخصوص مادرت! چقدر که خانم باشخصیت و برنزه چیز ... جاافتاده ای هستن.

- پلوتوییان ... سلام منو به بابا برسون ... بگو گذرش افتاد اونور منظومه سلام منو برسونه.

تصویر تغییر اندازه داده شده


سلوین که یک بسته گوشت یخ زده برزیلی در دست داشت کلید انداخت تا در خانه را باز کند. خدا را شکر کرد که پس از ساعت‌ها صف ایستادن و نشان دادن کارت ملی و دادن اثر انگشت و گذاشتن وثیقه و امضای 5 ضامن معتبر که کارند وزارتخانه بودند، توانسته بود آن بسته را تهیه کند تا جلوی زن و بچه شرمنده نباشد. البته او مدت‌ها بود که دیگر پیش همسرش سرشکسته نبود و سرکوفت نمی‌شنید. از وقتی که حضانت آن بچه را گرفته بود. آن هم در بهترین سن ممکن ... وقتی که دیگر نه خرج پوشک داشت و نه شیرخشک و نه ماهی یک بار سایزش عوض می‌شد تا نیاز به لباس‌های جدید داشته باشد.

- خانم؟ بچه؟ نمیاین استقبال بابا سلوین؟

پیش از همسر و فرزندش، یک ملاقه به استقبالش آمد و پیشانی‌اش را بوسید.

- من تسترال و سیاه بختم که زن تو شدم. این بچه چی؟ انتظار داری بهت بگه بابا؟ بپره بغلت؟ یادت رفته اجاقت کوره و معلوم نیست ننه بابای بچه کین؟

سلوین مجددا خدا را شکر کرد.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- تق تق تق! [افکت کوبیده شدن چکش بر روی میز] پس از بررسی توضیحات متهم و مدعی العموم، خانم «فعال حقوق اجتماعی در جادوگران» رای دادگاه بدین صورت اعلان می‌گردد: بنا به صنعت شدن کوییدیچ در عصر حاضر، بازیکن کوییدیچ بودن به عنوان شغل محسوب شده و آقای رابستن لسترنج به جرم به کار واداشتن کودک خردسال خود، مجرم شناخته شده و به حبس ابد محکوم می‌گردد تا یک کودک کار از چنگال سیاه پدر خود آزاد شده و آزاد و رها در اجتماع به زندگی خود ادامه دهد.

مامورین اجرای حکم، بچه گریان را از رابستن گریان جدا کرده و به او دستبند زدند. بچه که از این پس به عنوان «بچه بی سرپرست» شناخته می‌شد، زار می‌زد و فعال حقوق اجتماعی در جادوگران به افتخار این صحنه‌ها را تماشا می‌کرد و دستان خود را به نشانه پیروزی مشت کرده بود.

تصویر تغییر اندازه داده شده


فعال حقوق کودکان در فضایی موهوم که یکدست سفید بود سرگردان بود. دستانش را بالای چشمانش می‌آورد و به دور دست‌ها نگاه می‌کرد، سپس چند قدم راه می‌رفت، فریاد می‌زد «مـــــــادر!» و مجددا این کارها را تکرار می‌کرد. بالاخره بچه‌ای که بی سرپرست باشد، سرپرستی دارد که بی بچه شده. فعال نگران بود و به دنبال مادر می‌گشت.

تصویر تغییر اندازه داده شده


افکار هاگرید از مغز کوچکش نشات می‌گرفتند. فریم هایی بی‌ معنی و بی ربط که شامل تصاویری از بچه و چتری صورتی بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در 1398/4/26 23:59:58
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
ارسال شده در: چهارشنبه 26 تیر 1398 23:14
نمایش جزئیات
آفلاین
تیم vs رابسورولاف

پست آخر


*****


رابستن دوباره خوابید.

رابستن هیچ ایده ای برای ماست مالی این قضیه نداشت برای همین خواست کمی برای خودش وقت بخره.

ولی این کار هیچ کمکی نکرد چون بلاتریکس از دو چیز هیچوقت خسته نمی شه...اولیش خدمت به لرد ولدمورت و دومیش زدن بقیه افراد به هر شیوه ی ممکن!

بلاتریکس ایندفعه دست به چوبدستی شد!
-کروشیو!

بلاتریکس کروشیو رو به قسمت نشیمنگاه رابستن زد...قسمت نشیمنگاه باد کرد...خیلی باد کرد...انقد باد کرد که رابستن رو از زمین بلند کرد.

رابستن دیگه نمی تونست خودشو به خواب بزنه...رابستن خیلی درد داشت!

-چرا کروشیو زدن می کنی؟ درد داشتن شد! الان من چجوری دستشویی رفتن کنم؟

بچه به کلمه ی دستشویی حساس بود...خیلی حساس!
-بابا من دستشویی داشتن می شم!
-بیا...دیدن کن...الان من با این وضعیتم چجوری بچه رو بردن کنم دستشویی؟
-کریس بچه رو ببر دستشویی!

کریس چشماش چهارتا شد.
-بلا! من وزیرم این...

بلاتریکس چوبدستی رو به سمت کریس گرفت.

-...وظیفه ی منه...خدمت به مردم در دستور کار دولت منه...و چه خدمتی از این والا تر!

کریس بچه رو بغل کرد و به سمت دستشویی رفت.

-خب راب...در مورد گندی که زدی توضیح بده...و اگه توضیحت قانعم نکرد، خودت می دونی چی می شه!

رابستن سر قضیه بچه، فرصت برای فکر کردن پیدا کرده بود.
-آقا ما چرا از تولیدات داخلی حمایت نکردن می شیم؟ شما این لباس ها رو نگاه کردن بشین. همش زده ساخت "خر"!
اصلا این "خر" کجا بودن می شه؟ وقتی ما تولیدات داخلی ای به این خوبی داشتن می شیم چرا از "خر" لباس خریدن می کنیم؟

نوع نگاه بلاتریکس تغییر کرد و این باعث شد که رابستن فکر کنه حرف های شعارگونه اش، روی بلاتریکس تاثیر گذاشته!

ولی اینطور نبود!

-این حرف آخرته راب؟
-بله!

بلاتریکس سه کروشیو دیگه هم به رابستن زد...یکی وسط دماغ، یکی روی شست پا و یکی روی نشیمنگاه!

این نشیمنگاه دیگه برای رابستن نشیمنگاه نمی شد.
-چرا بازم زدن می کنی؟
-چون دلیلت هم قانع کننده نبود و هم توهین آمیز بود.
-چرا توهین آمیز؟
-چون این خر نیست...خ.ر هستش...مخفف خانه ی ریدل ها! این لباس ها رو پرنسس ارباب که تمام پیتزا ها برای او باد، با دم خودشون دوختن!

رابستن گند زده بود و نمی دونست چطوری درستش کنه.

الاف که شاهد این ماجرا بود، وضعیت رو بحرانی دید...اگه کاری نمی کرد، بلاتریکس، رابستن رو می کشت و تیمش ناقص می موند...اونم شب قبل مسابقه!
-بلا تو منظور راب رو اشتباه فهمیدی...اون منظورش این نبود که لباسا بد هستن...اصلا مگه می شه لباسایی که پرنسس دوخته باشن بد باشه؟! راب منظورش این بود که این ماشین لباسشویی توان شست و شوی صحیح این لباس های گرانبها رو نداشت!

الاف مهارت ماست مالی کردنشو به رخ رابستن کشید.

-راب بیا بچه ات رو جمع کن که گند زد به کل هیکل من!
-من که کاری نکردن شدم...من فقط دستشویی کردن شدم.
-کریس! بچه روی نحوه ی دستشویی کردنش خیلی حساس بودن می شه...اون هیچوقت به هیکل کسی گند زدن نمی کنه.

بلاتریکس که از این بحث خسته شده بود، یه کروشیو به سمت سقف زد.
-برین کپه مرگتون رو بذارین تا فردا مثل آدم مسابقه بدین!
-من...
-تو و بچه مثل آدم فضایی مسابقه بدین!
-میو!
-تو هم عین حیوون مسابقه بده!

همه ی افراد حاضر در جمع، از ترس خشم بلاتریکس فرار کردن و رفتن تا بخوابن!

همه به جز رابستن!

-تو چرا نمی ری راب؟
-داداشم راست گفتن می شد...وقتی خشمگین شدن می شی، جذاب شدن می شی!

بلاتریکس خیلی جلوی خودشو گرفت تا یه بار دیگه به نشیمنگاه رابستن، کروشیو نزنه!

روز مسابقه

روز مسابقه فرا رسیده بود...صبح، بلاتریکس همه رو با یک کروشیوی ناقابل بیدار کرد و همه انقدر از درد به خود پیچیدن که دیگه لازم نبود قبل مسابقه خودشون رو گرم کنن.

-خب بچه ها و گربه! تا دقایقی دیگه بازی شروع می شه...درسته ما لباس نداریم ولی شلوار داریم...تازه کفشم داریم...
-اینا رو تیم مقابل هم داشتن می شه!
-دارن که دارن...ما نباید مادیات برامون مهم باشه...فقط معنویات! خب نگاه کنین، ما با "تیم" مسابقه داریم...دست های پشت پرده اطلاعاتی در مورد این تیم بهم رسوندن...هوریس همیشه قبل بازی ها سگی می زنه...
-این چیزی که بهت گفتن واقعا غیرقابل حدس بود.
-مزه پرونی هات تموم شد کریس؟ خب ادامه می دم...هوریس سگی می زنه و در نتیجه توی بازی، حالش با خودش نیست...هاگریدم که انقد قبل بازی می خوره که سنگین می شه و نمی تونه خوب بازی کنه...یکی از مهم ترین اطلاعات اینی هستش که الان می خوام بگم، خوب گوش کنین...فعال اجتماعی حقوق بشر در جادوگران و فعال اجتماعی حقوق ساحرگان در جادوگران، خیلی با هم مشکل دارن.
-پس چرا آمدن کردن کوییدیچ بازی کردن بشن اونم توی یک تیم!
-چون می خوان در هر زمینه ای فعال باشن و خب وقتی اومدن در زمینه ی کوییدیچ فعال باشن، فقط تیم "تیم" جای خالی داشت.

-مسابقه ی کوییدیچ چند لحظه ی دیگه آغاز می شه!

هر دو تیم وارد زمین شدن!

-اول تیم تیم رو می بینید که با پیرهنی که شعار "لا اتصال الا با سیم، لا تیم الا تیم" روش نوشته شده، وارد زمین می شن!

تیم رابسورولاف بعد از تیم تیم وارد زمین شد.

-و بله! تیم رابسورولاف هم بالاخره وارد زمین می شه و...و اونا لخت هستن!

گزارشگر هنوز توی شوک بود که داور توپ ها رو آزاد کرد.

هوریس با قلدری تمام کوافل رو تصاحب کرد و از همون وسط پرتابش کرد به سمت دروازه تیم رابسورولاف!

هوریس خیلی سگی زده بود!

کوافل از همه گذشت...فقط کوافل بود و آتش زنه!
-گل! اولین گل برای تیم تیم! آتش زنه حتی از سر جاش تکون هم نخورد.

آتش زنه وقتی گل خورد هم تکون نخورد...دلیلش هم گربه ی وحشی ماده ای بود که موقع ورود به زمین دیده بود.

آتش زنه عشق در یک نگاه رو در آمازون تجربه کرد.

بازی از سر گرفته شد...الاف و هاگرید چشم می چرخوندن تا اسنیچ رو پیدا کنن ولی تلاششون بی فایده بود...مدافعین هم بلاجر ها رو به سمت یکدیگر می فرستادن و کوافل هم بین مهاجمین دست به دست می شد...بازی بدون گل سپری می شد.

-بابا، من دستشویی داشتن می شم!

رابستن یکی از نگرانی هاش این بود...رابستن تنها نگرانیش این بود.

رابستن کمی اطراف خودش رو نگاه کرد...رابستن گیج شده بود.
رابستن نگاهی به پایین انداخت...رابستن راه حل رو پیدا کرد.

-بچه، پایینو نگاه کردن شو...ما رو رودخونه هستن می شیم...دیگه لازم نیست رفتن کنی به دستشویی...خودتو رها کردن شو...یه نفس عمیق کشیدن کن...بده تو...اها...حالا ول بده تا بیاد بیرون!

بچه خیلی حرف گوش کن بود...ول کرد تا بیاد بیرون و چون لخت بود، خیلی راحت ول کرد!

رابستن حس موفقیت بهش دست داد...دقیقا برخلاف کریس!

-راب! بچه ات وسط زمین بازی هم ول نمی کنه؟ گند زد به هیکل من!

وقتی بچه ول کرد، کریس دقیقا زیرش بود.

-اوه اونجا رو ببینین، اسنیچ اونجاست!

همه ی تماشاگران و بازیکنان سرشونو چرخوندن تا ببینن اسنیچ کجاست!

هاگرید اسنیچ رو دید.

-هاگرید برو و اون اسنیچ رو بگیر!

هاگرید "هرچی برانکو بگه" گویان به سمت اسنیچ رفت...الاف هم دنبالش!
رقابت سختی برای گرفتن اسنیچ بین الاف و هاگرید در گرفت.

هنگامی که الاف و هاگرید به دنبال اسنیچ بودن...رابستن کوافل رو گرفته بود و به سمت دروازه ی تیم تیم حرکت می کرد...دو فعال اجتماعی سد راهش شدن...رابستن نمی تونست کاری بکنه...بچه به کمکش اومد.

بچه وقتی داشت به کمک باباش می رفت یاد اطلاعات الاف افتاد...فکری به ذهن بچه رسید.

-شرمنده بودن می شم...شما هردوتون فعال بودن می شین؟

دو فعال سرشون رو به نشانه ی تایید تکون دادن!

-کدومتون فعال تر بودن می شین!
-معلومه من!
-نخیرم من!
-من!

هر دو فعال بازی رو ول کردن و شروع کردن به دعوا با همدیگه!

رابستن آزاد شد و تک به تک شد با دروازه بان!
رابستن کوافل رو به سمت دروازه پرتاب کرد...رابستن گل زد!
همه ی تماشاگران بلند شدن و شروع کردن به تشویق کردن...رابستن کلی ذوق کرد و برای تماشاگران دست تکون داد.

ولی تماشاگران برای اون دست تکون نمی دادن!

هاگرید، دست به اسنیچ از جلوی رابستن رد شد.

تیم تیم برنده شده بود!

بعد بازی، رختکن رابسورولاف

همه ی بازیکنا با هم درگیر بودن...همه به جز بلاتریکس و آتش زنه!

-همش تقصیر بچه ی تو بود...گند زدن به هیکلم!
-به بچه ی من چه ربطی داشتن می شه؟ چرا به آتش زنه چیزی گفتن نمی کنین؟ اصلا معلوم نبود که حواسش کجا بودن می شد وسط بازی!
-به آتش زنه گیر ندینا...آتش زنه ی ما بهترین عملکرد رو داشت! چرا به بلا هیچی نمی گین؟ اون انگار کلا توی بازی نبود...من که ندیدمش کلا!

همه ی نگاه ها به سمت بلاتریکس چرخید.

-به چی نگاه می کنین؟ دوست داشتم اینجوری بازی که کنم و به شما هم هیچ ربطی نداره!

کسی جرئت نداشت که دوباره به بلا چیزی بگه.

-حالا کاریه که شده...باخت دادیم...اصلا هم مهم نیست...هیچی از ارزش های ما کم نمی شه!

در همین لحظه یک تماشاچی از کنار رختکن عبور کرد.
-یکی از بی ارزش ترین تیم ها، تیم رابسورولافه!

الاف با شنیدن این حرف، از داخل تهی شد...اون کاپیتان یکی از بی ارزش ترین تیم ها شده بود! ولی کاریش نمی شد کرد...باید روحیش و حفظ می کرد.
-دیدین چی گفت؟ ما بی ارزشیم...این حرفیه که حرف منو تایید می کنه...ما ارزشی نداریم که کم بشه...پس خودتون رو نبازین و آماده ی بازی بعد بشین!

اعضای تیم به طرز عجیبی و غیر قابل باوری روحیه گرفتن.

رابسورولاف آماده ی بازی بعد بود.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/4/26 23:38:25
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/4/26 23:46:34
پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
ارسال شده در: چهارشنبه 26 تیر 1398 16:21
نمایش جزئیات
آفلاین
تیم تیم و هم تیمی های تیم تیم
VS

رابسورولاف


پست دوم

- بابا رفتن کنیم؟اینا که اومدن نمیکنن . خسته شدن میشم که!
- بچه انقد غر زدن نکن اومدن میکنن دیگه.


رابستن و بچه جلوی در خونه ی ریدل منتظر اومدن الاف بودن، چون ساعتی قبل قرار شده بود که عرض دوساعت خودشون رو اینجا حاضر کنن.
هر چند رابستن کوچک ترین رغبتی برای آوردن بچه نداشت چون میدونست جای بچه تو این بازیا نیست ودوست نداشت اگر مجبور شد کریس رو با تخته جادوگری یکی کنه بچش شاهد باشه، اما خب اگر نمیخواست به حرف الاف گوش کنه هم بچه مثل آدامس خرسی باد شده ی منفجر شده که روی صورت میچسبه و کنده نمیشه،به پاهای راب چسبیده بود و اومده بود .

از طرفی هم کریس رو داشتیم که توی وزارت خونه نشسته بود و با وجدانش درگیر بود که حرف ارباب مهم تره یا همکاری با رابستنی که هیچ ازش خوشش نمیاد !
حالا به دور از اینها مهم ترین مسئله این بود که سه نفر دیگه ی تیم کیا هستن ؟
حسابی درگیر بود جوری که اصلا متوجه نشد کی از ساعت مقرر ۱۰ دقیقه گذشت!
کریس واقعا جونشو دوست داشت پس قبل از هر اتفاقی که ممکن بود تهدیدش کنه زمان برگردون مصادره شده ی مخفی وزارتخونه رو برداشت و یک ساعت به گذشته رفت و خودشو با یه آپارات به خونه رسوند !
نیمبوس و کلی وسیله دیگه رو برداشت و ریخت توی ساک بزرگش و همین که خواست بره به خونه ریدل ها متوجه زمان برگردون شد.

الان باید چیکار میکرد؟ یه زمان برگردون رو که غیر مجاز از وزارتخونه کش رفته بود رو میاورد خونه ریدل ها؟
وجدانش تک سرفه ای کرد و تا خواست چرندیات اخلاقی تحویلش بده با یه کروشیو به سمت خودش سعی کرد وجدانشو خفه کنه که بعد متوجه غلطی که کرده بود شد .
از درد ناله بلندی کرد و مقداری فحش جدید کریس ساخت تحویل ارواح مرلین که اصول اخلاقی روی کار آورده بود داد .
وسیله هاشو برداشت و زمان برگردون رو هم انداخت دور گردنش و به مقصد خونه ریدل آپارات کرد.

حیاط خانه ریدل

- کریس تو نتونستن میشی که آپارات کردن نکنی؟بچم ترسیدن شد .


و این شروع مشاجره اون دوتا بود، چون هنوز هم رابستن اعتقاد شدید قلبی داشت که کریس با تقلب وزیر شده.

دقایقی بعد همه جمع شده بودن :کریس، رابستن، بچه، الاف، آتش زنه و سوروس و بلاتریکس .


سالن تشریفات خانه ریدل ها

- خب مرگخواران و دوستان ما شما دور هم جمع شدید که.....عه وا خاک عالم .ارباب شما اینجایین؟ ببخشید داشتم آماده سخنرانی شما میکردمشون.

- بله ما اینجا هستیم بانز .کاملا مشخصه داشتی ادای مارو در می آوردی حسابت باشه برای بعد.
و نگاه خشم ناکی به جایی که احتمالا بانز ایستاده بود کرد که از قضا درست همون جا وایساده بود.

***


چند ساعتی میشد که ارباب باهاشون اتمام حجت کرده بود و فرستاده بودشون به خونه تیمی که براشون تدارک دیده بود.


- خونه خوبیه اما اخه مثلا ما وزیریما!

- کریس! چطور جرئت میکنی؟ اینجا مرحمت اربابه!

- کریس اینجا خونه ی خوبیه ها هم زمین کوییدیچ داره هم آشپز خونه برای اون خمره ی بی انتهای توی شکمت.
- سوروس به تو مربوط نیست!

- بس کنید ! ما نیاز به استراحت داریم .اتاق انتهای راهرو برای ماست .جرئت دارید واردش بشید تا با آداوراکداورا ازتون پذیرایی کنیم.
_هی الاف اینجا فقط بجز اون اتاق یک اتاق دیگه داره و ما پنج نفریم و یک گربه !
_خیله خب سوروس ما گربه ی عزیزمان را هم میبریم !
و الاف بی توجه به بقیه رفت توی اتاق.

- کنار رفتن کن من جا نداشتن هستم .
- حرف نزن رابستن مثلا من وزیرما!
- سایلنت شدن کن. اینجا برای منو بچه جا انداختن شده!مال ما بودن میشه.
- و کی اینو گفته؟
- من گفتم !حرفی داری؟
- بلاتریکس من غلط کنم!
- خوبه که جایگاهتو فهمیدی و متوجه شدی به ناظر ارباب نباید توهین کنی.
سوروس زیر لب ادامه داد:
- حیف بلاتریکسی!
- نشنیدم!
- چیزی نگفتم.
- خوبه پس بخوابید از فردا برنامه ها تمرینی شروع میشه.

بلاتریکس با گفتن این جمله رفت توی اتاق دوم و پتوی طرح پلنگیشو کشید رو خودش و خوابید و با یک ورد کوتاه در اتاق رو بست.

- حالا باید ما کجا بخوابیم؟
- سوروس فکر کنم باید روی مبل بخوابی !
- لعنت به اون کنت الاف زورگو و بعدم به بلاتریکس که پارتی بازی کرد فقط به رابستن و بچش جا خواب داد .
- بیخیال فکر کنم روز سختی در پیش داریم. والبته هر چقدر سخت باشه رابستن قراره صد برابر سختی بکشه!

خونه ی مرگ خوارا به سیاهی مطلق نور هاشو تسلیم کرد و نورهای زندانی منتظر طلوع خورشید شدند.


چند روز بعد- روز قبل از اولین مسابقه :

- خب امروز هم روزی مثل روز های پیشین. امروز هم تمرینی سخت خواهیم داشت ولی با این تفاوت که امروز برای عادت کردن به لباس های بازی، با لباس های رسمی مسابقه کوییدیچ بازی میکنیم.
- چی ؟جداً گفتن کردی؟ آخ جون! بالاخره من و بابایی لباس های کوییدیچ پوشیدن میکنیم؟
- تو نه بچه! همین الانم یه سبد شلوار های کثیف از خرابکاریات که بابای تنبلت نشسته ،حموم رفتن رو برای ما عذاب کرده . ما به عنوان یک وزیر نمیتونیم تو حموم بد بو استحمام کنیم!

- خب پوشک گرون شدن کرده از کجا پول ماگلی آوردن کنم پوشک خریدن بشم؟
- خب پوشک نخر با پارچه پلاستیک ببندش ،حالا مجبور نبودی که وسط تمرینای کوییدیچ بچه رو از پوشک بگیری!
- چه فرقی کردن شد؟بازم باید پارچه شستن کنم.درضمن به تو ربط داشتن نمیشه!

- هی شما ها بس کنید دیگه!
حتی اون گربه بد ترکیب هم باید لباس بپوشه ،چه برسه به بچه!
- اما بلا...
- ساکت شید تا چوبدستی به دست نشدم.همین که گفتم!

- بلاتریکس آتش زنه عزیز تر از جانمان که دروازبان لایق ماست نیاز به استراحت قبل از بازی داشت او به بازی اکنون نخواهد آمد.
_چی؟ بیجا کرده .ورش دار بیارش. خودت که نیمبوس سواری بلد نیستی شدی جستوجوگر .اون گربه بی ریختتم شده دروازه بان حرفم میزنی؟ بسه بسه، برید لباساتون رو بپوشید و بیایید .

بازیه تمرینی آخر شروع شده بود و همه سخت مشغول بودن .
- بابا من جی جی داشتن میشم!
- هه هه هه
- خندیدن میکنی کریس؟ حالتو گرفتن میکنم! بچه تو الان دشوری رفتن کردی!
- خب تقصیر من نیستن میشه!بخاطر هندونه هایی که کریس به خوردم دادن کرد اینجوری شدن کردم.
- کریس.پس کار توعه؟
- خب بچه دوست داشت هندونه.
- که دوست داشتن میشد ها؟
- بابا.
- ساکت شدن کن!
- بابا، بابا!
- چی گفتن میکنی؟
- من دیگه جی جی داشتن نمیشم.
- جدی؟ چه خوب شدن کردی.
راب دوباره مشغول تمرین شد ولی بعد از چند ثانیه دوبارهبه سمت بچه برگشت.
- ها؟ جی جی داشتن نمیکنی؟یعنی؟

رابستن آروم سرشو به سمت شلوار بچه چرخوند و با صحنه ناگواری روبه رو شد.

- بابا داره بارون میاد.
- آره پسرم ...ولی نمیدونم چرا آسمون ابر نداره.بهتره بریم خونه ظاهراً کسی خونه نیست.

***


- تو خودتو باز خیس شدن کردی؟
- بابا تقصیر...
- ساکت شدن کن .اگر بلاتریکس فهمیدن کنه بیچاره شدن میشیم.

- رابستن لسترنج! با من بحث نکن. بخاطر گندی که بچت به لباسش زده و گربه الاف با شیرجه زدنش به سمت ماشین شیر فروشی به لباس خودش و الاف بخاطر پرت شدن روی زمین چمن به لباسش وگندای دیگه که به لباسا زده شده تو مسئول شستن لباسایی! تمام.
- ولی اخه مگه من گند زدن کردم؟
- نخیر در کنار اینا شلوارای بچه رو هم بشور! ماهم میریم ادامه تمرین رو انجام بدیم.

و همه بجز رابستن از خونه خارج شدن .
رابستن بدون توجه به محتویات سبد، همه رو خالی کرد تو ماشین لباس شویی دوقلو و یه قابلمه آب جوش برای تمیز شدن کثیفی های شلوارها و دیگر لباس ها به محتویات درون ماشین اضافه کرد و درش رو بست و روشنش کرد .

با شنیدن زنگ پایان کار ماشین لباسشویی، به سمتش رفت و درشو باز کرد و تشت به دست تا کمر خم شد توی ماشین که لباسارو در بیاره.

- چی؟ اینا چی هستن میشن؟ چرا شبیه پشم بودن شدن ؟ پس لباسا کجا رفتن کردن؟

کمی چشم هاشو مالید و دوباره نگاه کرد. اما واقعا فقط توده ای از پشم توی ماشین لباس شویی بود .

با دستش پشم هارو در آورد ولی متوجه شد انگار با یه اسکلت نخی به شکل خاصی یسری از پشم ها به هم متصل هستن. همه پشم ها که خارج شد شلوار ها نمایان شدند.

شلوار هارو برد و روی رختگیر پهن کرد و برگشت سراغ پشم ها اما صدای شبیه به ترکیدن حباب روی دیگ های هکتور توجهشو جلب کرد و بعد از کلی تلاش منبعش رو لوله و اتصالات لوله به فاضلابه ماشین لباسشویی پیدا کرد.
بعد از باز کردن لوله دید چیزی لوله رو مسدود کرده و متوجه شد مقدار زیادی پلاستیک آب شده سبز و سیاه هستند. کمی بیشتر دقت کرد و با کمی تطبیق شواهد متوجه شد لباس ها پوسته ای از نخ پلاستیکی داشتن که همشون با آب جوش حل شدن وتوی لوله که سرد شدن باقی موندن و درون مایه لباس ها هم که پشم بوده.
این با تیر خلاص برای رابستن فرقی نداشت چون ساعت نیمه شب رو نشون میداد و تا مسابقه فقط چند ساعت فاصله بود.
ساعاتی که برای خرید لباس که کم بود هیچ، از طرفی نشان دهنده عمر رابستن بود چون به زودی بلاتریکس و بقیه سر میرسیدن.

شترق!

رابستن با سوزشی توی صورتش به هوش اومد و تازه فهمید چه بلایی به سرش نازل شده. اون همون جا توی آشپزخونه از ترس خوابش برده بود و حالا بدون هیچ برنامه ریزی برای ماست مالی با اعضای تیم روبه رو شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1398/4/26 16:32:27
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1398/4/26 17:29:44
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1398/4/26 22:14:23
نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
ارسال شده در: چهارشنبه 26 تیر 1398 12:22
نمایش جزئیات
آفلاین
تیم تیم و هم تیمی های تیم تیم
VS
رابسورولاف


پست اول




- و بله! تیم رابسورولاف هم بالاخره وارد زمین میشه، و... و اونا لخت هستن.

فلش بک- هفته ها قبل، خانه ریدل

- پاشو می‌خوام زیرت رو جارو کنم.
- گبی، خونه ریدل مساحتی مساوی سه تا مدرسه بوباتون داره. چرا باید تصمیم بگیری که بخوای دقیقاً جایی که من نشستم رو جارو کنی؟ مگه همین دیروز اینجا رو با آب و تاید نشستی؟
- وقتی گربه جنابعالی می‌چسبه بهت، موهاش هم می‌چسبه. نیگا چقدر مو ریخته اینجا. به علاوه، شستن با جارو کردن فرق داره. یه تمیزکاری اصولی سه بخش داره: شستن... .

الاف که نمی‌خواست یک دوره جامع و فشرده کلاس شستشوی منزل رو پیش گابریل بگذرونه، با غرولند از جاش بلند شد.

- امروز روز ما نیست ظاهراً. آتش زنه که معلوم نیست کجا رفته، اینم از این.
و در حالی که می‌دید بلاتریکس داره به سمتش میاد زیرلب ادامه داد:
- و این هم تیر خلاص.

بلاتریکس با موهای افشون شده همیشگی که موقع راه رفتن با کفش های پاشنه بلند بیست سانتی متری بالا پایین می‌رفتند، به سمت الاف اومد و نامه ای مزین شده به مهر مقدس لردولدمورت رو تحویل الاف داد. البته بعد از اینکه مهر رو بوسید و چند دقیقه قربون صدقه اش رفت.

- بده ما دیگه! اینقدر تف نزن به اون نامه.
- بگیر، افتخار نصیبت شده الاف. یه ماموریت، از این علافی در میای بالاخره.
- برین کنار می‌خوام جارو بکشم!

بلاتریکس قبل از اینکه الاف بخواد اقدام خصمانه ای علیه گابریل انجام بده دستش رو گرفت و با هم به سمت اتاق ارباب رفتند.

تق تق!

- بیاید داخل.

بلا با شدت الاف رو کنار زد و به داخل اتاق جهید.
- ارباب، همونطور که امر کرده بودید کنت رو به محضرتون آوردم.

الاف هم نرم نرمک از پشت بلا نمایان شد.
- ارباب امری داشتید؟

لرد طبق معمول پشت میز نشسته بود و داشت با کله نجینی بازی می‌کرد. جسد دو ماگل جلوی میز افتاده بود و سر چوبدستی لرد هنوز به رنگ سبز بود. یه کم طول می‌کشید خنک شه.

- الاف، ما متوجه شدیم که تو اینجا را با پناهگاه بی خانمان ها اشتباه گرفتی. یک نان خور اضافه هم که با خودت آوردی. برایت ماموریتی در نظر گرفتیم تا لیاقت خودت رو به ما نشون بدی.

لرد از کشوی میز کاغذی در آورد و به سمت الاف گرفت.

- کمبود تیمی سیاه را در لیگ کوییدیچ امسال حس کردیم. برو و نام ما را مفتخر کن، هرچند که همین الان هم نام ما مفتخر هست.

بلاتریکس کاغذ رو از لرد گرفت و به الاف داد.
- اربابا میشه لطفاً... .
- ساکت الاف، جزییات ماموریتت توی نامه هست. در ضمن، بلاتریکس نیز به عنوان نماینده ویژه ما همراه تو خواهد بود.
- ممنون ارباب، نماینده ویژه.

حیاط خانه ریدل

چند دقیقه ای بود که منظره ای فیکس شده از حیاط خانه ریدل مشخص بود. الاف دوتا دستش رو روی سرش گذاشته بود و با چشمان خالی از روح به سنگفرش زل زده بود و مدام زمزمه می‌کرد"کوییدیچ...کوییدیچ"
و بلاتریکس هم که بالاخره فهمیده بود نماینده ویژه ارباب بودن یعنی باید با الاف همکاری کنه، داشت با خودش حرف می‌زد و خودش رو قانع می‌کرد که امر اربابش مهم تر از میل درونیش هست.
- بجنب الاف، پاشو، دستور دستوره. پنج نفر دیگه غیر از خودمون می‌خوایم برای تیم.
- اولی داره میاد!

بلاتریکس نگاهشو به در حیاط دوخت تا ببینه منظور الاف چه کسی هست، ولی کسی رو ندید!
- منو مسخره می‌کنی؟ نماینده ویژه ارباب رو؟
- دقیق تر نگاه کن بلا، دقیق تر و بالاتر!

بلاتریکس سرش رو در همون راستا چند درجه بالاتر برد تا هم درجه با شاخه درختان بشه و چیزی رو دید که اصلا نمیخواست قبول کنه.

- امکان نداره بذارم گربه ات رو بیاری توی تیم.
- بلاتریکس! ما مسئول جمع کردن تیم شدیم نه تو! و گربه مان نیز در تیم خواهد بود. حالا خیلی خسته شدیم. سه نفر از هفت نفر را پیدا کردیم. میریم که استراحت کنیم و فردا مابقی کار ها رو انجام خواهیم داد. بیا آتش زنه!

و بلاتریکس رو پشت سرش در حالی که داشت جیغ می‌کشید"امر ارباب مهم تر از استراحت توئه" تنها گذاشت.

***


- کروشیو الاف! کروشیو!

الاف از خواب پرید، البته نه به خاطر طلسم شکنجه گر بلکه به خاطر جیغ بلند بلا!

- بلند شو! امر ارباب رو انجام بده. بقیه اعضای تیم کجان؟

الاف که داشت با خودش فکر می‌کرد توی چه هچلی افتاده، آرزو کرد که کاش لرد اونو به دوتا جنازه ماگلی که توی اتاق بودن ملحق می‌کرد تا اینکه ماموریت مشترکی با بلاتریکس بهش بده!

- اندکی صبر بلا، کچل کردی مارو!
- کچل هستی!
- نیستیم. پشت کله مان مو دارد، کچل حساب نمیشیم.

الاف از این حواس پرتی استفاده کرد و قبل از اینکه بخواد وارد درگیری لفظی دیگه ای با بلاتریکس بشه دم آتش زنه رو گرفت و به مقصد نامعلومی آپارات کرد.

- خودم میکشمت کنت!

مقصد نامعلوم- وزارتخانه سحر و جادو

درسته که آپارات کردن توی وزراتخونه غیر ممکن و ممنوع هست، ولی نه برای رئیس موزه و گربش!
الاف به سمت اولین نفری که دید رفت و گفت:

-می‌خوای عضو تیم کوییدیچ باشی؟
- آره!
- دو ساعت دیگه جلوی خونه ریدل میبینمت.
- اوکی!

و به همین راحتی جاسوس دو جانبه ای به نام سوروس اسنیپ عضو تیم شد!

- اگر می‌دانسیتم به این سادگیست، زودتر اقدام می‌کردیم.

البته خیلی هم ساده نبود چون تا آسانسور به 15نفر دیگه هم پیشنهاد داد ولی چون اکثرن نمیدونستن که خونه ریدل کجا میشه پیشنهاد کنت رو رد کردن.

- دفتر وزیر!

در های فلزی آسانسور قدیمی با غژ غژی بسته شدن.
- خیر! ما از آسانسور مخصوص وزیر استفاده می‌کنیم. بسیار نو هست و تازه روغن کاری شده!

پس، در های آسانسور جدید به نرمی بسته شدن!

دفتر وزیر سحر و جادو

- اون گربه لامصب رو نیار تو!
- تو چرا همه جا هستی گابریل؟
- چون من معاون وزیرم، باید اینجا باشم. گربــــــــــه!
- آتش زنه، برو یه جایی رو بسوزون تا ما کارمون با وزیر تموم میشه.

گربه سیاه نگاهی خصمانه به گابریل انداخت و از اتاق بیرون رفت.

- جناب وزیر سرشون شلوغه، با شهردار لندن جلسه دارن. کجا میری؟

الاف بی توجه به فریاد های گابریل و با این توجیه که "رئیس موزه با بقیه فرق میکنه" در اتاق کریس رو باز کرد.

- سلام کنت، جداً باید این عادت رو ترک کنی.
- سلام کردن شد کنت.

الاف سری به نشانه سلام کردن تکون داد و روی صندلی نشست. از جیب کت رنگ و رو رفته اش فندکش رو درآورد و شروع کرد به بازی کردن باهاش و حرف زدن:

- مورخ نداریم ریس، کارای موزه خوابیده. اینجوری تا آخر تابستون باید مگس هایی که میان روی فسیل تسترال ها میشینن رو بشمریم.
- ولی الاف، من داشتم با شهردار در مورد موضوع مهم تری صحبت می‌کردم اگه بری بیرون... .
- موضوع مهم تر از نبود یه مورخ؟
- جناب وزیر، بهش پیشنهاد دادن کنیم؟
- پیشنهاد چی؟

کریس از کشوی میزش یه کاغذ درآورد و به سمت الاف گرفت.

- دژاوو! ها ها! من این صحنه رو قبلا دیده بودم. ولی کجا؟

یادش افتاد که توی اتاق لرد، همین دیروز این صحنه براش رخ داده!

- مهم نیست که قبلا دیدی! دولت چسبندگی و سازندگی احساس کرده که امسال جای یک تیم حکومتی توی لیگ کوییدیچ خالیه، برای همین تصمیم گرفتیم... .
- من قبلاً تیم روتشکیل دادم. البته اگه بخواین میتونم براتون جا باز کنم.
- ما وزیریم کنت، ما توی تیم شخص دیگه ای نمیریم.
- حتی اگه دستور ارباب باشه؟

رابستن و کریس نگاهی به هم انداختن.

- بد پیشنهاد کردنی نیست وزیر، اینطوری با تشکیل دادن شدن یه تیم دو نشون زدن کردیم!

کریس بعد از چند ثانیه به نشونه موافقت سرش رو تکون داد.

- دو ساعت دیگه جلوی خونه ریدل منتظرم.
الاف بلند شد تا بیرون بره. توی چارچوب در توقف و اشاره ای به راب کرد.

- تو با بچه بیا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
ارسال شده در: چهارشنبه 19 تیر 1398 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
تیم
VS
رابسورولاف



زمان: ساعت 00:00 روز 20 تیر تا ساعت 23:59:59 روز 26 تیر

داوران:
فنریر گری بک
بلاتریکس لسترنج

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ورزشگاه ترنسیلوانیا
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 اسفند 1395 23:30
نمایش جزئیات
آفلاین
طوسی جامگان لندن


پست آخر

_نمیتونم، خیلی انرژی دارم! خیلی فرِش شدم!
_ریگولوس، قولی که دادیمو-
_خیلی آماده ام! خیلی جذابم!
_ریگولوس یادته یه قولی بهشون-
_شله شله شله شله شله!

درحالیکه ریگولوس سرخگون را در دست گرفته با حرکات مارپیچی دور تا دور ورزشگاه را می پیمود و هاگرید در نهایت استیصال تلاش میکرد جلویش را بگیرد، لادیسلاو حتی زحمت از زمین بلند شدن را هم به خودش نداده بود و در گوشه ای از زمین کوییدیچ درحالیکه جارویش زیرش قرار داشت چهارزانو نشسته بود و رنک بهترین نویسنده اش را برق می انداخت و اینگونه بود که طوسی جامگان لندنی مجبور بودند شش نفره بازی کنند.

و راستش را بخواهید این خیلی برایشان مهم نبود؛ چرا که همان شش نفر هم سر جمع اندازه ی یک استیون هاوکینگ کارایی داشتند و چیزی نبود که بخواهند برایش حسرت بخورند.

_دور تا دور زمین رو طی میکنه، ریگولوس بلک این غزال تیزپا کثافت خوب این توپارو میزنه! آم... دوباره دور تا دور زمین رو طی میکنه. فکر نمیکنم قصد داشته باشه توپ رو به کسی پاس بده.

ریگولوس بلک بطوریکه گویی در مراسم عقد والده اش شرکت کرده باشد، به سمت لادیسلاو در روی زمین هجوم برد تا او را ببوسد ولی لادیسلاو که خسته تر از این حرف ها بود در برابر این حرکت شنیع تنها رنک بهترین نویسنده اش را بالا گرفت و همه احترام بگذاشتند.

سپس فریادِ طوسی، طوسی در حمایت از لادیسلاو و خدمات بی دریغش در این دوره از مسابقات به هوا برخاست.

_آم... ریگولوس بلک بهمراه سرخگون از دروازه رد میشه.
_من عاشق کوییدیچم!
_چیکارش کردین...

درحالیکه صدای فریاد اعتراض طرفداران تیم تف تشت به هوا برخاسته بود و با وجود اینکه لادیسلاو نشانش را بالا گرفته بود یک عده عنتونینِ بی تربیت یادشان رفته بود احترام بگذارند، صدای فریاد های نا مفهومِ کاپیتان تیم تف تشت به گوش میرسید که تقاضای تعویض کاربر مهمان با یک جستجوگرِ حرفه ای را داشت. و از آنجا که تمامی اعضای تف تشت کاپیتان بودند، عنتونینِ این فریاد در آمد.

درحالیکه کاربر مهمان از سایت خارج شده و یک کاربر جستجوگر بجای او لاگین میکرد، بطور ناگهانی ابرهای آسمان قوس برداشته و از هم گسیختند و کاربر "غم گینم که رفتی" که یک انسان گرگ نما بود از آسمان وارد سایت شد و از اساتید خبره ی موجود در ورزشگاه تقاضای آموزش جادوی سیاه را کرد.

سپس درحالیکه باروفیو بعنوان اولین توصیه ی خود به شاگرد جدیدش از او میخواست که نزدیک ترین بادمجانی که در دسترسش بود را سق زده به ورزشگاه بیاورد، با دیدن وضعیت حاکم بر جامعه جادویی به او و جامعه انسان های گرگ نما بر خورد و او تصمیم گرفت با بیسیمی که تازه خریده بود و از منوی مدیریت ریگولوس مدل جدید تر بود، به پلیس سایبری به فرماندهی آگوستوس راک وود پی ام داده و از آنها بخواهد که هرچه سریعتر کانال مربوطه را مسدود نموده بهمراه همکاران وارد عمل شوند.

پس از مدت کوتاهی گردان ویژه ی امنیت و اطلاعات آسلامی باز هم به فرماندهی آگوستوس راک وود درحالیکه تیم گلچین شده ای از اعضای ناسا آنها را همراهی میکردند و استیون هاوکینگ را هم با کمک هم روی دست می آوردند، از در اصلی وارد ورزشگاه شد.

سپس از در پشتی خارج شد.

کاربر "غم گینم که رفتی" درحالیکه نمیدانست سالن در پشتی هم دارد و از اینکه به او نگفته بودند بسیار عصبانی بود، بطور ناگهانی ارتش انسان های گرگ نمای بادمجان به دست را در ورزشگاه ول داد و اینگونه بود که همه شان مردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ورزشگاه ترنسیلوانیا
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 اسفند 1395 23:14
نمایش جزئیات
آفلاین
طوسی جامگان لندن

پست دوم

تصویر تغییر اندازه داده شده


هوای آفتابی و مطبوع ورزشگاه ترنسیلوانیا و سکوهای مملو از تماشاگر نوید از مهیا بودن همه چیز برای برگزاری مسابقه فینال می‌داد. داور که در مرکز زمین داخل گلدانش ایستاده بود توپ‌ها را رها کرد و دست آخر کوافل را نیز بالا انداخت. توپ اوج گرفت و درست در مقابل صورت لادیسلاو متوقف شد اما او که روی جارو نیز مشغول رنک سابی بود توجهی نکرد و کوافل بازگشت و روی سر رز فرود آمد و گلدانش را شکست.

علی لندنی که کنار زمین ایستاده بود با عصبانیت بر سر او فریاد کشید:

- حواست کجاس لادیسلاو! کروشیو!

-

دوربین‌ها نمای بسته چهره لادیسلاو را نشان دادند و گزارشگر نیز مشغول به توضیح در مورد او شد:

- لــــــــــــا ... دیــــس ... لــــــاو ... پات ... ریشیا ... ژاموزسلــــــــــــــــــی ... جوانان ما ببینند، نماد بی جنبگی در زمین کوییدیچ هست این بازیکن!

وینکی با شیرجه سریع خود را به کوافل رساند و لحظه ای پیش از به زمین رسیدن تغییر مسیر داد و توپ‌ را برای جنگ جهانی دوم فرستاد تا گل اول را برای تف تشت به ثمر برساند.

- وینکی جن پاس گل دهنده خوب؟

کوافل در اختیار طوسی جامگان قرار گرفت و ملکه که با دستپاچگی آن را مستقیما از مقابل حلقه های خودی به سمت زمین حریف پرتاب کرد تا مبادا از معاهده تخطی کرده باشد.

- خوب از اونجا که نمیشه گل زد خواهر من!

ریگولوس سریعا دست به کار شد و منو را از جیبش خارج کرد و دکمه ای با علامت ذره بین را فشرد.

نقل قول:
404 not found!
click here for troubleshoot


بی درنگ بر روی «هیر» ضربه ای زد.

نقل قول:
search hardwre couldn't find. it might be damaged with bozaghe sag!
was it helpful?


-

تصویر تغییر اندازه داده شده


تابلوی ورزشگاه نتیجه ۱۰۰ بر صفر به نفع تف تشت را نشان میداد. لرد علی لندنی با عصبانیت دندان هایش را به هم می سایید.

- این هم چهره آااای لندنی که نشان داده نقش یک توریست رو در طوسی جامگان ایفا کرده و آبدارچی جادوگر تی وی می تونست با این بازیکنان نتیجه بهتری بگیره.

علی که داشت از کوره در می رفت به طرف داور رفت و از او درخواست تایم اوت کرد. داور برای او توضیح داد که کوییدچ تایم اوت ندارد اما او ریش گرو گذاشت و داور را راضی کرد و سپس به همراه بازیکنان راهی رختکن شد.

- این بود سند پیروزی سند پیروزی؟!

- خجالت بکشید! توافق ما زمان ره می خواهه برای نتیجه دادن! چطور جرات می کنید افتخار ما ره زیر سوال ببرید؟! شما دهه هشتاد پیش از میلاد مرلینی ها چی می فهمید که نظر ره می دین؟!

لرد لندنی دعوای بین باروفیو و روونا را خاتمه داد و چندین پاتیل آب یخ در میان رختکن ظاهر کرد.

- دعوا نکنید! مقصر شکست بازیکنای پرمدعای بی انگیزه ان ... باید در تیم فضای جوانی ایجاد میکردیم که نکردیم ... فعلا وارد فضای آب یخ بشید تا فرشینگ بشید. ما میتونیم بازی رو برگردونیم! تصویر تغییر اندازه داده شده

بازیکنان در پاتیل های یخ قرار گرفتندُ، غافل از این که اشتباه می زدند و آن پاتیل ها حاوی معجون خلف وعده برند تشه می باشد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm sick of psychotic society somebody save me


پاسخ به: ورزشگاه ترنسیلوانیا
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 اسفند 1395 23:11
نمایش جزئیات
آفلاین
طوسی جامگان لندن

پست اول

تصویر تغییر اندازه داده شده


شب از نیمه گذشته بود و در یک اتاق تاریک و نمور، جمعی پنج نفره دورتادور یک میز گرد چوبی و خاک گرفته نشسته بودند. صندلی ششمی نیز دور میز کوچک اتاق به چشم می‌خورد و از سکوت حاکم بر جلسه می‌شد فهمید که همه منتظر نفر ششم برای شروع صحبت هستند.

- پیست! پیست! گوگل هـــوی!

- بله؟!

- تو هر سوالی ره که بپرسن جواب می‌دی؟

- بله!

- «چند وقتی هسته که گاومیشم نسبت به من سرد شده هسته! چطور دوباره زندگیمون ره گرم کنم؟»

- منظورم سوالای کلّی تره نه شخصی!

- «آموزش زدن مخ گاومیش همسایه!»

-

نفر سومی وارد بحث درگوشی باروفیو و گوگل شد.

- برو کنار باو بذار استفاده مفید از گوگلو یادت بدم ... فقط که سوال نی، عکسم نشونت می‌ده. گوگل داوش ... «عکس طاووس بدون پر!»

- پیوندها!

- «عکس لو رفته فوکس در پارتی!»

پیش از آن که گوگل فرصت کند پاسخگوی درخواست هاگرید باشد، در اتاق باز شد و شخصی که آواتار نداشت وارد شد و با نگاه حاکی از بهت و حیرت آهسته جلو آمد و پشت میز نشست. جنگ جهانی دوم که تحت الشعّاع سرمای روسیه قرار داشت و بی توجه به گرمای اتاق، خود را میان پالتو و شال و کلاه پیچیده بود، با شلیک آر پی جی به سقف آغاز رسمی جلسه را اعلام کرد.

تصویر تغییر اندازه داده شده


اعضای طوسی جامگان در رختکن گرد هم آمده و در انتظار کاپیتانشان به شوخی‌های حلال می‌پرداختند تا این که باروفیو به همراه شخصی با سر نورانی وارد شد که هیچکس انتظار حضورش را نداشت!

- ار ... ارباب ...

- نترسید! ایشون جناب لرد نیسته ... ایشون مربی خارجی جدید تیم ما، علی لندنی هسته.

روفوس آب دهانش را قورت داد و نفس راحتی کشید و سپس لب به اعتراض گشود: پس این عینکا واس چیه؟ نکنه می‌خوای نورانیت سر مبارک ارباب رو با کس دیگه‌ای مقایسه کنی؟

باروفیو برگه‌ای از جیبش خارج کرد و پاسخ داد: نخیر! عینک‌ها برای جلوگیری آسیب دیدن چشم شما توسط آفتاب تابیده شده از این توافق هسته!

با نگاهی به چهره‌های پرسشگر اعضای تیم باروفیو احساس کرد که نیاز به توضیح بیشتری وجود دارد و ادامه داد: این سند، سند برد تیم ما هسته! ما با تیم حریف توافق کردیم که گل ره نزنیم.

- اینطوری که می‌بازیم!

- نخیر! چطور جرات می‌کنی توافق ره زیر سوال ببری بی سواد؟! به هر حال باید برای هر امتیازی یک هزینه‌ای ره پرداخت.

- چه امتیازی؟

- در عوض تیم حریف هم قول داده که از گرفتن اسنیچ صرف نظر کنه.

- خوب اگه نتونستیم اسنیچو زود بگیریم چی؟!

- فکر اونجاش ره هم کردیم! ریگولوس منوی مخصوص وبمستری ره گرفته ... می‌تونه توش اسنیچ ره سرچ کنه و سریع پیدا کنه.

اعضای تیم با تردید به باروفیو و سندی که در دست داشت نگاه می‌کردند. همه به جز لادیسلاو که چندین و چند رنک بهترین نویسنده را در آغوش گرفته و مدام آن‌ها را می‌سابید تا مبادا گرد و خاک آن را از جلا بیندازد.

- خواهشا انقدر فضای توافق رو پردازش نکنید. اجازه بدید وارد فضای تاکتیکی بشیم تا بتونیم فرشینگ رو به ذهنمون تزریق کنیم.

- باروف دادا این چی می‌گه؟!

- نمی‌دونم هاگرید ... فکر کنم زبانش خوب نیسته!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
پاسخ به: ورزشگاه ترنسیلوانیا
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 اسفند 1395 22:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تف تشت
vs
طوسی جامگان لندن





حالا زمین مسابقه به رهبری جنگ جهانی به شهر نیویورک رسیده بود و مسابقه بر فراز این شهر دنبال میشد.

- همین الان از برج دیده بانی با من تماس گرفته شد. هم اکنون از بالای شهر نیویرک در خدمت شما هستیم و مسابقه همچنان ادامه داره...

کسی درست متوجه منظور گزارشگر از جمله بازی هنوز ادامه دارد نشد. چون رسما هیچ بازی در جریان نبود. از گوشه و کنار زمین آتش و دود به هوا بر میخاست و تعداد زیادی از تماشاگران در گوشه و کنار پناه گرفته بودند. اعضای تیم حریف هم که با خیال راحت کنار تیر دروازه شان بساط پهن کرده و مشغول خوردن کیک و شیرشان بودند. تف تشتی ها هم که عملا با وجود جنگ جهانی کاری از دستشان بر نمی آمد.

گودریک از مشاهده این وضعیت مغزش درد گرفته و سرش درد میکرد. کلا گودریک هیچوقت از تک خوری خوشش نمی آمد همانطور که آخر سر با سالازار سر همین موضوع دعوایش شد. گودریک کلا خسته شده بود و دیگر نمیخواست بازی کند. پس اول دستی بر پیشانیش کشید اما فقط چند زخم عمیق بر پیشانی ، نصیبش شد.
- آخ سرم... من مصدوم شدم! شش هفته منو بفرستین ریکاوری جزایر قناری.

اعضای تیم تف تشت بجز جنگ جهانی سوم، در حال آماده سازی یک باران اسیدی برای بارش بر سر نیویورک بودند تا قدرتشان را به رخ جنگ جهانی بکشانند و نشان دهند از او چیزی کم ندارند. وقتی گودریک این را گفت همگی در بهت و حیرت به او خیره شدند که البته او هم نامردی نکرده و بدون اینکه جوابی بشنود سریع چمدان هایش را بسته بود و برای ریکاوری به سمت جزایر قناری رهسپار شد.

- به نظر میرسه یکی از اعضای تیم تف تشت از بازی خارج شده و حالا این تیم داره 6 نفری به بازی ادامه میده. البته اگر بشه گفت که جز جنگ جهانی بقیه اجازه بازی کردن داشته باشن!

اعضای تف تشت نگاه خشمگینی به جایگاه گزارشگر انداختند. فقط همین را کم داشتند که گزارشگر هم اعلام کند آنها عملا هیچ نقشی در جریان بازی ندارند.
آرسینوس:
- من دیگه نمی دونم چه غلطی بکنیم!

وینکی سعی داشت چیزی بگوید اما سریعا به یاد دهانش که تبدیل به مسلسل شده بود افتاد و منصرف شد. البته وینکی میتوانست کمی مسلسل را جا به جا کند تا بتواند حرف بزند ولی وینکی عمل کردن را در هر صورت به حرف زدن ترجیح میداد. ولی برای اینکه نشان دهد حرفی برای گفتن دارد، چند تیر از مسلسل خالی کرد.
به یک باره مغز جوانه زده ی کتی بل جرقه ای زد و او شروع به صحبت کرد.
- من میگم باید بریم با جنگ جهانی حرف بزنیم و بهش قول بدیم که اگه با ما راه بیاد و تک خوری نکنه، می بریمش به منظومه دیگه که اونجا جاهای بیشتری برای ویران کردن داشته باشه!

تف تشتی ها به فکر فرو رفتند. تا آن لحظه هم عملا نتوانسته بودند غلط خاصی کنند. حالا هم که گودریک فلنگ را بسته بود و تنهایشان گذاشته بود. در نتیجه آرسیون با تکان دادن سر موافقت کرد و تف تشتی ها به سمت جنگ جهانی سوم رهسپار شدند تا با او گفتمان مسالمت آمیز صورت دهند.
- هی جنگی! هی جنگی...

ناگهان رعد و برقی بسی خفن با صدای هولناک زده شد و بارانی اسیدی با طعم پرتقال شروع به باریدن بر نیویورک کرد تا این شهر را هم مثل بقیه دنیا به گند بکشد. هرچند کسی نمیداند چطور ممکن است باران اسیدی طعم پرتقال داشته باشد ولی نویسنده اشاره میکند به کسی مربوط نیست. پست خودش است و دوست دارد باران طعم پرتقال داشته باشند.

وینکی با نگاهی عاشقانه که سعی میکرد در شوهر قدرش تاثیر گذار باشد جلو رفت و کوشید چیزی بگوید. اما در نهایت فقط چند تیر شلیک شد که چهارراهی وسط کله دود مانند جنگ جهانی باز کرد. جنگ جهانی خشمگین شد. جنگ جهانی کلا فاقد اعصاب بود. کسی حق نداشت پرستیژ و ظاهر گولاخ او را به هم بزند حتی اگر آن شخص همسرش باشد...
جنگ جهانی بی اعصاب نعره زد:
- چی میگین شما؟ می خوایین یه بلایی هم سر شما بیارم؟

وینکی از ترس شوهرش پرید و پشت آرسینوس پناه گرفت. آرسینوس با چهره ای که تلاش میکرد ریلکس بودنش را حفظ کند نفس عمیقی کشید و جلو رفت.
- هی جنگی بیا بریم منظومه راه نوشابه! اونجا به سیاره پر انسان های میمون شکل هست. بریم اونارو بترکونیم.

جنگ جهانی سوم قهقه ای خوفناک زد.
- دو دقیقه پیش از همونجا میام آرسی! با خاک یکسانشون کردم.

آرسینوس نگاهی به کتی کرد و گفت:
- مگه منظومه ی راه نوشابه داریم اصن؟!
- نه!

آرسینوس هنگ کرد. آرسینوس متحیر ماند. آرسینوس یک دور ریست شد و دوباره سیستم عاملش بالا آمد. پس جنگ جهانی از چه حرف میزد؟
آرسینوس کوشید تا خودش را به جنگ جهانی برساند و بپرسد منظورش چه بوده. ولی جنگ جهانی که آن لحظه مشغول ترکاندن جت های جنگی آمریکایی بود محلش نگذاشت.آرسینوس دیگر از این وضعیت خسته شده بود و کم مانده بود ریکلس بودن را فراموش کند و بنای جیغ و هوار بگذارد و جنگ جهانی را زیر مشت و لگدش سیاه و کبود کند. البته چون جرئت این کار را نداشت تصمیم گرفت تا مثل گودریک بی خیال مسابقه شود و برود یک گوشه سماقش را بمکد.
اما قبل از اینکه مثل گودریک بار سفر ببندد یک پیر مرد لاغر مردنی در حالی که یه اسلحه تک تیر که خشابش تنها 5 تا گلوله جا داشت و با عصا راه می رفت به زحمت از آنسوی زمین خودش را به آنها رساند.
- فرزندان من!

تف تشتی ها نگاهی به سر تاپای تازه وارد انداختند. وسط آن هیری بیری همین را کم داشتند تا یک دامبلدور نما هم به مجموعه مصیبت هایشان اضافه شود. هرچند پیرمد مزبور زیاد شبیه دامبلدور نبود. حداقل سه متر ریش نداشت. وینکی جهت اخطار دادن چند تیر هوایی شلیک کرد تا از نزدیک شدن بیشتر او جلوگیری کند.
پیر مرد با شنیدن صدای گلوله ها ایستاد و دستش را روی قلبش گذاشت:
- این چیه که اینقدر سریع و اونم این همه گلوله رو پرتاب می کنه؟!

وینکی در جواب پیرمرد یه دور دیگه مسلسلش را به راه انداخت ولی باز هم چیزی نگفت.
آرسینوس یک نگاه چپ به وینکی انداخت.
- چی شده عمو جون؟ راهتو گم کردی؟ می خوای کجا بری؟ مسجد حاج دامبلدور می خوای بری؟! همینطور جلو برو بعد سر چارراه شهید پاتر بپیج به راست، درسته الان یه چند هزار کیلومتری از اونجا دور شدیم ولی شما فاصله رو نبین و به هدفت فکر کن!

پیرمرد با صدایی خسته و غمگین گفت:
- نه فرزندم! جایی نمیخوام برم. نجوایی به من رسید و منو از خواب 60 سالم بیدار کرد! من جنگ جهانی اولم!

تیم تف تشتی ها اول کمی بر و بر به پیرمد خیره شدند. بعد یک مرتبه همه ـشان زدند زیر خنده. مسلسل وینکی هم خیال متوقف شدن نداشت و زد یک طرف دیگر ورزشگاه را به همراه تماشاگرانش به لقای مرلین فرستاد.
پیرمرد همانطور خونسرد ایستاده بود. بدون حرف دست کرد و از توی جیب پیراهنش بطری را که کتی بل در پست قبل کنار رود نیل جا گذاشته بود درآورد و نشانشان داد.

تف تشتی ها:

آرسینوس اولین کسی بود که فکش را از روی زمین جمع کرد.
- امکان نداره تو جنگ جهانی اول باشی. نکنه خودتو جای جنگ جهانی اول جا زدی مارو خفت کنی؟ برو عمو جون، مرلین روزیتو جای دیگه حواله کنه.

ولی "عمو جون" مزبور توجهی به این حرف نشان نداد. درحالیکه داشت اطرافش را نگاه میکرد زمزمه کرد:
- من نجوایی شنیدم و باید کمک کنم! همانا من بر پیمانم راسخ هستم.

آرسینوس با نگاهی پوکر فیس به صورت پیرمرد نگاه کرد.
- این نقشه احمقانه فکر کدومتون بود؟

بقیه اعضای تیم، با انگشت اشاره پست قبلی را به آرسینوس نشان دادند.

نقل قول:
-فهمیدم چیکار کنیم. میریم به کوه های آلپ دنبال جنگ جهانی اول!


آرسینوس ضایع شد. ولی سعی کرد ضایع شدنش روی صورتش تاثیری نگذارد. نگاهی به پیرمرد کرد که اسلحه قدیمی و خاک گرفته اش را از دوشش برداشته بود و از جیبش جعبه ی مهماتش را بیرون آورده و مشغول پر کردنشان بود.

- ولی عمو چطور می خوای جنگ جهانی سوم رو متوقف کنی؟!

پیر مرد به جایی که آرسینوس اشاره می کرد نگاه کرد. پورخندی زد. آرسینوس ناامید شد. آرسینوس با خاک کوچه یکسان شد. همه چیز به هم ریخته بود و حیثیت تیم به باد رفته بود. گودریک را هم از دست داده بودند و حالا یک پیرمرد زپرتی آمده بود و به آنها میگفت جنگ اول جهانیست. دیگر هیچ چیز نمیتوانست از این بدتر باشد.

- سرکاریم بابا. بیاین بریم گوی زرین رو بگیریم اقلا مسابقه رو تموم کنیم.

بقیه سری به نشانه تایید تکان دادند. اما همان لحظه پیرمرد اسلحه قدیمیش را مقابل چانه اش گرفت و شروع به نشانه گیری کرد. یک تیر زد و به یک باره جنگ جهانی سوم که مشغول ساخت بمب نانو هسته ای بود ، شروع به نعره کشیدن کرد.

- وای چشمم! وای چشمم

تماشاگران:
تف تشتی ها:
جنگ اول جهانی:

چیزی نگذشت که همه حاضران در ورزشگاه بلند شدند و پیرمرد را تشویق کردند و برایش سوت زدند، هورا کشیدند و شادی کردند.

پیر مرد هم با غرور اسلحه اش را دوباره بر دوشش انداخت به سمت جنگ جهانی سوم رفت. بعد دستش را دراز کرد یقه اش را گرفت و گفت:
- بگو ببینم تو از متفقین هستی یا متحدین؟! هان؟ بگو؛ حرف بزن!

جنگ جهانی سوم در حالی که هنوز ناله می کرد، گفت:
- چی میگی پیرمرد؟ من خودم هم متفقم هم متحد! من یه پا جنگم! ببین ... تتو مچم رو ببین! من جنگ جهانیم!

جنگ جهانی سوم مچ دست راستش را نشان پیرمرد کرد که رویش نوشته شده بود: "مهسا"

- نه نه! این نیست، این یکیه!

و تتوی مچ دست چپش را نشان پیرمرد داد. پیرمرد با دیدن تتو شگفت زده شد. دهانش باز ماند. با دقت علامت را نگاه کرد. بعد آستین دست چپ خودش را بالا زد و تتوی خودش را که دقیقا شبیه همان تتوی جنگ جهانی سوم بود را نشان داد.
- تو؟
- تو؟
- شما؟

نویسنده که دید صحنه رو به خز شدن میرود، دخالت کرد و محکم یکی پس کله جنگ جهانی اول کوبید.
- نوه عزیم من
- دّدی

جنگ های جهانی اول و سوم همدیگر را بغل کردند و شروع به گریه و زاری کردند.
- پدربزرگ ... چرا زدی چش منو درآوردی؟!
- آه فرزندم ... من ... من نمی دونست تو نوه من بود. ولی نگران نباش نوه ی من! من قدرتی به تو عطا کرد که تو توانست فراموش کرد نبود یک چشم را... ای نوه ی عزیز من

پیرمرد که جنگ جهانی اول باشد، تتوی خودش را به تتوی جنگ جهانی سوم چسباند و ناگهان نوری در محیط ساطح شد که همگان توانایی دیدن چیزی نداشتند، بعد موجی عظیم نیز ساطح شد که مناره های مسجد حاج دامبلدور را نیز لرزاند.

چند ثانیه طول کشید تا نور از بین رفت و همه چیز به حالت عادی برگشت. آرسینوس نگاهی به کراوات هایش انداخت که همشان سوخته بودند. او گفت:
- چی چی شد؟!

سکوتی عجیب بر فضا حاکم شده بود. رنگ آسمان به قرمز تغییر کرده بود و خورشیدی که در حال غروب بود، به رنگ بنفش درآمده بود. همه در سکوت به این تغییرات خیره شده بودند. انقدر از چند پست پیش شاهد چیزهای عجیب و غریب بودند که ظرفیت تعجب کردنشان لبریز شده بود.
کتی گفت:
- این چه وضعیه آخه؟ من دیگه خسته شدم! بیایین بیرم این گوی زرین رو بگیریم بازی تموم شه، من می خوام برم خونه بخوابم! اه!

- هیچم نمیریم!

همه به سمت صدا برگشتند و گودریک را مشاهده کردند که با یک عدد مایو، درحالیکه تویوپ اردکی شکلی دور کمرش بود، خشمگین و آشفته به سمت آنها می آمد.
- رفته بودم جزایر قناری که یهو جزر و مد شد جزیره رفت زیر آب! مصدومیتم برطرف نشد! باید یه ماه کلا برم شمال!
- بس کن گودریک! باید بریم این گوی زرین رو بگیریم تا تموم شه این بازی لعنتی! جنگ جهانی هم معلوم نشد کجا غیبش زد.

گودریک که فهمید گاف بدی داده، سعی کرد سوت زنان از کادر خارج شود. اما تف تشتی ها دیگر گول این اداها را نمیخوردند. دسته جمعی ریختند سر گودریک تا مانع فرارش از بازی شوند.

- خب ظاهرا بازکن مصدوم تنها تیم فعال تو بازی برگشته هرچند خیلی به نظر نمیاد مشتاق بازی کردن باشه. اعضای تف تشت دارن باهاش کلنجار میرن تا قانعش کنن.

در واقع کار تف تشتی ها از قانع کردن گذشته بود. کتی و گوگل از پاهای گودریک آویزان شده بودند و آرسینوس هم کمرش را محکم گرفته بود. وینکی هم با شلیک پی در پی مسلسل تلاش میکرد کمکی کرده باشد هرچند اگر کمک نمیکرد سنگین تر بود. طبیعی بود در این وضعیت هیچ کدام توجهی به موجودات عجیبی که با بالون ها به آرامی در حال سقوط بر روی زمین کوییدیچ بودند، نکنند...

موجودات عجیب بعد از رسیدن بر روی زمین، از بالون پیاده می شدند و درست به به مرکز زمین می رفتند اما نکته ی عجیب این بود که این موجودات با هم ترکیب میشدند و کم کم در حال تبدیل شدن به موجودی عظیم الجثه و بی ترکیب بودند.
صدای فریاد و هیاهو از گوشه و کنار ورزشگاه به گوش رسید.
- یا امامزاده ریچارد این دیگه چیه!
- مادر خوب و قشنگم!
- مرلینا به فریادمون برس!

در این حین بود که سر این موجود عظیم الجثه نیز کامل شد که البته شامل دو سر میشد. یکی جنگ جهانی اول و دیگری جنگ جهانی سوم!
-پدر بزرگ با اینکه زدی یه چش منو کور کردی ولی خیلی خوشحالم که الان با هم به قدرتی رسیدیم که می تونیم بر هفت آسمان حکومت کنیم.
- آره نوه ی گلم! همیشه باید اهداف بزرگ داشت! پیش بسوی فتح دنیا!

موجود عظیم الجثه که روی سینه اش نوشته شده بود "جنگ جهانی چهارم" شروع کرد به قدم زدن بر سطح زمین و همزمان از تمام گوشه و کنار بدن بی ترکیبش اسلحه و مشک و بمب بود که شلیک میشد. تماشاگران باقی مانده به همراه بازکنان هر دو تیم در حالیکه از ته دل نعره میزدند و ارواح نگارنده پست را به خاطر سوژه اش مورد عنایت قرار میدادند، پا گذاشتند به فرار. صدای گزارشگر در ورزشگاه پیچید.
- خب بالاخره یه اتفاق هیجان انگیز تو این بازی افتاد. هم اکنون شاهد ظهور جنگ جهانی چهارم هستیم در پهنه آسمان نیویورک!
درحینی که این خبر داشت در سر تا سر دنیا مخابره میشد و کشورها یکی پس از دیگری اعلام وضعیت فوق العاده میکردند ناگهان درب ورزشگاه چهارتاق گشوده شد. به دنبال آن مردی چاق وارد قدم به ورزشگاه گذاشت. نکته ی عجیب این مرد موهایش بود که تمامی نداشتند و همینطور پشتش کشیده می شدند.


- داوش صبر کن... من حاکم همه عالمم! من ترومپتم... دنیا واس ماست... ینی کلش ماس ماس!

جنگ جهانی چهارم:

فلش بک - کاخ سفید

وینکی برای آرام کردن وی، دستمالی زیر اشک‎‌هایش گرفت و شروع کرد به دستمال کشیدن موهای بور و همزمان با او اشک ریخت ولی بعد متوجه شد چیزی به عنوان مو روی سر رئیس جمهور نیست و در واقع کلاه گیس است که با تف و آب دهان روی سر او چسبانده شده‌است. ظاهرا بلند کردن موهای رییس جمهور، آنهم به حالت قبلی، تا چند سال آینده ممکن نبود اصلاً.

- اهم... میگفتم. من برای جبران کارهای بدی که کردیم، برای شما معجونی تهیه کردم که موهاتون رو به حالت قبلی برمی‌گردونه.

ناگهان اشک های ترومپت خشک شدند. چهره‌اش که کبود شده بود، به رنگ نارنجی سابقش بازگشت. سپس با نعره‌ای به محافظانش که تازه داشتند بهوش می‌آمدند، گفت:
- خاک بر سرتون. گم شید از اتاقم بیرون. برای چی جلوی این مهمونای محترمو گرفته بودید؟! من کاملا تکذیب میکنم هرچی که گفتمو.برید واسه مهمونای من چایی بیارید!

محافظان سریع دویدند از اتاق بیرون و رییس جمهور را با مهمان های عجیب و غریبش تنها گذاشتند. ترومپت نگاهی به دور و برش انداخت تا اینکه چشمش به کتی بل در حال تحقیق افتاد.
- گفته بودم که من خیلی به بانوان احترام می‌ذارم؟

آب از لب و لوچه ترومپت سرازیر بود و کماکان داشت کتی بل را چهارچشمی برانداز می‌کرد. کتی بل هم کله‌اش توی لپ تاپش بود و به جدیدترین یافته‌های گوگل خیره مانده بود. ترومپت کم کم داشت به او نزدیک می‌شد که آرسینوس خطر را حس کرد و دستش را روی شانه وی قرار داد.
- بفرمایید. این هم معجون. البته باید بگم که...

آرسینوس فرصت نکرد تا جمله‌اش را کامل کند چون مجبور شد با هکتور گلاویز شود که ویبره‌زنان وارد کادر شده بود. ترومپت هم از حواس پرتی موقت آرسینوس استفاده کرد و شیشه خوش آب و رنگ را از دستش قاپید. بعد در حالیکه با حالت به شیشه نگاه می‌کرد و به جای چشم، قلب روی صورتش درآمده بود؛ درب شیشه معجون را باز کرد و همه‌اش را یکجا سر کشید. سپس با آستین لبش را پاک کرد.
آرسینوس که در نهایت موفق شده بود هکتور را با لگدی از کادر بیرون کند، برگشت و با شیشه معجون خالی مواجه شد.
- این برای مصرف یک ماه بود ها.
- مشکلی نیست. من کارم درسته. خیلی باهوشم. من کسی هستم که مهاجر اخراج می‌کنم. من تو دهن دشمنای ولاد میزنم.

پایان فلش بک

ترومپت بعد از گفتن این سخن بسیار حماسی سرش با قدرت تکان داد و مو های درازش همراه با طول موجی شروع به حرکت کردند و همانند ماری به دور جنگ جهانی چهارم پیچیدند. جنگ جهانی چهارم تلاش کرد از جای جای وجودش اسلحه یا بمبی را بیرون آورد اما مو های ترومپت آنقدر سفت او را مچاله کرده بودند که نمی توانست کاری از پیش ببرند.

اعضای تیم تف تشت که نمیتوانستند از دیدن این منظره هیجان انگیز خودداری کنند دست از فرار کردن برداشتند. بعد چند بسته پاپ کورن و پفک و تخمه از غیب ظاهر کردند و در حالی که تخمه می شکستند، نشستند تا نظاره گر جدال جنگ جهانی چهارم و ترومپت باشند. آنها خبر نداشتند که تماشاگران و داوران و اعضای فدراسیون کلهم در بین این همه بمب و جنگ دار فانی را وداع گفته بودند و دیگر مسابقه ای در کار نبود. دیوانگی هم برای خودش عالمی دارد مگر نه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ورزشگاه ترنسیلوانیا
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 اسفند 1395 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تف تشت
vs
طوسی جامگان لندن

第三吐



تف تشتی ها دوباره جمع شده بودن و داشتن خودشونو برای یه حمله دیگه به تیم نصفه نیمه و ترکیده حریف آماده میکردن. البته اگر جنگ جهانی این اجازه رو بهشون میداد. کلا مسابقه دادن روی هوا به اندازه کافی سخت بود به ویژه توی اون بازی یک جنگ جهانی تک خور هم وجود داشته باشه.

آرسینوس کوافل رو در دست گرفت و آماده شد که پاسش بده به وینکی. قبلش یه نگاه انداخت به اعضای تیم طوسی ها که با نگاه های خالی از احساس در حالیکه به تیر دروازه کماکان چسبیده بودن داشتن این صحنه رو از نظر میگذروندن. ظاهرا به کل بی خیال بازی شده بودن.
آرسینوس هم شونه ای بالا انداخت و رفت که بالاخره یه گل به ثمر برسونه. اما جنگ جهانی به سرعت کوافل بی پناه و بدبخت رو قاپید، یه خورده مچالش کرد و با یه ضربه نامردی انداختش تو دروازه حریف که باعث شد دروازه سه دور از تعجب دور خودش بچرخه.

گزارشگر که چشم هاش چهارتا شده بودن، توی میکروفونش نعره زد:
- بله درسته. چه میکنه این جنگ جهانی. خیلی خفنه این بازیکن. مرلین قوت ای بازیکن!

البته به نظر می رسید که مرلین واقعا قوت داده باشه به جنگ جهانی. چون جنگ جهانی به سرعت هجوم برد سمت تیم حریف، دو سه تا بلاجر رو کوبوند تو چشم و چال اعضای باقی مانده تیم حریف که واسه خودشون یه گوشه نشسته بودن و کاری به کار کسی نداشتن. بعدشم کوافل رو به صورت کات دار گل کرد و بعد دوباره گرفتش.

آرسینوس که چشم و چالش از تو نقابش زده بود بیرون، به سرعت رفت کنار جنگ جهانی. آرسینوس داشت خونش یه جوش می اومد. اونم میخواست گل بزنه و خودشو در معرض نمایش بذاره:
- بدش بیاد. میخوام همچین گلش کنم که...

تا جمله آرسینوس تموم بشه، جنگ جهانی سه تا گل دیگه هم زد. بعد هم برگشت و یه خنده ترولی تو صورت ارسینوس زد.
وینکی و آرسینوس در مواجهه با این حرکت، فقط تونستن نگاه پوکر فیسشونو به صورت جنگ جهانی بدوزن بلکه کمی از رو بره ولی انگار فایده ای نداشت. پس به جاش ترجیح دادن پوکرفیس وارانه به گل های تریسترام چهره ای که میومدن پایین و انفجارهای رنگارنگ به وجود میاوردن نگاه کنن بلکه احساس ضایع شدن خودشون رو از بین ببرن.

جنگ جهانی بعد از اون، چند تا فیگور پشت و جلوی بازو اومد تا قدرتش رو به رخ جهانیان بکشه. حتی وقتی دید "بیشتر ها" دارن پاپ کورن میخورن و واسش سوت میکشن، رفت و همه پاپ کورنشون رو خورد. جنگ جهانی قوی بود. قدرت همیشه زورگویی رو به همراه میاره.

وینکی که دید شوهرش مشغول خوردن پاپ کورن و زورگویی به بیشترهاست فرصت رو مغتنم شمرد. بال زنان رفت جلو تا بلکه بتونه کوافل رو به دست بیاره. بعد با چند شلیک بازیکنای تیم حریف رو متفرق کنه و به وسیله پاس کاری با کتی خودشو برسونه به جلوی دروازه. اما وینکی یا زیادی خوش خیال بود یا هنوز شوهرش رو کامل نشناخته بود. همینکه طرف توپ رفت جنگ جهانی مثل اجل معلق ظاهر شد و کوافل رو قاپید تا چند دهمین گل تف تشت رو به ثمر برسونه و مقام اول رو در رشته تک خوری به دست بیاره و رکورد گینس رو بشکنه.

چهره اعضای تف تشت با دیدن این وضعیت دیدنی بود. عجز و ناراحتی رو میشد از نگاهاشون خوند. اونا هرکاری کرده بودن تا بتونن جنگ جهانی رو به راه کج هدایت کنن. ولی ظاهرا جنگ جهانی دیگه مرلین رو بنده نبود. جنگ جهانی از دست رفته بود.

فلش بک- زمین تمرین

-فهمیدم چیکار کنیم. میریم به کوه های آلپ دنبال جنگ جهانی اول!

سر ظهر بود. ملت تف تشت توی زمین بازیشون وسط سطلای آشغال جمع شده بودن و داشتن به آخرین نظرات هوشمندانه آرسینوس گوش میدادن. اعضای تفت تشت موجودات نرمالی نبودن ولی هنوز اونقدرها هم خرفت و احمق نشده بودن. برای همین همگی پوکر فیس وار به صورت آرسینوس خیره شدن.

وینکی که دید نگاه های پوکر فیس تاثیری در عزم راسخ آرسینوس نداره تلاش کرد حرفی بزنه و اقلا دلیل این انتخاب آرسینوس رو بپرسه ولی مسلسلش نمیذاشت. یکم سرشو اینور گرفت. اونور گرفت. بالا رفت ماست بود پایین اومد دوغ بود قصه ی تفیا دروغ بود ولی اتفاقی نیافتاد که نیافتاد. مسلسل با صورت وینکی یکی شده بود و اجازه حرف زدن رو ازش سلب کرده بود.پس در آخرین تلاش نومیدانه با بال بال زنان اعتراضش رو اعلام کرد ولی متاسفانه کسی اونجا نبود که زبون بال بال زدن رو بدونه. در نتیجه به سادگی اعتراض وینکی به سمت چپ نقاب ارسینوس دایورت شد.
وینکی کلافه بود. دیگه نمیتونست اینطوری ادامه بده. شوهرش از دست رفته بود. صدای اعتراضش هم همینطور. وینکی از روی عجز جیغ بنفشی کشید که در نتیجه ش اینطرف دنیا یه سد شکست و سیل راه افتاد و مردم رو برد. یکم انورترش یه ماشین ترکید و کلی آدم منهدم شدن. به عنوان حسن ختام هم یکی تو ترکیه ترور شد که گناهش افتاد گردن یکی دیگه!

بقیه تف تشتیا هم عین غولهای غارنشین کله هاشونو خاروندن بلکه راهی برای مخالفت با حرف آرسینوس پیدا کنن. شواهدی هم حاکی از اینه که لامپهایی باای سرشون جرقه زد ولی چون ولتاژش بالا بود ترکید! در نتیجه همگی بدون حرف دست به دست هم دادن و...پاق!

دقایقی بعد- کوه های آلپ

دامنه کوه پر بود از مشنگای خوشحالی که با خوشحالی هر چه تمامتر اومده بودن اسکی سواری. بعضیا جلوی کوه وایساده بودن و داشتن از خودشون یهویی سلفی میگرفتن. یه عده هم مشغول سرسره بازی روی برفا بودن و تعدادیشون هم به شکل بیناموسانه ای دنبال هم گذاشته بودن. یه عده هم یه گوشه واسه خودشون نشسته بودن و داشتن لیواناشونو به هم میزدن.

اون وسط هم تف تشتیا در حال جستجو به دنبال چیزی بودن که حتی نویسنده هم آخرش نتونست بفهمه اون چیه! ولی تفت ها بی توجه به سردرگمی نویسنده داشتن کار خودشونو میکردن. مشنگ ها هم که فکر کرده بودن فقط یه تعداد ولگرد عجیب و غریبن بدون توجه بهشون مشغول عیش و عشرت خودشون بودن. آرسینوس یه ذره بین دستش گرفته بود. یه کلاه شرلوک هلمزی هم گذاشته بود رو سرش و داشت با ذره بین در به در تو برفا دنبال یه چیزی میگشت. هرازگاهیم یه چیزی تو دفترش یادداشت میکرد. وینکی هم بال بال زنان خودشو میکشوند اینور و اونور و با دقت هم چیزی که به نظرش میرسید مهم باشه ترور میکرد. بی نوا کار دیگه ای هم بلد نبود انجام بده.

گودریک هم که کلا برف ندیده بود دوتا شمشیر به کفشاش وصل کرده بود و با ذوق و شوق با بقیه مشنگا رو برفا سر میخورد و کله ملتو میکرد زیر برف و قاه قاه به قیافه هاشون میخندید. این وسط هم کله چند نفر که به حضور گودریک و کفش اسکیای غیراستانداردش اعتراض کرده بودن به طرز مرموزی قطع شد و خونشون پاشید رو برفا.

کاربر مهمان با نگاهی غمگین به صحنه گشت و گذار هم تیمی هاش نگاه کرد. بعد رفت رو یه آدم برفی نشست که بچه مشنگا با سختی درستش کرده بودن. یه آه کشید و چندتا بیشتر دیگه تولید و به جامعه عرضه کرد. بعد بدون توجه پس گردنی که بیشتر ها به بچه ها زدن دستشو دراز کرد و هویجی که به عنوان دماغ آدم برفی گذاشته بودن برداشت و یه گاز محکم بهش زد.
- چه رقت انگیز...چقدر همه چیز پوچ و بی معنیه.

گوگول هم بی توجه به بقیه تو برفا راه میرفت و مرتب داده های به دست اومده رو با هم مقایسه میکرد. تا اون یه طومار بلند بالا دنبالش رو زمین دیده میشد که هر لحظه هم عرض بیشتری پیدا میکرد. کتی هم دنبال گوگل راه میرفت و با دقت طومارو نگاه میکرد ببینه نقطه شو بالاخره پیدا میکنه یا نه.

هـ-هـ-پچترررررررررر- گرومب!

همون لحظه صدای کر کننده ای بلند شد. به دنبالش هم جیغ ملت گوش فلک رو کرد کرد. آرسینوس که داشت اون لحظه با دقت تو یه سطل آشغال دنبال یک فروند جنگ جهانی اول میگشت با بی میلی سرشو بالا آورد تا ببینه چه خبره. ظاهرا وینکی که زیاد به آب و هوای برفی عادت نداشت دماغ مسلسل طورش قلقلک شده بود و عطسه خانمان برانگیزی کرده بود. در نتیجه این عطسه برف کوه تکون خورده و بهمن بزرگی راه افتاده بود. به نظر می رسید کوه از دیدن خوشحالی ملت حسودیش شده بود و حالا میخواست تلافی خوش گذرونی ملتو ازشون بگیره.

ملتم جیغ و ویغ کنان به هر طرف می دوئیدن و سر و کله بقیه رو زیر برف میکردن و به آبا و اجداد هم فحش میدادن.

این وسط هم ملت تفت تشت که کلا از داشتن عقل سلیم بی بهره بودن یه خنده ترولی زدن و جلوی بهمن دور هم وایسادن تا از خودشون و بهمن سلفی بگیرن جز گوگل که موجود عاقلی بود. گوگل تنها وصله ناجور این تیم بود. هرچی باشه کدهاشو یه آدم عاقل نوشته بود گرچه از بخت بدش با یه دسته از دیوونه ترین های عالم هم تیمی شده بود.
برای همین با یه قیافه پوکر فیس جلو رفت و دستاشو دور هم تیمی هاش حلقه کرد.

یه لحظه بعد برف همه جارو فرا گرفت و مشنگا و کل دم دستگاهشون رو زیر خودش مدفون کرد ولی جاییکه تف تشتیا تا چند لحظه قبل وایساده بودن خالی از وجود هر نوع تنابنده ای بود.

دقایقی بعد- مکانی نامعلوم

به طرز عجیبی اونجایی که ظاهر شده بودن خالی از هرگونه مکان و زمان مشخصی بود. یا به عبارت دیگه خالی از هرگونه مکان و زمان تعریف شده ای بود!
انگار بین زمین و هوا معلق بودن بدون کمک هیچ گونه چوب جارو یا چیزی مشابهش. اطرافشون پر بود از نقاط نورانی که در دور دست ها چشمک میزدن. اینور و اونورشون هم چاله و چوله های سیاه رنگی دیده میشد که با سرعت در اطرافشون میچرخیدن. هرازگاهی تکه سنگ هایی از کنارشون عبور میکرد تو فضای بی انتها گم میشد. آرسینوس چونه شو خاروند.
- قبلا اینجا اومده بودیم؟

کاربر مهمان چیزی نگفت. شونه ای بالا انداخت که در اثر این حرکتش چندتا کاربر بیشتر تولید شدن و تو اون وضعیت گذاشتن دنبال هم. هرچی کاربر مهمان شل و ول بود بیشترها خیلی شرو شیطون بودن. آرسینوس برای گرفتن جوابش نگاهی به نویسنده انداخت. نویسنده هم با اشاره قلم گوگل رو نشونش داد که بطرز مشکوکی داشت سابقه مرورش رو کلیر هیستوری میکرد.

در نتیجه اعضا در سکوت نگاه های اتهام آمیزی به گوگل بی نوا انداختن تا حدیکه گوگل بینوا از روز خجالت تند تند آرم سایت عوض کرد.

- راستشو بگو چیکار کردی تو؟

گوگل یه بار دیگه آرم سایتش عوض شد. بعد زد رو صفحه ای که قبل از اومدنشون به اینجا داشت سرچ میکرد.

"جنگ ستارگان"


تف تشتیا جا خوردن.شاخ درآوردن. انگشت حیرت به دندان گزیدن. حتی شایعات میگه خودزنی هم کردن ولی صحت و سقمش هنوز تا این لحظه تایید نشده.
- یعنی تو مارو جدی جدی منتقل کردی وسط جنگ و دعواهای بین کهکشانی؟

گوگل:

اعضای تفت تشت:

آرسینوس با درماندگی مشابه یه غول غارنشین سرشو خاروند و نیم نگاهی به بشقاب پرنده ای انداخت که داشت از بغلشون رد میشد و چندتا موجود بی مو که شاخدار از توش داشتن واسشون دست تکون میدادن.
- ولی چطور ممکنه؟اینجا؟تو فضا؟جنگ ستارگان؟هــــوا!

تازه ملت یادشون اومد که تو فضا اکسیژنی وجود نداره. همگی دست به یقه بردن و به گلوهاشون چنگ زدن و صدای خرخری از گلوشون خارج شد. صورتاشون از شدت بی اکسیژنی رو به کبودی رفت. چیزی تا خفه شدنشون باقی نمونده بود که چشمشون به صورت نویسنده افتاد و تازه به خاطر آوردن که جلوی نویسنده نمیتونن از این جنگولک بازیا در بیارن.

آرسینوس زودتر از همه به خودش اومد. درحالیکه سعی میکرد ضایع شدنش به هیچ وجه رو صورتش تاثیر نذاره گفت:
- اهم خب... ممکنه بگی اصلا چطور تونستی مارو به اینجا منتقل کنی؟

گوگل بی نوا قادر نبود حرف بزنه. کلا سکوت و کم حرفی از نشانه های بارز اون مرحوم بود. در نتیجه برای اینکه به ملت بفهمونه چطور این کارو کرده به فکر فرو رفت و یه ابر افکار بالای سرش شکل گرفت.

فلش بک- دفتر ریاست جمهوری آمریکا


در حینی که آرسینوس تلاش میکرد ترامپو. از تو دستشویی بیرون بکشه کتی بل در حین یادداشت برداشتن از یافته های جهش ژنتیک سقلمه ای به گوگل زد.
- یه سرچ بکن ببین طبق آخرین دستاوردها ژنتیک سلولی مولکولی در زمینه پیوند دی ان ای انسان با تسترال انگولایی چه تاثیری بر سفر در زمان و مکان با توجه به نظریه نسبیت داره؟

گوگل سری تکون داد و مشغول سرچ کردن شد. ولی درست در همون لحظه که صفحه مربوطه رو پیدا کرد و به کتی نشون داد همه چیز منفجر شد.

پایان فلش بک

اعضای تف تشت کله هاشونو مدل غول های غارنشین خاروندن. ظاهرا در اثر تاثیرات انفجار اتمی گوگل هم دچار جهش شده بود.
- وینکی یافت!

صدای این جیغ باعث شد ملت با تعجب به دور و برشون نگاه کنن تا ببینن کی داره جای وینکی حرف میزنه. حتی گودریک اولین شهاب سنگیو که از بغل دستش میگذشت با شمشیر نصف کرد. چون فکر میکرد این صدارو اون از خودش درآورده.
- بیخود اینور و اونور رو مثل هیپوگریف نگاه نکرد. من اینجا بود.

ملت سرشونو چرخوندن تا جمالشو به صورت وینکی بدون مسلسل روشن شه.

تفت تشتی ها:

وینکی:

مسلسل:

کاربر مهمان از شدت تعجب چندتا تخم گذاشت که از توش بیشتر های بیشتری متولد شدن. آرسینوس که زودتر از بقیه فکشو تونسته بود جمع کنه گفت:
- اینهمه وقت میتونستی حرف بزنی؟ اونوقت داشتی مارو دست مینداختی؟

وینکی: کله نقابی هرگز متوجه نشد که ترور کردن همراه صحبت کردن چقدر لذت داشت. وینکی نتونست از این لذت چشم پوشی کرد!

آرسینوس خواست از قابلیت های جدیدش استفاده کنه و وینکی رو خفه کنه. ولی همون لحظه دوتا بشقاب پرنده ببو ببو کنان و آژیرکشان وارد کادر شدن و به طرف تف تشتیا حمله کردن.

تف تشتا:

دقایقی بعد- بابل کاخ بخت النصر


- سرور من به زودی همه دنیا از آن شما خواهد شد.

- خودمان میدانیم ابله!نیازی به گفتن توی ابله نبود!

اینارو مرد جوان و رعنایی به همراهاش گفت که به سبک فیلمای هالیوودی ردا و صندل پوشیده بود و جلوی یه کاخ سلطنتی وایساده بود. دور و برش پر بود از آدمای ریش درازی که به سبک خودش چهارتا تیکه پارچه دور خودشون پیچیده بودن و صفت بارز پاچه خواری از سر و صورتشون تراوش میکرد. مرد جوان ولی بدون توجه به جمع پاچه خوارا درحالیکه داشت با ریشای فرفریش بازی میکرد یه نگاه عمیق به شهر زیر پاش انداخت.
- گفته بودیم که تو را سربلند خواهیم کرد پدر. همانا ما اسکندر کبیر می باشیم نه برگ چغندر!

همون لحظه آسمون به طرز عجیبی دهن باز کرد. به ثانیه نکشید تف تشتیا که از محل شکافتگی افتادن پایین و درحالیکه از ته دل جیغ میزدن مستقیم روی سر اسکندر فرود اومدن.

اسکندر:

همراهان:

تف تشتی ها:

ولی ماجرا به همین جا ختم نشد. هنوز کسی وقت نکرده بود موضوعو هضم کنه و ببینه دقیقا چه اتفاقی افتاده و اینکه اصلا اسکندر چه ربطی به کاخ بابل و بخت النصر داشت؟ که یه بشقاب پرنده هم سر و کله ش پیدا شد و ویژ ویژ کنان وارد کادر شد و به سمت تف تشتیا حمله کرد. تف تشتیا هم که دیدن هوا پسه با شعار مادر خوب و قشنگم به منظور بستن فلنگ چندتا پا از اینور اونور جور کردن و گذاشتن به فرار. طوری که فقط گرد و غبار به جا مونده از فرارشون توی سوژه باقی موند. بشقاب پرنده مزبور هم ببو گویان به دنبالشون رفت.

همراهان اسکندر کبیر که آخر درست متوجه نشدن چه اتفاقی افتاد اول یکم ریشای ضایعشونو خاروندن. بعد یه نگاه به چیزی که از اسکندر باقی مونده بود انداختن و یه نگاهم به آسمون کردن که حالا چند نفر از خدایان المپ نخ و سوزن برداشته بودن و غرغرکنان داشتن پارگیشو میدوختن و در کنارش بشر رو به انواع و اقسام بلایا نفرین میکردن.

همراهای اسکندر که بازم چیزی دستگیرشون نشده بود دوباره کله هاشونو خاروندن و به گوشت کوبیده اسکندر مقدونی چشم دوختن. بعد تازه متوجه عمق فاجعه شدن و دو دستی زدن تو سرشون و خاک بر سر ریختن و گریبان ها چاک دادن که حالا چی به مردم بگن و بدون اسکندر چه بوقی بخورن. در نهایت هم چون دستشون به جایی بند نبود و نمیتونستن این واقعه رو هیچ جور توجیه کنن ناچار شدن بگن که اسکندر در اثر یه تب مرموز به طرز ناگهانی فوت کرد و بر اساسش کتاب های تاریخ نوشته شد و به خورد ملت دادن بچه ها از روش امتحان ها دادن و آخرش هم هیچکس نفهمید که اسکندر واقعا چطور مرد!

دقایقی بعد- دشت واترلو سال 1815


هوا صاف و آفتابی بود. فقط تک و توک ابرهای سفید تو پهنه آسمون به چشم میخورد. باد ملایمی هم تو بک گراند می وزید تا صحنه رو تکمیل کنه...
- جوخه هشتم سمت چپ...توپ هارو اماده شلیک کنید. سربازا مثل ماست واینستین منو نیگاه کنید. جوخه دو آماده شلیک...آتش!

با پس گردنی کارگردان به فیلمبردار دوربین بلاخره رضایت داد زومش رو از روی آسمون برداره و بچرخونه روی زمین. دشت پر بود از سرباز و ساز و برگ نظامی. یه میدون نبرد واقعی در جریان بود. از همه طرف صدای شلیک توپ و گلوله به گوش میرسید تا حدیکه صدای آه و ناله مجروحا رو در خودش خفه کرده بود.

وسط همه این آشوب هم یه یارویی وایساده بود که کلاه سیاهی کج و کوله ای روی سرش گذاشته بود و یه دستشم گذاشته بود تو یقه ش و مثل مربی های فوتبال لیگ برتر آسیا مرتب سر همه جیغ و داد میکرد.
سربازای فرانسه که کلا اعصابشون از جنگ خرد بود و دیگه تحمل شنیدن صدای جیغ و ویغ فرمانده شونو نداشتن با شدت هرچه تمامتر مشغول تیراندازی و شلیک به ارتش دشمن بودن.

وضعیت لحظه به لحظه برای دشمن وخیمتر میشد و قوای دشمن به نظر می رسید در آستانه عقب نشینی باشه. ناپلئون یه خنده ترولی برای ارتش بریتانیا زد و با دست علامتی بهشون نشون داد که توسط عوامل سانسور شطرنجی شد.

درست همون لحظه که ارتش فرانسه میرفت تاریخ رو به نفع خودش رقم بزنه تف تشتیا که به کمک فناوری جهش یافته گوگل وارد این قسمت از تاریخ شده بودن سر و کله شون پیدا شد. بشقاب پرنده فضایی هم به دنبالشون وارد کادر شد و ویژ ویژ کنان تعقیبشون کرد.

جنگ برای چند لحظه متوقف شد. اعضای دو ارتش درگیر برای لحظاتی ساکت ایستادند تا بتونن اقلا این واقع رو تو مغزهاشون حلاجی کنن.

تف تشتی ها هم که دیدن بشقاب پرنده ول کن ماجرا نیست از ترس جونشون شیرجه زدنوسط ارتش فرانسه بشقاب پرنده موذی هم که از اول پست دنبالشون بود راشو کج کرد این سمتی و چندتا شلیک نوترونی خوشگل تقدیم حاضران کرد و باعث شد تعدادی از سربازای فرانسه رو به بوق عظمی برن.

فرانسویا هم که کلا یادشون رفته دشمن کیه دست از شلیک به ارتش متحد هلند- بریتانیا برداشتن به سمت بشقاب پرنده شلیک کردن.

تف تشتیام در هر حال درسته دیوونه بودن ولی هنوز جادوگر به حساب می یومدن. پس در یک اقدام هماهنگ در راستای همیاری با ارتش فرانسه چندتا طلسم به طرف بشقاب پرنده شلیک کردن و اساسا با کمک گوگل از تو سوژه جیم زدن.

ارتش فرانسه در نهایت تو اون جنگ شکست سختی خورد. ناپلئون دچار ضایعگی مفرط شد و ناچار شد از سمتش استعفا بده و بره تبعید ماهیگیری کنه. در کتب های تاریخی نوشته شد که به دلیل پیوستن به موقع قوای دشمن به ارتش متحد بریتانیا و هلند بود که فرانسه سوسک گشت. تاریخ دان ها روی این واقعه کتاب ها نوشتن و نقدها کردن و سرش همدیگه رو زدن و ریش وگیس همو کشیدن و در نهایت هیچکس هم هرگز نفهمید دلیل شکست تاریخی ارتش فرانسه ظهور ناگهانی تیم تف تشت بود که در گشت و گذار تو تاریخ برای یافتن جنگ اول جهانی سر از دشت واترلو درآوردن و طلسماهایی که به بشقاب پرنده زده بودن اشتباهی خورده بوده به سربازای فرانسه و باعث شده بود توپ و تفنگاشون تبدیل به تفنگای آب پاش و حباب ساز بشه!بله...تاریخ پره از شگفتی های ناگفته!

ساعاتی بعد دور و برای دور نیل _ موسی و رفقا در حال تام و جری بازی با فرعون


- بادبان هارو بکشید...دپش!

این صدای پس گردنی بود که آرسینوس به وینکی زد که تماشای آب بازی ارتش فرعون باز باعث شده بود جو بگیرتش. وینکی جن جوگیر هفت تیر کش بود!
غروب آفتاب بود. بر و بچ تف تشت بعد از یه دوره گشت و گذار نافرجام تو تاریخ حالا داشتن کنار رود نیل استراحت میکردن و غرق شدن فرعون و ارتشش رو نگاه میکردن. خستگی و ناراحتی از سر و روشون میچکید.

هرچند به کمک گوگل موفق شدن آخرش بشقاب پرنده مزاحم رو تو دوران نئاندرتال ها گم و گور کنن. از اون زمان به بعد تو کوچه پس کوچه های تاریخ به دنبال یافتن جنگ جهانی اول آواره و در به در شده بودن.

تا اون لحظه به تاریخ های زیادی سرک کشیده بودن. مجبور شده بودن با هرکول کشتی بگیرن و انگشتونو کرده بودن تو چشم مدوزا و رفته بودن سر وقت رستم تا بلکه اون نشانی از جنگ جهانی اول بهشون بده. ولی رستم مشغول کچ انداختن با دیو سفید بود و سرش شلوغ تر از اونی بود که بهشون بتونه جوابی بده.

تف تشتیا ناامید و سرخورده به اصرار گودریک رفته بودن زمان آرتور شاه تا گودریک بتونه شمشیر آرتور رو ازش ش بره. وسط راهم یه اردنگی زدن به امپراتور والرین که پرت شد جلوی پای شاپور اول و همه اشتباها فکر کردن تسلیم شده بدبخت و از روش تاریخ ها نوشتن و سنگ نبشه ها ساختن و چسبوندن در و دیوار!

با هانیبال به رم حمله کردن و بعد با کمپانی سزار و برادران جز جولیوس فیلم سکوت بره ها ورژن جدید رو ساخته بودن.
ولی تا این تاریخ کسی جنگ جهانی اول رو ندیده بود. پس راهشونو کج کردن و با وایکینگ ها یه دست گرگم به هوا بازی کردن و قبل از اینکه پوست سرشونو از دست بدن پریدن وسط جنگ های یکصد ساله انگلیس و فرانسه و از ژاندارک کلوچه خواستن. ولی ژاندارک سرگرم نبرد آزاد سازی فرانسه از دست انگلیس بود و محلشون نذاشت. تف تشتیام نامردی نکردن و آتیشش زدن و گناهشو انداختن گردن انگلیسیا و در رفتن. بعد مقبره چنگیزخانو دزدیدن و بردن فروختن تا باهاش کلوچه بخرن و کل تاریخ رو در کف یافتن مقبره چنگیز خان گذاشتن تا خوب تمیز شن!

بعد از ظهرم یه سر رفته بودن به جرج واشنگتون بزنن ولی واشنگتون مشغول راست و ریست کردن و سروسامون دادن به جنگ های استقلال آمریکا بود. پس بی خیالش شدن و رفتن اعلامیه گمشده جنگ جهانی اولو به در و دیوارهای آمریکا چسبوندن. وسط راه هم چون خیلی دیگه حوصله شون سر رفته بود محض تفریح قابیل رو تشویق کردن با بیل بزنه تو سر داداشش و قاه قاه به کتک کاری دوتا برادر خندیده بودن.

آخر سر هم سرسری از روی جنگ مواد مخدر بین چین و انگلیس رد شدن و رفتن سراغ فرعون تا بلکه اون نشانی از گمشده شون داشته باشه. ولی ظاهرا فرعون داشت با موسی آب بازی میکرد و وقت نداشت جوابی بده. چند دقیقه بعد هم جلوی چشم تف تشتیا غرق شد و خیالشون رو راحت کرد که عمرا بتونن ازش جوابی بگیرن!

آرسینوس درحالیکه داشت صحنه دست و پا زدن فرعون رو تماشا میکرد یه آه کشید بعد سعی کرد چشماشو مالش بده ولی یادش افتاد از روی نقاب نمیشه پس بی خیال این کار شد.
- اینم که نشد. پس کجاست این جنگ جهانی ملعون؟چرا هیچکس این جنگ جهانی اولو نمیشناسه؟نکنه ما تاریخ هارو اشتباه اومدیم؟

گودریک مشغول باد زدن گوگل با کلاه گروهبندی بود که در اثر این جا به جایی های تاریخی کلا کداش جا به جا شده بودن و با بی اعتنایی شونه بالا انداخت.کتی بل هم که داشت با شیشه نوشیدنی بازی میکرد که از انقلاب فرانسه جای نوشابه کوکاکولا برداشته بودن تا ناهارو باهاش بخورن.

وینکی به کمک سربازایی رفته بود که از غرق شدن یا خورده شدن توسط تمساحا نجات پیدا کرده بودن و هرکس که میرسید لب آب رو ترور میکرد تا از زجر و درد نجات بده. از اولشم تو کار خیر بود این بچه!
تو اون لحظه هم با ته مسلسلش همچین زد تو کله یکی از سربازای فرعون که مغزش از دهنش ریخت بیرون. بعد صاف وایساد و جیغ و ویغ کنان گفت:
- وینکی از اول هم مخالف این کار بود. وینکی شوهر قدرش رو شناخت و دونست پیدا کردن جنگ اول جهانی بوقی هم نمیتونه اون رو از کارش منصرف کرد. وینکی معتقد بود باید برگشت و مستقیما با شوهر وینکی مذاکره کرد و بهش فهموند که تک خوری ممنوع بود!وینکی جن خوش فکر خووب؟

آرسینوس سعی کرد یکی دیگه بزنه پس کله وینکی و بهش بگه که اگر شوهرش حرف گوش کن بود نیازی به این سیر و سفر تاریخی نداشتن ولی چون دستش به پس کله وینکی نمیرسید بی خیال ماجرا شد. از جاش بلند شد و یه تکون به رداش داد. بعد به دست فرعون که از زیر آب هنوز داشت تکون تکون میخورد نگاه کرد.
- من که میگم برگردیم. اینجا موندن دیگه فایده ای نداره.

بقیه سری به نشانه تایید تکون دادن جز کتی بل که هنوز داشت با بطریش بازی میکرد.

چند دقیقه بعد تف تشتیا با به زور خوروندن آب قند به گوگل موفق شدن سرپاش کنن تا برگردن زمان خودشون و به دنبال یافتن خاک جدیدی باشن که قرار بود تو سرشون بریزن.دست کتی بل رو هم به زور کشیدن که اصرار داشت نقطه ش یه جایی همون دور و برهاست و باید بگرده پیداش کنه.

وقتی که تف تشتیا از طریق دروازه های گوگل پا گذاشتن به زمان خودشون هنوز تو اون قسمت که فرعون غرق شده بود چندتا حباب هوا روی آب دیده میشد. کمی اینورتر بطری نوشیدنی کتی داشت برای خودش لای علف ها وول میخورد که یه دفعه دستی دوداندود و سیاه وارد کادر شد و بطری رو برداشت. رو کاغذ تبلیغاتی بطری با دست خط کج و کوله نوشته شده بود:

خطاب به جنگ جهانی اول: دماغ سوخته خریداریم!

پایین این پیام آدرس سایت به چشم میخورد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1395/12/24 22:00:38
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر تغییر اندازه داده شده