هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۳:۲۰:۰۱ سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۹
#1
اسم گروه: اسم

اعضا: گورمک مک لاگن، رز زلر، فنریر گری بک

همونطور که بیل داشت ابرو بالا مینداخت و اما ونیتی رو پیشنهاد میداد، سوژه و نویسنده به هم نگاه کردن، شونه بالا انداختن و برگشتن به سمت پومانا که هنوز داشت جیغ ماندریک مانند میکشید و رودولف سعی میکرد با نشون دادن عضلات ورزیده و جذابیتاش آرومش کنه.
- ببین، این همه جذابیت رو نگاه کن اصلا. دلیلی نداره جیغ بزنی که. تا من و قمه هام هستیم هیچ مشکلی جرئت نمیکنه بیاد نزدیک اصلا.

پومانا وقتی رودولف جلوش یکبار دیگه فیگور پشت بازو گرفت، جیغ زدنش رو متوقف کرد و گفت:
- بابا تو الان خودت جزء مشکلاتی اصلا. از جلوم میری کنار توضیح بدم یا نه؟
- اشتباه میکنی. من حلال مشکلاتم.

طبیعتا از اینجا به بعد پومانا مجبور شد از توی جیبش چندتا گیاه پیچک شیطانی در بیاره ببنده جلوی دهن رودولف تا بلکه سکوت کنه، و بعد گفت:
- من یه چیز ترسناکی دیدم... خیلی خیلی وحشتناک بود.

ملت کم کم دور پومانا جمع شدن و با کنجکاوی نگاهش کردن.

- من دیدم که... دیدم که... دو نفر داشتن راز و نیاز میکردن. اون پشت...

همه پومانا رو رها کردن و به سمت "اون پشت" حرکت کردن. نفر اول هم فنریر. چون خب مدیر ایفا بود و بهرحال زشت بود جهت رفع بحران سریع نره اونجا.
فنریر رسید به "اون پشت" و ادوارد و وینکی رو دید.
ادوارد با دیدن فنریر نعره زد:
- بیا کمک کن! یه چیزی پریده تو گلوش دارم بهش نفس مصنوعی میدم!
- بابا تو دیگه چه احمقی هستی... باید از پشت بگیری فشارش بدی تا هر چی پریده گلوش بیاد بیرون.

حتی وینکی هم که کبود شده بود گفت:
- ادوارد جن بد!

البته بقیه خیلی عجله کردن. و به خاطر همین عجله زیاد، عملا از روی ادوارد و وینکی رد شدن.
- کی داره با کی راز و نیاز میکنه؟
- همینایی که از روشون رد شدید.




پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۹:۰۷:۱۴ چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۹
#2
اسم


کادوگان داشت سخنرانی میکرد.
کادوگان داشت با حرکت دستاش سخنرانی میکرد.
سخنرانی کادوگان پر از شور و حرارت بود.
البته شور و حرارتی که داشت به خاطر سر و صدای شدید مهمونی، اصلا شنیده نمیشد.
یعنی میخواست شنیده بشه. ولی خب نمیتونست.
سخنرانیش درست شبیه به گرمای دلپذیر آتش در یک روز سخت زمستونی بود که به خاطر دو جداره نبودن پنجره ها تلف بشه.
همینقدر بی مصرف. همینقدر بی موقع و اعصاب خرد کن.

در همون حال، فنریر از پست پالی هنوز نمیدونست چشه. غرق شده بود تو تفکراتش و میخواست کل پست رو به همین موضوع اختصاص بده چون اول صبحی حوصله نداشت بشینه کل پستارو بخونه.
- یعنی چمه؟

هنوزم هیچ ایده ای نداشت. بنابراین رفت و رفت تا بتونه یه آینه پیدا کنه و خودشو توش برانداز کنه.
فنریر اصولا وقتی قصد انجام کاری رو میکرد، تبدیل میشد به "A man of focus, commitment and sheer-fricking- will"، و در اون لحظه هم قصد براندازی خودش رو داشت. بنابراین در طی مسیر حرکتش، هر کس که جلوی راهش بود رو ور اندازی کرد.
یعنی عملا ملت رو از جاشون بلند میکرد، میذاشتشون روی شونه ش، و بعد با تمام قدرت به یه سمت دیگه خارج از مسیرش پرتشون میکرد. انقدر این کار رو کرد تا راه براش باز شد و رسید به آینه قدی کنار تخت رز.
و بعد توی آینه به هیکل یغور، لباس های سیاه و چرک و پاپیون قرمزش که کج هم بسته شده بود، نگاه کرد.
- از همیشه بهترم حتی به نظر خودم.

آینه با دل شکستگی از اینکه نتونسته وظیفه ش درمورد درست نمایی فنریر به خودش رو انجام بده، ترک خورد.




پاسخ به: اطلاعیه های وزارت سحر و جادو !
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷:۴۳ جمعه ۲۴ بهمن ۱۳۹۹
#3
اطلاعیه پایان کار وزارت آسلامی


سلام.

با توجه به اینکه دولت شانزدهم مدت طولانی ای هست که هیچ گونه فعالیت مفید و غیر مفیدی نداشته، دسترسی تمام ناظرانش گرفته میشه و وزارت به طور کامل تا انتخابات آینده منحل میشه.
طبیعتا برای جلوگیری از تکرار چنین فجایعی، مدیریت در برگزاری انتخابات آینده دقت بیشتری میکنه و رویه انتخابات و فعالیت وزارت دچار تغییراتی میشه که در اطلاعیه های آینده به اطلاع اعضای گرامی میرسه.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۲۷ ۱۳:۰۰:۵۰



پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲:۳۵ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹
#4
نگاه عمیق و انتقام جوی پلاکس تا عمق چشمای بلاتریکس نفوذ کرد.
- ارباب بلا من رو کشت.

چشمای بلاتریکس با تعجب و عصبانیت گشاد شدن.
- دروغ! من و کشتن؟ واسه چی بکشمت اصلا؟
- ارباب ببینید چقدر با من عصبانی صحبت میکنه! زنده بودم هم همینطور بد رفتاری میکرد باهام.
- نخیرم من نکشتمت!

بلاتریکس با خشم تمام رودولف رو از روی زمین بلند کرد و به سمت پلاکس پرت کرد. طبیعتا رودولف از داخل پلاکس رد شد و با صورت روی زمین خورد.
- ارباب میشه من با پلاکس ازدواج کنم؟
- فرصت طلب بوقی!

بلاتریکس اینبار داشت خودش به سمت رودولف هجوم میبرد که صدای لرد باعث شد توقف کنه.
لرد که دستش رو با حالت تفکر زیر چونه ش گذاشته بود، گفت:
- یاران ما، ما الان به نتیجه ای رسیدیم که قطعا به فکر هیچکدومتون نرسیده... و اون نتیجه اینه که بلای ما اکنون صاحب ابرچوبدستیه.
- بله ارباب. دقیقا خودش من رو هم کشت.

لرد باید انتخاب میکرد.

- میشه من بعد از اینکه بلا رو کشتید با پلاکس ازدواج کنم ارباب؟
- نه رودولف نمیشه!

لرد همچنان باید انتخاب میکرد.




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰:۳۴ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹
#5
لینی تکون خورد.
هکتور با ویبره همراه نارضایتی گفت:
- بذار برات جا بندازمش. همراه من تکرار کن: فقط.
- فقط.
- زیاد.
- زیاد.
- تکون.
- تکون.
- نخور.
- نخور.
- حالا کامل بگو: فقط زیاد تکون نخور!
- یکی منو نجات بده تا هکتور نکشتتم!

طبیعتا هیچکس نجاتش نداد. مرگخوارا فقط گوشاشون رو گرفتن تا سلامت شنواییشون رو حفظ کنن. هکتور هم تلاش میکرد با موچین بال های لینی رو ببره، که البته با وجود جثه ظریف و تکون های لینی کار سختی بود.

- لینی! بهت گفتیم آروم باش اهدا کن بالت رو. نافرمانی داری میکنی الان؟

لینی دوست نداشت نافرمانی کنه. نافرمانی کار زشتی بود. آخرین مرگخواری که نافرمانی کرده بود، به اتاق تسترال ها تبعید شده بود و دیگه برنگشته بود. لینی چنین سرنوشتی دوست نداشت. ولی خب دوست نداشت بال های ظریف و زیباش رو هم از دست بده. بهرحال این بال هاش بودن که اکثر وقتا از انواع خطرات نجاتش داده بودن و...
قرچ!
لینی نا باورانه به بال هاش که لای موچین هکتور بودن نگاه کرد.
- کندیشون جدا؟
- شوخی دارم مگه باهات؟

هکتور بالاخره لینی رو رها کرد. لینی با پاهای کوچیکش از هکتور فاصله گرفت، و بعد گفت:
- البته عیبی نداره. بهرحال فصل بال اندازی نزدیکه.

لینی نگاه های متعجب مرگخوارا رو دید، و ادامه داد:
- دقت کردید بعضی از جانورا پوست میندازن؟ ما هم بال میندازیم.
- حالا وقت تست معجون فوق العاده مه.

مرگخوارا آب دهانشون رو محکم قورت دادن.




پاسخ به: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵:۱۲ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
#6
سلام.

منم همینا که ملانی و کادوگان گفتن رو موافقم و همچنان در انتظار برگزاری مسابقه فینال میباشم.




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۰:۱۲:۵۷ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
#7
- سال... چیا؟

لرد سیاه با جدیت پرسیده بود، و با جدیت هم به بلاتریکس نگاه میکرد.
بلاتریکس با خوشحالی گفت:
- پیرها و از کار افتاده ها ارباب.
- میدونیم بلا... منظورمون اینه که آخرش که چی؟ دیدن ما قراره چه دردی ازشون دوا کنه؟ البته خودمون میدونیم که کل درداشون دوا میشه. کلا هرکس ما رو میبینه درداش دوا میشه. ولی آیا دیدن سالمندان باعث میشه مسئولیت های اجتماعیمون هم به اتمام برسن؟
- بله ارباب. راستش این هم جزء مسئولیت هاتون هست.
- میدونستیم این رو هم. میخواستیم ببینیم شما هم بلدید یا نه. اربابی هستیم بسیار سر زننده به خانه سالمندان.

و به همین ترتیب لرد و مرگخوارا به سمت خانه سالمندان هاگزمید حرکت کردن. مرگخوارا هم با تمام وجود لرد رو تشویق میکردن که روحیه ش بالا بره و بتونه به بهترین شکل ممکن سالمندا رو ببینه.

لرد دیگه به انجام مسئولیت های اجتماعی عادت کرده بود. در طی مسیر، و البته با وجود دست، جیغ و هورای مرگخوارا که توی گوش هاش میپیچید، هر جا زباله ای میدید، به سطل آشغال مینداخت و هر جا هم که شیر آب بازی میدید، میبست.

و بالاخره به خانه سالمندان رسیدن.

- شیون آوارگان رو تغییر کاربری دادن؟

حرف لرد چندان هم بی جا نبود. ساختمان خانه سالمندان کاملا پوسیده و بی روح بود. و هیچ نوری از پنجره هاش بیرون نمیومد. اما به هر حال، لرد برای بازدید از سالمندا و شاد کردن دلشون اومده بود. بنابراین با بی خیالی جلو رفت و در سنگین خانه سالمندان رو باز کرد.




پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷:۱۰ شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۹
#8
ایوا آب دهان مخلوط با رنگش رو قورت داد. بهرحال رنگ فقط از روی موهاش پاک شده بود، از داخل دهانش پاک نشده بود. و بعد به فکر فرو رفت... اصولا مرگخوارا چندان مستقیم به چشمان لرد سیاه نگاه نمیکردن، در واقع حس احترام و ترسشون مانع از انجام این کار میشد.
اصلا هم به این خاطر نبود که چشمای لرد تا اعماق روح خبیثشون رو میدید و افکارشون رو میخوند.

- قلم موی جادویی من؟ چرا پس خودت رو به رنگ چشمای ارباب در نمیاری؟

افکار ایوا از هم گسسته شدن، و خودشو مستقیم توی رنگ سرخ پلکوند.
- قل قل قل ق...

پلاکس به سرعت ایوا رو از توی رنگ بیرون کشید.
و شکنجه دوباره شروع شد. البته ایوا همزمان حس افتخاری ناشی از همکاری در خلق اثر هنری ای که لرد سیاه رو به تصویر کشیده بود، داشت. ولی خب حس شکنجه شدیدتر بود.
بعد از اینکه چشمان لرد کامل شدن، ایوا دوباره خودش رو از چنگ پلاکس خارج کرد و وارد آب شد. سرش به خاطر اصطحکاک روی بوم نقاشی حسابی داغ کرده بود، و به محض ورود به آب با صدای هیس خاصی خنک شد و رنگ قرمز هم ازش پاک شد.

- حالا وقت کشیدن مردمک های زیبای اربابه.

ایوا اگر میتونست چشماشو تو حدقه میچرخوند و صحنه رو ترک میکرد. ولی خب نمیتونست. بنابراین خودش رو وارد رنگ سیاه کرد.
پلاکس شروع به نقاشی کرد، به شدت از کار خودش راضی بود و از اینکه چقدر قلم موش فوق العاده س میگفت.

- پلاکس! حواسم بهت هست از زیر کار در رفتی و داری نقاشی میکنی! بیا اینجا باید اصلا دیوار آشپزخونه رو رنگ بزنی با قلم موت!

ایوا و پلاکس با ترس به بلاتریکس خشمگین نگاه کردن.




پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹:۳۸ جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۹۹
#9
ایوا دوباره فکر کرد. خیلی هم سریع فکر کرد. سرعت فکر کردنش چیزی بین سرعت فکر کردن ایوا-مورچه و ایوا-انسان بود.
- هکتور پیست!

هکتور به سرعت روی پاشنه پا چرخید و در جهت پیست شدنش بطری معجونی رو پرتاب کرد.
- کی جرئت کرده من رو پیست کنه؟

بطری معجون بعد از اینکه پیست کننده رو نیافت، ارور 404 داد و مثل بومرنگ به دست هکتور برگشت. هکتور همونطور که داشت بطری رو توی جیبش میذاشت، متوجه ایوا-قاشق تنها که روی زمین افتاده بود، شد.
هکتور دولا شد، قاشق رو از روی زمین برداشت و با دقت بررسیش کرد.
- خیلی خوب به نظر میرسه... قطعا برای ریختن معجون به حلق ملت و به هم زدن معجون هام فوق العاده س!

ایوا قبل از اینکه به اعماق جیب هکتور سقوط کنه، به وسایل آشپزخونه که هر لحظه خشمگین تر میشدن، چشمکی زد.
و بعد، تنها چیزی که دید، سقوط به داخل سیاهی بود.

سقوطش چند دقیقه ای به طول انجامید، و بعد بین کپه هایی از وسایل معجون سازی و بطری هایی پر از انواع معجون ها فرود اومد.
و بعد ناگهان جیب هکتور به شدت لرزید.
مشخص بود که هکتور داره به سمت انبار معجون سازیش حرکت میکنه...




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴:۵۳ پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۹
#10
چشمای سرخ لرد سیاه با شک تنگ شدن. چشمای مرگخوارا هم کلا تنگ نشدن. فقط به فکر فرو رفتن. فنریر که سعی داشت به لرد به صورت غیر مستقیم کمک کنه، با پلاکس اعلام موافقت کرد.
- من که موافقم! باید کلی بسیتنی... بیستینی؟ بتنس...
- بستنی.
- ... بستنی بین ملت توی پارک پخش کنیم. اینطوری محیط شاد میشه و روحیه ارباب هم برای ادامه کارهاشون بالاتر میره و می...

فنریر سکوت کرد. مشکل از طرف مرگخوارا نبود. چشمای لرد به سمتش نگاه میکردن و فنریر حس میکرد اون چشمان سرخ دارن تا عمق وجودشو میسوزونن. بنابراین سکوت کرد و اجازه داد جمعیت مرگخوارا همگی با هم تصمیم گیری کنن.

و در کمال تعجب، مرگخوارا احتمالا برای اولین بار، شایدم دومین بار در تاریخ، موافق حرف فنریر بودن و این همزمان به معنی موافقت با پلاکس هم بود.

- اگه فقط یک دونه آشغال روی زمین ببینیم...
- چی ببینید ارباب؟
- حواسمون بهتون هست...

مرگخوارا همونطور که لبخندهای شادی میزدن تا لرد روحیه ش رو حفظ کنه و راحت تر کارهاشو انجام بده، شروع کردن به درست کردن بستنی تا بین ملت پخش کنن... بستنی هایی که جنس خوبی نداشتن و راحت آب میشدن. بهرحال وسط پارک بودن و به یخچال چندان مناسبی دسترسی نداشتن.

لرد به اطرافش نگاه کرد. زباله ها در اون نقطه تقریبا پاکسازی شده بودن.
لرد به معتاد گوشه پارک نگاه کرد. داشت با خودش فکر میکرد چطور بدون نابود کردن معتاد، از پارک خارجش کنه. البته برای همه اینها، اول باید به سراغش میرفت و بیدارش میکرد. بنابراین تصمیم گرفت تمام کارهارو به ترتیب انجام بده، قطعا ذهن قدرتمندش میتونست راه حل مسالمت آمیزی برای بیرون کردن معتاد، البته بعد از بیدار کردنش پیدا کنه.

لرد آماده بود با لگدی معتاد رو از خواب بیدار کنه.

- ارباب معتاد بیمار است، مجرم نیست! مثل مجرم ها باهاش برخورد نباید بشه... خیلی ملایم باید باهاش برخورد کنید باهاش...
- میدونیم خودمون!

لرد گلوش رو صاف کرد، و خیلی آروم گفت:
- جناب معتاد، باید از پارک خارج بشید.

معتاد داشت چهار بنیان گذار هاگوارتز رو تو خواب میدید و خر و پف میکرد. دهنش هم بوی مرگباری میداد که برای چند ثانیه حتی لرد رو هم گیج کرد.
و لرد در همون چند ثانیه گیج شدن، از گوشه چشمش صحنه ترسناکی رو دید. کودکی از رودولف یک بستنی گرفت... و در حالی که سعی داشت بستنی رو گاز بزنه، بستنی با صدای شلپ روی زمین افتاد.
لرد مثل لبو قرمز شد.








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.