کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
55
نفر همین الان آنلایناند
38 نفر در «انجمن»
0 عضو
55 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 38
-
آرشیو گالری 12
-
بخشهای دیگر 3
اعضای آنلاین
فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمانها.
50 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
خوابگاه مختلط هافلپاف!
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/21
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:36
از: میان ریگ ها و الماس ها
پستها:
598
شغل
ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، جادوکار ویزنگاموت

خلاصه:
گریفیندوری ها به مناسبت ولنتاین به خوابگاه هافلپاف دعوت شدند اما بعد از ورود فهمیدن که ارواح هاگوارتز هم به مهمانی دعوت شدند. همینطور لاوندر معجون عشق از دستش افتاد و به همه طرف و از جمله ارواح پاشیده شد. اما ونیتی که کلاهبرداره از فرصت استفاده کرده و ملتی که عاشق شدن رو به عقد هم درمیاره. ملانی که ناظر گریفه و چندنفر دیگه سعی دارن تا اوضاع رو درست کنن. اینیگو هم رفته تا معجون ضد عشق بیاره ولی هنوز موفق نشده.
اما ونیتی با خوشحالی بر کیسه پر از گالیون کنارش زد و به جمعیت اطرافش لبخند زد.
-من از شادی و وصال عاشقان واقعی سر از پا نمیشناسم. بیاید عزیزانم، با سند های جادویی به عشق زندگیتون وصل شید! اممم، برای شما کیو بنویسم؟
اما با دودلی به روحی که جلویش ایستاده بود نگاه کرد. پیوز کاملا مصمم به نظر میومد.
-همه با هم چند؟
افراد در صف با نگرانی به هم نگاه کردند. اما تخصص فراوانی در معامله های بغرنج داشت.
-همه با هم به درد شما نمیخوره، من یه مورد دارم اینجا، اکازیون!
اما آلبوم خاله زنکی ای جلوی پیوز گذاشت تا کیس اکازیون را پسند کند.
-یه بانوی چاق داریم اینجا، قد و سن مناسب، از هر انگشتش یه هنر میریزه! خوانندگی، نوازندگی، بافندگی... جدیدا توی رژیمم هست.
افراد در صف هم که کنجکاو شده بودند و دل مشغولی معجون عشقیشان پریده بود سرک کشیدند.
گریفیندوری ها به مناسبت ولنتاین به خوابگاه هافلپاف دعوت شدند اما بعد از ورود فهمیدن که ارواح هاگوارتز هم به مهمانی دعوت شدند. همینطور لاوندر معجون عشق از دستش افتاد و به همه طرف و از جمله ارواح پاشیده شد. اما ونیتی که کلاهبرداره از فرصت استفاده کرده و ملتی که عاشق شدن رو به عقد هم درمیاره. ملانی که ناظر گریفه و چندنفر دیگه سعی دارن تا اوضاع رو درست کنن. اینیگو هم رفته تا معجون ضد عشق بیاره ولی هنوز موفق نشده.
اما ونیتی با خوشحالی بر کیسه پر از گالیون کنارش زد و به جمعیت اطرافش لبخند زد.
-من از شادی و وصال عاشقان واقعی سر از پا نمیشناسم. بیاید عزیزانم، با سند های جادویی به عشق زندگیتون وصل شید! اممم، برای شما کیو بنویسم؟
اما با دودلی به روحی که جلویش ایستاده بود نگاه کرد. پیوز کاملا مصمم به نظر میومد.
-همه با هم چند؟

افراد در صف با نگرانی به هم نگاه کردند. اما تخصص فراوانی در معامله های بغرنج داشت.
-همه با هم به درد شما نمیخوره، من یه مورد دارم اینجا، اکازیون!
اما آلبوم خاله زنکی ای جلوی پیوز گذاشت تا کیس اکازیون را پسند کند.
-یه بانوی چاق داریم اینجا، قد و سن مناسب، از هر انگشتش یه هنر میریزه! خوانندگی، نوازندگی، بافندگی... جدیدا توی رژیمم هست.

افراد در صف هم که کنجکاو شده بودند و دل مشغولی معجون عشقیشان پریده بود سرک کشیدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1399/11/30 20:42:42
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1399/11/30 20:43:31
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1399/11/30 20:43:31

⚠️خطر برخورد⚠️
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/04/11
تولد نقش: 1395/04/14
آخرین ورود: سهشنبه 22 خرداد 1403 18:37
از: روی جارو
پستها:
140

گروه نون خامه ای
اوضاع داشت از بهترین مهمونی سال تبدیل میشد به مهمونی با افرادی که با قسم به ریش مرلین به دماغ زیبای مک گونگال مخالفتشونو در برابر ازدواج میگفتن زیاد هم طرفدار نداشت.
یه عده به قسم پره دماغی اما گوش میدادن وبه سمت چادر میرفتن برای عقد
یه عده ام که کلا تو جریان نبودن اون وسط برای خودشون درحال قر ریز بودن
آلیشیا که مثل همیشه دیر رسیده بود گیج بود که چیکار کنه ولی از اونجایی که شعارش این بود ^ همیشه طرف برنده رو بگیر^.تصمیم گرفت بره به چادر اما.
ولی وقتی لشکر انبوه رو دید فهمید طرف برنده ملانی برای همین به کمک ملانی و فلور رفت.
-به نظرم اینجوری توجه کسی جلب نمیشه ها.
ملانی وفلور به آلیشیا نگاه کردن.ملانی حسابی عصبانی شده بود وصورتش صورتی ملایم به قرمز شده بود.
-اونا روحشون از عشق کور شده .باید تا زمانی که اینگو میاد یه جوری اونا رو از چادر دور کنیم .
-به نظرم بهتره صدامونو با جادو سه برابر کنیم .
در همین زمان اینگو صندوقچه ای رو پیدا کرد که معجون درون اون بود.
با خوشحالی با خودش زمزمه کرد ^من همیشه موفق میشم^
ولی زمانی که درب صندوقچه رو باز کرد خوشحالیش پایان یافت درون صندوقچه پنجاه نوع معجون بود با رنگای مختلف یکی ابی یکی زرد یکی بنفش یکی بوی تندی داشت یکی بوی شیرین.
اینگو که یادش افتاد اسنیپ همش بهش میگفت تو درس معجون ها هیچ پخی نمیشی فهمید نمیتونه معجونو از بین اون همه معجون مختلف پیدا کنه .
تصمیم گرفت برگرد به چادر وشجاعانه بگه معجون رو پیدا نکرد ولی یاد ملانی افتاد که با اون شمشیرش چه بلایی سرش میتونه بیاره.
اوضاع داشت از بهترین مهمونی سال تبدیل میشد به مهمونی با افرادی که با قسم به ریش مرلین به دماغ زیبای مک گونگال مخالفتشونو در برابر ازدواج میگفتن زیاد هم طرفدار نداشت.
یه عده به قسم پره دماغی اما گوش میدادن وبه سمت چادر میرفتن برای عقد
یه عده ام که کلا تو جریان نبودن اون وسط برای خودشون درحال قر ریز بودن
آلیشیا که مثل همیشه دیر رسیده بود گیج بود که چیکار کنه ولی از اونجایی که شعارش این بود ^ همیشه طرف برنده رو بگیر^.تصمیم گرفت بره به چادر اما.
ولی وقتی لشکر انبوه رو دید فهمید طرف برنده ملانی برای همین به کمک ملانی و فلور رفت.
-به نظرم اینجوری توجه کسی جلب نمیشه ها.
ملانی وفلور به آلیشیا نگاه کردن.ملانی حسابی عصبانی شده بود وصورتش صورتی ملایم به قرمز شده بود.
-اونا روحشون از عشق کور شده .باید تا زمانی که اینگو میاد یه جوری اونا رو از چادر دور کنیم .
-به نظرم بهتره صدامونو با جادو سه برابر کنیم .
در همین زمان اینگو صندوقچه ای رو پیدا کرد که معجون درون اون بود.
با خوشحالی با خودش زمزمه کرد ^من همیشه موفق میشم^
ولی زمانی که درب صندوقچه رو باز کرد خوشحالیش پایان یافت درون صندوقچه پنجاه نوع معجون بود با رنگای مختلف یکی ابی یکی زرد یکی بنفش یکی بوی تندی داشت یکی بوی شیرین.
اینگو که یادش افتاد اسنیپ همش بهش میگفت تو درس معجون ها هیچ پخی نمیشی فهمید نمیتونه معجونو از بین اون همه معجون مختلف پیدا کنه .
تصمیم گرفت برگرد به چادر وشجاعانه بگه معجون رو پیدا نکرد ولی یاد ملانی افتاد که با اون شمشیرش چه بلایی سرش میتونه بیاره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تا عشق و امید است چه باک از بوسه ی دیوانه ساز
جزئیات کاربر

گروه نون خامه ای
در ان سو همه منتظر اینیگو بودند تا با معجون برگردد. اما ظاهرا قرار نبود به این زودی ها از راه برسد. در این میان ملانی سعی میکرد تا رسیدن اینیگو به بیان عوارض ازدواج ادامه دهد .
- ازدواج باعث میشه بدبخت بشین. اخرش هیچی ازتون باقی نمونه. اعصاب مغزتون اندازه شرکت برق مشنگها برق تولید میکنه و اخرش منفجر میشه...
ملانی با پشتکار فراوان سعی داشت جلو این وضعیت را بگیرد که ناگهان فلور با کلاهی بلند در دستش از راه رسید.
- حالا اینقدرا هم بد نیستا.
قبل از اینکه ملانی بابت این حرف عصبانیتش را ابراز کند، فلور با دیدن لشکری که از دور به سمتش می امدند کلاهش را برسر نهاد و گفت:
- منظورم این بود که بدتره. شما ادامه بدید. اصلا منم کمک میکنم.
سپس کلاهش را پایینتر کشید و روبه جمعیت در بیان عوارض ازدواج با ملانی به همکاری پرداخت.
-ازدواج باعث میشه کل زمانتون هدر بره. صبح و شبتون قاطی میشه. روز و شب هم قاطی میشه. حتی موقع غروب و طلوع افتاب رو هم نمیتونید تشخیص بدید. بیشتر از 700 ثانیه از عمرتون کم میشه...
فلور هرچه به ذهنش میرسید میگفت و بیل که گوشه ای ایستاده بود نگاه میکرد. فلور ادامه میداد و او با تعجب به او مینگریست و با خود فکر های متنوعی میکرد.
در این میان دورتر از انجا اینیگو در حال تلاش برای یافتن معجون بود تا با ان به این وضعیت پایان دهند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Happiness cannot be found But it can be made
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/04/01
تولد نقش: 1397/04/01
آخرین ورود: سهشنبه 18 مهر 1402 23:01
از: زیر سایه ارباب
پستها:
552

اسم
کادوگان داشت سخنرانی میکرد.
کادوگان داشت با حرکت دستاش سخنرانی میکرد.
سخنرانی کادوگان پر از شور و حرارت بود.
البته شور و حرارتی که داشت به خاطر سر و صدای شدید مهمونی، اصلا شنیده نمیشد.
یعنی میخواست شنیده بشه. ولی خب نمیتونست.
سخنرانیش درست شبیه به گرمای دلپذیر آتش در یک روز سخت زمستونی بود که به خاطر دو جداره نبودن پنجره ها تلف بشه.
همینقدر بی مصرف. همینقدر بی موقع و اعصاب خرد کن.
در همون حال، فنریر از پست پالی هنوز نمیدونست چشه. غرق شده بود تو تفکراتش و میخواست کل پست رو به همین موضوع اختصاص بده چون اول صبحی حوصله نداشت بشینه کل پستارو بخونه.
- یعنی چمه؟

هنوزم هیچ ایده ای نداشت. بنابراین رفت و رفت تا بتونه یه آینه پیدا کنه و خودشو توش برانداز کنه.
فنریر اصولا وقتی قصد انجام کاری رو میکرد، تبدیل میشد به "A man of focus, commitment and sheer-fricking- will"، و در اون لحظه هم قصد براندازی خودش رو داشت. بنابراین در طی مسیر حرکتش، هر کس که جلوی راهش بود رو ور اندازی کرد.
یعنی عملا ملت رو از جاشون بلند میکرد، میذاشتشون روی شونه ش، و بعد با تمام قدرت به یه سمت دیگه خارج از مسیرش پرتشون میکرد. انقدر این کار رو کرد تا راه براش باز شد و رسید به آینه قدی کنار تخت رز.
و بعد توی آینه به هیکل یغور، لباس های سیاه و چرک و پاپیون قرمزش که کج هم بسته شده بود، نگاه کرد.
- از همیشه بهترم حتی به نظر خودم.

آینه با دل شکستگی از اینکه نتونسته وظیفه ش درمورد درست نمایی فنریر به خودش رو انجام بده، ترک خورد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/11/30
تولد نقش: 1397/12/01
آخرین ورود: یکشنبه 6 اردیبهشت 1405 23:27
از: این گو به اون گو!
پستها:
104

گوگوئک
ملانی میدانست چه گندی دارد زده میشود و افق فعلا چیزی نیست که خیره کننده باشد. او سریعا تصمیمش را گرفت!
او جماعت عاشق دلخسته را کنار زد و دوباره رو به روی گوگویی که پخش زمین شده بود و به خیال خودش در آب کدوحلوایی ها شنا میکرد، قرار گرفت.
گوگو سرخوش بود! عجیب بود ولی مهم نبود. ملانی یقه گوگو را گرفت و او را از اقیانوس احتمالی تفکرات مستانه و برگ زده اش، نجات داد.
- گوگو، باید بری سراغ یه معجون. میخوام یبار توی زندگیت خودت رو بهم ثابت کنی.
پنج دقیقه بعد
- ملت گریفپاف، روح های قشنگ محترم بیاید بهتون از عوارض ازدواج بگم. میدونستید باعث میشه موهاتون بشکنه؟ باعث پیری زودرس و اختلال توی حافظه و اعصاب میشه. بیاید این بروشور هارو بخونید. هی تو بیا اینجا!
ملانی سعی داشت راضی کند، ولی راضی کردن یک مشت جادوگر و ساحره و حتی روح که چشمانشان از عشق کور بود، کار آسانی نبود. او به سرعت بروشور هایی ترتیب داده بود که عوارض واقعی ازدواج در آن ذکر شده بود ولی هیچکس هیچ علاقه ای به آنها نشان نمی داد.
- همرزم! ما همیشه کنار تو میجنگیم. حتی با اینکه تابلوامان بوی گند کدو حلوایی گرفته است ولی به مرلین که شست پای اسبمان گرفته از بس رفتیم این ور و آن ور. اینکار ها فایده ای ندارد. باید منتظر همرزم گوگو بمانیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
"رویاهات، روح اصلیت رو میسازند"
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/08/01
تولد نقش: 1399/08/02
آخرین ورود: دوشنبه 22 مرداد 1403 10:34
از: دست رفته و دردمند
پستها:
172

یار دبستانی گروه دبستانی ها ورود میکند!
-خب، این بهترین مهمونی سال نیست،ولی بیخیالش!
این چیزی بود که ملانی در ابتدای جشن فکر میکرد. ولی حالا که خیس از آب کدو حلوایی وسط یک مشت روح و ادم دیوانه و الکی عاشق گیر افتاده بود کاملا نظرش را عوض کرده بود. این مهمانی افتضاح بود!
در حالی که آه و ناله بقیه کدویی شدگان را میشنید،سعی کرد موهای خیسش را از توی صورتش کنار بزند و با خودش فکر کرد دیگر از این بدتر نمیشود. ولی صدایی که درست در لحظه بعد شنید به او ثابت کرد که "افتضاح" میتواند به" جهنم " هم تبدیل شود.
- خب دوشیزه خانم! هزینه عقدتون ۲۰۰ گالیونه مشکلی نیست؟
این صدای اما ونیتی بود، صدایی که ملانی میدانست چقدر قرار است مشکل ایجاد کند.
صدا از پشت مبل بزرگ خوابگاه هافلپاف می آمد و ملانی بدون توجه به نارنجی بودن و بوی بد لباسش به سرعت به همان سمت رفت.
تصمیم داشت به محض دیدن اما او را از آنجا بیرون کند ولی وقتی که به پشت مبل رسید از تعجب خشک اش زد.
فضای پشت مبل که میبایست حدود یک متر یا حتی کمتر باشد با جادو بزرگ شده بود، به طوری که یک چادر کوچک در آنجا برپا کرده بودند و عده ایی از روح ها و بچه ها جلوی آن صف کشیده بودند.
روی چادر نوشته شده بود: عشقتان را در اینجا جاودانه کنید!
ملانی که بیشتر از قبل وحشت کرده بود با عجله جلو رفت و بعد از کنار زدن چند نفر و رد شدن از چند روح دیگر بلاخره توانست اما را پیدا کند.
با عصبانیت داد زد:
- داری اینجا چه هیپوگریفی میخوری؟
اما دست از انتخاب تم نامزدی یک پسر سال یکی هافلی برداشت و گفت:
-اینو من باید بگم! چرا بهم دروغ گفتی؟ گفتی بچه های گریفو میبری آمپول جرونا بزنن و بیایین!
ملانی که تازه یادش افتاده بود که برای پیچاندن اما چه دروغی گفته با لکنت جواب داد:
-خب.... راستش میرفتیم آمپول بزنیم که....که....هافلو دیدیم و وعوتمون کردن بیاییم اینجا و.... اینا رو ولش کن.... این چه بساطیه راه انداختی اینجا؟
اما با ذوق به چادر اشاره کرد و گفت:
-دفتر ثبت ازدواج و نامزدی! ایده رو حال کردی؟ هم ملت خوشحالن و هم پو...یعنی منم از خوشحالی اینا خوشحالم!
- خوشحالی چیه؟ اینا همه غده عشقشون ورم داره! الان نمیفهمن چی کار میکنن!
- مهم نیست بابا! بعدا طلاق میگیرن!
ملانی میخواست داد دیگری بزند که ناگهان روح دختری از بدش رد شد و به اما اعتراض کرد:
- اقا چی شد؟ قرار شد اجازه آقاجونمو از اون دنیا بگیری دیگه! سدریک جونم منتظره!
ملانی که از رد شدن روح لرز گرفته بود پرسید:
- سدریک؟! کدوم سدریک؟،.....یا خدا! میرتل گریان!
میرتل با عصبانیت به سمت ملانی برگشت و گفت:
- یعنی چی یا خدا؟بی ادب!
....دیگوری اینا رو میشناسی؟ سدریکشون! بعدم من دیگه گریان نیستم!یکم دیگه قراره میرتل دیگوری شم!
-یعنی چی؟ این یه دیقه پیش با ما بود که....
حرف ملانی با دیدن سدریک نیمه خیس با چشم های قلبی شکل نیمه کاره ماند.
اما که دید ملانی ممکن است مشتری دست به نقدش را بپراند،سریعا گفت:
-شما بیا کارت بکش! من الان با مرلین و بچه های بالا هماهنگ میکنم که امضای آقاجونتو بگیرن!
بعد از کارت کشیدن میرتل! اما دستش را بالا گرفت و فریاد زد:
-ای آقا جون میرتل اینا! اگه راضی هستی نور بنداز اینجا!
بعد از حرف اما ناگهان نور شدیدی شروع به تابیدن کرد و صدای عجیبی به گوش رسید. بعد از چند لحظه که نور قطع شد، اما لبخندی به میرتل زد و گفت:
- اقا جونت گفت برو حال کن اکیه!
ملانی که از تعجب دهانش باز مانده بود گفت:
- الان با آقا جونش تو اون دنیا صحبت کردی؟
تو کی از این توانایی داشتی؟ باز چه حقه ایی سوار کردی؟
اما پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-به پره دماغ مک گونگال قسم هیچی!چرا باور نمیکنی که من به اون بالاها وصلم؟
اگر ملانی وقت داشت مسلما میتوانست به راحتی جنی که با یک نور افکن در گوشه ایی قایم شده بود و به دستور اما با نیشگون گرفتن نورافکن فضا را نورانی میکرد ببیند. ولی ملانی وقتی نداشت. چون همان لحظه لاوندر و لشگر عشقی اش به چادر رسیدند.
قبل از اینکه ملانی حرکتی بکند،اما باز فریاد کشید:
-تتوی اسم لاوندر در اکثر نقاط بدن! به جز تخم چشم! کسایی که میخوان اینجا صف ببندن!
و درست در لحظه بعد یک مشت پسر عشق زده آنجا صف بسته بودندو ملانی به افق خیره شده بود.
-خب، این بهترین مهمونی سال نیست،ولی بیخیالش!
این چیزی بود که ملانی در ابتدای جشن فکر میکرد. ولی حالا که خیس از آب کدو حلوایی وسط یک مشت روح و ادم دیوانه و الکی عاشق گیر افتاده بود کاملا نظرش را عوض کرده بود. این مهمانی افتضاح بود!
در حالی که آه و ناله بقیه کدویی شدگان را میشنید،سعی کرد موهای خیسش را از توی صورتش کنار بزند و با خودش فکر کرد دیگر از این بدتر نمیشود. ولی صدایی که درست در لحظه بعد شنید به او ثابت کرد که "افتضاح" میتواند به" جهنم " هم تبدیل شود.
- خب دوشیزه خانم! هزینه عقدتون ۲۰۰ گالیونه مشکلی نیست؟
این صدای اما ونیتی بود، صدایی که ملانی میدانست چقدر قرار است مشکل ایجاد کند.
صدا از پشت مبل بزرگ خوابگاه هافلپاف می آمد و ملانی بدون توجه به نارنجی بودن و بوی بد لباسش به سرعت به همان سمت رفت.
تصمیم داشت به محض دیدن اما او را از آنجا بیرون کند ولی وقتی که به پشت مبل رسید از تعجب خشک اش زد.
فضای پشت مبل که میبایست حدود یک متر یا حتی کمتر باشد با جادو بزرگ شده بود، به طوری که یک چادر کوچک در آنجا برپا کرده بودند و عده ایی از روح ها و بچه ها جلوی آن صف کشیده بودند.
روی چادر نوشته شده بود: عشقتان را در اینجا جاودانه کنید!
ملانی که بیشتر از قبل وحشت کرده بود با عجله جلو رفت و بعد از کنار زدن چند نفر و رد شدن از چند روح دیگر بلاخره توانست اما را پیدا کند.
با عصبانیت داد زد:
- داری اینجا چه هیپوگریفی میخوری؟
اما دست از انتخاب تم نامزدی یک پسر سال یکی هافلی برداشت و گفت:
-اینو من باید بگم! چرا بهم دروغ گفتی؟ گفتی بچه های گریفو میبری آمپول جرونا بزنن و بیایین!
ملانی که تازه یادش افتاده بود که برای پیچاندن اما چه دروغی گفته با لکنت جواب داد:
-خب.... راستش میرفتیم آمپول بزنیم که....که....هافلو دیدیم و وعوتمون کردن بیاییم اینجا و.... اینا رو ولش کن.... این چه بساطیه راه انداختی اینجا؟
اما با ذوق به چادر اشاره کرد و گفت:
-دفتر ثبت ازدواج و نامزدی! ایده رو حال کردی؟ هم ملت خوشحالن و هم پو...یعنی منم از خوشحالی اینا خوشحالم!
- خوشحالی چیه؟ اینا همه غده عشقشون ورم داره! الان نمیفهمن چی کار میکنن!
- مهم نیست بابا! بعدا طلاق میگیرن!
ملانی میخواست داد دیگری بزند که ناگهان روح دختری از بدش رد شد و به اما اعتراض کرد:
- اقا چی شد؟ قرار شد اجازه آقاجونمو از اون دنیا بگیری دیگه! سدریک جونم منتظره!
ملانی که از رد شدن روح لرز گرفته بود پرسید:
- سدریک؟! کدوم سدریک؟،.....یا خدا! میرتل گریان!
میرتل با عصبانیت به سمت ملانی برگشت و گفت:
- یعنی چی یا خدا؟بی ادب!
....دیگوری اینا رو میشناسی؟ سدریکشون! بعدم من دیگه گریان نیستم!یکم دیگه قراره میرتل دیگوری شم!
-یعنی چی؟ این یه دیقه پیش با ما بود که....
حرف ملانی با دیدن سدریک نیمه خیس با چشم های قلبی شکل نیمه کاره ماند.
اما که دید ملانی ممکن است مشتری دست به نقدش را بپراند،سریعا گفت:
-شما بیا کارت بکش! من الان با مرلین و بچه های بالا هماهنگ میکنم که امضای آقاجونتو بگیرن!
بعد از کارت کشیدن میرتل! اما دستش را بالا گرفت و فریاد زد:
-ای آقا جون میرتل اینا! اگه راضی هستی نور بنداز اینجا!
بعد از حرف اما ناگهان نور شدیدی شروع به تابیدن کرد و صدای عجیبی به گوش رسید. بعد از چند لحظه که نور قطع شد، اما لبخندی به میرتل زد و گفت:
- اقا جونت گفت برو حال کن اکیه!
ملانی که از تعجب دهانش باز مانده بود گفت:
- الان با آقا جونش تو اون دنیا صحبت کردی؟
تو کی از این توانایی داشتی؟ باز چه حقه ایی سوار کردی؟
اما پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-به پره دماغ مک گونگال قسم هیچی!چرا باور نمیکنی که من به اون بالاها وصلم؟
اگر ملانی وقت داشت مسلما میتوانست به راحتی جنی که با یک نور افکن در گوشه ایی قایم شده بود و به دستور اما با نیشگون گرفتن نورافکن فضا را نورانی میکرد ببیند. ولی ملانی وقتی نداشت. چون همان لحظه لاوندر و لشگر عشقی اش به چادر رسیدند.
قبل از اینکه ملانی حرکتی بکند،اما باز فریاد کشید:
-تتوی اسم لاوندر در اکثر نقاط بدن! به جز تخم چشم! کسایی که میخوان اینجا صف ببندن!
و درست در لحظه بعد یک مشت پسر عشق زده آنجا صف بسته بودندو ملانی به افق خیره شده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما ونیتی در 1399/11/28 23:14:51
All great things begin with a vision ……....A DREAM
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/11/03
تولد نقش: 1399/11/15
آخرین ورود: شنبه 9 بهمن 1400 23:23
از: ویزلی آباد!
پستها:
55

از گروه فاخر و وزین دبستانیها
گوگو تصمیمش رو گرفت. توک پا توک پا به ظرف آب کدو حلوایی نزدیک شد و با خودش گفت:
-نباید کار زیاد سختی باشه، یکم عصاره ی خزه ی دریایی بهش اضافه می کنم و اثر برگ ها خنثی میشه.
گوگو دو چیز رو در نظر نگرفته بود:
اول، نمره ای که از اسنیپ در درس معجون ها گرفته بود؛
و دوم اینکه وسط مهمونی ولنتاین از کجا باید عصاره ی خزه ی دریایی پیدا می کرد.
تو این فکر بود که نسبت عصاره ی خزه ی دریایی به آب کدو حلوایی باید سه به پنج باشه یا پنج به هشت، که یهو سر و کله ی ملانی با سر کادوگان پیدا شد.
-من واقعا نمی دونم اون لحظه ای که می خواست شیشه عطر رو سر بکشه به چی فکر می کرده؟
بیچاره مادام پامفری که باید شب ولنتاینو به خاطر یه همچین اشتباهی تو درمانگاه بگذرونه.
گوگو خدا خدا می کرد که یه وقت هوس خوردن آب کدو حلوایی به سرشون نزنه.
سرکادوگان: آرامش خودتان را حفظ کنید! من، به نام مرلین، شما را به یک فنجان آب کدو حلوایی دعوت می کنم.
گوگو:
ملانی: آب کدو حلوایی؟! از کی تا حالا تو مهمونی ولنتاین آب کدو حلوایی میدن؟
در همین لحظه چشمش به سدریک که یکم اونطرف تر وایساده بود و داشت نگاهشون می کرد افتاد و با کمی مکث ادامه داد:
-البته مهمونیه خوبیه! یکی از بهترین مهمونی های ولنتاینیه که تو عمرم رفتم!
بدم نمیاد یه فنجون از آب کدو حلوایی هم امتحان کنم.
گوگو: نهههههههه
ملانی: نه؟!
گوگو: نه... چیزه ... یعنی...نظرتون راجع به آب کرفس رژیمی چیه؟
و به پارچ آب کرفس که دست نخورده روی میز مونده بود اشاره کرد.
سرکادوگان و ملانی:
هر دو همچنان پوکر فیس داشتن به گوگو نگاه می کردن که رز زلر با سینی میوه ویبره زنان پیداش شد.
-هی بچه ها! کسی اینجا میوه نمی خوره؟
که یهو پاش به شیشه خالی عطر عشق لاوندر گیر کرد و با سر رفت توی ظرف آب کدو حلوایی
ظرف آب کدو حلوایی هم برگشت روی هر چهار نفر و بدین ترتیب، ترکیب رنگ لباس هاشون از قرمز مشکی به نارنجی کمرنگ تغییر کرد...
گوگو تصمیمش رو گرفت. توک پا توک پا به ظرف آب کدو حلوایی نزدیک شد و با خودش گفت:
-نباید کار زیاد سختی باشه، یکم عصاره ی خزه ی دریایی بهش اضافه می کنم و اثر برگ ها خنثی میشه.
گوگو دو چیز رو در نظر نگرفته بود:
اول، نمره ای که از اسنیپ در درس معجون ها گرفته بود؛
و دوم اینکه وسط مهمونی ولنتاین از کجا باید عصاره ی خزه ی دریایی پیدا می کرد.
تو این فکر بود که نسبت عصاره ی خزه ی دریایی به آب کدو حلوایی باید سه به پنج باشه یا پنج به هشت، که یهو سر و کله ی ملانی با سر کادوگان پیدا شد.
-من واقعا نمی دونم اون لحظه ای که می خواست شیشه عطر رو سر بکشه به چی فکر می کرده؟
بیچاره مادام پامفری که باید شب ولنتاینو به خاطر یه همچین اشتباهی تو درمانگاه بگذرونه.
گوگو خدا خدا می کرد که یه وقت هوس خوردن آب کدو حلوایی به سرشون نزنه.
سرکادوگان: آرامش خودتان را حفظ کنید! من، به نام مرلین، شما را به یک فنجان آب کدو حلوایی دعوت می کنم.
گوگو:
ملانی: آب کدو حلوایی؟! از کی تا حالا تو مهمونی ولنتاین آب کدو حلوایی میدن؟
در همین لحظه چشمش به سدریک که یکم اونطرف تر وایساده بود و داشت نگاهشون می کرد افتاد و با کمی مکث ادامه داد:
-البته مهمونیه خوبیه! یکی از بهترین مهمونی های ولنتاینیه که تو عمرم رفتم!
بدم نمیاد یه فنجون از آب کدو حلوایی هم امتحان کنم.
گوگو: نهههههههه
ملانی: نه؟!
گوگو: نه... چیزه ... یعنی...نظرتون راجع به آب کرفس رژیمی چیه؟
و به پارچ آب کرفس که دست نخورده روی میز مونده بود اشاره کرد.
سرکادوگان و ملانی:
هر دو همچنان پوکر فیس داشتن به گوگو نگاه می کردن که رز زلر با سینی میوه ویبره زنان پیداش شد.
-هی بچه ها! کسی اینجا میوه نمی خوره؟
که یهو پاش به شیشه خالی عطر عشق لاوندر گیر کرد و با سر رفت توی ظرف آب کدو حلوایی
ظرف آب کدو حلوایی هم برگشت روی هر چهار نفر و بدین ترتیب، ترکیب رنگ لباس هاشون از قرمز مشکی به نارنجی کمرنگ تغییر کرد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در 1399/11/27 12:03:18
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در 1399/11/28 10:35:09
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در 1399/11/28 10:35:09
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/11/30
تولد نقش: 1397/12/01
آخرین ورود: یکشنبه 6 اردیبهشت 1405 23:27
از: این گو به اون گو!
پستها:
104

. با افتخار گروه گوگوئک اسم خود را در چشم همه ناظران و کاربران کرده .
پالی نمیدانست عطر را نمی نوشند و معمولا آن را میزنند! پالی نمیدانست که خوردن شیشه عطر عشقی باعث میشود سلولهای بدنش ک مواد مغزی را از اکسیژن میگیرند و با کربن دی اکسید پس میدهند، عشق را دریافت کنند و عطوفت و مهربانی درآنها جریان یابد و به همدیگر علاقه ای خاص پیدا کنند و بیشتر بهم بچسبند و باعث شوند که بدن کوچکش، کوچک تر شود و کم کم جمع شود و بدنش مانند فنگ درد بگیرد.
او نمیدانست و این اتفاق افتاد و باز هم ملانی بود ک باید گریفیندوری مذکور را جمع میکرد و به سمت درمانگاه روانه میکرد. فقط مرلین میداند که در نبود او چه می شد!
در سوی دیگر روح ها و هافلپافی ها و گریفیندوری ها با سر و وضعی خیس درحال انجام دادن رقص های تانگوی عشقولانه بودند و لاوندر که حال، حال بهتری داشت در حالی که راه میرفت پسرانی با چشمان قلبی را به دنبال خود میکشاند.
-الان حس بهتری دارم، تقریبا دو سوم جمعیت فقط درخشش و زیبایی من رو می بینند.
و اما از آن ور پیوز موزی تر از آن بود که عاشق بشود و شکست عشقی اذیتش نکند! وقتی دید برخلاف تصورش هیچکس به او توجه نمیکند و همه مشغول قلب ترکاندن بودند، لبخندی خبیث زد و به طرف آب کدوحلوایی ها روانه شد و درحالی ک پاپیونش را مرتب میکرد، مقداری کم تر از مصرف روزانه خود، برگ بیدمجنون خشک شده در آنها ریخت.
- حالا بهتر شد!
نظاره گر این اتفاق گوگو بود! گوگویی که دعوت نشده بود و خودش با پای خودش آمده بود. گوگویی که به خودش برخورده بود ولی نمیخواست که خودخواه خودش باشد! گوگو پیوز را دید، کدوحلوایی های برگ بیدمجنونی را هم دید، برگان خودش هم ریخته بود ازینکه یک روح مواد برگی دارد! حال باید چه میکرد، حال باید چه تسترالی میخورد؟!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
"رویاهات، روح اصلیت رو میسازند"
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/28
تولد نقش: 1397/04/12
آخرین ورود: سهشنبه 11 آذر 1404 19:20
از: خواب بیدارم نکن!
پستها:
734

- خب بذار ببینم این چطوری کار میکنه...
پالی شیشهی عطر را در دستش گرفته و مدام میچرخاند و در تلاش بود طرز استفاده از آن را کشف کند.
- وقتی لاوندر میتونه از این استفاده کنه، پس یعنی سخت نیست. منم میتونم!
و پس از گذشت دقایقی که بی هیچ نتیجهی خاصی سپری شد، بالاخره چشم پالی به در عطر افتاد. مدتی به آن زل زد و زمانی که فهمید برای باز شدن، تنها نگاه کردن کافی نیست، با نهایت توان به جان شیشه افتاد.
پالی و شیشه در میان جمعیت زرد و قرمز متحرک، جنگ بزرگی را آغاز کرده بودند. پالی فریادزنان به در دستور میداد باز شود و در مخالفت میکرد.
- باز شو دیگه! بهت گفتم باز شو و تو باید اطاعت کنی!
- نوچ.
- این نوزدهمین باره که دارم بهت دستور میدم!
- پس میتونی برای بیستمین بارم امتحان کنی.
پالی از خشم منفجر شد. دستش را به قصد خفه کردن بر روی در شیشه گذاشت و آن را محکم پیچاند تا از صحنه روزگار محو شود.
- عه. باز شد که.
سپس پیروزمندانه شیشه را بالا گرفت و اطرافش را چک کرد تا مطمئن شود همه از پیروزی ارزشمندش بر شیشه باخبر شده باشند. اما زمانی که دید هیچ کس کوچکترین توجهی به او ندارد، بیخیال قدرتنمایی شد و سرشار از حس پیروزی و درحالی که فکر میکرد دست کمی از لاوندر در استفاده از این چیزهای عشقی ندارد، شیشهی عطر را سر کشید.
پالی شیشهی عطر را در دستش گرفته و مدام میچرخاند و در تلاش بود طرز استفاده از آن را کشف کند.
- وقتی لاوندر میتونه از این استفاده کنه، پس یعنی سخت نیست. منم میتونم!
و پس از گذشت دقایقی که بی هیچ نتیجهی خاصی سپری شد، بالاخره چشم پالی به در عطر افتاد. مدتی به آن زل زد و زمانی که فهمید برای باز شدن، تنها نگاه کردن کافی نیست، با نهایت توان به جان شیشه افتاد.
پالی و شیشه در میان جمعیت زرد و قرمز متحرک، جنگ بزرگی را آغاز کرده بودند. پالی فریادزنان به در دستور میداد باز شود و در مخالفت میکرد.
- باز شو دیگه! بهت گفتم باز شو و تو باید اطاعت کنی!

- نوچ.
- این نوزدهمین باره که دارم بهت دستور میدم!
- پس میتونی برای بیستمین بارم امتحان کنی.
پالی از خشم منفجر شد. دستش را به قصد خفه کردن بر روی در شیشه گذاشت و آن را محکم پیچاند تا از صحنه روزگار محو شود.
- عه. باز شد که.
سپس پیروزمندانه شیشه را بالا گرفت و اطرافش را چک کرد تا مطمئن شود همه از پیروزی ارزشمندش بر شیشه باخبر شده باشند. اما زمانی که دید هیچ کس کوچکترین توجهی به او ندارد، بیخیال قدرتنمایی شد و سرشار از حس پیروزی و درحالی که فکر میکرد دست کمی از لاوندر در استفاده از این چیزهای عشقی ندارد، شیشهی عطر را سر کشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1399/11/26 10:23:15
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/04/16
تولد نقش: 1399/04/18
آخرین ورود: سهشنبه 12 دی 1402 18:24
از: عشق من دور شو!
پستها:
263

سرود گل های هاگوارتز تقدیم میکند!
پیوز لبخند جذاب وارانه ای زد.
-بخار صابون عطری عروس! بخارش کردم و روی بخارش وایسادم!
و ایستاد تا پالی تحسینش کند.
و همانطور ایستاد تا پالی تحسینش کند.
و همانجور در حالت "ووی من چقده جذابم" ایستاد تا پالی تحسینش کند.
اما پالی مستقیم به سمت لاوندر و ملانی رفت و پیوز یوگوماست هم نزده شد و رفت.
-عه نکن! موهام پَت شد! نزن ملانی!
-آخه(ضربه) کدوم (ضربه) بی (ضربه) همه (ضربه) چیزی( ضربه) این(ضربه) کارو (ضربه) میکنه؟!
پالی کلا عادت داشت خودش را با همه چیز ترکیب کند.
-چی شده ملانی؟
لاوندر که با نوعی گارد دفاع شخصی ویژه خودش را از ضربات حفظ میکرد گفت:
-به تو چه؟ چشم سوسک هر معجون!
پالی شکلکی تحویلش داد. ملانی گفت:
-بازم از معجون عشق و عطر عشق و لوسیون عشق باهم استفاده کرده!
پالی نگاهی به پشت سر لاوندر انداخت و دید تقریبا هر پسری که پارتنری نداشت و در تیررس لاوندر بود، پشت سر او ایستاده بود و چشمهایش به صورت قلب در آمده بود.
-اه! ولم کن دیگه!
لاوندر این را گفت و خودش را از ملانی خلاص کرد و به سمت دستشویی دخترانه دوید. جماعت عاشق هم به دنبال او دویدند و سر و دست شکستند. لاوندر درب دستشویی را بست و در آینه به خودش نگاه کرد. غافل از آنکه وقتی خشمگین به سمت دستشویی میرفت پالی عطر عشق او را از جیبش قاپیده بود.
پیوز لبخند جذاب وارانه ای زد.
-بخار صابون عطری عروس! بخارش کردم و روی بخارش وایسادم!
و ایستاد تا پالی تحسینش کند.
و همانطور ایستاد تا پالی تحسینش کند.
و همانجور در حالت "ووی من چقده جذابم" ایستاد تا پالی تحسینش کند.
اما پالی مستقیم به سمت لاوندر و ملانی رفت و پیوز یوگوماست هم نزده شد و رفت.
-عه نکن! موهام پَت شد! نزن ملانی!
-آخه(ضربه) کدوم (ضربه) بی (ضربه) همه (ضربه) چیزی( ضربه) این(ضربه) کارو (ضربه) میکنه؟!
پالی کلا عادت داشت خودش را با همه چیز ترکیب کند.
-چی شده ملانی؟
لاوندر که با نوعی گارد دفاع شخصی ویژه خودش را از ضربات حفظ میکرد گفت:
-به تو چه؟ چشم سوسک هر معجون!
پالی شکلکی تحویلش داد. ملانی گفت:
-بازم از معجون عشق و عطر عشق و لوسیون عشق باهم استفاده کرده!
پالی نگاهی به پشت سر لاوندر انداخت و دید تقریبا هر پسری که پارتنری نداشت و در تیررس لاوندر بود، پشت سر او ایستاده بود و چشمهایش به صورت قلب در آمده بود.
-اه! ولم کن دیگه!
لاوندر این را گفت و خودش را از ملانی خلاص کرد و به سمت دستشویی دخترانه دوید. جماعت عاشق هم به دنبال او دویدند و سر و دست شکستند. لاوندر درب دستشویی را بست و در آینه به خودش نگاه کرد. غافل از آنکه وقتی خشمگین به سمت دستشویی میرفت پالی عطر عشق او را از جیبش قاپیده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1399/11/26 18:55:05

دختری تنها در میان باد و طوفان...
آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟
یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟
او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:
آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟

