جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] خوابگاه مختلط هافلپاف!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 2 اسفند 1399 10:32
نمایش جزئیات
آفلاین
اسم گروه:یه چیزی فرض کن ( بستنی کیم)



ناگهان از آن بین، فردی نامعلوم به طرف ملانی و اما به راه افتاد.

-شما؟

فرد، عینک بزرگش را از روی چشمانش برداشت و صورت نیمه واضح کتی، نمایان شد.
-کتی... تویی؟

کتی بس که ریزه پیزه بود، هیچگاه کسی متوجه حضورش نمیشد اما حال تصمیم گرفته بود در این مهمانی، بسیار مشخص و در چشم باشد. بنابراین تا میتوانست به خودش زیرآلات و وسیله های تزئینی وصل کرده بود. کتی، با غرور تمام، به سمت جمع برگشت.
-آیا کسی در این جمع، مرا میشناسد؟

به علاوه اینکه نصف گریفی ها دستانشان را بالا بردند، نصف هافلی ها و تمام شبح ها نیز دستانشان را بالا بردند.

-عه... این همون خانم با شخصیت نیست که یک پشمالو هم داشت؟

وقتی قاقارو این سخن را شنید، از لای پالتوی فیل مانند کتی بیرون آمد و خود نمایی کرد.

- آره! همون خانم بزرگ و با کلاسی که دیدیم.
-آره همونه...
-خودشه...

و کتی نگاه پر افاده ای به ملانی انداخت.
- تلاشم به نتیجه رسید.

ملانی هنوز شکاکانه به کتی نگاه میکرد.
- این هارو از کجا آوردی؟

هر چه بود این سخن بسیار کتی را دست پاچه کرد.
-خب... شاید که از بعضی ها کش رفته باشم. البته... بعدا بهشون برمیگردونم.

کتی، خودش را جمع و جور کرد و باز، عینک غول آسایش به چشم زد.
- بگذریم. بریم سر اصل مطلب! طبق این سند، تمام مردان و زنان درون این مجله مال منه!

اما، هراسان برگه را از دست کتی قاپید و با این صحنه رو به رو شد.
-چی نوشته؟

کتی، تلنگری به کله ی اما زد و گفت:
- از بس کلاه برداری کردی کلت پوک شده.
-به چه جرعتی...

کتی لبخندی زد و مجله هارا از روی میز برداشت. از روی صحنه پایین پرید و اما با با یک گله شبح طلبکار و عاشق تنها گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/12/2 10:58:03
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/12/2 11:00:20
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/12/2 18:06:38
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/12/2 18:07:38
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: جمعه 1 اسفند 1399 11:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سرود گل های هاگوارتز تقدیم میکند!


_ کفگیر! باید کفگیر رو پیدا کنم! لعنتی کفگیر کدومتونید؟! اها! پیداش کردم خودشه! لعنتی پیداش کردم! باید هرچه سریعتر این معجون رو به دست ملانی برسونم.

فلش بک به چند دقیقه قبل!

ملت دهن باز درحال گوش دادن به سخنرانی ملانی بودند. آستریکس هم که خیر سرش قرار بود دی جی این جشن باشه بخاطر این همه اتفاقایی که افتاده بود اعصاب خراب و دهان باز درحال مرتب کردن دوباره اهنگاش روی صفحه لپ تاپی مشنگیش بود.

آستریکس که دید حالا حالاها این مشکلات تموم نمیشه ، با همون حالت دهان باز از سکوی دی جی پایین اومد و در حالی که ملانی درحال سخنرانی بود از فرصت استفاده کرده و با ماژیک شروع به رنگ کردن دندونای ملت دهان باز شد.

_ ای ملتی که قصد ازدواج دارین! بدانید و اگاه باشید که ازدواج کاریست پر از خطرات بسیار! ازدواج مسئولیتی سنگینی است که در صورت قبول کردن دیگر نمیتوانید شونه خالی کنید. ازدواج باید با دید عشق صورت پذیرد نه دید دیگر! ازدواج که فقط چند شب و روز اول نیست.

آستریکس که در حین شطرنجی کردن دندونای ملت به سخنان حق ملانی گوش سپرده بود ناگهان به یاد تجربه هایی که یکی از دوستان وی از ازدواج داشت میوفتد و سریع روی سکو سخنرانی میپرد و کنار ملانی شروع به سخنرانی می کند!

_ای مردان بدانید و آگاه باشید که ازدواج به چند شب و روز اول ختم نمیشود و شما مجبور هستید تا سال ها ظرف های کثیف را اتو کشیده ولباس های کثیف را در ماشین ظرف شویی قرار دهید! و بدانید و آگاه باشید ای مردان که در صورت مزدوج شدن اگر حتی یک هزارم ثانیه به بانوی دیگری نگاه کنید شب را تا صبح با ماهیتابه ای در حلقوم خویش سر می کنید. همه حساب ها و گوشی های ماقلی شما کاملا در رسد سازمان اطلاعاتی همسرتان قرار خواهد گرفت و برای رفتن به کشور های خارج باید اول رضایت نامه او را دریافت کنید.
ای مردان به شما هشدار میدهیم که از شما برای لذت های حارام استفاده خواهد شد و حتی ممکن است در حین انجام عملیات انگشتان و اعظای بدنتان را از دست بدهید و هیچ دادگاهی نمیتواند شما را نجات دهد!

_ تکبیر!

شخصی نا معلوم که با صدای بلند از وسط جمع تکبیر فرستاد و پشت سر وی مردان حاضر در جمع با صدای رسا پا به پای او مشت گره کرده و شعار دادن.

اینیگو که همون لحظه با ناراحتی درحال نزدیک شدن بود ناگهان صدای بلندی از داخل جشن شنید.
_ چی گفت؟ کفگیر! صبر کن ببینم!

اینیگو به یاد درسایی که اسنیپ سر کلاس معجون سازی بهشون یاد میداد افتاد و بخاطر اورد که وقتی موضوع درسشون درباره معجون عشق بود اسنیپ تاکید کرد که برای از بین بردن معجون عشق باید معجونی که روی شیشه اش علامت کفگیر داره رو به خورد طرف بدی! همین باعث شد که جرقه ای مثل ترقه توی سر اینیگو بترکه و بدو بدو برگرده پیش صندوق معجون ها.

پایان فلش بک!

اینیگو شیشه معجون رو پیدا کرده بود ولی اینطرف تر اما برای برهم زدن جو موجود هرچه سریع تر دنبال شوهر برای ملانی بود.
_ خب ببین ملانی! از ج شروع میکنم.
_ چرا ج حالا؟!
_ چون ج خیلی خوبه. از جوووون میاد. اها! پیداش کردم! جان سینا بومبولدور!
_ نه اون زورش زیاده نمیتونم ماهیتابه بکنم تو حلقومش!
_ خب بزار ببینم دیگه چی دارم. جانی دپ گیرانداوالد!
_ عالیی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: جمعه 1 اسفند 1399 00:37
نمایش جزئیات
آفلاین
پافیندور


پیوز که تا چند دقیقه ی پیش فقط میخواست زن بگیره، یکدفعه متوجه شد که گویا معیارهایی هم برای ازدواج داره.
- نه زن باید سفید و تپل باشه، اگر رژیم گرفته دوست ندارم.
- خب سفید و تپل که هست میگیم دیگه رژیم نگیره راحتترم هست.
-بسازه؟
- بستگی داره با چی بخوای برات بسازه؟
- با همه چی باید بسازه، اصلا من دوست دارم تو کار ساخت و ساز باشه.
- اگر ساخت و ساز دوست داری یه مورد دیگه داشتم وایستا واسه ات پیدا کنم فقط اونقدر که تو میخوای سفید نیستا.
-گندمی هم قبوله.
- بانوی چاق راضی بودا، این یکی رو باید برم رضایت بگیرم، بیشتر کارت میکشی مورد جدید بذارم رو میز؟

پیوز دست و دل بازانه کارتش رو در آورد بکشه که یکدفعه صدای ملانی با قدرت تخریب بالا توجه ها رو به سمت آنتی ازدواج تالار برگردوند.
- اگر میخواید ازدواج کنید اول بیاید من بهتون روش درست ازدواج رو یاد بدم.

یکی از هافلپافی های توی صف ازدواج خیلی متفکرانه پرسید:
-ازدواج روش درست وغلط داره؟
- نه ازدواج فقط یه سری کارت کشیدن توی مرکز ثبت ازدواج داره، بقیه اش همش عشق و حاله ملانی واسه خودش میگه.

ملانی که شراره های آتیش از چشم هاش به سمت اما پرت می شد، دست های مشت شده اش رو کنترل کرد و با لبخند ساختگی ای گفت:
_ بله دوستان ازدواج هم راه و روش خودشو داره، اگر اما تونست منو شوهر بده یعنی هر چی پیشنهاد بده فرد اصلح برای شماست. در همین حین انتخاب هم من فوت و فن های ازدواج رو براتون میگم، خب اما رو میز برای من شوهر چی داری؟

تمام گریفی ها بجز سرکادوگان که از ملانی دستور گرفته بود در حین این وقت تلف کردن ملت رو از ازدواج زده کنه، با دهن باز به دوئل ازدواج محور ملانی و اما نگاه می کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 بهمن 1399 20:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
گریفیندوری ها به مناسبت ولنتاین به خوابگاه هافلپاف دعوت شدند اما بعد از ورود فهمیدن که ارواح هاگوارتز هم به مهمانی دعوت شدند. همینطور لاوندر معجون عشق از دستش افتاد و به همه طرف و از جمله ارواح پاشیده شد. اما ونیتی که کلاهبرداره از فرصت استفاده کرده و ملتی که عاشق شدن رو به عقد هم درمیاره. ملانی که ناظر گریفه و چندنفر دیگه سعی دارن تا اوضاع رو درست کنن. اینیگو هم رفته تا معجون ضد عشق بیاره ولی هنوز موفق نشده.


اما ونیتی با خوشحالی بر کیسه پر از گالیون کنارش زد و به جمعیت اطرافش لبخند زد.
-من از شادی و وصال عاشقان واقعی سر از پا نمیشناسم. بیاید عزیزانم، با سند های جادویی به عشق زندگیتون وصل شید! اممم، برای شما کیو بنویسم؟

اما با دودلی به روحی که جلویش ایستاده بود نگاه کرد. پیوز کاملا مصمم به نظر میومد.

-همه با هم چند؟

افراد در صف با نگرانی به هم نگاه کردند. اما تخصص فراوانی در معامله های بغرنج داشت.
-همه با هم به درد شما نمیخوره، من یه مورد دارم اینجا، اکازیون!

اما آلبوم خاله زنکی ای جلوی پیوز گذاشت تا کیس اکازیون را پسند کند.
-یه بانوی چاق داریم اینجا، قد و سن مناسب، از هر انگشتش یه هنر میریزه! خوانندگی، نوازندگی، بافندگی... جدیدا توی رژیمم هست.

افراد در صف هم که کنجکاو شده بودند و دل مشغولی معجون عشقیشان پریده بود سرک کشیدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1399/11/30 20:42:42
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1399/11/30 20:43:31
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: چهارشنبه 29 بهمن 1399 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
گروه نون خامه ای


اوضاع داشت از بهترین مهمونی سال تبدیل میشد به مهمونی با افرادی که با قسم به ریش مرلین به دماغ زیبای مک گونگال مخالفتشونو در برابر ازدواج میگفتن زیاد هم طرفدار نداشت.

یه عده به قسم پره دماغی اما گوش میدادن وبه سمت چادر میرفتن برای عقد

یه عده ام که کلا تو جریان نبودن اون وسط برای خودشون درحال قر ریز بودن

آلیشیا که مثل همیشه دیر رسیده بود گیج بود که چیکار کنه ولی از اونجایی که شعارش این بود ^ همیشه طرف برنده رو بگیر^.تصمیم گرفت بره به چادر اما.

ولی وقتی لشکر انبوه رو دید فهمید طرف برنده ملانی برای همین به کمک ملانی و فلور رفت.
-به نظرم اینجوری توجه کسی جلب نمیشه ها.

ملانی وفلور به آلیشیا نگاه کردن.ملانی حسابی عصبانی شده بود وصورتش صورتی ملایم به قرمز شده بود.
-اونا روحشون از عشق کور شده .باید تا زمانی که اینگو میاد یه جوری اونا رو از چادر دور کنیم .

-به نظرم بهتره صدامونو با جادو سه برابر کنیم .

در همین زمان اینگو صندوقچه ای رو پیدا کرد که معجون درون اون بود.

با خوشحالی با خودش زمزمه کرد ^من همیشه موفق میشم^
ولی زمانی که درب صندوقچه رو باز کرد خوشحالیش پایان یافت درون صندوقچه پنجاه نوع معجون بود با رنگای مختلف یکی ابی یکی زرد یکی بنفش یکی بوی تندی داشت یکی بوی شیرین.

اینگو که یادش افتاد اسنیپ همش بهش میگفت تو درس معجون ها هیچ پخی نمیشی فهمید نمیتونه معجونو از بین اون همه معجون مختلف پیدا کنه .
تصمیم گرفت برگرد به چادر وشجاعانه بگه معجون رو پیدا نکرد ولی یاد ملانی افتاد که با اون شمشیرش چه بلایی سرش میتونه بیاره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا عشق و امید است چه باک از بوسه ی دیوانه ساز
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: چهارشنبه 29 بهمن 1399 13:02
نمایش جزئیات
آفلاین

گروه نون خامه ای


در ان سو همه منتظر اینیگو بودند تا با معجون برگردد. اما ظاهرا قرار نبود به این زودی ها از راه برسد. در این میان ملانی سعی میکرد تا رسیدن اینیگو به بیان عوارض ازدواج ادامه دهد .

- ازدواج باعث میشه بدبخت بشین. اخرش هیچی ازتون باقی نمونه. اعصاب مغزتون اندازه شرکت برق مشنگها برق تولید میکنه و اخرش منفجر میشه...

ملانی با پشتکار فراوان سعی داشت جلو این وضعیت را بگیرد که ناگهان فلور با کلاهی بلند در دستش از راه رسید.

- حالا اینقدرا هم بد نیستا.

قبل از اینکه ملانی بابت این حرف عصبانیتش را ابراز کند، فلور با دیدن لشکری که از دور به سمتش می امدند کلاهش را برسر نهاد و گفت:

- منظورم این بود که بدتره. شما ادامه بدید. اصلا منم کمک میکنم.

سپس کلاهش را پایینتر کشید و روبه جمعیت در بیان عوارض ازدواج با ملانی به همکاری پرداخت.

-ازدواج باعث میشه کل زمانتون هدر بره. صبح و شبتون قاطی میشه. روز و شب هم قاطی میشه. حتی موقع غروب و طلوع افتاب رو هم نمیتونید تشخیص بدید. بیشتر از 700 ثانیه از عمرتون کم میشه...

فلور هرچه به ذهنش میرسید میگفت و بیل که گوشه ای ایستاده بود نگاه میکرد. فلور ادامه میداد و او با تعجب به او مینگریست و با خود فکر های متنوعی میکرد.


در این میان دورتر از انجا اینیگو در حال تلاش برای یافتن معجون بود تا با ان به این وضعیت پایان دهند.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Happiness cannot be found But it can be made
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: چهارشنبه 29 بهمن 1399 09:07
نمایش جزئیات
آفلاین
اسم


کادوگان داشت سخنرانی میکرد.
کادوگان داشت با حرکت دستاش سخنرانی میکرد.
سخنرانی کادوگان پر از شور و حرارت بود.
البته شور و حرارتی که داشت به خاطر سر و صدای شدید مهمونی، اصلا شنیده نمیشد.
یعنی میخواست شنیده بشه. ولی خب نمیتونست.
سخنرانیش درست شبیه به گرمای دلپذیر آتش در یک روز سخت زمستونی بود که به خاطر دو جداره نبودن پنجره ها تلف بشه.
همینقدر بی مصرف. همینقدر بی موقع و اعصاب خرد کن.

در همون حال، فنریر از پست پالی هنوز نمیدونست چشه. غرق شده بود تو تفکراتش و میخواست کل پست رو به همین موضوع اختصاص بده چون اول صبحی حوصله نداشت بشینه کل پستارو بخونه.
- یعنی چمه؟

هنوزم هیچ ایده ای نداشت. بنابراین رفت و رفت تا بتونه یه آینه پیدا کنه و خودشو توش برانداز کنه.
فنریر اصولا وقتی قصد انجام کاری رو میکرد، تبدیل میشد به "A man of focus, commitment and sheer-fricking- will"، و در اون لحظه هم قصد براندازی خودش رو داشت. بنابراین در طی مسیر حرکتش، هر کس که جلوی راهش بود رو ور اندازی کرد.
یعنی عملا ملت رو از جاشون بلند میکرد، میذاشتشون روی شونه ش، و بعد با تمام قدرت به یه سمت دیگه خارج از مسیرش پرتشون میکرد. انقدر این کار رو کرد تا راه براش باز شد و رسید به آینه قدی کنار تخت رز.
و بعد توی آینه به هیکل یغور، لباس های سیاه و چرک و پاپیون قرمزش که کج هم بسته شده بود، نگاه کرد.
- از همیشه بهترم حتی به نظر خودم.

آینه با دل شکستگی از اینکه نتونسته وظیفه ش درمورد درست نمایی فنریر به خودش رو انجام بده، ترک خورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: چهارشنبه 29 بهمن 1399 08:34
نمایش جزئیات
آفلاین
گوگوئک


ملانی میدانست چه گندی دارد زده میشود و افق فعلا چیزی نیست که خیره کننده باشد. او سریعا تصمیمش را گرفت!
او جماعت عاشق دلخسته را کنار زد و دوباره رو به روی گوگویی که پخش زمین شده بود و به خیال خودش در آب کدوحلوایی ها شنا میکرد، قرار گرفت.
گوگو سرخوش بود! عجیب بود ولی مهم نبود. ملانی یقه گوگو را گرفت و او را از اقیانوس احتمالی تفکرات مستانه و برگ زده اش، نجات داد.
- گوگو، باید بری سراغ یه معجون. میخوام یبار توی زندگیت خودت رو بهم ثابت کنی.


پنج دقیقه بعد


- ملت گریفپاف، روح های قشنگ محترم بیاید بهتون از عوارض ازدواج بگم. میدونستید باعث میشه موهاتون بشکنه؟ باعث پیری زودرس و اختلال توی حافظه و اعصاب میشه. بیاید این بروشور هارو بخونید. هی تو بیا اینجا!

ملانی سعی داشت راضی کند، ولی راضی کردن یک مشت جادوگر و ساحره و حتی روح که چشمانشان از عشق کور بود، کار آسانی نبود. او به سرعت بروشور هایی ترتیب داده بود که عوارض واقعی ازدواج در آن ذکر شده بود ولی هیچکس هیچ علاقه ای به آنها نشان نمی داد.

- همرزم! ما همیشه کنار تو میجنگیم. حتی با اینکه تابلوامان بوی گند کدو حلوایی گرفته است ولی به مرلین که شست پای اسبمان گرفته از بس رفتیم این ور و آن ور. اینکار ها فایده ای ندارد. باید منتظر همرزم گوگو بمانیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 بهمن 1399 23:11
نمایش جزئیات
آفلاین
یار دبستانی گروه دبستانی ها ورود میکند!

-خب، این بهترین مهمونی سال نیست،ولی بیخیالش!

این چیزی بود که ملانی در ابتدای جشن فکر میکرد. ولی حالا که خیس از آب کدو حلوایی وسط یک مشت روح و ادم دیوانه و الکی عاشق گیر افتاده بود کاملا نظرش را عوض کرده بود. این مهمانی افتضاح بود!

در حالی که آه و ناله بقیه کدویی شدگان را میشنید،سعی کرد موهای خیسش را از توی صورتش کنار بزند و با خودش فکر کرد دیگر از این بدتر نمیشود. ولی صدایی که درست در لحظه بعد شنید به او ثابت کرد که "افتضاح" میتواند به" جهنم " هم تبدیل شود.

- خب دوشیزه خانم! هزینه عقدتون ۲۰۰ گالیونه مشکلی نیست؟
این صدای اما ونیتی بود، صدایی که ملانی میدانست چقدر قرار است مشکل ایجاد کند.

صدا از پشت مبل بزرگ خوابگاه هافلپاف می آمد  و ملانی بدون توجه به نارنجی بودن و بوی بد لباسش به سرعت به همان سمت رفت.
تصمیم داشت به محض دیدن اما او را از آنجا بیرون کند ولی وقتی که به پشت مبل رسید از تعجب خشک اش زد.
فضای پشت مبل که میبایست حدود یک متر یا حتی کمتر باشد با جادو بزرگ شده بود، به طوری که یک چادر کوچک در آنجا برپا کرده بودند و عده ایی از روح ها و بچه ها جلوی آن صف کشیده بودند.

روی چادر نوشته شده بود: عشقتان را در اینجا جاودانه کنید!

ملانی که بیشتر از قبل وحشت کرده بود با عجله جلو رفت و بعد از کنار زدن چند نفر و رد شدن از چند روح دیگر بلاخره توانست اما را پیدا کند.
با عصبانیت داد زد:
- داری اینجا چه هیپوگریفی میخوری؟

اما دست از انتخاب تم نامزدی یک پسر سال یکی هافلی برداشت و گفت:
-اینو من باید بگم! چرا بهم دروغ گفتی؟ گفتی بچه های گریفو میبری آمپول جرونا بزنن و بیایین!

ملانی که تازه یادش افتاده بود که برای پیچاندن اما چه دروغی گفته با لکنت جواب داد:
-خب.... راستش میرفتیم آمپول بزنیم که....که....هافلو دیدیم و وعوتمون کردن بیاییم اینجا و.... اینا رو ولش کن.... این چه بساطیه راه انداختی اینجا؟

اما با ذوق به چادر اشاره کرد و گفت:
-دفتر ثبت ازدواج و نامزدی! ایده رو حال کردی؟ هم ملت خوشحالن و هم پو...یعنی منم از خوشحالی اینا خوشحالم!

- خوشحالی چیه؟ اینا همه غده عشقشون ورم داره! الان نمیفهمن چی کار میکنن!

- مهم نیست بابا! بعدا طلاق میگیرن!

ملانی میخواست داد دیگری بزند که ناگهان روح دختری از بدش رد شد و به اما اعتراض کرد:
- اقا چی شد؟ قرار شد اجازه آقاجونمو از اون دنیا بگیری دیگه! سدریک جونم منتظره!

ملانی که از رد شدن روح لرز گرفته بود پرسید:
- سدریک؟! کدوم سدریک؟،.....یا خدا! میرتل گریان!

میرتل با عصبانیت به سمت ملانی برگشت و گفت:
- یعنی چی یا خدا؟بی ادب! ....دیگوری اینا رو میشناسی؟ سدریکشون! بعدم من دیگه گریان نیستم!یکم دیگه قراره میرتل دیگوری شم!

-یعنی چی؟ این یه دیقه پیش با ما بود که....
حرف ملانی با دیدن سدریک نیمه خیس با چشم های قلبی شکل نیمه کاره ماند.

اما که دید ملانی ممکن است مشتری دست به نقدش را بپراند،سریعا گفت:
-شما بیا کارت بکش! من الان با مرلین و بچه های بالا هماهنگ میکنم که امضای آقاجونتو بگیرن!

بعد از کارت کشیدن میرتل! اما دستش را بالا گرفت و فریاد زد:
-ای آقا جون میرتل اینا! اگه راضی هستی نور بنداز اینجا!

بعد از حرف اما ناگهان نور شدیدی شروع به تابیدن کرد و صدای عجیبی به گوش رسید. بعد از چند لحظه که نور قطع شد، اما لبخندی به میرتل زد و گفت:
- اقا جونت گفت برو حال کن اکیه!

ملانی که از تعجب دهانش باز مانده بود گفت:
- الان با آقا جونش تو اون دنیا صحبت کردی؟ تو کی از این توانایی داشتی؟ باز چه حقه ایی سوار کردی؟

اما پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-به پره دماغ مک گونگال قسم هیچی!چرا باور نمیکنی که من به اون بالاها وصلم؟

اگر ملانی وقت داشت مسلما میتوانست به راحتی جنی که با یک نور افکن در گوشه ایی قایم شده بود و به دستور اما با نیشگون گرفتن نورافکن فضا را نورانی میکرد ببیند. ولی ملانی وقتی نداشت. چون همان لحظه لاوندر و لشگر عشقی اش به چادر رسیدند.

قبل از اینکه ملانی حرکتی بکند،اما باز فریاد کشید:
-تتوی اسم لاوندر در اکثر نقاط بدن! به جز تخم چشم! کسایی که میخوان اینجا صف ببندن!

و درست در لحظه بعد یک مشت پسر عشق زده آنجا صف بسته بودندو ملانی به افق خیره شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما ونیتی در 1399/11/28 23:14:51
All great things begin with a vision ……....A DREAM
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 27 بهمن 1399 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین
از گروه فاخر و وزین دبستانیها

گوگو تصمیمش رو گرفت. توک پا توک پا به ظرف آب کدو حلوایی نزدیک شد و با خودش گفت:
-نباید کار زیاد سختی باشه، یکم عصاره ی خزه ی دریایی بهش اضافه می کنم و اثر برگ ها خنثی میشه.

گوگو دو چیز رو در نظر نگرفته بود:
اول، نمره ای که از اسنیپ در درس معجون ها گرفته بود؛
و دوم اینکه وسط مهمونی ولنتاین از کجا باید عصاره ی خزه ی دریایی پیدا می کرد.

تو این فکر بود که نسبت عصاره ی خزه ی دریایی به آب کدو حلوایی باید سه به پنج باشه یا پنج به هشت، که یهو سر و کله ی ملانی با سر کادوگان پیدا شد.

-من واقعا نمی دونم اون لحظه ای که می خواست شیشه عطر رو سر بکشه به چی فکر می کرده؟ بیچاره مادام پامفری که باید شب ولنتاینو به خاطر یه همچین اشتباهی تو درمانگاه بگذرونه.

گوگو خدا خدا می کرد که یه وقت هوس خوردن آب کدو حلوایی به سرشون نزنه.

سرکادوگان: آرامش خودتان را حفظ کنید! من، به نام مرلین، شما را به یک فنجان آب کدو حلوایی دعوت می کنم.

گوگو:

ملانی: آب کدو حلوایی؟! از کی تا حالا تو مهمونی ولنتاین آب کدو حلوایی میدن؟

در همین لحظه چشمش به سدریک که یکم اونطرف تر وایساده بود و داشت نگاهشون می کرد افتاد و با کمی مکث ادامه داد:
-البته مهمونیه خوبیه! یکی از بهترین مهمونی های ولنتاینیه که تو عمرم رفتم! بدم نمیاد یه فنجون از آب کدو حلوایی هم امتحان کنم.

گوگو: نهههههههه

ملانی: نه؟!

گوگو: نه... چیزه ... یعنی...نظرتون راجع به آب کرفس رژیمی چیه؟
و به پارچ آب کرفس که دست نخورده روی میز مونده بود اشاره کرد.

سرکادوگان و ملانی:

هر دو همچنان پوکر فیس داشتن به گوگو نگاه می کردن که رز زلر با سینی میوه ویبره زنان پیداش شد.

-هی بچه ها! کسی اینجا میوه نمی خوره؟

که یهو پاش به شیشه خالی عطر عشق لاوندر گیر کرد و با سر رفت توی ظرف آب کدو حلوایی
ظرف آب کدو حلوایی هم برگشت روی هر چهار نفر و بدین ترتیب، ترکیب رنگ لباس هاشون از قرمز مشکی به نارنجی کمرنگ تغییر کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در 1399/11/27 12:03:18
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در 1399/11/28 10:35:09