هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: جادوگرام
پیام زده شده در: ۱۸:۱۶:۲۶ جمعه ۲۲ اسفند ۱۳۹۹
#1
لاوندر_جیگر_طلا


پست: چگونه در جادوگرز فعال باشیم؟

خب دوستان در این دوره از آموزش میخوایم به این سوال کلیدی پاسخ بدیم. منتها چون میخوام یه امتحانی کرده باشمتون شما راه پیشنهاد بدین ببینم بلدین یا نه؟!


@روبیوس_ملوسیوس_پشمولیوس:ایمان تقوا عمل صالح؟
@پروف_دامبلیوس: بلند کردن ریش و مو؟
@هرماینی: مطالعه سی جلد از کتاب های چگونه فعال باشیم نوشته گیلدروی لاکهارت!
@علی_بشیر: اول جواب بده ببینیم اصن براچی باید فعال باشیم؟!



تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۸:۳۸:۲۴ یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۹
#2
سرود گل های هاگوارتز تقدیم میکند!


پیوز لبخند جذاب وارانه ای زد.
-بخار صابون عطری عروس! بخارش کردم و روی بخارش وایسادم!

و ایستاد تا پالی تحسینش کند.
و همانطور ایستاد تا پالی تحسینش کند.
و همانجور در حالت "ووی من چقده جذابم" ایستاد تا پالی تحسینش کند.
اما پالی مستقیم به سمت لاوندر و ملانی رفت و پیوز یوگوماست هم نزده شد و رفت.

-عه نکن! موهام پَت شد! نزن ملانی!
-آخه(ضربه) کدوم (ضربه) بی (ضربه) همه (ضربه) چیزی( ضربه) این(ضربه) کارو (ضربه) میکنه؟!

پالی کلا عادت داشت خودش را با همه چیز ترکیب کند.
-چی شده ملانی؟

لاوندر که با نوعی گارد دفاع شخصی ویژه خودش را از ضربات حفظ میکرد گفت:
-به تو چه؟ چشم سوسک هر معجون!

پالی شکلکی تحویلش داد. ملانی گفت:
-بازم از معجون عشق و عطر عشق و لوسیون عشق باهم استفاده کرده!

پالی نگاهی به پشت سر لاوندر انداخت و دید تقریبا هر پسری که پارتنری نداشت و در تیررس لاوندر بود، پشت سر او ایستاده بود و چشمهایش به صورت قلب در آمده بود.

-اه! ولم کن دیگه!

لاوندر این را گفت و خودش را از ملانی خلاص کرد و به سمت دستشویی دخترانه دوید. جماعت عاشق هم به دنبال او دویدند و سر و دست شکستند. لاوندر درب دستشویی را بست و در آینه به خودش نگاه کرد. غافل از آنکه وقتی خشمگین به سمت دستشویی میرفت پالی عطر عشق او را از جیبش قاپیده بود.


ویرایش شده توسط لاوندر براون در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۲۶ ۱۸:۵۵:۰۵

تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: الگوی شما کدام شخصیت هری پاتر است؟ چرا؟
پیام زده شده در: ۱۲:۰۲:۳۲ سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹
#3
فرد و جرج.

تنها جادوگرایی که در آینه نفاق انگیز خودشونو می دیدن.


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲:۲۱ یکشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۹
#4
یک جای دیگر

-عمو مرلین عمو مرلین!

مرلین سرش را خم کرد تا دخترک ساحره کوچولویی را ببیند.
-بله فرزندکم؟
-عمو مرلین! آرزو منم برآورده میکنی؟
-بله فرزندم!

مرلین لحظه ای صبر کرد تا یادش بیاید آرزو چیست.
-بگو آرزویت را فرزندم!
-عمو مرلین میشه یه جفت بال بدین به من؟

ده ثانیه بعد، دخترکی جلوی مرلین ایستاده بود، و دوتا باله ماهی از پهلوهایش زده بود بیرون.
-اوهو اوهو اوهو! ازت بدم میاد عمو مرلین!

مرلین دچار شکستگی قلب شد. راه افتاد تا درمانی برای خودش بیابد.

-عه دامبلدور!
-من دامبلدور نیستم آموس دیگوری! من مرلینم!
-خب چرا ناراحتی؟
-فراموشی گرفتم...
-ای وای! بیا از این قرصای من بخور خوب بشی!

مرلین ذوق کرد.
-بده من یکی از اونا رو!
-یکی از چیا رو؟
-یکی از قرصا رودیگه!
-قرص چیه دیگه؟
-ای فرومایه!


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴:۵۶ پنجشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۹
#5
تماشاگران با دیدن دامبلدور از جا برخاستند و دست زدند. اما دیزی استرس داشت. او سرخ شد، بنفش شد، سبز شد، و نزدیک بود بالا بیاورد. تماشاگران نشستند و این آن صحنه ای بود که دامبلدور باید آتش به پا میکرد و با لرد مبارزه می کرد. اما لرد یک جورهایی شده بود.
-دامبلدور؟ چرا اینجوری شدی؟

دیزی میخواست گریه کند.
-ارباب...

ابروهای نداشته لرد بالا رفت.
-چی؟!
-ارباب...

دیزی داشت می ترکید.
-ارباب شما رو به مرلین...

صدایش در حد زمزمه بود. لرد گفت:
-دامبلدور؟ قرار شده توی نقش دیگه ای بازی کنی؟
-ارباب...

تماشاگران با سکوت نگاه میکردند تا شاید اسرار تازه ای کشف کنند.

-ارباب... منم دیزی...
-دیزی؟! دیزی ما؟!

دیزی دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. داد کشید:
-ارباااااااااااب!

و بدو بدو رفت تا لرد را محکم بغل کند. خیلی ترسیده بود. هرچند لرد با طلسمی او را از خودش دور کرد. تماشاگران کف کرده بودند.
-چی؟!

لرد ناگهان به فکرش رسید که از این وضعیت استفاده کند.
-دیدید مردم؟ داستانی که شما شنیدید حقیقت نبود! این نمایش برای نشون دادن حقیقته، من ارباب همه ام! دامبلدور من رو ارباب صدا میکنه!


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸:۴۳ پنجشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۹
#6
سلام. درخواست دوئل دارم با دیزی کران. میشه خودتون زحمتشو بکشین بهش بگین


ویرایش شده توسط لاوندر براون در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۲۵ ۱۹:۴۴:۴۲

تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۶:۳۶:۵۸ چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۹
#7
بلاتریکس معذب گفت:
-عه ببخشید ارباب!

لرد نگاهی چپکی به او کرد و چیزی نگفت. بلا نفس عمیق کشید.

-من اومدم شما رو نجات بدم باباجان!
-گفتی اینو قبلا. قرار شد فرار کنیم.
-میدونم که گفته بودم تام بابا. یه چیزی تو مایه های آنچه گذشت باید وجود میداشت باباجان!

لرد چشم هایش را در کاسه گرداند. دامبلدور گفت:
-حالا که به تفاهم رسیدیم، محفلیای بابا، بدویین بیاین!

یکدفعه یک عالمه محفلی که بیرون بودند ریختن توی اتاق و همه جا را پر کردند. بوی یک عالمه بدن تازه ومحفلی معده ایوا را به قار و قور انداخت.

-چه خبر است اینجا الان؟

صدای لرد همه را ساکت کرد. دامبلدور گفت:
-تام بابا! محفلیا هم باید در تصمیم گیری شرکت داشته باشن، مگه نه باباجان؟

لرد با دندان های کلید شده گفت:
-هوم.

صندلی ها کافی نبود، اما دامبلدور آن قدر با مهربانی چانه زد که مرگخواران هم کنار محفلی ها روی زمین نشستند.

-خب تام بابا، تو فکر میکنی چطور باید فرار کنیم از اینجا؟
-ما می گوییم. چوبدستی ها را بیرون کشیده، هزاران آوداکداورا به سمت...

بلاتریکس حرفش را برید:
-و کروشیو ارباب؟

لرد ادامه داد:
-و کروشیو.

البته چشم غره هم رفت.
-به سمت این پلیس های ماگل روانه میکنیم، همه را میکشیم، و خیلی شیک فرار می کنیم. شکوهمند خواهد بود، و خبرش روزنامه های ماگلی را...
-عه! عه تام بابا! آوداکداورا و کروشیو طلسم های ممنوعه هستند، محفلی جماعت این ننگ رو به جان نمیخره باباجان! یک راه دیگه انتخاب کنیم!

هرماینی دست بلند کرد.
-من بگم پروفسور؟
-بگو هرماینی بابا.

هرماینی بلند شد.
-میشه با استفاده از نظریات جادوئولوژی و همین طور نظری به ...
-بیشین بینیم باو!

پارازیت فنریر بمب خنده مرگخواران را ترکاند و هرماینی گریه کنان نشست و گفت:
-اصلا من دیگه حرف نمیزنم پروفسور!
-ای بابا هرماینی بابا !

لاوندربلند شد.
-پارازیت خوبی بود گرگینه! اما نظر من خیلی سادست، نه به بی رحمی اینا، نه به پیچیدگی نظر بعضیا. میتونیم از جا به جایی استفاده کنیم!
-آفرین لاوندر بابا!

سپس محفلی ها دست یکدیگر را گرفتند و مرگخواران خودشان به تنهایی با شماره سه همزمان دامبلدور و لرد تصمیم گرفتند جا به جا شوند. لرد آهسته به مرگخواران گفت:
-وقتی محفلیا جا به جا شدن، شما جا به جا نشین تا اتاق اونا رو تصرف کنیم!

اما نتوانستند جابه جا شوند، و معلوم شد که هتل طلسم شده تا نشود از آن جابه جا شد. قضیه، خیلی جدی تر از پلیس های ماگلی بود. پای یک جادوگر قوی تر در میان بود....


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۷:۳۲ دوشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۹
#8
مرگخواران دلشان نمی خواست کروشیو بخورند. با قیافه های فلک زده و پوکر فیس به یکدیگر نگاه کردند.
-چیکار کنیم حالا؟
-این عین خمیردندون لیز شده نمیشه بکوبیمش یا تیکه تیکش کنیم خب!

بلاتریکس دست به سینه ایستاده بود و نگاهشان می کرد. چوبدستی سیاهش را در انگشتان کشیده اش می تاباند.

-چون که به یک متخصص نیاز دارید!

صدا صدای هیچ کدامشان نبود. همه به طرف صدا برگشتند. صاحب صدا دختری بود با ردای سبزرنگ. موهای طلایی داشت و چشمانی آبی. آب دهان ردولف راه افتاد.

-من مادام تیکه چسنویوس هستم، فوق تخصص تیکه چسبونی! فهمیدم به من نیاز دارین. اومدم تیکه های این بنده مرلینو بچسبونم بهم!

همه به لرد نگاه کدند.


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۱:۲۶:۰۳ دوشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۹
#9
ملت مرگخوار همگی پشت یکدیگر را گرفتند و ایوانوا هم سر مغز را گرفت.

-یک، دو، سه! هل بدیـــــن!

همه پشت سر هم را هل دادند. صدای هن و هن و "اوووووففف" می آمد که معلوم شد این آخری متعلق به ردولف بوده است.

-ردولف!

بلاتریکس سر شوهرش جیغ کشید.
-رفتی پشت ملانی رو گرفتی؟ کروشیو!

صف به هم ریخت. دکتر هر چه تقلا کرد فایده ای نداشت. لرد داد کشید:
-همکاری کنید مرگخواران! عه!

که این عه با پشتیبانی چشمان غضب آلودش ترسناک تر از "آوداکداورا" بود. مرگخواران دوباره به خط شدند، اما ردولف بیرون صف ماند.

-هل بدیـــن! یه هل دیگه! هل هل هل آ ماشالمرلین هل بدیــــن!

یکدفعه آبمیوه گیری تکان تکان خورد، مغز به هوا پرتاب شد، ده تا مرگخوار تلاش کردند بگیرندش و یک راست...
افتاد توی دهان ایوانوا!
ایوا گفت:
-اووم اووم اووومم...

همه موضع گرفته بودند.
-نخوریشا!
-تخ کن بیرون!

ایوا گفت:
-اووم...

و یکدفعه مغز هاگرید را قورت داد!


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۱:۱۴:۲۰ دوشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۹
#10
کراب گفت:
-موجود جادویی که نیست؟

هکتور ویبره زد.
-نه نیست! نیست!

و بدوبدو راه افتاد. کراب هم ناچار شد نفس نفس زنان دنبالش بدود.


سه ساعت و چهل دقیقه بعد


-رسیدیم!
-یه هتل ماگلی؟!

هکتور جلو رفت و چوبدستی اش را بیرون آورد،اما به این نتیجه رسید که بهتر است کراب از مال خودش استفاده کند.
-من دست یه ذره درد میکنه... بیا روی اون ماگله که داره از ماشین پیاده میشه یه طلسم فرمان بزن!

کراب دویست درصد دودل بود.
-ولی منم دست به چوبدستیم خوب نیستاااا.... مثل خود شما.
-چی؟ کی گفته من دست به چوب دستی خوب نیست؟ همین لرد رو من آموزش دادم! بزن اون طلسمو دستم درد میکنه!
-آخه این روزا ماگلا خیلی آگاه شدن...
-میزنی یا بزنمت؟

کراب چوبدستی اش را به سمت ماگل نشانه رفت. دستش می لرزید. ورد را زیر لب گفت. ولی به جای جرقه های طلایی، یک دفعه نور نارنجی رنگی از سر چوبدستی بیرون زد و صاف خورد به ماگل. ماگل جیغ کشید، تپل شد، یکدفعه ترکید!
ماگل ها جیغ کشیدند. پلیس ماگلی سر رسیدو داد زد:
-اهای! جادوگرا وایسین!

کراب دست هکتور را کشید.
-بیا بریم گفتم بهت که!

همینطور که میدویدند به کوچه ای پیچیدند تا پنهان شوند. اما کسی خطرناک تر از پلیس های ماگلی آنجا بود.

-که تو مارا آموزش داده ای؟!

او لرد سیاه بود.


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.