هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۱۰:۲۹:۴۱ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰
#1
سلام پروفسور!

**********************

چند دقیقه بیشتر به پایان کلاس نمانده بود. بچه ها همه با بوی بخور خواب آلود شده بودند اما پروفسور دلاکور کم نمی آورد.
-خب خب خب! چند دقیقه وقت داریم. لاوندر براون!
-بله پروفسور؟

کور خوانده اید. لاوندر نخوابیده بود. او عاشق پیشگویی بود. پروفسور لبخند زد.
-توی زندگینامه ت نوشته بودی در پیشگویی مهارت داری... میخوام همین الان یهویی یه پیشگویی برای ما بکنی.
-چشم پروفسور!

دوباره کور خواندید. لاوندر لاف نزده بود.
-خب، من الان پیشگویی میکنم که پروتی عطسه میکنه.

پروتی خیره خیره به او نگاه کرد.
-چی؟

لاوندر رو به او ابروهایش را بالا انداخت.
-گفتم، پروتی عطسه میکنه.
-آها! هاپشو!

پروفسور دلاکور لبخند زد.
-آفرین! حالا یه پیشگویی در مورد کسی بکن که دوستت نباشه!
-اممم... مثلا... من پیشگویی میکنم که قارقارو الان از روی زانوی کتی میپره پایین.

اما قارقارو نپرید پایین. لم داده بود و خرخر میکرد.

-گفتم، قارقارو میپره پایین!

قارقارو جنب نخورد.لاوندر ضایع شد.
-خب... الان پیشگویی میکنم که... رون به عشقش به هرمایونی اعتراف میکنه!

بعد رو به هرمایونی گفت:
-های کله وزوزو! رون منو بیشتر دوست داره!

هرماینی جیغ جیغ کرد.
-نخیرم!
-چراهم!
-نخیرم!
-چراهم!
-دروغگو!

هرماینی از رون پرسید:
-تو منو دوست داری یا این عفریته خل و چل تسترال هیپوگریف مانتیکورو که تا حالا یه صفحه هم از کتاب تاریخچه هاگوارتز رو نخونده؟
-معلومه که تو رو!

لاوندر رو به پروفسور گفت:
- من که گفتم! یا مثلا الان پیشگویی میکنم میز ما چپه میشه.

چوبدستی اش را تکان داد و میز پرتاب شد. اما میز رو به پروفسور بود و شوت شدنش همانا و لهیدن پروفسور بین میز و دیوار، همانا. این یکبار لاوندر نمره گرفته بود، ولی حالا پروفسوری نبود که به او نمره بدهد!


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۱۰:۰۴:۲۳ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰
#2
سلام پروفسور!

*******************

وقتی زنگ خورد، همه کلاس بلند شدند تا هرچه سریع تر از شر درمانگاه خلاص شوند. همه کلاس، غیر از لاوندر. او بعد از شنیدن تکلیف جلسه بعد، نگاهی خریدارانه به تک تک شاگردان حاضر در کلاس انداخت. هیچ کدامشان لقمه دندان گیری نبود.
شاید ایوا میتوانست مبتلا به آدم خواری مزمن باشد؛ اما اگر هم بود لاوندر درمانش را بلد نبود و نمی خواست به خاطر یک کلاس شفابخشی ناقابل، یک لقمه چپ شود.
آستریکس هم میتوانست سندروم رنفیلدز داشته باشد؛ ولی لاوندر نه درست میتوانست نامش را تلفظ کند، نه درمانش را بلد بود، و نه اصلا گمان میکرد که آستریکس سندروم داشته باشد. او حقیقتا خون آشام بود، نه خون آشام پندار.
آقای ویزلی به نظر خوب می آمد،لاوندر نمی دانست در هاگوارتز چه می کند، اما بی تردید دچار ترکیبی از سندروم های "فرزندآوری بی توقف" و "گسترش خانواده بی رویه" بود. درمانش هم این بود که او را ترک بدهند. پس باید دست و پایش را می بستند تا فرزندآوری نکند.
لاوندر بلند شد تا برود آرتور را شکار کند، اما یادش آمد که در این صورت گزارشش منشوری میشود. بنابراین با کلافگی به اطراف نگاه کرد. چه کسی بیمار بود؟ با دیدن خرمن موی خاکستری پروفسور ذهنش روشن شد.
-پروفسور!

پروفسور استنفورد برگشت و نزدیک بود با ضربه شلاقی موهایش لاوندر را از پنجره به بیرون شوت کند.
-بله؟
-حالتون خوبه؟

پروفسور لبخند زد.
-خوبم، ممنون.
-نه! خوب نیستین! موهاتون خاکستریه، نشونه بیماریه!

پروفسور به موهایش دست کشید.
-نه عزیزم. من دگرگون نمام. ببین الان موهامو قرمز میکنم.

چشم هایش را بست و بعد از چند ثانیه، کل موهایش سبز شدند.
-عه نشد، الان قرمز میشه.

با تلاش دوم، کل موهایش زرد شدند.
-عه چرا نمیشه؟! الان دیگه قرمز میشه .

با تلاش سوم، کل موهایش صورتی شدند. پروفسور با حالتی مایوس "پووووف"ـِی کرد و موهایش دوباره خاکستری شدند.
-ببین لاوندر، عزیزم، من حالم خوبه و...
-اما پروفسور! من زندگینامه شما رو خونده م.
-و احتیاجی ندارم که... چی؟
-توی زندگینامه شما نوشته که رنگ موهاتون نسبت به احساساتتون متغیره.
-خب پس، فهمیدی چرا خاکستریه. حالا برو.
-ببینین، شما نتونستین موهاتونو یه رنگ شاد بکنین. موهاتون خاکستریه. خاکستری بی احساس ترین رنگ در تمام طیف هاست. پروفسور، خودتون به زندگیتون نگاه کنین! نه عشقی توش هست، نه محبتی!

چشم های پروفسور چهارتا شده بود. لاوندر داشت موفق میشد.
-خودتون ببینین، شما نه عشقی در حال حاضر دارین نه حداقل یه شکست عشقی ناقابل. آخه مگه میشه یه خانوم شایسته ای مثل شما، زندگیش تا این حد بی احساس باشه؟ گوهر عشق در چند قدمی شماست، چرا برش نمیدارین؟ انگور عشق باید فشرده بشه تا بشه نوشیدنی انگوری، با نگاه کردن که نمیشه!
-خب، منظورت چیه؟

لاوندرلبخند پیروزمندانه اش را فرو خورد.
-این یه بیماریه پروفسور! شما دچار بی عشقی مفرط هستید. خوشبختانه قبل از اینکه به مرحله بی عشقی مزمن برسه میشه درمانش کرد.
-میشه؟
-البته که میشه! من خودم پیشکسوت این کار هستم، میتونم تا جلسه بعدی شما رودرمان کنم!

لاوندر چشمانش را بست و منتظر نتیجه کارش شد. ده... نه... هشت... هفت... شش... پنج... چهار... سه... دو... یک...

-باشه! اگه واقعا میشه درمانش کرد من حاضرم تو بیای زندگیمو پر از عشق بکنی. حالا چند درمیاد؟

وقتی لاوندر چشمانش را باز کرد نزدیک بود برق چشمانش پروفسور را کور کند.
-پول نمیگیرم پروفسور! در عوضش بهم نمره بدین!
-امم... باشه!
-عالیه!


نیم ساعت بعد

-لاوندر، الان نیم ساعته من اینجا دراز کشیده م و هی دارم ذهنمو خالی میکنم. حوصله م سر رفت!

لاوندر با یک پاتیل در یک دست و یک عالمه شیشه های ریز در دست دیگرش کنار تخت پروفسور آمد.
-الان ذهنتون خالی شده؟ براتون معجون درمان آوردم!

بعد نشست و از معجون پاتیل یک ذره داخل تمام شیشه ها ریخت. بعد پارچه ای از جیبش در آورد، انواع و اقسام موهای پسر ها بود. در هر شیشه یک تار مو انداخت. معجون ها صورت بودند و بوی موهای رون را میدادند.

-اونا چیه؟
-اینا پروفسور؟ داروی شفابخش شما!

بعد یکی از شیشه ها را بالا برد و به پروفسور داد.
-چه بویی میده پروفسور؟
-اممم... خب.. بوی یک انگشتر برق برقی...
-حالا بخورینش! بعد از این هم باید هر شب یکی از اینا بخورین.

پروفسور شیشه را لاجرعه سر کشید. لاوندر صبر کرد. صبرش تمام شد.
-پروفسور؟
-هان؟
-چه احساسی دارین؟
-حس میکنم... باید برم... پیش یه مرد موقرمز...

لاوندر با خودش فکر کرد:
-رون نباشه.... رون نباشه... من که موی رون ننداختم توی اینا... نکنه عاشق رون بشه یهو...

بعد بلند گفت:
-چجور مرد موقرمزی؟

پروفسور حالتی رویا گونه داشت.
-بابای یکی از بچه ها... آرتور عزیزم...

لاوندر محکم به پیشانی اش کوبید. آرتور ویزلی؟ قرار نبود اولین معجون آرتور ویزلی باشد! خیط کاشته بود. پروفسور بلند شد و شیشه ها را برداشت.
-ممنونم لاوندر! حالا زندگیم پر از عشق شده... عشق به آرتور عزیزم... من میرم پیداش کنم... و زنش بشم...

لاوندر خندید. او موفق شده بود.
-یادتون نره هر شب بخورین پروفسور! نمره من رو هم یادتون نره!

اما پروفسور رفته بود.

هفته بعد، قبل از کلاس شفابخشی جادویی جلسه دوم

-پروفسور؟
-اوووه... چقدر این مدیر مدرسه خوشتیپه... حس میکنم باید زن حسن مصطفی بشم... حسن! آقاحسن!

لاوندر صدایش را بلند تر کرد.
-پروفسور!

و بدوبدو به سمت پروفسور استنفورد رفت که جلوی حسن مصطفی زانو زده بود. احتمالا معجون هشتم را خورده بود. موهایش صورتی روشن بود و یک دستش به گردنش آویخته بود که احتمالا کار خانم ویزلی بود.
-حسن... من هرچی فکر میکنم به این نتیجه میرسم که بی تو نمیتونم زندگی کنم...
-ای حرفا چیه عامو؟ عح عح عح!
-جدی میگم... ازت میخوام که با من ازدواج کنی... خواهش میکنم...
-سرکاریه؟ خیلی خوب بود، ماشالا! اصن داغونم کردینا! عح عح عح!

لاوندر شانه پروفسور استنفورد را گرفت و کشید.
-پروفسور! نمره منو یادتون رفت!
-حسنننننن! طعنه به مستی ام نزن، ایراد بر عشقم مگیر! بوسه بگرفتن ز ساحل موج را دیوانه کرد!

لاوندر دلش میخواست خودش را از پنجره برج گریفندور پرت کند. او چه کار کرده بود؟!



تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: کلاس «جادوی سیاه فوق پیشرفته»
پیام زده شده در: ۲۰:۳۲:۴۷ جمعه ۱ مرداد ۱۴۰۰
#3
سلام پِروفِسور!


1. مزایا و معایب این طلسم رو نام ببرید؛هر چه قدر خلاقانه تر بهتر.(چهار نمره)

مزایا:
۱-میشه به هرماینی گرنجر شلیکش کرد.
۲-باعث خنده سی و هشت ساعته میشه.
۳-میشه به هرماینی گرنجر شلیکش کرد.
۴-کثافت کاریش کمه.
۵-در صورتی که به هرماینی شلیک شده باشه، قابل برگشت نبودنش یه حسنه.
۶-میشه به هرماینی گرنجر شلیکش کرد.
۷-میشه باهاش سی و هشت ساعت رقیب عشقی رو از میدون بدر کرد.
۸-میشه به هرماینی گرنجر شلیکش کرد!(گفته بودم قبلا؟)

معایب:
۱-امکان داره به خودمون شلیکش کنن.
۲-اگه بهمون شلیک کنن، سی و هشت ساعت درد داره‌
۳-ممکنه یه گرنجر نامی به من شلیکش کنه.
۴-خون نمیاد برای همین کسی حرفمونو باور نمیکنه.
۵-در صورتی که به من شلیک شده باشه، غیر قابل برگشته.
۶-ممکنه به من شلیکش کنن.
۷-ممکنه رقیب عشقیم منو سی و هشت ساعت با این طلسم از میدون به در کنه.
۸-ممکنه به من شلیکش کنن‌.

یه خاطره کوتاه از اینکه خودتون از طلسم استفاده کردین رو شرح بدین.تاکیید می کنم که شرح بدین!(چهار نمره)

به نام خدا، یه روز من داشتم تو برج گریفندور راهمو میرفتم(دروغ گفتم داشتم رون رو دید میزدم) که یهو دیدم یه کله وزوزی از اومد جلوی سیمای بی همتای رون رو گرفت. هرچی من تغییر زاویه میدادم، اونم یجوری وامیستاد که من رون رو نبینم. خلاصه اعصابم بهم ریخت و این طلسمو به جایی که حدس میزدم گردنش باشه شلیک کردم. اون یه صدایی شبیه"خخخخخخررر خِررر" در آورد و بعدش شروع کرد به جیغ زدن.
من خوشحال و خندون رفتم سمت رون که دیدم اون هم داره جیغ میکشه. همونجا بود که قلبم شکست و رفتم توی تختخوابم و کلی گریه کردم و بقیه روزم رو هم به اجرای حرکت "وودو! وودو!" با سوزن روی عروسک هرماینی کردم.

2. چه بر سر جادو آموز پررو اومد؟ سی هشت ساعت عذاب جادو آموز رو به صورت گزارش، شرح بدین. تاکید می کنم به صورت گزارش نه رول!(دو نمره)

دانش آموز پررو ابتدا حیرت زده شد. یک نگاهی به چاقوی توی گلویش کرد، یک نگاه به استاد، یک نگاه به چاقو، و همینطور نوبتی.گزارش ساعت به ساعت:

ساعت ۱: جیغ می‌کشید.
ساعت ۲:جیغ می‌کشید.
ساعت ۳: جیغ می‌کشید.
....
ساعت بیست و سوم: بیشتر از یک شبانه روز بود که جیغ میزد. لذا من با اجازه شما حوصله‌م سر رفت و از پنجره پرتش کردم توی محوطه... یه مقداری صدای جیغ میومد که تخت خواب یه مادرمرده ای رو درست روی همون نقطه پرت کردم و اون... اون... خب... مُرد!



ویرایش شده توسط لاوندر براون در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱ ۲۰:۳۵:۴۸

تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۱۸:۴۹:۴۰ جمعه ۱ مرداد ۱۴۰۰
#4
سلام پِروفِسور!
لاوندر براون وارد میشود!

1- وارد شبکه‌های مجازی بشین و تعریف کنین که مشنگا توشون چیکار می‌کنن. توضیح اضافه‌ای نمیدم تا با ذهن باز جواب بدین. هرچی خلاقانه‌تر و تمسخرآمیرتر و بامزه‌تر، امتیاز بیشتر. (8 نمره)

خب خب خب! بنده تلاش های متعددی کردم که وارد شبکه ها مجازی بشم. اول، آستین هامو بالا زدم، چوبدستیمو درآوردم. با دقت نقطه وسط گوشی رو نشونه گرفتم، و از سلسله جملات: "رازتو فاش کن!"، "خودتو نشون بده!" و "من لاوندر براون هستم و دستور میدم خودتو نشون بدی!" استفاده کردم.
و یهو، دیدم که صفحه شروع به تغییر کرد و روش نوشت:
"هرماینی گرنجر از خانوم لاوندر براون خواهش میکنه تا قیافه نکبتشو از جلوی این وسیله بکشه کنار!"
خلاصه، چرخیدم و قیافه نحس هرماینی رو دیدم(که باید در لیست طالع های نحس نوشته بشه) که داشت کرکر میخندید و فهمیدم که گوشی منو برداشته و یه تقلبی طلسم شده‌شو گذاشته بجاش.
اینا رو گفتم که تنبیهش کنین، خیلی پرروئه.

وقتی بالاخره گوشی اصلی به دستم رسید، گرفتمش جلوی صورتم، و دیدم که ای دل غافل! داره عکس منو نشون میده!
بعد برگشتم ببینم رون چیکار میکنه، که اونم داشت از روی دست هری نگاه میکرد. بعد فهمیدم باید این یاروهه ی کنارشو فشار بدم. دادم و یهو روشن شد!
خلاصه میکنم تلاشمو، بالاخره وارد یه برنانه ای شدم که روش نوشته بود گوگولو‌. همینکه گوگولو و باز کردم یهو یه صفحه ای باز شد(که نشون میده یکی قبل من بازش کرده بود.) که بالاش نوشته بود: جادوگران.
یذره توی صفحه رفتم پایین و اینکار رو با بالا بردن انگشتم روی صفحه انجام دادم(من خیلی نابغه‌م نه؟)
و وارد ایفای نقش شدم.
یهو، دیدم لینی وارنر اونجا یه چیزی نوشته! سریع بلند شدم که برای لینی وارنر نامه بنویسم و بگم توی شبکه های مجازی ماگلا چیکار میکنه، ولی یادم اومد که تاحالا یه بارهم از نزدیک ندیدمش!
پس منصرف شدم و یکم بیشتر توی جادوگران گشت زدم. و شاید باورتون نشه پروفسور، ولی اونا داشتن کلاس هاگوارتز برگزار میکردن!
خیلی مسخره و در قالب نمایشنامه، ولی داشتن برگزار میکردن!
باید از کار شومشون سر در میاوردم!
پس رفتم توی خیابون و یه ماگل پیدا کردم و ازش خواستم منو اینجا عضو کنه. اون هم کرد.
بعد رفتم دیدم یه نفر حتی با اسم شما اونجا بود! و داشت ماگل شناسی تدریس میکرد!
تازه کلی بچه ماگل اونجا تکلیف میفرستادن!
میدونین، پروتی و فلور بهم گفتن اگه بیشتر توی شبکه ها نگردم نمره نمیگیرم، ولی پروفسور، اگه میخواین نمره ندین، ولی من دیگه پامو انگشتمو اونجا نمیذارم، اونجا یه دنیای تقلبیه که مردم خودشونو به جای ما جا میزنن!


2- اصلاً با چه روشی وارد شدین؟ می‌تونین فضای داخل گوشی رو فیزیکی تصور کنین که اینجوری جواباتون بامزه‌تر هم میشن. (2 نمره)

بله، همون طور که گفتم اول از چوبدستی استفاده کردم که به لطف خانوم ه.گ نشد. قبل از اونکه از روی دست رون بفهمم باید چیکار کنم، از چند روش دیگه هم استفاده کردم.
چوبدستیم رو توی سوراخ بالاش فرو کردم و گفتم لوموس، چون گفته بودین باید روشن بشه.
ولی نشد.
چوبدستیمو زدم روش و گفتم لوموس!
ولی فقط چوبدستیم روشن شد‌.
فحشی زیر لب به گوشی دادم(گفتم هرماینی گرنجر!) و انگشتهام رو روش حرکت دادم.
و اونجا بود که از روی رون فهمیدم باید دکمه‌شو بزنم.
و روشن شد.

همونطور که احتمالا حدس زدین، من دروغ گفتم و یه راست نرفته بودم توی گوگولو. اول رفتم توی "اپ چیه؟" که اسم انگلیسیش این بود:"whatsapp" منتهی این ماگل ها بویی از ادبیات نبرده‌ن علامت سوال نذاشته بودن.
اونجا کشف کردم که چجوری باید انگشتمو تکون بدم. سعی کردم برم توش، اما ظاهرا اون دنیا رو فقط با انگشت میشد کنترل از راه دور کرد.
داشتم نگاه میکردم که یهو یه پیام از هرماینی برام اومد:" مخت نپوکه!"
من باید جوابشو میدادم، برای همین روی عکسش زدم و شروع کردم به داد زدن و فحش دادن. اون هم کم اورد و جواب نداد!

داشتم اینجوری کیف میکردم که یادم اومد باید مشق بنویسم، و اینطوری وارد ماجراجویی گوگولو شدم.


تموم!


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: باجه تلفن وزارتخانه (ارتباط با مسئولان)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹:۲۲ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
#5
ایوا خانوم وزارتتون مبارک... ببخشید یخرده یه عالمه با تاخیر هست...

از هاگوارتز خبری نیست هنوز؟


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۰:۱۱:۰۹ دوشنبه ۷ تیر ۱۴۰۰
#6
لاوندر براون
VS

آلانیس شپلی


سوژه: داستان جادویی
سبک پست: جدی


گرمب!

لاوندر در اتاقش را به هم کوبید. روی زمین نشست و کیفش را باز کرد. دستش را تا آرنج در آن فرو برده، دنبال چیزی گشت. وقتی بالاخره پیدایش کرد، به دیوار تکیه داد و مشغول خواندن جلد اول از سه جلد کتابی شد که از کتابفروشی ماگلی خریده بود.
کتاب بسیار جالبی بود. کمابیش لاوندر را به یاد نبرد هاگوارتز می‌انداخت. اسم بامسمایی داشت:"ارباب حلقه‌ها-یاران حلقه"
همین که کتاب اول را به پایان رساند، کتاب دوم را به دست گرفت. با مرگ برومیر گریه کرد و هزار بار با خودش گفت:
-اگه یه جادوگر فقط اونجا بود، اگه اینا نفری یه چوبدستی ناقابل داشتن، حالا جوون مردم اینجوری نمی‌مرد! فرزند گوندور!

وقتی چشمانش از گریه و کتاب خواندن زیاد ورقلمبیده و سرخ‌رنگ شدند، تازه به قسمت نبرد دژ سنگی روهان رسیده بود. با اینکه قلبش از هیجان تند تند می‌تپید، سرش را آرام روی صفحات کتاب گذاشت تا به خواب رود؛ اما هرگز نتوانست سرش را روی کتاب بگذارد. چرا که سرش مثل سنگی که در آب برکه بیفتد، در صفحات کتاب سقوط کرد و به دنبال آن شانه ها، تنه و پاهایش هم از کتاب رد شدند و به درون داستان سقوط کردند.
با شانه روی پلکان سنگی افتاد. بلافاصله نشست و شروع به مالیدن کتف دردناکش کرد. در همان حال اطرافش را بررسی می‌کرد.
آنجا یه دژ بود. با دیوارهای کنگره‌دار بلند. دژ تماما سنگی بود و در دل کوه تراشیده شده بود. اطرافش آدم‌های ژولیده با عجله این طرف و آن طرف می‌دویدند و سلاح جا به جا می‌کردند. همه‌شان زره پوشیده بودند و شمشیر به دست داشتند. از پسربچه های ده-دوازده ساله گرفته تا پیرمرد های هفتاد-هشتاد ساله.
انگار هیچ کس او را نمی‌دید. همه با عجله از کنارش میگذشتند و به او، که با پیراهن و شنل زرشکی رنگ و چکمه‌های چرم روی پله ها نشسته بود، توجهی نمی‌کردند.
چشم گرداند و نگاهش در نگاه مردی حدودا چهل ساله، که موهای سیاهش نامرتب و بلند بودند قفل شد. مرد روی پلکان نشسته بود و به شمشیرش تکیه داده بود. صورتش خسته و رازآلود بود و خراش خون‌آلودی روی گونه اش به چشم می‌خورد.مرد با چشمان خاکستری درخشانش به او خیره شده بود.
لاوندر به خودش تکانی داد. بلند شد و به سمت مرد رفت. نگاه مرد روی او ثابت ماند. دهان باز کرد تا چیزی بپرسد ولی مرد پیش از او شروع به صحبت کرده بود.
-اینجا چه کار می‌کنید؟

لاوندر جواب سوال او را نمی‌دانست. لذا سوال خودش را پرسید:
-اینجا کجاست؟

مرد که از او رو برگردانده بود دوباره به صورتش نگاه کرد.
-منظورت چیست؟
-میشه بگین اینجا کجاست؟

مرد به افق نگاه کرد.
-دژ سنگی روهان.

بعد بلند شد و شمشیرش را غلاف کرد. دستش را به سمت لاوندر دراز کرد و در حالی که می‌خواست او را به بالای پله ها هدایت کند پرسید:
-اینجا چه کار میکنید؟ تمام زنان و کودکان باید در هنگام نبرد در تالار سنگی باشند... آنجا امن ترین جاست.

اما لاوندر به او گوش نمی‌کرد. خشکش زده بود و مدام زیر لب زمزمه میکرد:
-روهان؟ دژ سنگی؟ امکان نداره...

صدای مرد او را از تصوراتش بیرون کشید:
-بانو؟

لاوندر از او پرسید:
-اگر اینجا دژ سنگی روهانه، پس من... من توی داستانم... و... و... شما باید... باید آراگورن باشین!

مرد نفس عمیقی کشید.
-اینجا همه مرا می شناسند. اما شما، شما احتمالا از اهالی روهان نیستید، مگر نه؟ تا به حال لهجه‌ای همچو لهجه شما به گوشم نخورده بود.

لاوندر با این که می‌دانست بی فایده است، گفت:
-من اهل لندنم.

آراگورن لبخند کجی زد.
-عجب! گمان می‌کردم همه قلمروهای انسان ها را می‌شناسم!

بعد با سر به بالای پلکان اشاره کرد.
-اما اهل هرکجا هستید، بانو، باید به تالار سنگی بروید. اینجا برای شما جای مناسبی نیست.

ولی لاوندر تصمیمش را گرفته بود.
-من اومدم اینجا که بجنگم!

آراگورن چرخید و کاملا رو به او ایستاد.
-بجنگید؟
-آره! من اومدم که بجنگم! من یه جادوگرم! مطمئن باشین می‌تونم کمک کنم!
-سر به سر من نگذارید! جادوگران پیرمردهایی دانا هستند، من از نزدیک یکی از آنها را می شناسم. می‌دانم که روحیه جنگجویی دارید، اما باید به تالار بروید.

و جلو آمد تا دست لاوندر را بگیرد و او را ببرد. اما همان لحظه کسی از راه رسید که او را نجات داد.
-چطور جلوی او را می‌گیری، دوست من؟ حال آنکه بانو ایووین به صف جنگاوران پیوسته‌اند؟

لاوندر به سمت ناجی اش چرخید، و او را مردی بلند قامت با موهای بلوند بلند یافت، که گوشهای کشیده و نوک تیزش از لای موهایش بیرون زده بود و کمان و تیردانی به پشت داشت.
-لگولاسِ سبزبرگ؟

لگولاس به او نگاه کرد.
-تو مرا می‌شناسی؟
-بله! من داستان تو رو خونده‌م!

لگولاس نگاهی به آراگورن کرد. آراگورن به لاوندر اشاره کرد.
-نمی‌دانم او کیست. از اهالی روهان نیست، تا به حال ندیده بودمَش. اما هر که هست، از راه نرسیده می‌خواهد برای ما بجنگد.

لگولاس لبخند زد.
-هر که می‌خواهد باشد.

به لاوندر نگاه کرد و ادامه داد:
-اگر میتواند شمشیر به دست بگیرد، چرا جلوی جنگیدنش را بگیریم؟

بعد هر دو شمشیر باریک و بلندی که به پشتش آویخته بود بیرون آورد و یکی را به لاوندر داد.
-حالا ای بانوی غریبه! بگذار تو را آزمایش کنم!

لاوندر که شمشیر را دو دستی گرفته بود، فکر به ذهنش رسید. او جلوی یه الف دوام نمی‌آورد، نه با شمشیر. پس شمشیر را انداخت و چوبدستی اش را بیرون آورد.
لگولاس و آراگورن هردو به چوبدستی او نگاه کردند. لگولاس محتاطانه شمشیرش را تکان داد و به سمت لاوندر فرود آورد. لاوندر هم چوبدستی اش را بالا برد و رو به لگولاس داد کشید:
-اکسپلیارموس!

شمشیر لگولاس از دستش پرتاب شد و آراگورن آن را گرفت. هر دو با شگفتی به لاوندر نگاه کردند. لگولاس شمشیرهایش را پس گرفت.
-بی‌شک نیرویی خارق‌العاده در این بانو وجود دارد... گویی متعلق به این دنیا نیست...

جمله بعدیش را چنان آرام گفت که انگار داشت با خودش نجوا می‌کرد. لاوندر نشنید. آراگورن که رو به لگولاس لبخند میزد، گفت:
-شکی نیست که این بانو میتوانند از خودشان دفاع کنند، مگر نه؟ نام شما چیست؟
-لاوندر براون.
-بانولاوندر، اگر بخواهید میتوانید در نبرد شرکت کنید، با مسئولیت خودتان... انکار نمیکنم که به نیرو نیاز داریم.
-البته که میخوام!
-نبرد به زودی شروع خواهد شد... چیزی نمانده...

لاوندر به اطراف نگاه کرد و دید که درست مثل متن کتاب، ارتش تئودن یا خیلی جوان بودند یا خیلی پیر.
دیری نگذشت که نبرد آغاز شد. لاوندر که میترسید با استفاده کردن از وردی جز اکسپلیارموس بلایی سر خودش بیاورد، تنها از همین ورد استفاده می‌کرد. چند بار سکتوم‌سمپرا را نیز امتحان کرد و خوب درآمد.
با شجاعتی می‌جنگید که هرگز در خودش سراغ نداشت، و شاید از آنجا نشات می‌گرفت که فکر می‌کرد تمام اینها یک خواب است و بلایی سرش نمی آید.
وقتی نبرد به جنگ تن به تن کشید، لاوندر به همه اکسپلیارموس شلیک می‌کرد و بعد شمشیر فرد طلسم شده را به جای دوری پرت می‌کرد تا او نتواند شمشیرش را دوباره پیدا کند.
وردهای سکتوم سمپرا موثرتر بودند و واقعا می‌کشتند. روی سر و صورتش خون ریخته بود و موهایش توی دهانش می‌رفتند. عضلاتش به شدت خسته شده بودند.
آیا او میتوانست توی خواب خسته بشود؟
با وجود خراشهای پوستش و سوزش آنها، واقعا به نظر نمی‌رسید خواب باشد. اما چه اهمیتی داشت؟
او دل به این دنیا بسته بود، به کاراکتر هایش، و داشت برایش جان می‌داد. بله، حاضر بود برای روهان، برای گوندور، برای شایر بمیرد. مگر او خودش عضوی از داستان خودش، از دنیای خودش نبود؟ داستان و دنیای او همیشه او را پس زده و ضایع کرده بودند. شاید اینجا از اول داستان و دنیایش بود. دنیایی که عاشقش بود، دنیایی که حتی میان جنگ هم همه چیز در جای خودش قرار داشت. آری، او حاضر بود برای این دنیا فدا شود.چه چیزی می‌خواست جلوی او را بگیرد؟
وقتی تیر سیاهی پهلویش را شکافت، کنار دیوار درونی دژ ایستاده بود. روی دیوار سر خورد و افتاد، و همان لحظه از درد پهلویش یقین حاصل کرد که بیدار است.
پشیمان نبود. اصلا پشیمان نبود. ده ها مرد اهل روهان کنارش افتاده بودند و همه مرده بودند. او نیز داشت میمرد. خون پیراهنش را قهوه ای کرده بود و حرکت خون داغ روی بدنش، تنش را گرم می‌کرد. هیچ وقت آنقدر ژولیده و رنگ پریده نبود. ولی به قیافه اش اهمیت نمی‌داد. داشت می‌مرد، ولی آرزویش در آن لحظه آن بود که کمک برسد و روهان نجات یابد.
وقتی دنیا کم کم تار می‌شد، خورشید طلوع کرد. در امتداد نورش، که از میان گذرگاه بین دو کوه دره را روشن می‌کرد، پیرمردی سوار بر اسب سپید ایستاده بود. لاوندر زمزمه کرد:
-در پنجمین طلوع آفتاب به شرق نگاه کن...

آن پیرمرد با صورت نورانی اش، به چشم لاوندر، دامبلدور می آمد. اما او هر که بود، روهان را نجات داده بود. مرگ لاوندر فرا رسیده بود. چشم هایش را بست.
-خداحافظ روهان... خداحافظ قلمرو اربابان اسبها... خداحافظ اسطوره ها... خداحافظ الفها، دورفها، مردان شمالی...

مرگ او را در بر گرفت. بی دردتر و افسانه ای تر از وقتی که در نبرد هاگوارتز مرده بود. اصلا یادش نمی آمد در آن نبرد جنگیده باشد. یک مرگخوار هم نکشته بود. ولی اینجا کشته بود، چندین ارک کشته بود. و حالا، مرگ او را آهسته می بلعید.
او مرد.
با سر از کتاب به بیرون پرتاب شد و به دیوار خورد. به زخم پهلویش دست کشید. پیراهنش جر خورده بود اما زخمی در کار نبود. با حیرت به اتاقش نگاه کرد. به ساعت دیواری. پنج دقیقه گذشته بود. کتاب ورق خورد و بسته شد.


ویرایش شده توسط لاوندر براون در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۷ ۲۰:۴۶:۳۴
ویرایش شده توسط لاوندر براون در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۷ ۲۰:۴۹:۲۳
ویرایش شده توسط لاوندر براون در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۸ ۱۵:۱۴:۲۰
ویرایش شده توسط لاوندر براون در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۸ ۱۵:۲۳:۳۴

تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۴:۲۸:۱۷ سه شنبه ۱ تیر ۱۴۰۰
#7
-منظورت چیه که چیز میدیم؟! چیو میخوایم بدیم؟

موج دست به سینه ایستاده بود و منتظر بود چیز بگیرد.

-میتونیم پیترو بدیم بهش.
-نه پلاکسو بدیم.
-اصلا خودش بین این دوتا انتخاب کنه.

بلاتریکس به زور پیتر و پلاکس را مقابل موج قرار داد. موج فکر کرد، فکر کرد و در نهایت پلاکس را انتخاب کرد. پلاکس در حالی که داد میکشید:
-چراااا من؟!

به درون دریا فرو رفت. بلا به موهایش دست کشید.
-اینم از این!

آفتاب غروب کرده بود. مرگخواران آتشی درست کرده و گشنه و تشنه کنار آن نشسته بودند که ناگهان لرد از طریق آتش با آنها تماس گرفت.
-شنا یاد گرفتین یا نه؟

مرگخواران نمیدانستند چه بگویند.
-ام... لرد... راستش...

پیتر جلو پرید.
-قورباغه هه به عنوان حقوق پلاکسو میخواست ما دادیم بهش، اونم مارو توی این جزیره ول کرد رفت!

پیتر قصد داشت ترحم لرد را برانگیزد تا لرد بیاید نجاتشان دهد. ولی لرد چنان با ترحم بیگانه بود که آن را ط-ر-ه-و-م هجی میکرد!
-مگر مرگخوار بابایتان بود همینجوری دادینش به آن قورباغه! باید بروید پسش بگیرید!

پیش از آتکه مرگخواران بخواهند بهانه ای بیاورند به دلیل آنتن بد جزیره تماس قطع شد.


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۴:۲۰:۳۹ سه شنبه ۱ تیر ۱۴۰۰
#8
سلام درخواست دوئل دارم با آلانیس شپلی. هماهنگ شده قبلا


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳:۳۸ دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۰
#9
کتی هنوز کوچولو بود و نمیدانست باید رازشان را از مشنگ ها حفظ کند.
-آرههههه ما جادوگریم! تازه مامان و بابامم جادوگرن! اینم عمولردمه، این یکی دیگه خیلی خفنه! چون که یه جادوگر سیا...

لرد با پشت دست توی دهن کتی کوبید. شاید باید کلیه هایش را میفروخت تا از این کارها نکند.
-عه چی میگی بچه؟ باز هم تلویزیون زیاد دیده ای!

اما درک نمیکرد چرا مردم دور او جمع شده و عکس میگیرند.
-چرا دارید از ما عکس میگیرید؟!

مردی خشمگین از میان جمعیت داد زد:
-کودک آزاری در ملا عاااااام؟!

ماگل ها ریختند تا لرد را بگیرند ببرند هتکش را پتک کنند...


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵:۰۱ دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۰
#10
پلاکس که گیج شده بود گفت:
-مگه اینا خوراکیه؟

پیتر گفت:
-آره چجورم! میگن که آب دریا باعث افزایش آی کیو آدم میشه. مگه نه ردولف؟

اما ردولف نمیدانست آی‌کیو چیست.
-ها؟
-میگم آب دریا باعث افزایش آی‌کیو میشه دیگه! مگه نه؟
-ها؟ آره آره!

بلاتریکس داشت توی آب دریا جوهر ها را از روی صورتش پاک میکرد. اما لعنتی مگر پاک میشد؟
-اه! چرا پاک نمیشه؟!

او دستش را بالا برد تا کروشیویی نثار جوهرهای پاک‌نشونده بکند ولی یادش آمد به صورت خودش میخورد. ناراحت از اینکه یک موقعیت کروشیو زدنش از دست رفته بود( با ذکر این نکته که کروشیوی خونش هم افتاده بود) چوبدستی اش را در انگشتانش چرخاند و به سمت اولین کسی که مناسب به نظر میرسید کروشیویی شوت کرد.

-واهاهاهاهاهاهابییییی!

پلاکس که استخوان هایش از کروشیوی بلا درد گرفته بود، از جا بلند شد و ناله کرد:
-چراااا من؟!

پیتر لبخند موذیانه ای زد.
-کروشیو باعث کاهش آی‌کیو میشه. الان باید پلاکس آب دریا بخوره تا آی کیوش بره بالا. مگه نه ردولف؟

جوابی نیامد.

-ردولف؟

ردولف همانجا ایستاده بود. ولی جوابی نمیداد. پیتر رد نگاه او را گرفت و چشمش افتاد به یک زن خوش‌اندام.
زنی که لباس های برگی به تن داشت. زنی که وحشی بود.
پیتر سوت زد. اما هنوز سوتش تمام نشده بود که جمعیت زیادی از زنهای وحشی آنها را محاصره کردند.

-عه! چی شد؟!

ملانی گفت:
-ما به دست... به دست... به دست ساحره های وحشی محاصره شدیم!

پلاکس جیغ زد:
-چرااااا من؟!


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.