کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
117
نفر همین الان آنلایناند
83 نفر در «انجمن»
1 عضو
116 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 83
-
آرشیو گالری 28
-
بخشهای دیگر 3
اعضای آنلاین
50 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
كلاس ماگلشناسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/11/26
تولد نقش: 1399/12/06
آخرین ورود: جمعه 22 فروردین 1404 23:20
از: خونه کله زخمی...
پستها:
84

سلام پروفسور!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من جزو معدود کسایی بودم که توی یک منطقه خوش آب و هوا ظاهر شدم. اولین چیزی که نظرمو جلب کرد، حجم زیادی از مهربانی و صمیمیت بود. وقتی یه کم بیشتر دقت کردم، متوجه تابلویی شدم که اسم شهر رو نشون میداد: رشت!
بوی غذا توی شهر میپیچید و اشتهای آدم رو تحریک می کرد. به هرجایی توی این شهر می رفتی، میتونستی یه چیزی برای خوردن پیدا کنی.
چون که با زبون این مردم آشنایی نداشتم، ارتباط برقرار کردن با اونها برام سخت بود، ولی بالاخره هرجا یکی پیدا میشه که بتونه دست و پا شکسته آدمو راهنمایی کنه.
یکی از نکات عجیب این شهر تغییر آب و هوای اون بود. تو چند روزی که اونجا ساکن بودم، صبح تا ظهر هوا گرم و آفتابی بود، ولی طرفای غروب ممکن بود ، بارون کوتاهی بگیره و هوا گرم تر از قبل بشه!
توی گوشه گوشه این شهر می شد یه جایی رو پیدا کرد که بتونی بشینی و غذا بخوری. بازم باید از خوردنی های این شهر بگم که واقعا عالی بودن. تونستم یکمیشو با خودم بیارم اینجا. با دوریبن جادویی هم چنتا عکس از خود شهر و غذاهاش گرفتم.
جوونای این شهر، خیلی پر جنب و جوش و مهربون بودن. اما بعضی از مردم انگار با آدم مشکل داشتن، مثلا چند بار بهم آدرس اشتباهی دادن و منو از این سر شهر به سمت دیگه شهر فرستادن، حتی یبار تا هاگواتزم اومدم، ولی بعدش می فهمیدم که راهو اشتباه اومدم! البته یبارم نزدیک بود چنتا دزد چوبدستیمو بدزدن و مجبور شدم بیهوششون کنم، نمیدونم چرا نامه ی اخطار اجرای جادو در اماکن عمومی برام نیومد؟ ( صداشو در نیارین)
در کل تجربه جالبی بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من جزو معدود کسایی بودم که توی یک منطقه خوش آب و هوا ظاهر شدم. اولین چیزی که نظرمو جلب کرد، حجم زیادی از مهربانی و صمیمیت بود. وقتی یه کم بیشتر دقت کردم، متوجه تابلویی شدم که اسم شهر رو نشون میداد: رشت!
بوی غذا توی شهر میپیچید و اشتهای آدم رو تحریک می کرد. به هرجایی توی این شهر می رفتی، میتونستی یه چیزی برای خوردن پیدا کنی.

چون که با زبون این مردم آشنایی نداشتم، ارتباط برقرار کردن با اونها برام سخت بود، ولی بالاخره هرجا یکی پیدا میشه که بتونه دست و پا شکسته آدمو راهنمایی کنه.
یکی از نکات عجیب این شهر تغییر آب و هوای اون بود. تو چند روزی که اونجا ساکن بودم، صبح تا ظهر هوا گرم و آفتابی بود، ولی طرفای غروب ممکن بود ، بارون کوتاهی بگیره و هوا گرم تر از قبل بشه!
توی گوشه گوشه این شهر می شد یه جایی رو پیدا کرد که بتونی بشینی و غذا بخوری. بازم باید از خوردنی های این شهر بگم که واقعا عالی بودن. تونستم یکمیشو با خودم بیارم اینجا. با دوریبن جادویی هم چنتا عکس از خود شهر و غذاهاش گرفتم.
جوونای این شهر، خیلی پر جنب و جوش و مهربون بودن. اما بعضی از مردم انگار با آدم مشکل داشتن، مثلا چند بار بهم آدرس اشتباهی دادن و منو از این سر شهر به سمت دیگه شهر فرستادن، حتی یبار تا هاگواتزم اومدم، ولی بعدش می فهمیدم که راهو اشتباه اومدم! البته یبارم نزدیک بود چنتا دزد چوبدستیمو بدزدن و مجبور شدم بیهوششون کنم، نمیدونم چرا نامه ی اخطار اجرای جادو در اماکن عمومی برام نیومد؟ ( صداشو در نیارین)

در کل تجربه جالبی بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT

جزئیات کاربر

صبح بلند شدم و از پنجره ی هتل پایین رو نگاه کردم دیدم خیابون ها خیلی شلوغه تصمیم گرفتم سری به یکی دوتا فود بلاگر که خیلی خوب میخوردن بزنم. از در هتل که بیرون میومدم به لابی من یه علامت اوکی دادم. نمیدونم چرا ناراحت شد.
دیدم توی یه پارک چند تا جوان باحال نشستن و دارن دم میگیرن و شعر تفت میدن. نشستم پیش شون. یکیشون گفت حاجی بیا یه سه کام بگیر. سه تا کام گرفتم . حالم دگرگون شد همه چیزو رنگارنگ میدیدم و خوب نمیتونستم راه برم. تله پورت کردم دیاگون و از راه مخفی زیرزمینی به خونه ام رفتم. دیدم همه چیز رو دزدیدن و زنمم کشتن. روی صندلی لرد ولدمورت نشسته بود و داشت با سنگ جادوی من یه قل دو قل بازی میکرد. بهش حمله کردم اونم بهم حمله کرد. یهو دیدم یه علامت بیست و سه تیغه با پارچه های سیاه از بینمون رد شد و یکی گفت اقا صلوات بفرستین. همون موقع سقف خونه ام خراب شد رو سر لرد و منم سنگ جادو رو از دستش که بیرون اوار مونده بود برداشتم و اومدم بیرون. بیرون جهنمی بود. همه در حال جنگ بودن و نور های رنگی جادویی از هر سمتی به سمت دیگر پرتاب میشد. یه بنز اس پونصد همون موقع با صدای اهنگ تکنو ی شدید از جلوم رد شد. شیشه رو که داد پایین، دیدم یوان نارنجی با سه چهار تا روباه داف ماده رو صندلی عقب دارن فیض میبرن. منم سریع به سبک جی تی ای یوانو پیاده کردم و خودم نشستم پشت رول؛ همینطوری رفتیم تا رسیدیم به عاباس کینکی. این موجود فقط تو مرحله اخر قفلش باز میشه و مطمئنم ندیدینش. عاباس داشت توپ رو پرت میکرد سمت حلقه و یه سه امتیازی گرفت گفتم بده منم پرت کنم. توپو که پرت کردم پام گیر کرد و خوردم زمین. چند لحظه همه چیز تاریک شد و سکوت همه جا رو گرفت. یکی زد رو شونه ام. سرمو که اوردم بالا دیدم همون جوون است. بهم گفت بیا حاجی سه کام دوم رو بگیر.
دیدم توی یه پارک چند تا جوان باحال نشستن و دارن دم میگیرن و شعر تفت میدن. نشستم پیش شون. یکیشون گفت حاجی بیا یه سه کام بگیر. سه تا کام گرفتم . حالم دگرگون شد همه چیزو رنگارنگ میدیدم و خوب نمیتونستم راه برم. تله پورت کردم دیاگون و از راه مخفی زیرزمینی به خونه ام رفتم. دیدم همه چیز رو دزدیدن و زنمم کشتن. روی صندلی لرد ولدمورت نشسته بود و داشت با سنگ جادوی من یه قل دو قل بازی میکرد. بهش حمله کردم اونم بهم حمله کرد. یهو دیدم یه علامت بیست و سه تیغه با پارچه های سیاه از بینمون رد شد و یکی گفت اقا صلوات بفرستین. همون موقع سقف خونه ام خراب شد رو سر لرد و منم سنگ جادو رو از دستش که بیرون اوار مونده بود برداشتم و اومدم بیرون. بیرون جهنمی بود. همه در حال جنگ بودن و نور های رنگی جادویی از هر سمتی به سمت دیگر پرتاب میشد. یه بنز اس پونصد همون موقع با صدای اهنگ تکنو ی شدید از جلوم رد شد. شیشه رو که داد پایین، دیدم یوان نارنجی با سه چهار تا روباه داف ماده رو صندلی عقب دارن فیض میبرن. منم سریع به سبک جی تی ای یوانو پیاده کردم و خودم نشستم پشت رول؛ همینطوری رفتیم تا رسیدیم به عاباس کینکی. این موجود فقط تو مرحله اخر قفلش باز میشه و مطمئنم ندیدینش. عاباس داشت توپ رو پرت میکرد سمت حلقه و یه سه امتیازی گرفت گفتم بده منم پرت کنم. توپو که پرت کردم پام گیر کرد و خوردم زمین. چند لحظه همه چیز تاریک شد و سکوت همه جا رو گرفت. یکی زد رو شونه ام. سرمو که اوردم بالا دیدم همون جوون است. بهم گفت بیا حاجی سه کام دوم رو بگیر.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/02/28
تولد نقش: 1400/02/31
آخرین ورود: دوشنبه 31 فروردین 1405 08:14
از: شما بعیده!
پستها:
257

سلام پروفسور!
با توجه به ویژگیهای شخصیتتون و اینکه جادوگر یا ساحرهی غیر ایرانی هستین، توضیح بدین (رول ننویسین!) که توی کشور ایران مشنگی چه اتفاقاتی براتون میفته. (10)
---
خب پروفسور سلام.
پروفسور من به شیراز رفتم چون میگفتن اونجا خوش آب و هوا و خیلی قشنگه ولی وقتی رفتم اونجا به شدت نا امید شدم.
حالا میگم چی شده بود.
من از شدت شوق و ذوق و هیجان و اینا، صبح ساعت ۴ بیدار شدم و ۶ رسیدم شیراز که میگفتن مرکز استان فارسه.
فکر کنم یه چیزی مثل همین ایالات مختلف آمریکا باشه.
خلاصه پروفسور...
من ساعت ۶ شیراز بودم یه دروازه بود که از توش رد می شدی و وارد شهر می شدی.
اسمش Quran gate بود ولی مردم اونجا میگفتن gh (ق). من به شخصه مردم تا تلفظش کنم.
حالا بگم داخل شهر چی شد پروفسور
آقا من از همین دروازه ی نمدونم چی چی رد شدم و وارد شیراز شدم.
همون اول اولش، یه هتل خیلی بزرگ و قشنگ داشت که خواستم همونجا بمونم.
رفتم دیدم هتل بسته ست!
داشتم گشنگی تلف (طلف؟) می شدم رفتم یه چیزی بگیرم بخورم که دیدم تمام مغازه ها بسته هستن!
اها لازم نیست جیغ بزنم؟ می شنوین؟ چشم.
خب برمی گردم سر ادامه ی داستان.
نگاهی به ساعتم انداختم و ساعت ۶ و نیم بود، عجیب بود که اینجوری سوت و کور بود...
اون لحظه فکر کردم که:
یعنی چه بلایی سر مردم شهرش اومده بود؟...
نکنه!
وای نکنه سیل اومده همشون رو برده!
نکنه لرد ولدمورت اومده همه رو کشته!
نکنه دیوانه ساز ها حمله کرده باشن!
نکنه هیپوگریف ها اومده و همشون رو برده باشن؟..
خلاصه پروفسور!
با همین فکر ها و با قیافه ی هراسون رفتم و با یه لحجه ی افتضاح و همه چی درهم از چند تا مسافر پرسیدم که اینجا چه خبره و چرا اینجوریه نفهمیدن که!
مجبور شدم از مترجم کارخانه تولید چیز های گوگولی، توی همین چیز فسقلی که جلسه ی اول بهمون دادید استفاده کنم.
حالا اونا جواب دادن که "همه خوابن!"
آخه مگه الان وقت خوابه؟
خلاصه منتظر شدم تا ساعت نه و اینجا ها و تو این مدت تو شهر یه گشتی زدم.
شهر واقعا قشنگی بود، مخصوصا او طاووس اولیش رو من خیلی دوست داشتم.
آب و هواش هم عالی بود.
طرف های ساعت ۱۰ و اینجا ها بود که مردم یکی یکی و خمیازه کش از خونه هاشون اومدن بیرون.
تازه ظهر ساعت ۱۲ هم دوباره رفتن خوابیدن عصر ساعت ۵ اومدن!
والا پروفسور من به شخصه فکر میکنم مالیفیسنت به جای سرزمین شرقی اینجا رو طلسم کرده باشه!
با توجه به ویژگیهای شخصیتتون و اینکه جادوگر یا ساحرهی غیر ایرانی هستین، توضیح بدین (رول ننویسین!) که توی کشور ایران مشنگی چه اتفاقاتی براتون میفته. (10)
---
خب پروفسور سلام.
پروفسور من به شیراز رفتم چون میگفتن اونجا خوش آب و هوا و خیلی قشنگه ولی وقتی رفتم اونجا به شدت نا امید شدم.
حالا میگم چی شده بود.
من از شدت شوق و ذوق و هیجان و اینا، صبح ساعت ۴ بیدار شدم و ۶ رسیدم شیراز که میگفتن مرکز استان فارسه.
فکر کنم یه چیزی مثل همین ایالات مختلف آمریکا باشه.
خلاصه پروفسور...
من ساعت ۶ شیراز بودم یه دروازه بود که از توش رد می شدی و وارد شهر می شدی.
اسمش Quran gate بود ولی مردم اونجا میگفتن gh (ق). من به شخصه مردم تا تلفظش کنم.
حالا بگم داخل شهر چی شد پروفسور
آقا من از همین دروازه ی نمدونم چی چی رد شدم و وارد شیراز شدم.
همون اول اولش، یه هتل خیلی بزرگ و قشنگ داشت که خواستم همونجا بمونم.
رفتم دیدم هتل بسته ست!
داشتم گشنگی تلف (طلف؟) می شدم رفتم یه چیزی بگیرم بخورم که دیدم تمام مغازه ها بسته هستن!
اها لازم نیست جیغ بزنم؟ می شنوین؟ چشم.

خب برمی گردم سر ادامه ی داستان.
نگاهی به ساعتم انداختم و ساعت ۶ و نیم بود، عجیب بود که اینجوری سوت و کور بود...
اون لحظه فکر کردم که:
یعنی چه بلایی سر مردم شهرش اومده بود؟...
نکنه!
وای نکنه سیل اومده همشون رو برده!
نکنه لرد ولدمورت اومده همه رو کشته!
نکنه دیوانه ساز ها حمله کرده باشن!
نکنه هیپوگریف ها اومده و همشون رو برده باشن؟..
خلاصه پروفسور!
با همین فکر ها و با قیافه ی هراسون رفتم و با یه لحجه ی افتضاح و همه چی درهم از چند تا مسافر پرسیدم که اینجا چه خبره و چرا اینجوریه نفهمیدن که!
مجبور شدم از مترجم کارخانه تولید چیز های گوگولی، توی همین چیز فسقلی که جلسه ی اول بهمون دادید استفاده کنم.
حالا اونا جواب دادن که "همه خوابن!"
آخه مگه الان وقت خوابه؟
خلاصه منتظر شدم تا ساعت نه و اینجا ها و تو این مدت تو شهر یه گشتی زدم.
شهر واقعا قشنگی بود، مخصوصا او طاووس اولیش رو من خیلی دوست داشتم.
آب و هواش هم عالی بود.
طرف های ساعت ۱۰ و اینجا ها بود که مردم یکی یکی و خمیازه کش از خونه هاشون اومدن بیرون.
تازه ظهر ساعت ۱۲ هم دوباره رفتن خوابیدن عصر ساعت ۵ اومدن!
والا پروفسور من به شخصه فکر میکنم مالیفیسنت به جای سرزمین شرقی اینجا رو طلسم کرده باشه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
احتمالات مختلفی محتمله!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/05/10
تولد نقش: 1400/05/14
آخرین ورود: دوشنبه 18 تیر 1403 17:49
از: ایریثیل
پستها:
85

نه جنگی درکار بود نه بی امنی ، نه مردمش قاتل و تروریست بودند و نه حتی عقب افتاده از تکنولوژی. تمام حرف هایی که درمورد ایران شنیده بودم دروغ محض بود ، آنطور که به گوش من رسیده بود در ایران هرکس یک کلاش و یک بمب اتم دارد و سوار بر شترش در صحرا پرسه می زند و هرکس را ببیند سر می برد ولی اصلا اینطور نبود مردم ایران به شدت مهربان و مهمان نواز بودند ، آنقدر خوب که هرچه بگویم باز هم کم است. ولی یک سوال ذهنم را درگیر کرده بود ، چرا دنیا باید با چنین مردمان نازنینی قهر کند؟
اوو ... داشتم فراموش می کردم ، بگذریم.
من بعد از گفتگو های زیادی که با افراد مختلفی داشتم با رشادت و مقاومت های فراوان در برابر دعوت بی انتهای مردم ایران که من را به خانه خودشان برای خوردن یک لیوان چای دعوت میکردند بالاخره توانستم به اسم دو مکان برای رفتن برسم.
اولی مقبره یکی از بزرگترین پادشاه های ایران باستان بود و دومی جاده چالوس ، با گزینه اول کمی آشنایی داشتم ولی گزینه دوم اصلا.
از قرار معلوم مردم ایران ، بخصوص تهران علاقه زیادی به جاده چالوس و شمال داشتن.
در نهایت تصمیم گرفتم به سمت مقبره کوروش بروم تا از نزدیک از آن دیدن کنم و مسلما در راه هرکس که متوجه می شد من یک خارجی هستم من را به خانه اش برای خوردن چای دعوت می کرد ، واقعا چرا؟
بعد از بازدید از مقبره کوروش نکته های تاریخی زیادی درمورد ایران یاد گرفتم ، از شکوه امپراطوری هخامنشی ، تا فراز و نشیب های سال های اخیر.
واقعا عجیب بود که چنین مردمان با عشق و قدرتمندی باید در این وضعیت زندگی کنند
با چیز هایی که شنیدم متوجه شدم مردم ایران از تیتانیوم هم سرسخت ترن ، تقریبا اکثر زمانی که در ایران سپری کردم مشغول گفتگو و جمع آوری اطلاعات از مردم بودم تا بیشتر و بیشتر با تاریخ و سرگذشت آن ها آشنا شوم.
در گفتگو هایی که داشتم اطلاعات زیادی کسب کردم ولی چیزی که مرا بیش از همه به خودش جذب می کرد ، فرهنگ غنی و زیبایی بود که از سالیان سال پیش به آن ها ارث رسیده بود و هنوز قوی و مستحکم در وجودشان پا برجا بود.
اوو ... داشتم فراموش می کردم ، بگذریم.
من بعد از گفتگو های زیادی که با افراد مختلفی داشتم با رشادت و مقاومت های فراوان در برابر دعوت بی انتهای مردم ایران که من را به خانه خودشان برای خوردن یک لیوان چای دعوت میکردند بالاخره توانستم به اسم دو مکان برای رفتن برسم.
اولی مقبره یکی از بزرگترین پادشاه های ایران باستان بود و دومی جاده چالوس ، با گزینه اول کمی آشنایی داشتم ولی گزینه دوم اصلا.
از قرار معلوم مردم ایران ، بخصوص تهران علاقه زیادی به جاده چالوس و شمال داشتن.
در نهایت تصمیم گرفتم به سمت مقبره کوروش بروم تا از نزدیک از آن دیدن کنم و مسلما در راه هرکس که متوجه می شد من یک خارجی هستم من را به خانه اش برای خوردن چای دعوت می کرد ، واقعا چرا؟
بعد از بازدید از مقبره کوروش نکته های تاریخی زیادی درمورد ایران یاد گرفتم ، از شکوه امپراطوری هخامنشی ، تا فراز و نشیب های سال های اخیر.
واقعا عجیب بود که چنین مردمان با عشق و قدرتمندی باید در این وضعیت زندگی کنند
با چیز هایی که شنیدم متوجه شدم مردم ایران از تیتانیوم هم سرسخت ترن ، تقریبا اکثر زمانی که در ایران سپری کردم مشغول گفتگو و جمع آوری اطلاعات از مردم بودم تا بیشتر و بیشتر با تاریخ و سرگذشت آن ها آشنا شوم.
در گفتگو هایی که داشتم اطلاعات زیادی کسب کردم ولی چیزی که مرا بیش از همه به خودش جذب می کرد ، فرهنگ غنی و زیبایی بود که از سالیان سال پیش به آن ها ارث رسیده بود و هنوز قوی و مستحکم در وجودشان پا برجا بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/04/04
تولد نقش: 1400/05/31
آخرین ورود: چهارشنبه 24 شهریور 1400 11:52
از: از پیش یک مشت ماگل😐
پستها:
45

ام
خب من تصمیم گرفتم بروم یزد
یکی از شهرای ایرانه!
یک گوشی هم همراهم میبرم که اگر گم شدم و نتوانستم آپارت کنم بتوانم تماس بگیرم و از مخمصه ی فرضی نجات پیدا کنم!
چون مادرم مشنگ بود کار با گوشی هم بلد هستم
خب مقدمه چینی بس اس برویم سراغ سفر
فکر کنم در پشت بام یا ارتفاعی آپارت کردم چون ناگهان پایم لیز میخورد و از بلندی می افتم
اخخخخ
- چیشده؟ سالمی؟
یک پسر بالا سرم ایستاده
-خوبم ممنون!
-مطمئنی؟ میخوای بری بیمارستان
آخ چقدر گیر است شیطونه میگه یک طلسم شکنجه روش انجام بدم بفهمه..
-آره خوبم ممنون
آمدم پا شوم که خوردم زمین
-خخخخ
پسر بیشعور داره به من میخنده
-درد
خودم را به دیوارمیچسبانم و بلند می شوم و سلانه سلانه میروم جلو
کمی که میروم میپیچم سمت چپ که کوچه ی بن بسته
کسی نیست چوب دستی ام را در می آورم و به سمت پایم میگیرم
-هن اه نه
پیچ خوردگی پایم از بین میرود
خب بروم ببینیم تو این شهر به چی میرسم
وارد خیابان اصلی شدم
اوو ازدو تاا مغازه یکیش سوپر مارکته که از شیر مرع تا جون آدمیزاد توش هست
وایی این چیه؟
ی کاخ بود خیلی قشنگ بود
برویم داخل ببینیم کی به کیه
خب یک برج بلند است و دور و اطراف اش گل و بوته و گیاه
جلویش هم درباره این کاخ گفته خب برویم بخونیم
انگار اسم این کاخِ دولت آباد است
داشتم می خواندم تاریخچه اش را که صدای آقایی من را جذب کرد
-خانم خانم
-هان بله بفرمایید
- میخواید برید داخل؟
نه میخواهم همینجا بمونم تا زیر پایم علف سبز شود
- بله چطور؟
- بلیط خریدین؟
-بلیط؟ نه
-خب پنج هزار توما ن بدین تا بتوانید بلط بخرید
خب قبل از اینکه وارد سفر بشوم خداروشکر پول را به پول مشنگ ی و بعد به واحد ایرانی تبدیل کردم
خب دو جور اسکناس داخل کیف ام بود
یک دانه از سبزها برداشتم و دادم به یارو
بفرمایید
گفت خورد ندارید؟
وات خورد یعنی چی؟
گفتم خیر
گفت پس وایسید
اوو چه حوصله ای داشت
- نمیخواد بقیه اش مال خودتون
و بدون اینکه اجازه حرف زدن به او بدم رفم داخل کاخ البته بهتر بگم باغ
اوووف چه خوشگل اینجا
بعد دوساعت بدو بدو و ورجه وورچه
احساس گشنگی کردم
از کاخ آمدم بیرون
نگاهی به ساعت کردم ساعت هفت عصر بود و من یازده باید خوابگاه باشم
گوشی ام را درآوردم وای سرعت نت رو ووو
چقدر افتضاحه
به هر جون کندنی بود توانستم از علامه گوگل و نقشه کمک بگیرم و یک رستوران پیدا کنم
نیم ساعت راه بودsilent:
منم که گشنه تشنه و خسته
تصمیم گرفتم از راه آپارات وارد عمل شوم
وارد یک کوچه شدم تاریک بود «خب ششب بود دیگه توقع داشتی افتاب بزنه تو کلت»
خیر ولی حداقل کاشکی ی چراغی روشن بود
وقتی جر و بحث ام با خودم به پایان رسید آپارات کردم و ایندفعه خداروشکرجلو رستوران فرود آمدم رفتم داخل و یک میز دو نفر در آخر سالن را انتخاب کردم و نشستم گارسون آمد و منو را داد
درمنو کباب جوجه شیشلی برگ و...
یا خدا اینا چیه
میکس چیه؟
همین میکس را برمیدارم
گارسون را صدا زدم و میکس و نوشابه سفارش دادم
وویی
خیلی خوب بود و خوشمزه بود
مقابل قیمت نوشته بود 33 هزار
از اون سبز ها که روش 10000 تابود و ی دونه اسکناس زرد که روش 5 هزار تا بود دادم
میخواستن خورده بدن که نگرفتم به دردم نمیخورد
خب الان بروم بچه ها به بهانه ی سوغاتی میریزند سرم
چه کار کنم؟
برگشتم و سر نبش خیابان را دیدم که نوشته بود سوعات یزد حاج خلیفه و یاران
به به احتمالا کارم را راه می انداخت
دوتا جعبه که رویش نوشته بود باقلوا برداشتم وو دوتا جعبه که رویش نوشته قصاب
از هر کدوم ی دونه خوردم خیلی ملس بود
یک جعبه که رویش نوشته بود پشمک مرا به خود جلب کرد پشمک مثل ی نخ دراز بود
وااا این مشنگ ها چه چیزایی میخورن
چون قیمت را نمی دانستم هرچی در کیف ام بود گذاشتم
هرچی خرج میشد بهتر بود اینا پولی بود که مدرسه بهمون داده
زدم از اون معازه بیرون
توراه برگشت تصمیم گرفتم تو سوغاتها معجون استفراغ بریزم که اگه خوردن گلاب به روتون بالا بیارنو از دماعشون در بیاد
از این سفر نتیجه گرفتم اولا نت ایران افتاح است و کلا نت نداشته باشند سنگین ترن
و اینکه مشنگ های ایران خیلی باحال و عجیبن

خب من تصمیم گرفتم بروم یزد
یکی از شهرای ایرانه!
یک گوشی هم همراهم میبرم که اگر گم شدم و نتوانستم آپارت کنم بتوانم تماس بگیرم و از مخمصه ی فرضی نجات پیدا کنم!
چون مادرم مشنگ بود کار با گوشی هم بلد هستم
خب مقدمه چینی بس اس برویم سراغ سفر
فکر کنم در پشت بام یا ارتفاعی آپارت کردم چون ناگهان پایم لیز میخورد و از بلندی می افتم
اخخخخ
- چیشده؟ سالمی؟
یک پسر بالا سرم ایستاده
-خوبم ممنون!
-مطمئنی؟ میخوای بری بیمارستان
آخ چقدر گیر است شیطونه میگه یک طلسم شکنجه روش انجام بدم بفهمه..
-آره خوبم ممنون
آمدم پا شوم که خوردم زمین
-خخخخ
پسر بیشعور داره به من میخنده
-درد
خودم را به دیوارمیچسبانم و بلند می شوم و سلانه سلانه میروم جلو
کمی که میروم میپیچم سمت چپ که کوچه ی بن بسته
کسی نیست چوب دستی ام را در می آورم و به سمت پایم میگیرم
-هن اه نه
پیچ خوردگی پایم از بین میرود
خب بروم ببینیم تو این شهر به چی میرسم
وارد خیابان اصلی شدم
اوو ازدو تاا مغازه یکیش سوپر مارکته که از شیر مرع تا جون آدمیزاد توش هست
وایی این چیه؟
ی کاخ بود خیلی قشنگ بود
برویم داخل ببینیم کی به کیه
خب یک برج بلند است و دور و اطراف اش گل و بوته و گیاه
جلویش هم درباره این کاخ گفته خب برویم بخونیم
انگار اسم این کاخِ دولت آباد است
داشتم می خواندم تاریخچه اش را که صدای آقایی من را جذب کرد
-خانم خانم
-هان بله بفرمایید
- میخواید برید داخل؟
نه میخواهم همینجا بمونم تا زیر پایم علف سبز شود
- بله چطور؟
- بلیط خریدین؟
-بلیط؟ نه
-خب پنج هزار توما ن بدین تا بتوانید بلط بخرید
خب قبل از اینکه وارد سفر بشوم خداروشکر پول را به پول مشنگ ی و بعد به واحد ایرانی تبدیل کردم
خب دو جور اسکناس داخل کیف ام بود
یک دانه از سبزها برداشتم و دادم به یارو
بفرمایید
گفت خورد ندارید؟
وات خورد یعنی چی؟
گفتم خیر
گفت پس وایسید
اوو چه حوصله ای داشت
- نمیخواد بقیه اش مال خودتون
و بدون اینکه اجازه حرف زدن به او بدم رفم داخل کاخ البته بهتر بگم باغ
اوووف چه خوشگل اینجا
بعد دوساعت بدو بدو و ورجه وورچه
احساس گشنگی کردم
از کاخ آمدم بیرون
نگاهی به ساعت کردم ساعت هفت عصر بود و من یازده باید خوابگاه باشم
گوشی ام را درآوردم وای سرعت نت رو ووو
چقدر افتضاحه
به هر جون کندنی بود توانستم از علامه گوگل و نقشه کمک بگیرم و یک رستوران پیدا کنم
نیم ساعت راه بودsilent:
منم که گشنه تشنه و خسته
تصمیم گرفتم از راه آپارات وارد عمل شوم
وارد یک کوچه شدم تاریک بود «خب ششب بود دیگه توقع داشتی افتاب بزنه تو کلت»
خیر ولی حداقل کاشکی ی چراغی روشن بود
وقتی جر و بحث ام با خودم به پایان رسید آپارات کردم و ایندفعه خداروشکرجلو رستوران فرود آمدم رفتم داخل و یک میز دو نفر در آخر سالن را انتخاب کردم و نشستم گارسون آمد و منو را داد
درمنو کباب جوجه شیشلی برگ و...
یا خدا اینا چیه
میکس چیه؟
همین میکس را برمیدارم
گارسون را صدا زدم و میکس و نوشابه سفارش دادم
وویی
خیلی خوب بود و خوشمزه بود
مقابل قیمت نوشته بود 33 هزار
از اون سبز ها که روش 10000 تابود و ی دونه اسکناس زرد که روش 5 هزار تا بود دادم
میخواستن خورده بدن که نگرفتم به دردم نمیخورد
خب الان بروم بچه ها به بهانه ی سوغاتی میریزند سرم
چه کار کنم؟
برگشتم و سر نبش خیابان را دیدم که نوشته بود سوعات یزد حاج خلیفه و یاران
به به احتمالا کارم را راه می انداخت
دوتا جعبه که رویش نوشته بود باقلوا برداشتم وو دوتا جعبه که رویش نوشته قصاب
از هر کدوم ی دونه خوردم خیلی ملس بود
یک جعبه که رویش نوشته بود پشمک مرا به خود جلب کرد پشمک مثل ی نخ دراز بود
وااا این مشنگ ها چه چیزایی میخورن
چون قیمت را نمی دانستم هرچی در کیف ام بود گذاشتم
هرچی خرج میشد بهتر بود اینا پولی بود که مدرسه بهمون داده
زدم از اون معازه بیرون
توراه برگشت تصمیم گرفتم تو سوغاتها معجون استفراغ بریزم که اگه خوردن گلاب به روتون بالا بیارنو از دماعشون در بیاد
از این سفر نتیجه گرفتم اولا نت ایران افتاح است و کلا نت نداشته باشند سنگین ترن
و اینکه مشنگ های ایران خیلی باحال و عجیبن
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگاتا تراسینگتون در 1400/6/5 13:32:17
ویرایش شده توسط آگاتا تراسینگتون در 1400/6/5 13:34:59
ویرایش شده توسط آگاتا تراسینگتون در 1400/6/5 13:34:59
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/05/10
تولد نقش: 1400/05/15
آخرین ورود: دوشنبه 16 اسفند 1400 11:58
از: فلورانس، خیابان نورلند
پستها:
57

سلام پروفسور خسته نباشید
با توجه به ویژگیهای شخصیتتون و اینکه جادوگر یا ساحرهی غیر ایرانی هستین، توضیح بدین (رول ننویسین!) که توی کشور ایران مشنگی چه اتفاقاتی براتون میفته.
.
من برخلاف بقیه در شهر نیشابور ظاهر شدم .انگار دقیقا جایی که ظاهر شدم جوی آب بوده به همین خاطرافتادم توی جوی آب و زانوم خراشیده شد و مچ پای چپم انگار شکسته بود .
نمیدونستم کجا میرم انگار داشتم شهرو دور میزدم.از اینور به اونور میرفتم به امید اینکه بیمارستانی پیدا کنم ولی انگار اصلا این شهر بیمارستان نداشت.
اونطرف رو نگاه میکردم سوپر مارکت اینطرف رو نگاه میکردم سوپر مارکت
بنظرم بیشترین چیزی که این شهر داره سوپرمارکته .....کمترین چیزی هم که این شهر داره بیمارستانه.دیدم دور خودم چرخیدن فایده ای نداره، جلوی یک سوپرماکتی یک مرد و زن وایستاده بودن به سمتشون رفتم و پرسیدم:
-سلام ببخشید...آمم.. بیمارستان کجاست؟
خیلی عجیب غریب اول به من نگاه کردن بعد گفتن:
-اینجا چندتا بیمارستان داره ...کدوم بیمارستانش؟
-نزدیک ترین بیمارستان کجاست؟
گفتن:
-آها ۷کیلومتر جلوتر یک دوراهیه میری سمت چپ بعد مستقیم میری جلو به چهار راه که رسیدی میری سمت راست۹متر جلوتر بیمارستان قمر بنی هاشم
ممنون گفتم و رفتم.
به هزار بدبختی رسیدم به بیمارستان وارد بیمارستان که شدم یک بوی خفگی میداد انگار داشتن معجون بیهوشی درست میکردن.
رفتم سمت یک خانمه که توی یک محفظه ی شیشه ای نگه داری میشد و گفتم:
-سلام....آممم....ببخشید....دکتر کجاست؟
-کدوم دکتر؟
-دکتر دیگه....
-خب کدوم دکتر خانم محترم!اینجا هزارتا دکتر هست
خدایی معلوم بود دیگه هزار تا دکتر دیگه نداشتن
-آها....خب...دکتری که زخم هارو درمان میکنه
-پوفففففف.....دکتر عمومی؟یا جراح؟
-فکر کنم ....عمومی
-خب نوبت گرفته شد هزینه اش ۲۵ تومن میشه
۲۵تومنو یک جوری ردیف کردم رفت ولی اینکه هنوز پام خوب نشده بود رو کجای دلم بزارم.
رفتم طبقه ی دوم ....یک مرد هم اینجا توی محفظه ی شیشه ای نگه داشته بودن فکر کنم میخواستن باهاشون معجون درست کنن که گذاشته بودنشون توی محفظه.
-ببخشید ....دکتر عمومی کجاست؟
-نوبتتون؟
برگه رو دادم گفت:
-بشینید ...هروقت گفتم برید داخل
نشستم رو صندلی کنار سالن.
علاوه براینکه پول دادمو یک برگه ی کوچیک گرفتمو مشکلم خوب نشد داشتم خفه هم میشدم پنجره های سالن هم بسته بود .۵دقیقه نشستم ولی بیشتر از این طاقت نیاوردم رفتم سمت پنجره بازش کردم هوا بخورم سرمو بردم بیرون
وقتی آوردم داخل مردم یکجوری نگام میکردن
رفتم سرجام نشستم ....بعداز یک ساعت معطلی بالاخره رفتم اتاق دکتر، دکترهم که گفت این وسیله رو برو از داروخونه بگیر بیار ......باز اوردم گفت باز برو از خانم فلانی چی بگیر، چی بگیر......حالا اینکه ۵۴بار با مچ پای شکستم از ۳۶تا پله بالا پایین رفتم، هیچ....توی اون اتاقکای در بسته، که میبرنت بالا پایین هم گیر افتادم.....بعداز۵ساعت علافی توی بیمارستان بالاخره ۱۲تا آدم تونستن این مچ پای چپم رو با یک پارچه ی سفید ببندن...کاری که خانوم پامفری توی ۲۵دقیقه میتونست انجامش بده
با توجه به ویژگیهای شخصیتتون و اینکه جادوگر یا ساحرهی غیر ایرانی هستین، توضیح بدین (رول ننویسین!) که توی کشور ایران مشنگی چه اتفاقاتی براتون میفته.
.
من برخلاف بقیه در شهر نیشابور ظاهر شدم .انگار دقیقا جایی که ظاهر شدم جوی آب بوده به همین خاطرافتادم توی جوی آب و زانوم خراشیده شد و مچ پای چپم انگار شکسته بود .
نمیدونستم کجا میرم انگار داشتم شهرو دور میزدم.از اینور به اونور میرفتم به امید اینکه بیمارستانی پیدا کنم ولی انگار اصلا این شهر بیمارستان نداشت.
اونطرف رو نگاه میکردم سوپر مارکت اینطرف رو نگاه میکردم سوپر مارکت
بنظرم بیشترین چیزی که این شهر داره سوپرمارکته .....کمترین چیزی هم که این شهر داره بیمارستانه.دیدم دور خودم چرخیدن فایده ای نداره، جلوی یک سوپرماکتی یک مرد و زن وایستاده بودن به سمتشون رفتم و پرسیدم:
-سلام ببخشید...آمم.. بیمارستان کجاست؟
خیلی عجیب غریب اول به من نگاه کردن بعد گفتن:
-اینجا چندتا بیمارستان داره ...کدوم بیمارستانش؟
-نزدیک ترین بیمارستان کجاست؟
گفتن:
-آها ۷کیلومتر جلوتر یک دوراهیه میری سمت چپ بعد مستقیم میری جلو به چهار راه که رسیدی میری سمت راست۹متر جلوتر بیمارستان قمر بنی هاشم
ممنون گفتم و رفتم.
به هزار بدبختی رسیدم به بیمارستان وارد بیمارستان که شدم یک بوی خفگی میداد انگار داشتن معجون بیهوشی درست میکردن.
رفتم سمت یک خانمه که توی یک محفظه ی شیشه ای نگه داری میشد و گفتم:
-سلام....آممم....ببخشید....دکتر کجاست؟
-کدوم دکتر؟
-دکتر دیگه....
-خب کدوم دکتر خانم محترم!اینجا هزارتا دکتر هست
خدایی معلوم بود دیگه هزار تا دکتر دیگه نداشتن
-آها....خب...دکتری که زخم هارو درمان میکنه
-پوفففففف.....دکتر عمومی؟یا جراح؟
-فکر کنم ....عمومی
-خب نوبت گرفته شد هزینه اش ۲۵ تومن میشه
۲۵تومنو یک جوری ردیف کردم رفت ولی اینکه هنوز پام خوب نشده بود رو کجای دلم بزارم.
رفتم طبقه ی دوم ....یک مرد هم اینجا توی محفظه ی شیشه ای نگه داشته بودن فکر کنم میخواستن باهاشون معجون درست کنن که گذاشته بودنشون توی محفظه.
-ببخشید ....دکتر عمومی کجاست؟
-نوبتتون؟
برگه رو دادم گفت:
-بشینید ...هروقت گفتم برید داخل
نشستم رو صندلی کنار سالن.
علاوه براینکه پول دادمو یک برگه ی کوچیک گرفتمو مشکلم خوب نشد داشتم خفه هم میشدم پنجره های سالن هم بسته بود .۵دقیقه نشستم ولی بیشتر از این طاقت نیاوردم رفتم سمت پنجره بازش کردم هوا بخورم سرمو بردم بیرون
وقتی آوردم داخل مردم یکجوری نگام میکردن
رفتم سرجام نشستم ....بعداز یک ساعت معطلی بالاخره رفتم اتاق دکتر، دکترهم که گفت این وسیله رو برو از داروخونه بگیر بیار ......باز اوردم گفت باز برو از خانم فلانی چی بگیر، چی بگیر......حالا اینکه ۵۴بار با مچ پای شکستم از ۳۶تا پله بالا پایین رفتم، هیچ....توی اون اتاقکای در بسته، که میبرنت بالا پایین هم گیر افتادم.....بعداز۵ساعت علافی توی بیمارستان بالاخره ۱۲تا آدم تونستن این مچ پای چپم رو با یک پارچه ی سفید ببندن...کاری که خانوم پامفری توی ۲۵دقیقه میتونست انجامش بده
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1400/6/4 18:45:06
Magic bridge for different hostsʕ´•ᴥ•`ʔ
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/04/16
تولد نقش: 1399/04/18
آخرین ورود: سهشنبه 12 دی 1402 18:24
از: عشق من دور شو!
پستها:
263

سلوم پروفسور!
وویی این جلسه کلا یه دونه سوال بیشتر نیست!
اونم باید مقاله بنویسیم که!
بنده برای تکلیف این جلسهم رفتم یه چرخی توی مشهد(یکی از شهرای ایرانه که فکر کنم مرکز تولید شهد باشه) زدم. دخترهای مشهدی کار زیادی انجام نمیدن کلا. من هم تصمیم گرفتم کاری رو انجام بدم که بینشون از همه پر طرفدار تر هست. بهش میگن :"تور کردن"
طبق توضیحات آنیتاجون، دختر ماگلی که به عقیده خودش فمینیست(از همین لوس بازیا که میگن ما به جنس مذکر بی نیازیم) هست پسر ها ساخته شدهن برای تور شدن. و من با کمک او تونستم به کار شریف تور کردن بپردازم. هرچند او که هر سوال منو کامل جواب میداد هیچ وقت نگفت چرا وقتی معتقده نیازی به پسر ها نداره وقتشو برای تور کردن اونها هدر میده. من ازش پرسیدم و اون با چرخشی صد و هشتاد درجه چنان کلیپسش رو به دهنم کوبید که گوشه لبم اوخ شد و آموزشم نیمه تمام موند.
اِنی وِی، تورکردن چنان که از اسمش پیداست، یعنی شکار کردن.ظاهرا توی ایران جنس مذکر کم پیدا میشه و باید شکار کنی. لذا من یک تور گنده برداشتم و رفتم توی خیابون تا پسری تور کنم.
دراونجا فهمیدم جنس مذکرهست، اما کم است. انقدر دخترها با شکار بی رویه پسرها رو ترسونده بودن که خیلی ازاونا زیر ابرو برداشته، رژ زده و ملوس شده بودن تا از دست دخترها خلاص بشن.
در باب پسرهای ایرانی،باید بگم که یک دونه کک مکی هم بینشون پیدا نمیشه. موهای همه شون به سمت بالا شونه خورده، اندامی دیلاق(که منو یاد رون میندازه) و بینی های سایز اکسترنال دارن. پیرهن های همه شون مینیسایز هست،در حالی که باید سه ایکس لارج باشه. اینجا مد هست که تیشرت سه سایز کوچکتر بپوشن، تا "تکپک"ها،"دوپَک" ها، "سهپک"ها،"چهارپک"ها، "پنجپک" ها و "سیکسپک" هاشون با تمام قوا بزنه بیرون و دل جنس مونث رو ببره.چیزی که نمیدونن اینه که هرچند تا پک که داشته باشن، جنس مونث تورشون خواهد کرد.
برگردیم به تورکردن، باری من رفتم و تور روی سر اولین پسری که پسربه نظرمیرسید انداختم. میتونستم پسرهای دخترنما روتشخیص بدم،ولی میترسیدم دختر باشن وبعدش بخاطر تور کردن دخترحرفهای منشوری پشت سرم در بیارن.
پسر رو که تور کردم، گرفتم و کشیدمش سمت خودم و آماده بودم که اگه خواست فرارکنه طلسمش کنم، که دستای منو گرفت و گفت:"وااای چه جذاب! ایا میتونم بوسه بردستهای تورکُنِتون بزنم بانو؟"
من مات مونده بودم. شیرینی عشقی نو در قلبم میجوشید. اون خم شد تا دستامو ببوسه اما سایزدماغش اجازه نمیداد لبهاش به دستام برسه. البته من اجازه ندادم ضایعی این صحنه چیزی از رومنسش کم کنه.
یکدفعه حس کردم دارم خفه میشم.بخودم اومدم و دیدم زیر هفت هشت تا ایرانی ماده گیر افتادهم. دستام هنوز تو دستای پسره بود. جیغ زدم:"چیکاردارین میکنین؟!"
ولی ازهرکدوم ازاون ماده ها جواب متفاوتی دادن:
"کورخوندی! مال خودمه!"
"دستتو از دستاش بکش بیرون!"
"برین گم شین مال منهههه!"
من هم اون وسط داد میزدم:"خودم اول پیداش کردممم!"
ولی هیچکی گوشش بدهکار نبود، عینهو جنگل حمله کرده بودن. اخرش دستم به شکار خودم نرسید،هرچی ازخودش خواستم مقاومت کنه و با من بمونه، گوش نمیداد و به هر دختری میرسید میگفت بانو!
اصن معلوم نیستم اون همه قول و قراری که به من دادو کی یادش رفت...
یاد انگلیس خودمون افتادم که دو تا دختر سر بالین یه پسری که نوشیدنی مسموم پروفسور اسلاگهورن رو خورده بود امکان نداشت با هم دعوا کنن...
پروفسور، از سفرم به ایران نتیجه گرفتم دختر های ایرانی با دست پس میزنن و با پا پیش میکشن، و پسرهای ایرانی با دست و پا و کمند و هرچی دم دستشون باشه فقط پیش میکشن. اونجا عشق خیلی کمیاب هست و اگر هم باشه خیلی خفنه، مثلا طرف وسط کوه یه نقب میزنه تا برسه به دختره یا مثلا میره تو اتیش یا سالها میره تو بیابون. برای همینه که عشق ایرانی سخته و همه ترجیح میدن جای عاشق، شکارچی باشن.
امیدوارم که این همون نتیجه مد نظرتون باشه.
خدافظ!
وویی این جلسه کلا یه دونه سوال بیشتر نیست!
اونم باید مقاله بنویسیم که!
بنده برای تکلیف این جلسهم رفتم یه چرخی توی مشهد(یکی از شهرای ایرانه که فکر کنم مرکز تولید شهد باشه) زدم. دخترهای مشهدی کار زیادی انجام نمیدن کلا. من هم تصمیم گرفتم کاری رو انجام بدم که بینشون از همه پر طرفدار تر هست. بهش میگن :"تور کردن"
طبق توضیحات آنیتاجون، دختر ماگلی که به عقیده خودش فمینیست(از همین لوس بازیا که میگن ما به جنس مذکر بی نیازیم) هست پسر ها ساخته شدهن برای تور شدن. و من با کمک او تونستم به کار شریف تور کردن بپردازم. هرچند او که هر سوال منو کامل جواب میداد هیچ وقت نگفت چرا وقتی معتقده نیازی به پسر ها نداره وقتشو برای تور کردن اونها هدر میده. من ازش پرسیدم و اون با چرخشی صد و هشتاد درجه چنان کلیپسش رو به دهنم کوبید که گوشه لبم اوخ شد و آموزشم نیمه تمام موند.
اِنی وِی، تورکردن چنان که از اسمش پیداست، یعنی شکار کردن.ظاهرا توی ایران جنس مذکر کم پیدا میشه و باید شکار کنی. لذا من یک تور گنده برداشتم و رفتم توی خیابون تا پسری تور کنم.
دراونجا فهمیدم جنس مذکرهست، اما کم است. انقدر دخترها با شکار بی رویه پسرها رو ترسونده بودن که خیلی ازاونا زیر ابرو برداشته، رژ زده و ملوس شده بودن تا از دست دخترها خلاص بشن.
در باب پسرهای ایرانی،باید بگم که یک دونه کک مکی هم بینشون پیدا نمیشه. موهای همه شون به سمت بالا شونه خورده، اندامی دیلاق(که منو یاد رون میندازه) و بینی های سایز اکسترنال دارن. پیرهن های همه شون مینیسایز هست،در حالی که باید سه ایکس لارج باشه. اینجا مد هست که تیشرت سه سایز کوچکتر بپوشن، تا "تکپک"ها،"دوپَک" ها، "سهپک"ها،"چهارپک"ها، "پنجپک" ها و "سیکسپک" هاشون با تمام قوا بزنه بیرون و دل جنس مونث رو ببره.چیزی که نمیدونن اینه که هرچند تا پک که داشته باشن، جنس مونث تورشون خواهد کرد.
برگردیم به تورکردن، باری من رفتم و تور روی سر اولین پسری که پسربه نظرمیرسید انداختم. میتونستم پسرهای دخترنما روتشخیص بدم،ولی میترسیدم دختر باشن وبعدش بخاطر تور کردن دخترحرفهای منشوری پشت سرم در بیارن.
پسر رو که تور کردم، گرفتم و کشیدمش سمت خودم و آماده بودم که اگه خواست فرارکنه طلسمش کنم، که دستای منو گرفت و گفت:"وااای چه جذاب! ایا میتونم بوسه بردستهای تورکُنِتون بزنم بانو؟"
من مات مونده بودم. شیرینی عشقی نو در قلبم میجوشید. اون خم شد تا دستامو ببوسه اما سایزدماغش اجازه نمیداد لبهاش به دستام برسه. البته من اجازه ندادم ضایعی این صحنه چیزی از رومنسش کم کنه.
یکدفعه حس کردم دارم خفه میشم.بخودم اومدم و دیدم زیر هفت هشت تا ایرانی ماده گیر افتادهم. دستام هنوز تو دستای پسره بود. جیغ زدم:"چیکاردارین میکنین؟!"
ولی ازهرکدوم ازاون ماده ها جواب متفاوتی دادن:
"کورخوندی! مال خودمه!"
"دستتو از دستاش بکش بیرون!"
"برین گم شین مال منهههه!"
من هم اون وسط داد میزدم:"خودم اول پیداش کردممم!"
ولی هیچکی گوشش بدهکار نبود، عینهو جنگل حمله کرده بودن. اخرش دستم به شکار خودم نرسید،هرچی ازخودش خواستم مقاومت کنه و با من بمونه، گوش نمیداد و به هر دختری میرسید میگفت بانو!
اصن معلوم نیستم اون همه قول و قراری که به من دادو کی یادش رفت...
یاد انگلیس خودمون افتادم که دو تا دختر سر بالین یه پسری که نوشیدنی مسموم پروفسور اسلاگهورن رو خورده بود امکان نداشت با هم دعوا کنن...
پروفسور، از سفرم به ایران نتیجه گرفتم دختر های ایرانی با دست پس میزنن و با پا پیش میکشن، و پسرهای ایرانی با دست و پا و کمند و هرچی دم دستشون باشه فقط پیش میکشن. اونجا عشق خیلی کمیاب هست و اگر هم باشه خیلی خفنه، مثلا طرف وسط کوه یه نقب میزنه تا برسه به دختره یا مثلا میره تو اتیش یا سالها میره تو بیابون. برای همینه که عشق ایرانی سخته و همه ترجیح میدن جای عاشق، شکارچی باشن.
امیدوارم که این همون نتیجه مد نظرتون باشه.
خدافظ!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

دختری تنها در میان باد و طوفان...
آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟
یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟
او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:
آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/09
تولد نقش: 1393/03/09
آخرین ورود: امروز ساعت 22:06
از: اکسیژن به دیاکسید کربن!
پستها:
442

جلسهی سوم
- آخ!

- اوخ!

- ایخ!

بچهها به محض ورود به کلاس، خیلی یهویی غیب و یه جای دیگه ظاهر شدن.
ظهورشون انقدر یهویی و غیرمنتظره بود که سر و صدا راه انداخت.
- جییییییییییییغ!

- اینا دیگه از کجا پیداشون شد؟!

- اینا همهشون از نشانههای ظهورن!

بچهها که روی همدیگه تلنبار شده بودن، یکییکی کنار رفتن و به دور و برشون خیره شدن.
وسط خیابون بودن و جمعیت زیادی هم که بصورت خیلی تابلویی به نظر میرسید مشنگ باشن، عینهو هیپوگریف بهشون زل زده بودن و جیغ میزدن و اینور و اونور میدویدن و کلاً هنوز هیچی نشده، داشتن الکی جو رو متشنج میکردن.
بلاتریکس که از این همه آلودگی صوتی موهاش سیخ سیخی شده بودن، صداشو با چوبدستی شونزده برابر بلندتر کرد و جیغ زد:
- چه خبرتونــــــــــه؟! چه خبرتونــــــــــه؟!

ملّت مشنگ که دیدن این صداش و موهاش و تیپش و قیافهش و کلاً همهچیش وحشیه و یه چیزی توی دستشه که داره جرقه میزنه و ممکنه بزنه شل و پلشون کنه، ترجیح دادن پچپچکنان پراکنده بشن.
بلاتریکس هم برگشت سمت بچهها.
- میشه یکیتون توضیح بده که دقیقاً چی شده و اینجا چیکار میکنیم؟!

اسکورپیوس جواب داد:
- چیزی که میدونم اینه که همینکه پامو گذاشتم توی کلاس، حس کردم انگار مکیده شدم داخل یه نی ساندیس گنده... بعدشم دیدم که اینجام... مگه نه بچهها؟!

بچهها:

- پس شک نکنین کار شخص شخیص اون روباه بوقیه!

- روباه نیس، معجون به خوردش دادم، راسو شد!

- حالا هر حیوونی که هست! فک کرده مثلاً سورپرایز میشیم اگه اینجوری بهمون تکلیف بده!

یهکم اونورتر جاگسن داشت منوی زوپسش رو چک میکرد.
- اه! آنتن نمیده! Xoops Maps لود نمیشه!

- نیازی به اون نیس، اون بالا نوشته اینجا تهرانه.

بچهها به تابلوی بزرگی زل زدن که اسم مسیرهای دور و بر هم روش نوشته شده بود. به نظرشون اسمهای خیلی بیکلاسی هم بودن. صادقیه، تجریش، لواسون...
ولی این وسط هاگرید فازش یه چیز دیگه بود.
- گوشنمه! بریم رستوران!

بچهها هم که خیلی یهویی دلشون هوس رطب... چیزه... ینی هوس کیک کرده بود، موافقت کردن و رفتن توی رستوران نــُه و سه چهارم.
اوضاع رستوران کلاً زیاد ریلکس نبود و بعضیا داشتن پانتومیم بازی میکردن و لابهلاشون چندتا دختر جیغجیغوی کمحجاب (
) زارت و زورت حدس میزدن و هی اشتباه میگفتن. بعضی از پانتومیمبازها هم خیلی پرتوقع بودن و کلافه شده بودن که چرا هیشکی توی 10 ثانیه "قسطنطنیه" رو حدس نمیزنه.به هر حال، بچهها یهکم اونورتر نشستن و رودولف پول همه رو جمع کرد.
- خب، چی میخورین؟

بچهها یه نگاهی به منو انداختن. هیچ خبری از اون چیزایی که توی دیاگون و هاگزمید میخوردن نبود، پس یه گزینهی مطمئن رو انتخاب کردن.
- کیک!

چند دقیقه بعد، گارسون پیداش شد و خیلی شیک و مجلسی یه قاچ کیک روی میز گذاشت جلوشون.
بچهها:

- حاجی این چیه الآن؟!
جاگسن خیره به قاچ کیکی که در حال ورود به دهن هاگرید بود، این سؤال رو از گارسون پرسید.
- سفارشتون دیگه.
- شوخی میکنی!

- نه بابا خیلیم جدی.
- حاجی ما پنجاه نفریم! اون همه پول دادیم! اونوقت یه قاچ؟!

گارسون یه نگاهی به بچهها انداخت و توضیح داد:
- از ظاهرتون به نظر میاد که تازه از خارج تشریف آورده باشین و از اوضاع اقتصادی مملکت اطلاع نداشته باشین... اینجا ایرانه و دلار هم شده صد و پنجاه هزار تومن. تازه ما ارزونتر از بقیه حساب میکنیم.
بچهها با قیافهی پوکرفیس به همدیگه خیره شدن. همهشون داشتن به چیزای مشترکی فکر میکردن.
- Well... We're Done...
★★★
تکلیف:
با توجه به ویژگیهای شخصیتتون و اینکه جادوگر یا ساحرهی غیر ایرانی هستین، توضیح بدین (رول ننویسین!) که توی کشور ایران مشنگی چه اتفاقاتی براتون میفته. (10)
نکات مهم:
1- رول ننویسین!
2- خودتون رو هیچجوره محدود نکنین. لازم نیس ادامهی رول تدریس رو تعریف کنین. لازم نیس حتماً توی خیابونا ول بگردین. هر لوکیشن و سوژهی ایرانی که فک میکنین به شخصیتتون میخوره رو انتخاب کنین و توضیح بدین که چیکار میکنین توی این شرایط، رفتار شما و ایرانیا با همدیگه چجوریه و خلاصه همهجوره در موردش بنویسین.
مثلاً میگمها... مثلاً... گابریل از دید خودش توضیح بده که نظافتچی بودن توی ایران چه حس و حالی داره، یا اسکورپیوس از دید خودش تعریف کنه که مدارس ایران چجورین، یا رودولف از دید خودش به ارتباط با دخترای ایرانی بپردازه.
اینا صرفاً مثالن و لازم نیس حتماً از اینا استفاده کنین. مهم اینه که سوژهای که مناسب شخصیتتون هست رو در نظر بگیرین و تا میتونین روش مانور بدین.
3- میزان طنز و خلاقیت و اغراقآمیز و مفصل بودن پستتون = امتیاز پستتون.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/09
تولد نقش: 1393/03/09
آخرین ورود: امروز ساعت 22:06
از: اکسیژن به دیاکسید کربن!
پستها:
442

امتیازات جلسهی دوم
ریونکلاو: 8.8
آمانو یوتاکا: 8
آلانیس شپلی: 8
آنتونی گلدشتاین: 8
آلنیس اورموند: 10
دیزی کران: 10
گریفیندور: 9.3
کتی بل: 8
آستریکس: 10
ارکوارت راکارو: 10
هافلپاف: 10
سدریک دیگوری: 10
اسلیترین: 10
اسکورپیوس مالفوی: 10
بلاتریکس لسترنج: 10
هکتور دگورث گرنجر: 10
آلبوس سوروس پاتر: 10
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking! 

جزئیات کاربر

سلام پروفسور! 
۱- چندتا از سبک های موسیقی رو نام ببرید و درموردشون توضیح بدین.
اولین سبک موسیقیای که من ازش خوشم میاد، سبک «فحش و فحشکشی» هست که شاید بقیه به عنوان دیس و دیسبک هم شنیده باشن که اصلا مهم نیست.
در این سبک، خوانندههایی که استعدادشون بلد بودن فحشهای خفنه یکهو بی هیچ دلیلی به یه خوانندهی دیگه در قالب آهنگ فحش میدن. اون خوانندههه هم که اصلا با مقولهی «آینه آینه» یا «جواب ابلهان خاموشیست» آشنایی ندارن کلی خودشونو اذیت میکنن که فحشهای بهتر و قشنگتری در زمان کمتر و با سرعت بیشتر به یارو برگردونن.
سبک بعدی، سبک «جوری بخون که هیچکس نفهمه چی میگی» هستش. این سبک به این شکله که شما وقتی انتخابش میکنی باید با انواع و اقسام روشها سعی کنی خواننده اصلا نفهمه چی میگی و همزمان کلی هم فن داشته باشی. روشهایی مثل عربده کشی، صدای موزیک پس زمینه بالا و صدای خواننده کم، و از این دست کارها. خوانندههایی که در این دسته قرار دارن توی شونزده سالگی شکست عشقی عمیقی خوردن و در همون زمان هم تصمیم گرفتن وارد عرصهی خوانندگی بشن.
۲- موزیک های سابلیمینال چه خواصی دارن که مشنگا زیاد بهشون گوش میدن؟
خب، بعضی از مشنگا زیادی تنبلن و خودشون نمیتونن با میل خودشون یه کاری رو انجام بدن و میان از این آهنگا گوش میدن که مجبورشون کنه. در واقع میشه گفت این آهنگا مثل محرک عمل میکنن؛ محرک خواب، محرک بیداری، محرک درس خوندن، محرک آرامش و اینجور چیزا.
۳- چرا تعداد خواننده های مشنگ عینو باکتری درحال تکثیره؟
چون این خوانندهها یه سری دوستان و اطرافیان دارن که میخوان اونا رو دست بندازن. به این شکل که توی مهمونیهای مشنگی و جمعهای دوستانه به طرف میگن یه دهن بخون و وقتی میخونه بهش میگن وااااای چه صدایی داری تو باید خواننده باشی! و این میشه که اینا هم جرئت پیدا میکنن و فکر میکنن واقعا صداشون خوبه و میرن خواننده میشن.

۱- چندتا از سبک های موسیقی رو نام ببرید و درموردشون توضیح بدین.
اولین سبک موسیقیای که من ازش خوشم میاد، سبک «فحش و فحشکشی» هست که شاید بقیه به عنوان دیس و دیسبک هم شنیده باشن که اصلا مهم نیست.

در این سبک، خوانندههایی که استعدادشون بلد بودن فحشهای خفنه یکهو بی هیچ دلیلی به یه خوانندهی دیگه در قالب آهنگ فحش میدن. اون خوانندههه هم که اصلا با مقولهی «آینه آینه» یا «جواب ابلهان خاموشیست» آشنایی ندارن کلی خودشونو اذیت میکنن که فحشهای بهتر و قشنگتری در زمان کمتر و با سرعت بیشتر به یارو برگردونن.
سبک بعدی، سبک «جوری بخون که هیچکس نفهمه چی میگی» هستش. این سبک به این شکله که شما وقتی انتخابش میکنی باید با انواع و اقسام روشها سعی کنی خواننده اصلا نفهمه چی میگی و همزمان کلی هم فن داشته باشی. روشهایی مثل عربده کشی، صدای موزیک پس زمینه بالا و صدای خواننده کم، و از این دست کارها. خوانندههایی که در این دسته قرار دارن توی شونزده سالگی شکست عشقی عمیقی خوردن و در همون زمان هم تصمیم گرفتن وارد عرصهی خوانندگی بشن.
۲- موزیک های سابلیمینال چه خواصی دارن که مشنگا زیاد بهشون گوش میدن؟
خب، بعضی از مشنگا زیادی تنبلن و خودشون نمیتونن با میل خودشون یه کاری رو انجام بدن و میان از این آهنگا گوش میدن که مجبورشون کنه. در واقع میشه گفت این آهنگا مثل محرک عمل میکنن؛ محرک خواب، محرک بیداری، محرک درس خوندن، محرک آرامش و اینجور چیزا.
۳- چرا تعداد خواننده های مشنگ عینو باکتری درحال تکثیره؟
چون این خوانندهها یه سری دوستان و اطرافیان دارن که میخوان اونا رو دست بندازن. به این شکل که توی مهمونیهای مشنگی و جمعهای دوستانه به طرف میگن یه دهن بخون و وقتی میخونه بهش میگن وااااای چه صدایی داری تو باید خواننده باشی! و این میشه که اینا هم جرئت پیدا میکنن و فکر میکنن واقعا صداشون خوبه و میرن خواننده میشن.

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
