جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ به: یاران لرد سیاه به او می‌پیوندند (درخواست مرگخوار شدن)
ارسال شده در: شنبه 6 مرداد 1403 00:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام، خونه ریدل ها؟
یکی از ماشین حسابام افتاده تو حیاط پشتیتون..
میشه بیام تو؟


______________

سلام، لوسی مامان؟!

البته که می‌شه بیای تو. فقط ماشین حسابتو از حیاط برداشتی دوباره اینور و اونور نندازیشا... می‌شکنه.

تایید شد.
خوش برگشتی.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1403/5/6 1:13:07
احتمالات مختلفی محتمله!
تاپیک انجمن
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: دوشنبه 1 مرداد 1403 13:26
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: لوسی
نام خانوادگی: ویزلی!

نژاد: ساحره - اصیل‌زاده
گروه: گریفیندور

پاترونوس: سنجاب
بوگارت: ماشین حساب شکسته!

ویژگی های ظاهری: یکی از دارندگان میراث چندین هزار ساله‌ی ویزلیا یعنی موی قرمزه. اصلا ویزلی‌ای که موهاش قرمز نباشه که ویزلی نیست! فقط چشمای آبیش رو از مامانش به ارث برده.

ویژگی های اخلاقی: برونگراست و معمولا خیلی زود با بقیه جور میشه، همیشه خدا رو ویبره هست و معمولا زیاد جیغ میکشه. البته که وقتی در حال محاسبه ست خیلی جدی میشه.

زندگینامه:
وقتی لوسی چشمش رو به دنیا باز کرد، طبق رسم و رسوم قدیمی، پدربزرگش آرتور ویزلی به همراه جمعی دیگه از افراد مو قرمز، با یه سبد بزرگ پر از چیزای عجیب و غریب تو دستش، بالای سر لوسی وایساده بود.
همونجا در حضور همه ی اعضای خانواده دست توی جعبه کرد و چیزی که لوسی بعدها فهمید بهش وسایل ماگلی میگن رو در آورد و بدون هیچ حرفی دست لوسی داد.
اون چیز، ماشین حساب بود! از همون لحظه تولد، زندگی لوسی با ماشین حساب گره خورد و اون ماشین حساب شد عزیزترین دوستش! به حدی که اگر ماشین حسابش کنارش نبود غذا نمی خورد و شبا تا ماشین حسابش رو بغل نمی‌کرد خوابش نمی‌برد!
البته چند سال طول کشید تا کاربرد ماشین حساب رو کشف کنه و وقتی کار باهاش رو یاد گرفت حتی بیشتر از قبل عاشقش شد.
از اونموقع به بعد، لوسی دیگه کل مدت روز رو در حال حساب‌کتاب و محاسبه کردنه و برای کوچکترین اتفاقی که اطرافش میفته یا نمیفته یا می‌خواد بیفته، تمام احتمالات ممکن رو با دقت ۱۰ رقم اعشار محاسبه میکنه و تمام جمله هاش با "طبق محاسبات من..." شروع میشن.
تمام اشیا و افراد خونه‌ی ریدل ها رو لیست کرده و روی یه کاغذ بزرگ مختصات بندی کرده و هرکاری که میخوان بکنن قبلش براشون تمام احتمالات ممکن رو بررسی و احتمال وقوع رو بهشون اعلام میکنه. معتقده که حتی آب خوردن بدون محاسبه و احتمالات مساوی با مرگه چون احتمالات بیشماری وجود داره! و با این محاسباتش همه رو روانی کرده.

----
میشه دسترسی های منو بدین ؟


انجام شد.
خوش برگشتی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/5/1 17:19:53
احتمالات مختلفی محتمله!
تاپیک انجمن
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مرداد 1401 22:22
نمایش جزئیات
آفلاین
تا مرگخواران خواستند خود را جمع و جور کنند و به آن طرف کشتی هجوم ببرند، کشتی کاملا یک وری شده و آرام آرام، به همراه حباب های فراوان، در آب فرو میرفت. مرگخواران بر روی آن سطح کشتی، قسمت بالایی، نشسته بودند و فرو رفتن کشتی در دریا را تماشا می کردند، در حالی که خیلی نزدیک به تعطیلات رویایی شان در جزیره ای ظاهرا مسکونی بودند، همه چیز اینگونه نابود شده بود.
-من رزم رو میخوام! برام یه رز پیدا کنین تو این دقایق آخر حداقل!

در این لحظات پر از احساس، صدای اسکورپیوس با کروشیو ی بلاتریکس خفه شد.

کشتی، مرگخواران و تمامی وسایلشان در حال غرق شدن بودند و تنها کسانی که جان سالم به در برده بودند، خدمه کشتی بودند که سریع قایق نجات را در دریا انداخته و بدون توجه به فریاد های درخواست کمک مرگخواران، با آخرین توانشان پارو زده و از آنجا دور شدند.

-مرگخواران ما! ما نمی‌خواهیم اینطور بمیریم! تمایلی هم نداریم که تعطیلاتمان خراب شود! ما فکری داریم!

لرد سیاه، لحظه ای درنگ کرد و بعد به نتیجه رسید.
-بلا زود بگو فکر ما چیست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در 1401/5/13 22:41:56
ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در 1401/5/13 22:46:44
احتمالات مختلفی محتمله!
تاپیک انجمن
پاسخ به: ستاد انتخاباتی پلاکس بلک
ارسال شده در: یکشنبه 26 تیر 1401 22:53
نمایش جزئیات
آفلاین
سرکار خانم پلاکس!
من خودم همیشه عاشق رنگ و نقاشی بودم! اگه قراره وزارتی رنگی رنگی بسازید منم رای میدم!

فقط یه سوال... آیا در دولت شما جایی برای محاسبات دقیق ریاضی و اعداد با تعداد زیادی اعشار و محاسبه ی دقیق عدد پی هم هستش؟

و اینکه قصد دارید چه سازمان های جدیدی رو تاسیس کنید؟

اصلا قصد دارید سازمان های جدید راه اندازی کنید یا گرد و خاک قبلی ها رو بگیرید؟

به هر حال، بریم وزراتو رنگ کنیییییم!!!
یه قلمو هم به من بدید بی زحمت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احتمالات مختلفی محتمله!
تاپیک انجمن
پاسخ به: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: یکشنبه 26 تیر 1401 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
هرکدوم از شما به اندازه‌ی یک تا دو ساعت فرصت دارین که با نوستراداموس صحبت کنین و سعی کنین قلق‌های پیشگویی و روش‌های انجام دادنش یا یه سری نکات ریز و جزئیات رو از زیر زبونش بیرون بکشین. نوستراداموس عقلش رو از دست داده و درواقع یکم دیوونه‌ست، بنابراین معلوم نیست هنوزم پیشگوی قهاری باشه یا نه.
ولی شما توی یه رول توضیح بدین که آیا موفق می‌شین چیزی ازش یاد بگیرین، و این موارد بدرد می‌خورن یا نه؟ (۳۰ امتیاز)
----------


لوسی نشسته بود و با چهره ای طلبکار، که انگار ارث پدر بزرگش را خورده بودند، به نوسترآداموس خیره شده بود.
چند دقیقه ی دیگر هم به همین منوال گذشت؛ ولی لوسی دیگر کاسه ی صبرش از لبریز هم گذشته بود.
- ببین عمو جان! من فقط دو ساعت وقت دارم و الان یک و ساعت و ربع رفته و تو نشستی اینجا داری این تخم هیپوگریف ها رو قل میدی! همین الانشم دارن اسکورپیوس رو مثل کنده درخت به در میکوبن که درو باز کنن بیان تو! یه چیزی به من یاد میدی برم نمره مو بگیرم یا نه؟

نوستراداموس هنوز دست از تخم های هیپوگریف نکشیده بود.
-دخترم... تخم هیپوگریف چیه..؟ مگه اینا توپ فوتبال نیستن؟

-فوتبال دیگه چه کوفتیه؟ اینا رو آوردم پیشگویی کردن با نگاه کردن به تخم مرغ ها رو بهم یاد بدی!
اینجا نوشته یکی یه روز صبح با نگاه کردن به تخم مرغا زلزله رو پیش‌بینی کرده! زلزله!

-باشه دخترم حالا چرا داد میزنی سر این پیرمرد؟ بیا بهت یاد بدم!

لوسی خوشحال شد، خیلی خوشحال.
سریع قلم پر، کاغذ پوستی و ماشین حساب عزیزش را آورد و در حالت آماده باش قرار گرفت، انگار که سر کلاس تاریخ جادوگری با پروفسور بینز هستند.
-بگو مینویسم!
-چی بگم دخترم؟
-پیشگویی! ترفنداش! پیشگویی کردن زلزله با نگاه کردن به تخم های هیپوگریف!
-هاا... خب بنویس بنویس.
یه روز با ارشمیدس نشسته بودیم نوشیدنی میخوردیم که...

لوسی قرمز شده بود و از گوش هایش دود می آمد.
-د نگفتم خاطره بگو که! گفتم پیشگویی... ..عه...کجا رفتی؟

لوسی سرش را چرخاند و نوستراداموس را در آنطرف اتاق دید که در حال سرخ کردن تخم های هیپوگریف روی شومینه است و آهنگ "باز منو کاشتی رفتی، تنها گذاشتی رفتی" را می‌خواند.
-چرا داری اونا رو سرخ میکنی پیرمرد خرفت! گفتم با اونا بهم پیشگویی یاد بده!
-ولی دخترم، گشنه مون شده الان! غذا بخوریم بعد!
-
-چرا موهای خودت رو میکنی دخترم؟ بیا یکم تخم مرغ بخور حالت بیاد سر جاش!

لوسی سعی کرد آرامش خود را حفظ کند، نفسی عمیق کشید و خودش و اعصابش را جمع و جور کرد سپس گوی پیشگویی بنفشی را که بر روی بالشتکی قرمز قرار داشت، روی میز آورد.
-ببین جناب آقای نواسترامانوس! من باید این درسو پاس کنم باشه؟ اینم آخرین چیزیه که ذهنم میرسه! جان مادرت توی این گوی نگاه کن و ببین از آینده چی میبینی؟

نوستراداموس نیم نگاهی به آن شئ انداخت.
آرام نزدیک شد و نگاهی به درونش انداخت؛ اما همین که تصویرش خودش را دید، جیغ کشید و رفت گوشه ی اتاق دور خودش جمع شد.

-چت شد یهو؟ توی گوی هم نمیتونی نگاه کنی؟ این چجور پیشکسوتی هست میخوام بدونم؟ پروفسور دیگورییییی!

اما پروفسور دیگوری خواب بود.
لوسی وقتی جوابی نگرفت، جلو رفت تا ببیند پیشکسوت پیشگویی چه دیده که انقدر وحشت کرده، شاید هم واقعا آینده را دیده بود... ولی با یک نگاه...! لوسی کم کم داشت فکر می کرد که زود قضاوت کرده و اون واقعا پیشکسوت است برای همین کمی خجالت کشید.
-جناب نوساواتاناروس چی شد؟

نوستراداموس که مانند جوجه تیغی ها جمع شده بود، از هم باز شد و گفت:
-توی اون گوی... من خودمو دیدم که صورتم پهن شده بود و دماغم شده بود اندازه خرطوم فیل! نکنه قراره یه چیزی بخوره تو صورتم؟ نکنه دردم بگیره؟

بعد هم به دیوار چسبید و بنا کرد به گریه کردن.

لوسی دیگر تحمل نداشت. وسایلش را جمع کرد و لگدی به میز زد و از در بیرون رفت. در حین رفتن فریاد کشید:
- طبق محاسبات من به احتمال ۹۹.۹۹۹۹۹۹۶۷ درصد این پیر خرفت به درد لای جرز دیوار هم نمیخورهههه!

و بعد که از همه چیز و همه کس و همه جا، نا امید شد، به طرف کتاب خانه رفت تا آنجا، شاید بتواند چیزی یاد بگیرد که این درس را پاس کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احتمالات مختلفی محتمله!
تاپیک انجمن
پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
ارسال شده در: پنجشنبه 26 خرداد 1401 21:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام ارباب!
خوبین ارباب!
اربابا امتحانا تموم شده! تابستون اومده! با خودش شادی و شور آورده!
ارباب بی زحمت نقد میکنین اینو؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احتمالات مختلفی محتمله!
تاپیک انجمن
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: پنجشنبه 26 خرداد 1401 21:41
نمایش جزئیات
آفلاین
نه؛ نمی شد، گیاه دیگر بد عادت شده بود و اگر به او رو می دادند همینطور تا روزهایی نه چندان کم، پس کله ی لرد مجبور بود ضربه های زیادی را تحمل کند.

نگاه پر استرس مرگخواران بین لرد قرمز شده و گلی که گویی پوزخند بر لب داشت، در حال گردش بود.
از طرفی لرد واقعا آن میوه را می خواست و از طرف دیگر درختی که در اصل دو گیاه در هم پیچیده بود بد اعصابش را می خراشید.

مرگخواران دایره تشکیل داده و در پی یافتن چاره ای بودند... شاید هم باید از راهی که روباه روی کلاغ برای دزدیدن برتی بات با طعم همه چیزش، استفاده کرده بود، استفاده می کردند؟ شاید‌.
از بین مرگخواران کتی انتخاب شد که جلو برود، او تعریف کرده و قارقارو هم ژانگولر بازی در می آورد. حتی دو جفت بال هم برایش گذاشته بودند که برای درخت پرواز کند.
-چه سری چه دمی عجب پایی، عجب ردای خوش رنگی و عجب برتی باتی! عجب شکوهی و عجب جلالی!

چشمه ی های خروشان شاعری در کتی جوشیده بودند و قل قل می کردند، اگرچه این قل قل روی اعصاب مرگخواران بود؛ اما گیاه به خودش نگاه کرد، نه سر داشت، نه دم و پا، تازه برتی باتی هم نداشت؛ اما شکوه که داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احتمالات مختلفی محتمله!
تاپیک انجمن
پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 اسفند 1400 09:06
نمایش جزئیات
آفلاین
درود ارباب! خوبین ارباب؟
اینو نقد می کنین ارباب؟
سپاس ارباب!

------
ارباب این معلم ادبیات تو خونه هامون دوربین گذاشته... خدای نکرده از واژگان عربی استفاده کنم میاد یقم رو رو میگیره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احتمالات مختلفی محتمله!
تاپیک انجمن
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 اسفند 1400 08:55
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان ردای سیاه تر از سیاه لرد سیاه صورتی شد و گیسوانی طلایی زیبا و بلندی بر روی سرش شروع به رشد کردند و دماغش...
ایوا سیلی محکمی به کتی زد و کتی دوباره به این دنیا بازگشت.
- خسته شدم پس که غرق در توهماتت شدی! الان 10 پست هست که تو توهمی! الان وقت تو توهم بودنه؟

و احساس کرد که برای اولین بار، او دارد نقش آدم های عاقل را بازی می کند، البته هرچه نباشد وزیر سحر جادو بود و مجبور بود همیشه عاقل به نظر برسد.
بگذریم...

لینی که چشمانش مثل تانجیرو قرمز به خون شده و بود و حتی خودش هم از پیکسی آبی به پیکسی قرمز تغییر کرده بود برای بار نمی دانم چندم جمله اش را برای کتی، تکرار کرد.
- گفتم همشونو برات از ریشه در میارم!

اما انگار دو هزاری کتی هنوز نیفتاده بود.
-همه ی چی رو از ریشه در میاری؟
-همه ی موهای بلاتریکس رو!

کتی لحظه ای هنگ کرد و بعد دست در جیبش کرد و شانه ای پر از مو را از جیبش بیرون کشید.
-مگه اینو توی پست شماره 200 به دست نیاوردیم؟

رنگ لینی به حالت عادی بازگشت و پوکر فیس به ایوا خیره شد.
- تو مگه نگفتی بعدش موی بلاتریکسو باید به دست بیاریم؟

انگار ایوا در ادای آدم های عاقل را درآوردن، شکست خورده بود.

لینی به طرف کتی بازگشت.
-خب لیستت رو بیار ببینم چی توش نوشته دیگه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احتمالات مختلفی محتمله!
تاپیک انجمن
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 15 اسفند 1400 09:28
نمایش جزئیات
آفلاین
همه این پا و آن پا می کردند و از جواب دادن طفره می رفتند.
گویا همه دو دل بودند و نمی دانستند چه باید بکنند، البته شاید نه همه؛ چون بالاخره ایوانا با جمله ای کوتاه اما دندان شکن و سهمگین و وحشتناک و غیره، سکوت را شکست.
-من که لازمش ندارم...ولش کن بره.

و اما این تازه شروع بود.
- منم لازم ندارم. شما دارین؟
- ریشش به دردمون نمیخوره؟
- نه بابا خیلی زود خیس میشه به درد نمیخوره!
- تازه شپش هم داره شپش میگیریم!

جیمز هم نیز که از دوران طفولیت همیشه آرزوی رهبر یک جبهه شدن را در سر داشت با بقیه موافق بود.
- آره..، من خودم می تونم جاشو بگیرم.

و اما دامبلدور که ناامید شدن اصلا در کارش نبود و با تایپش جور نبود و خلاصه از این حرف ها، حس کرد که باید از خود دفاع کند وگرنه سرش به باد خواهد رفت.
- بابا جانیان! فرزندان رو...

اما تام ریدل کمی دستش را بالا تر آورد و سر دامبلدور زیر آب رفت؛ اما دامبلدور تسلیم نمیشد.
- قل قلقلقل قل قلقل...

حوصله تام دیگر نه تنها سر رفته، بلکه تمام شده بود کلا.
-پس ولش کنم بره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احتمالات مختلفی محتمله!
تاپیک انجمن