جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 اسفند 1400 16:30
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوا مستقیم به سمت آشپزخانه عمارت ریدل ها حرکت کرد و به محض دیدن یخچال آن را درسته بلعید.

از آنجایی که توهمات درحال شکل گرفتن بودند و او همین حالا یک یخچال را درسته قورت داده بود , یک دفعه در خانه ریدل ها آن هم وسط تابستان برف شروع به بارش کرد و طوفانی به پا شده بود که نگو و نپرس .

الکساندرا که از غرق شدن در هپروتش خوشحال و از طرفی از اینکه داشت از سرما قندیل می بست ناراحت بود , به اتاق های عمارت سرک کشید تا فلفور اربابش را پیدا و چوب دستی را از او کش برود.

او از نقطه فرو ریخته دیوار که اربابش زحمت خراب کردن آن را کشیده بود وارد گلخانه شد ,
گلخانه ای که حالا به زحمت می شد به آن گلخانه گفت زیرا که تک تک گل هایش از سرما . . . . . .
انتظار دارید بگویم پژمرده شدند؟
کاش پژمرده می شدند , اتفاقا لرد به گل های پژمرده علاقه خاصی نشان می داد , آنها پودر شده بودند و به برف ها ملحق شده بودند.
اگر شما هم جای وزیر کمی فراموشکار ما بودید و فراموش می کردید که در هاله ای از ابهام گیر افتاده اید , در حالی که هزاران مشغت برای یک گیاه ، فقط یک گیاه که لرد به آن علاقه داشت کشیده بودید , در جا غش می کردید , اما انتظار ندارید که من وزیر سحر جادوی محترممان را با شما ماگل ها مقایسه کنم ؟

معلوم است که ایوا غش نکرد , او فقط یک نفس راحت کشید ، زیرا همان موقع چشمش به بلاتریکسی افتاد که داشت مثل بچه ها با ذوق و شوق آدم برفی درست می کرد و این به نوبه خودش یک یاد آوری بود از اینکه هر چیزی را که در حال حاضر میبیند جز خیالات نیست .

او به طرف دفتر اربابش حرکت کرد تا موقعیت او را بسنجد .
برای اولین بار آنقدر عجله داشت که در هم نزد , با وارد شدن و دیدن جعبه جعبه بال پیکسی ، نزدیک بود شاخ در بیاورد .
لرد داشت با دقت تمام بال ها را جفت می کرد و در جعبه های کوچک کادو پیچ شده قرار می داد .

ایوا پرسید : ارباب احیاناً دارید چیکار می کنید ؟

لرد با صدایی زنانه و با ناز عشوه خاصی پاسخ داد : مگر نمیبینی ؟ داریم برای لینی ی عزیزمان , دختر عمو هایش و کلا تمام فک و فامیلش بال آماده می کنیم تا هدیه دهیم .

ایوا نداشت شاخ در میاورد , شاخ را در آورده بود و داشت دم هم در میاورد .

از کی تا حالا لرد به مرگخوارانش هدیه میداد ؟

افتادن این اتفاق حتی در هاله ای از ابهام هم عجیب بود ؛ اما نه تا وقتی که لینی هم با ابهامات کتی مخلوت شده بود .
حداقل او در هپروت به آرزویش رسیده بود ، گرفتن دو بالِ تر و تازه آن هم از اربابش ، حالا فرقی نداشت ، در واقعیت یا در رویا .
ایوا ناگهان به حقیقتی پی برد که او را ¹⁰درصد عاقل تر کرد : آرزوی لینی در خیالات ، برآورده شده بود ، پس چرا آرزوی او نباید برآورده می شد ؟
امتحانش که ضرر نداشت(شاید هم داشت) به هر حال وزیر ما شهامت هر کاری را دارد ( شاید هم ندارد)، پس پرسید :
- ارباب می شه اون چوب دستی تون رو به من قرض بدین ؟

صدای لرد به حالت اولش برگشت و سریع گفت : نکند جرعت کرده ای ما را خلع صلاح کنی ؟

- اوه نه ، من ، یه کار واجبی دارم ، فعلا برم!

و توی ٢ صدم ثانیه از دفتر لرد غیبش زد .

یک جای کار می لنگید ، آرزوی او چوب دستی لرد نبود ، او خود گیاه را می خواست ، صحیح و
سالم .

دوباره در دو صدم ثانیه در گلخانه ظاهر شد ، اشتباه نمی کرد ، یک وزیر هرگز اشتباه نمی کند ( حالا شاید هم بکند به هر حال )
او از دیدن گیاه صحیح و سالم لرد ، میان آن همه گیاهان پودر شده نزدیک بود بال در بیاورد ، و حالا دیگر نزدیک نبود بال ها را درآورده بود ، اکنون دیگر می توانست یکی بال هایش را هم به لینی پیشکش کند .

حالا همه چیز تکمیل بود ، فقط یک مشکل وجود داشت ، چطور باید به دنیای واقعی
بر می گشت ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1400/12/17 16:44:24
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1400/12/17 17:14:21
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1400/12/18 13:54:18
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1400/12/18 14:00:29
خواستن توانستن است.
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 اسفند 1400 12:22
نمایش جزئیات
آفلاین
واقعا نمیشد. یا میشد؟ میشد؟

کتی دوباره در توهم غوطه ور شد.
-واااای ارباب چقد چوبدستیتون باشکوهه!

لینی از جا پرید.
-چی؟ چوبدستی؟
-چقد بلند و مقاوم و قشنگه ارباب!

ذهن لینی جرقه زد؛ چنان جرقه ای که یک هو او را از جا پراند و اتصالی کرد.
-توی توهمای کتی هم ارباب چوبدستی داره! اگه بتونیم از توی توهماتش یه چوبدستی توهمی گیر بیاریم چی؟

ایوا فقط گفت:
-هان؟

جرقه های فکر بکر ناپدید شدند. لینی سر جایش نشست.
-فقط نمیدونم چجوری. ولش کن بابا. فکر بیخودی بود. ذهن حشره ایم گاهی بهم غالب میشه.

ایوا تنها راهی که بلد بود را پیشنهاد کرد:
-بخورمش؟
-چیو؟
-کتی و تو رو تا توی معده م با هم ترکیب بشین و توهماش... اوووممم.... خوشمزه به نظر میاد...

جرقه ها برگشتند.
-ایوا واقعا میتونی این کارو بکنی؟
-خوردن که تخصصمه!

لینی شک کرد.
-اگه کار نکرد چی؟

بعد با چوبدستی اش یک کاغذ ظاهر کرد و رویش نوشت:
-من رفتم تو معده ایوا تا از توهم کتی چوبدستی اربابو گیر بیارم. اگر برنگشتم، یا میان تو معده ایوا دنبالم یا ایوا میخوردتون! لینی.

به ایوا گفت:
-تا وقتی من اینو می چسبونم رو دیوار تو کتیو بخور!
-من وزیرم... واقعا بخورم؟
-به عنوان یه وزیر متعهد، بخورش!

ایوا کتی را درسته بلعید. لینی حشره شد، و اجازه داد ایوا او را هم ببلعد.

یک ساعت بعد

ایوا خیلی خسته شده بود. بقیه در راه بودند تا بیایند و یادداشت لینی را ببینند؛ اما خوردن خوراکی های جدید اشتهای ایوا را باز کرده بود.
-فکر نکنم یه ذره غذا بد باشه!

بلند شد، در را باز کرد، و راست شکمش را گرفت و رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 اسفند 1400 11:30
نمایش جزئیات
آفلاین
کتی که هنوز در اثر معجون توهم گیج بود، به لینی خیره شد.

-چی؟

لینی موهای خود را کنده و روی زمین ریخت.

- لیست! لیست!

کتی که اصلا توی باغ نبود، به باغ برگشت و لیست را از دراورد.
- یک تار موی بلاتریکس،تهیه شد،
یکی از اعضای بدن تام،کبدش رو تهیه کردیم،
یک مژه نجینی، که اونم به لطف مورچه ها تهیه شد،
ملاقه هکتور، که اونم تهیه شد،
یکی از بال های لی...اهم اهم..اونم تهیه شد
و در اخر...چوبدستی لرد ولد..!

چشمان هر سه نفر گرد شد!

-چوبدستی ارباب؟!!

ایوا که از تعجب ماجرای موها را فراموش کرده بود با حالتی افسرده به کتی و لینی نگاه کرد.

-این دیگه نمیشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 اسفند 1400 08:55
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان ردای سیاه تر از سیاه لرد سیاه صورتی شد و گیسوانی طلایی زیبا و بلندی بر روی سرش شروع به رشد کردند و دماغش...
ایوا سیلی محکمی به کتی زد و کتی دوباره به این دنیا بازگشت.
- خسته شدم پس که غرق در توهماتت شدی! الان 10 پست هست که تو توهمی! الان وقت تو توهم بودنه؟

و احساس کرد که برای اولین بار، او دارد نقش آدم های عاقل را بازی می کند، البته هرچه نباشد وزیر سحر جادو بود و مجبور بود همیشه عاقل به نظر برسد.
بگذریم...

لینی که چشمانش مثل تانجیرو قرمز به خون شده و بود و حتی خودش هم از پیکسی آبی به پیکسی قرمز تغییر کرده بود برای بار نمی دانم چندم جمله اش را برای کتی، تکرار کرد.
- گفتم همشونو برات از ریشه در میارم!

اما انگار دو هزاری کتی هنوز نیفتاده بود.
-همه ی چی رو از ریشه در میاری؟
-همه ی موهای بلاتریکس رو!

کتی لحظه ای هنگ کرد و بعد دست در جیبش کرد و شانه ای پر از مو را از جیبش بیرون کشید.
-مگه اینو توی پست شماره 200 به دست نیاوردیم؟

رنگ لینی به حالت عادی بازگشت و پوکر فیس به ایوا خیره شد.
- تو مگه نگفتی بعدش موی بلاتریکسو باید به دست بیاریم؟

انگار ایوا در ادای آدم های عاقل را درآوردن، شکست خورده بود.

لینی به طرف کتی بازگشت.
-خب لیستت رو بیار ببینم چی توش نوشته دیگه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احتمالات مختلفی محتمله!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: دوشنبه 16 اسفند 1400 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
کتی از پشت در صدای جیغی شنید. سریع چشمش را به دریچه کلیدی که چند دقیقه پیش لینی از ان وارد اتاق شده بود چسباند و در حالی که تک چشمش داشت از کاسه در می امد پرسید:
_ چی شدهههه؟؟؟
لینی جیغ خفه دیگری کشید
_ چشمااااممم!!چشمااااممممم!!!
_ چشمات چی شده؟
_ همین حالا از دستشون دادم.
_ ببینم تو اصلا کجایی...
ناگهان چند اتفاق همزمان افتاد:
۱: کتی متوجه کپه ای مو روی فرش قدیمی شد که در حال تکان خوردن بودند
۲: کله ی کوچک لینی از بین طره های کلاه گیس در امد و رو کرد به مبل در نتیجه نگاه کتی هم برگشت سمت مبل
۳: کتی دید ارباب روی مبل خفته و.. دماغ در اورده...؟ و لباس های بلاتریکس را کش رفته؟
۴ : کتی متوجه شد موجود درازکش روی مبل نه لرد سیاه بلکه بلاست که کله کچلش زیر نور افتاب برق می زند.
۵: کتی جیغ کشید.
_ ساکتتت شوووو احمق!!! الان بیدار میشه!
کتی فورا دیوار جنبی چهارچوب در را گاز گرفت تا صدای جیغش را خفه کند. لینی که روحش از دیدن این صحنه اسیب دیده بود سعی کرد ارامشش را حفظ کند. کتی در تلاش بود بفهمد هنوز تحث تاثیر توهمات معجون است یا نه...
_ هی! حالا چیکار کنم؟... این که مو نداره.
کتی نفس نفس زد
_ میریم سراغ پلن بی.
_ پلن بی چیه؟
_ بریم ببینیم کجا قبر منو بکنیم.
_ خیلی موافقم.
صدای لینی خیلی رضایتمند به نظر می رسید.
کتی به این فکر می کرد که بلا همیشه موی دماغ او می شود که ناگهان ایده ای به ذهنش رسید!
_ لینی؟!! صدای منو میشنوی؟
_چیه؟
_ درسته که کله ش مو نداره ...ولی دماغش که...
_ اییییییی!!!حرفشم نزن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: دوشنبه 16 اسفند 1400 02:41
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

کتی اشتباهی پاشو روی یکی از گیاه های مورد علاقه لرد می ذاره و لهش می کنه. گیاه از کتی مواد لازم برای درست کردن یه کود مقوی رو می خواد.
یک تار موی بلاتریکس، یکی از اعضای بدن تام(کبد تام تهیه شد)،یک مژه نجینی(تهیه شد)، ملاقه هکتور(تهیه شد)، یکی از بال های لینی(تهیه شد)، و در آخر... چوب دستی لرد ولدمورت!

کتی و لینی با بلا سر به دست آوردن تار موی بلا دعوا میکنن و کتی تو درگیری دخترعموی لینی رو با خودش اشتباه میگیره و میزنه تو گوشش و بیهوشش میکنه که لینی میرسه.

*****

کتی نگاهی به لینی جلو در و بعد لینی روی زمین کرد.
- لینی... لینی...
لینی نگاهی بغض آلود به لینی کرد.
- دختر عموی نازنینم. چه بلایی سرت اومده؟
- اخه... چطوری... دو تا لینی...
کتی چشم هاشو چند بار مالید. نمیتونست وجود دو تا لینی رو درک کنه. حسی توی وجودش میگفت یه چیزی این وسط اشتباهه. اما چون خودش نمیتونست متوجه بشه چی، به سمت بلا چرخید تا از اون کمک بگیره. اما چیزی که دید نه تنها کمکی بهش نکرد بلکه ظاهرا همه چیز رو براش پیچیده تر هم کرد.
بلا در حالی که دستشو دور گردن بلای دیگه ای حلقه کرده بود با چشم هایی قلبی قلبی و عاشقانه نگاهش میکرد.
- دختر عمو!

سیم های مغز کتی کاملا اتصالی کردن. قطعا چیزهای زیادی این وسط غلط بود. در واقع به نظر میومد هر چیزی که کتی در حال دیدنشه غلط بود!
باید فکر میکرد. تلاش کرد تا کمی از مغز دود گرفته اش کمک بگیره و متوجه بشه اوضاع از چه قراره.

-کتی!

اما هر چی فکر میکرد کمتر به نتیجه میرسید!

-کتی!

اما هر طور شده باید راهی پیدا میکرد.

-کتی!

بعد از این صدا سیلی محکمی زیر گوش کتی خورد و اون رو حسابی به دنیای واقعی برگردوند!

نگاهی به اطرافش کرد و دید هنوز توی اتاق لینیه. و البته که از لینی فقط یکی وجود داشت! به نظر میومد اثرات معجون هایی که هکتور به خورد کتی داده بود کم نبود!
داشت به خودش میومد که لینی دوباره جمله خودشو تکرار کرد.

- میگم منم میام باهاتون!اصلا خودم براتون موهای بلاتریکس رو از ریشه در میارم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 اسفند 1400 09:11
نمایش جزئیات
آفلاین
کتی، با سردرگمی به لینی که با دو بال سالم جلوی صورتش در حال پرواز بود، خیره شد.

- چته؟ چرا زل زدی؟

لینی، همیشه اینقدر خشن بود؟
کتی، قبل از اینکه بتواند درباره ی این موضوع تفکر کند، با صدای فریاد بلاتریکس، خودش را به در چسباند. آب دهانش را قورت داد. قطعا پس از باز شدن بلاتریکس، سلاخی شدن او، چیز بسیار ملایمی به نظر میرسید.
لینی خشمگین، قهقه ای سر داد.
- میکشمت!

قبل از اینکه پیکسی بتواند چشمان کتی را از کاسه دربیاورد، با علامت دست کتی، در فاصله چند میلی متری، متوقف شد.

- لینی، بگو ببینم... حیوون خونگی من چه موجودیه و اسمش چیه؟

خنده ی شوم لینی قطع نشد.
- هر کوفتی میخواد باشه!

صورت کتی سفید شد و دستش را جلوی دهانش گرفت.
- خیلی حرف زشتی بود.

دستش، بسیار ناخودآگاه و به سرعت حرکت کرد و سیلی ای بر گوش لینی خواباند که باعث بیهوش شدن او شد. پیکسی بخت برگشته، روی زمین سقوط کرد و بال هایش مچاله شد.
در همین حین، در اتاق باز شد و لینی بال چیده شده، با وحشت داخل پرید.
- دختر عمو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: یکشنبه 1 اسفند 1400 22:50
نمایش جزئیات
آفلاین

چون قبل از اینکه شعله خشم شان خاموش شود کسی را می سوزاند که سعی کرده بود آرامشان کند و این همان اتفاقی بود که قرار بود برای کتی رخ دهد .
کتی دست از تلاش برای رو به راه کردن اوضاع بر نداشت ، گفت :
- لینی بالت دوباره در میاد پس چرا اینقدر بال بال می زنی ؟ ، مو های تو هم همین طور بلا ؛ ارباب ، قول می دن دیگه تو گلخونه شما دعوا نکنن ، مگه نه ؟
تازه خودشونم همه چیز رو مثل روز اولش می کنن.
حرف های کتی داشت اثر می کرد که جمله آخر کار رو خراب کرد ،البته باید به کتی حق داد ، چطور می توان هم‌زمان سه نفر را که به خون هم تشنه اند راضی نگه داشت ؟
لرد که حوصله نداشت وقت با ارزش خود را برای آنها هدر دهد گفت :
- به نفعتونه تا وقتی بر گردیم اینجا بی نقص باشد و گرنه وای به حالتان ، و از جایی که قبلا دری وجود داشت بیرون رفت .
از سر لینی دود بلند می شد و بلا از عصبانیت جرقه می زد ، الان بود که دود ها آتش بگیرند و بقیه ی مو های بلا را هم بسوزانند ، لینی به سمت کتی هجوم برد ؛ بلا گفت : که ما اینجا رو مثل روز اولش می کنیم ، ها ؟؟
بعد سعی کرد به طرف کتی بیاید که به خاطر آورد دست و بالش بسته است و فریادی از سر خشم کشید . کتی مرلین را شکر کرد ، نه فقط بخاطر اینکه دست و بالِ بلا بسته بود ، بیشتر بخاطر اینکه یادش آمد چوب دستی اش در دسترس است زیرا لینی همان طور به او نزدیک و نزدیک تر می شد ، کتی چوب دستی را به طرف لینی گرفت و گفت : لینی ، ن نزدیک تر نیا .
لینی همان طور که به طرف کتی می آمد گفت : هه فک کردی ، بالمو بریدین ، نیشم که هنوز سر جاشه .
یکدفعه کتی سر جایش میخ کوب شد ، و به لینی که معلق در هوا جلویش ایستاده بود چشم دوخت ، آنها بالش را کنده بودند ، پس چطور داشت رو به روی صورتش پرواز می کرد ؟
- به چی زل زدی ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1400/12/1 23:09:42
خواستن توانستن است.
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: یکشنبه 1 اسفند 1400 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی لگدی به قواره در زد سپس با مشت های گره خورده وارد شد و غرید:
_بلااا!!! بیا اینجا باهات کاری نداررم!
و چون با عزمی خوفناک به بلا نزدیک می شد او نیز به طور غریزی پا به فرار گذاشت. لینی در حالی که دور اتاق به دنبال ان توده موی عظیم متحرک گذاشته بود،به کتی اشاره ای کرد و کتی با چهره ای بی گناه قیچی باغبانی را به سمتش پرتاب کرد. لینی عربده کشید:
_ من عصبانی امممممم!!!!!
بلا در حالی که روی مبل های پوسیده می پرید و با چوب دستی اش به طرف لینی صاعقه پرتاب می کرد فریاد زد:
_ هیچکس حق نداره به موهای من نزدیک بشه..مگرنه..
در این هنگام دامنش به دسته مبل گیر کرد و نقش بر زمین شد. لینی فرصت را غنیمت شمرد و پرید روی او.
_کتیییی!!! دستا!!
کتی وردی خواند و دست های بلاتریکس میان طنابی به هم چفت شدند. در این زمان لینی با خنده ای مخوف...
_یاحح یاح یاححح!!
که البته از پسش بر نیامد ، دسته ای بزرگ از موهای بلاتریکس را قیچی کرد. برای لحظه ای تمام اتاق در سکوت سنگینی فرو رفت. نفس همه در سینه حبس شده بود که بلاتریکس دندان سایید و فریاد کشید:
_ می کشمتووونننن!
حالا نه تنها از عصبانیت لینی کاسته نشده بود بلکه از کله بلا هم دود بلند می شد . انگاه پشت سر کتی در شکسته شد و لرد پس از ورود تانکری غضبناکش فریاد زد:
_ چه کسی به گلخانه ما دستبرد زده؟
وقتی کتی نگون بخت خود را در میان نگاه ها و داد و بیداد تهدید امیز سه قربانی خطرناکش یافت ناگهان حس کرد باید خودش را به شیوه ای نجات دهد. بلند تر از همه شان جیغ زد:
_ اروم باشیدددد!!!!...
همه به او خیره شدند
_ نفس عمیق بکشید‌. چشماتونو ببندید و به چیزای مثبت فکر کنید...دم.. بازدم..دم ..بازدم.
لبخند ملیحی زد:
_ به این فکر کنید که از نقطه ای در کهکشان به کره زمین نگاه می کنید، که..که چقددددررر بی اهمیت و ریز به نظر می رسه..
_ ما همین گونه هم همه را ریز می بینیم.
کتی زورکی خندید و پیش خودش فکر کرد چرا کسی زود تر به فکر برگذاری کلاس های کنترل خشم برای مرگ خواران نیافتاده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: شنبه 30 بهمن 1400 23:38
نمایش جزئیات
آفلاین
همانطور که لینی با نگرانی مگس را معاینه میکرد،ناگهان حس کرد پشتش سبک تر شده.درحالی که آن اتفاق شوم را حدس میزد،به پشتش نگاه کرد.
و‌ جای یکی از بالهایش را خالی دید.متاسفانه این تسترالی بود که دم در هر مرگخواری مینشست،جلوی در خانه ی تام،حتی جلوی در خانه ی نجینی!اما اینبار تسترال مذکور،گویی ماموریت داشت روی لینی بنشیند،نه جلوی در خانه اش.

لینی به صورتش خنج می انداخت و زجه میزد:ای داد بیداد.ای اماااان!آخرش کار خودتون رو کردید؟بال خوشگلم رو ازم گرفتید؟

ایوا درحالی که بال چیده شده را در کیفش میگذاشت گفت:دیگه ببخشید.مجبور بودیم.

و رو به کتی کرد:خب کتی؟بریم که یه تار مو از بلاتریکس بگیریم.

آن موقع از آن موقع هایی بود که پیکسی درون لینی توسط اژدهای درونش خورده میشد و خون جلوی چشمش را میگرفت.پس از ارباب،بالهایش عشقش بودند،زندگیش بودند،ناموسش بودند!لینی قادر بود تا به تنهایی تک تک خال موهای بلاتریکس را بکند.

- منم میام باهاتون!اصلا خودم براتون موهای بلاتریکس رو از ریشه در میارم!

هیچ چیز جلودار لینی نبود،لینی با چشمانی خونین و شیطانی،با سرعت در پی یافتن بلاتریکس میدوید و دور میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white phantom of the opera