هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۲۵ شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۷:۴۴
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 231
آفلاین
دانش اموزان مانند تسترالی که توسط گله اش طرد شده و جایی برای رفتن نداشته و در سرما و یخبندان در خانه ای را باز دیده باشد به کورسوی امید نگاه کردند.
ولی خب خانه ای که درش ان موقع باز باشد یک چیزش می لنگد.
- کورسوی امید اینه؟
- چی هست اصن؟
- شاید یکی می‌خواسته سر به سرمون بزاره!
- شاید توطئه‌ ی اصغر سگ سبیل هست!

همه گیج بودند و می ترسیدند و ترس داشت مانند فیلم های ترسناک ان هم موقع خواب به مغزشان نفوذ می کرد و ، باید هر چه زود تر چاره ای می اندیشیدند وگرنه قبل از اصغر سبیل خودشان کلک شان را می کندند.

توهین هاتون رو نادیده می گیرم و می بخشمتون! تازه اسمم جاپ هست و میخوام یه معما براتون طرح کنم! اگه جوابش رو درست بدید راه شکست اصغر رو بهتون میگم و اگه اشتباه جواب بدید خودم دخلتون رو میارم!
دانش اموزان تازه توجه شأن به موجودی جلب شد که خودش را جاپ می نامید و حالا برایشان ازمونی تدارک دیده بود .
دانش اموزان همین الانش هم وسط ازمون بودند و باید خودشان را اماده می کردند تا دخلشان در نیایید.

- قوانین این هست که شما سه تا شانس دارید برای جواب و بعد سه تا شانس باید جواب درست رو بدید و گرنه...
هیچکس وقت نکرد اعتراضی کند و موجود سوالش را شروع کرد.


ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۶ ۲۱:۱۰:۲۶
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۶ ۲۲:۴۹:۴۵

دلت آواتار میخواد؟ یه سر به این پست بزن و آواتار خودت رو سفارش بده.


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۰۴ شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰

اینیگو ایماگو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۷ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۲
از این گو به اون گو!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 104
آفلاین
ملتی که چوبدستی هایشان را به جلو گرفتند با دیدن منظره رو به رویشان داد، فریاد کنان به سمت عقب برگشتند و به دلیل ازدحام جمعیت چندین تازه وارد کوچک و گوگولی، زیر پاهای دیگران له شدند.
چیزی که آن ملت ترسیده و لرزیده دیده بودند، هزاران حشره مختلف بود که خیلی وقت بود کنار آنها وول می‌خوردند و آنها نمی‌دانستند.

- اینا از کجا میان؟
- نکنه شپشن؟ نکنه از سر و کله ی کثیف اصغر سگ سیبیل ریخته شدن؟
- اینا چقد‌ چربن.
- چون از سر و کله ی زندانی ای که هیچوقت حموم نرفته ریختن آقای پیتر. خوبه که درباره بهداشت زندانی‌ها خبری بگیرید. این باعث تاسفه.

در میان جمعیت یک نفر غش کرده بود و یک نفر در حال بالا آوردن تمام محتویات معده ی بزرگش بود و یک نفر هم بر بنای حشره بودن خودش با حشره ها ارتباطی زیبا گرفته بود و یکی هم حشرات جدیدی کشف کرد و آنها را در کتابی به ثبت رساند و در تاریخ جادوگری، کاشفی زیبا رو شد.
و اما ملتی که هنوز به نتیجه ای مشخص نرسیده بودند با چندش و ترس به در و دیوار لوموس می‌کردند و وقت می‌گذراندند‌. پیتر از این وضعیت راضی نبود، اصلا و ابدا. هیچکس آنقدر به درد ناک‌اوت کردن اصغر نمی‌خورد. همه آن جادوکار ها به صورتی عجیب و غریب، عجیب و غریب بودند. هیچکدام حالت نرمالی نداشتند و هیچکدام به دل نمی‌شستند.

آنها هیچوقت نمی‌توانستند اصغر را شکست دهند و از دست او فرار کنند. آنها باید به افسردگی روی می‌آوردند و دست از تلاش برمی‌داشتند و تا آخر عمرشان آنجا زندانی می‌بودند و یکی یکی توسط سگ سیبیل خورده می‌شدند.
کم کم همگی سگ سیاه افسردگی را در آغوش‌های کج و کوله‌اشان کشیدند. آنها دیگر نه به زندگی امید داشتند نه آینده ی نا معلومشان و نه دوستان و آشنایان و اصغر و سگ و سیبیل. بله، همگی ناامید بودند.

- بچه ها اینجا رو. یه کورسوی امیییید!


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲:۳۶ شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۳۸:۱۴ چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۳
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 541
آفلاین
-مگه پشت سر ما نیومد داخل اتاق؟
-چرا چرا! من دیدمش!

این بار شکافته شدن جمعیت، به دیده شدن سو منجر شد.
-همین یه دقیقه پیش از کنار پام رد شد و رفت اون طرف.

نگاه ها به گوشه‌ی تاریک اتاق دوخته شد. زمزمه‌ی لوموس، روشن شدن چند چوبدستی را به دنبال داشت که نورشان برای نمایان کردن راه فرار سگ و احتمالا اصغر، کافی بود.

-اون یه در مخفیه؟
-دریچه‌ست بی سواد! در مخفی رو که نمیشه به راحتی دید.
-این در به کجا میره؟

سکوتی که برقرار شد، به پیتر اجازه داد برای یافتن پاسخ، به خاطراتش رجوع کند. به روزهای ابتدایی رسیدنش به قدرت فکر کرد که با ذوق، هر نقطه‌ی ساختمان را می‌گشت. به قایم باشک هایی که با کارمندان بازی می‌کرد. و سرانجام...
-نمی‌دونم. باید بریم داخلش ببینیم به کجا ختم میشه.

صفی طولانی از جادو آموزان تشکیل شد و پیتر برای داشتن هوای آنها از عقب، در انتهای آن قرار گرفت. همه به نوبت وارد تونل تنگ و تاریکی می‌شدند که مشخص نبود انتهایش به کجا می‌رسد.
-راه باز بشه میرم جلو دیگه! چرا منو هل میدی؟!
-نور چوبدستیت کورم کرد! بگیرش اونور.
-اینجا عنکبوت هم داره؟
-کاش داشته باشه.
-آخ! این چی بود؟

همه با شنیدن صدای سو که در ابتدای صف بود، از حرکت ایستادند. نور لرزان چوبدستی ها، به طرف جلو گرفته شد.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۱۳ جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰

ریونکلاو، محفل ققنوس

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۵:۱۵
از دست این آدما!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 185
آفلاین
جادوآموزان، نگران به نوشته روی دیوار و لباس ها و خون سبز روی زمین نگاه و با هم پچ پچ می کردند و سعی داشتند هر جور شده این اتفاق را تحلیل کنند. آنتونی از این شلوغی و حواس پرتی بقیه استفاده کرد و خیلی آرام از میان جمعیت رد شد و خواست از اتاق بیرون برود و خودش را جایی مخفی کند، که ناگهان آرتور سیم برقی را که همراه با پریز ها و لامپ ها از محتویات معده ایوا بیرون کشیده بود، مانند گاوچران ها چرخاند و دور آنتونی انداخت و او را سمت خودشان کشید.
پیتر در حالی که قولنج گردن و انگشت هایش را می شکاند نزدیک آنتونی آمد.
-کجا کجا؟ زدی یکی از جادوآموزامو ناکار کردی فکر کردی میتونی در بری؟
-چجوری دلت اومد کرفس به این نازیو بکشی؟
-اصلا چجوری تونستی به هم گروهی خودت خیانت کنی؟!
-ننگ بر تو باد!
-آبرو حیثیت هر چی ریونی بود رو بردی! خائن!

خیل عظیمی از جادوآموزان در پی گرفتن انتقام دوست کرفسی شان به سمت آنتونی هجوم آوردند. آنتونی طی حرکتی سوپرمنانه سیم پیچیده شده دور بدنش را پاره کرد و و تکه های سیم به اطراف پرت شدند.
پیتر که جلوتر از همه ایستاده بود مشتش را برای جادوآموزان پشت سرش بالا آورد و به آنها علامت داد که ساکت باشند.

-من این پشت بودم چجوری میتونستم آنانیو رو بکشم؟
-اگه نکشتی پس چرا داشتی فرار می کردی؟
-اگه فرار نمیکردم قبول می کردین بی گناهم؟
-سوالمو با سوال جواب نده!
-بابا بذارین یه هفته از اومدنم به هاگوارتز بگذره بعد قتل بندازین گردنم...

آنتونی هیچ مدرک قابل قبولی مبنی بر بی گناهی اش نداشت، پس تنها کاری که میتوانست بکند این بود که مظلوم بازی دربیاورد تا شاید دل لشکری که رو به رویش ایستاده و با غضب به او نگاه می کردند به رحم بیاید. ولی فرمانده این لشکر پیتر جونز مرگخوار بود، و در منش یک مرگخوار رحم جایی نداشت...
لشکر جادوآموزان خشمگین آرام آرام به سمت آنتونی می رفتند که صدایی از بین جمعیت آنها را متوقف کرد.
-پروفســــــــــور سگ!

پیتر با تعجب به عقب چرخید. جمعیت شکافته شد و جادوآموزان دانه دانه کنار می رفتند تا فرد گوینده نمایان شود.
-پروفسور سگ؟
-فحش جدیده؟
-جادوآموز سگ هم داریم ینی؟
-بخاطر این بی احترامیت بیست نمره از انضباطت کم میشه.

با کنار رفتن و دو دسته شدن جادوآموزان، راهی باریک در بین جمعیت ایجاد شد که آلنیس در انتهایش ایستاده بود. او جلو آمد و رو به روی پیتر ایستاد.
-نه پرفسور! منظورم این بود که سگه غیبش زده!


ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۵ ۱۸:۴۶:۵۶

Though we don't share the same blood
You're my family and I love you, that's the truth


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۱۶ جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰

آنتونی گلدشتاین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۰ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۰:۲۸ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
از ایریثیل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 85
آفلاین
درحالی که همه به اطراف نگاه می کردند و اسم آنانیو را فریاد می زدند و با نگرانی به دنبالش می گشتند کتی دوباره جیغ دهشتناکی کشید:
- نههههههه ... خو ... خون ... بیشتر ... شد ... در ... خون

پیتر که از جیغ های کتی خسته شده بود با کلافگی به سمت کتی چرخید ، زبانش را چرخاند و دهانش را باز کرد. میخواست ناسزا هایی زیبا روانه کتی کند که با دیدن خون سبز رنگی که از زیر در جاری شده بود زبانش بند آمد.

آرتور جمعیت را کنار زد و راهش را به جلو باز کرد وقتی به در رسید و خون سبز رنگی که از زیر در جاری شده بود را دید نفس عمیقی کشید و گفت:
- با همه دوستانی که این کرفس عزیز رو میشناختن احساس همدردی میکنم ... آنانیو کرفس خورشی خوبی بود ، شاید کسی خورش هاش رو دوس نداشت اما چیزی از ارزش های غذایی اون کم نمی کرد اون مقوی ، سالم ، لذیذ و ...


پیتر دادی زد و باعث شد حرف آرتور نیمه کاره بماند:
- خدااای من! این حرف ها خیلی ناراحت کنندست جناب اقای آرتور ویزلی چون باعث شده من بابت مرگ آنانیو به خودت شک کنم.
-به من شک کنی؟ به من؟ اگر قرار به شک کردن باشه من هم به تو مشکوکم.


در حالی که آرتور و پیتر هم دیگر را تهدید می کردند
و جادوآموزان هم با لذت تمام به تماشای دعوای آن دو نفر می پرداختند لاوندر در اتاق را باز کرد و وارد اتاق شد.
همه جا تاریک بود و چیزی دیده نمی شد.
کمی بیشتر دقت کرد ... کمی بیشتر تر ... و در همین حین که دقتش را بیشتر می کرد شکی که داشت به یقین تبدیل شد.
لاوندر شلوارک و لباس پاره پوره آنانیو را گوشه اتاق یافت برگشت و فریاد زد:
- بیاید تو اتاق ، باید این رو ببینید.

آرتور و پیتر از خدا خواسته جهشی زدند و به داخل اتاق رفتند.
-متاسفانه ما واقعا آنانیو رو از دست دادیم

میوکی درحالی که دستش را به سمت دیوار کنار لباس ها دراز کرده بود گفت:
- وای خدای من ببینید اینجا چی نوشته

روی دیوار با خون سبز آنانیو خیلی کوچک و ظریف نوشته شده بود :
( آنتونی گلدشتاین ، قاتل رو دستگیر کنید. )
در اخر هم بسیار ریز تر نوشته شده بود از طرف آنانیو

همه شکه شده بودند و با خواندن پیام روی دیوار بیش از پیش گیج شده بودند


ویرایش شده توسط آنتونی گلدشتاین در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۵ ۱۳:۱۹:۳۸


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱ پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۸ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۲۴:۵۴ سه شنبه ۱۲ دی ۱۴۰۲
از عشق من دور شو!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 263
آفلاین
-من... فکر کنم بدونم کیه...

پیتر از جایش پرید.
-کیه؟ کی داره حرف میزنه؟
-منم!

آموس دیگوری از پشت جمعیت بیرون آمد.
-منم آقای... پاترونوس؟ پتی گرو؟ ای بابا... چی بود؟

لاوندر آهسته زمزمه کرد:
-پیتر!
-ها بله، آقای پترو. منم.

پیتر موهایش را خاراند. از آن کارهای غیرممکن که فقط خودش میتوانست انجام دهد.
-خب، تو میدونی قربانی کیه؟
-ها؟
-میدونی قربانی کیه؟
-قربان کیه؟

سدریک بدو بدو جلو آمد و همزمان با دویدن دستش را تا آرنج داخل بالشش فرو برد و بسته ای را بیرون کشید.
-عه ببخشید! بابای من قرصای آلزایمرشو نخورده امروز!

آموس بعد از خوردن قرص هایش، خشکش زد و خیره ماند.

-این چرا اینجوری شد؟
-یخرده طول میکشه... باید دوباره رفرش بشن...

یک ربع بعد

-ای بابا! سدریک تموم نشد این رفرش شدنشون؟
-الان دیگه تموم میشه...

دانش آموزان هلهله کردند.
-یعنی چی؟ هر لحظه ممکنه اصغر سیبیلو بزنه یکی دیگه رو ناکار کنه!
-چه وضعیه؟ از کجا معلوم وقتی رفرش شد ارور کاربری نده همه چیمون بریزه بهم؟!

در این میان آموس لرزید، و چشمانش دوباره روشن شد. صدا هلیکوپتر مانندی از سرش به گوش میرسید که نشان میداد فن مغزش در اعتراض به این حجم از اطلاعات به کار افتاده است.

-خب؟
-چی خب؟

پیتر صدایش را صاف کرد.
-میدونی-که-قربانی-کیه-؟

این که پیتر بین آخرین کلمه جمله اش و علامت سوال هم فاصله گذاشت از آن کارهای استثنایی اش بود. آموس کله اش را خاراند.
-آره.. اسم خوبی داشت.. آنا...

دانش آموزان شوکه شدند.
-آنالیس؟

لاوندر چشمانش را در کاسه گرداند.
-آلانیس، نه آسالین. چیزه، نه آنالیس!
-پس کدوم آنا رو میگه؟

فن مغز آموس چنان کار میکرد که در اثر صدایش، صدا به صدا نمی رسید.
-آناناس... آنانامینو... آنانانانانانی نی...

حوصله پیتر سر رفت.
-خب فامیلیشو بگو.
-فامیلی کیو؟
-قربانیو دیگه!
-کدوم قربانی؟
-قربانی اصغر سیبیلو!
-ها... آره! دیهم... دیلم... شلغم...

آخرین حدس او کرفس کوچولوی را به یاد بعضی ها آورد که آن لا به لا ها به اردو آمده بود.
-آنانیو دیلن! اون کجاست؟




تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰

میوکی سوجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۳:۰۸ پنجشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۱
از تو کتابا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
میوکی که همانند کتی، از همان ابتدا در آخر صف ایستاده بود، بالاخره با آهی بلند خمیازه کشید و کتابی را داخل ردایش جا داد.

_تموم شد. ای کاش یه کتاب دیگه هم میاوردم.

پیتر و جادوآموزان که به فکر سگ اصغر شده یا اصغر سگ شده و کتی که سرش به جایی خورده بود، بودند با حالتی نیمه پوکر به سمت میوکی برگشتند. میوکی با بی حوصلگی به ملت نیمه پوکر نگاه کرد و گفت:

_جریان چیه؟ اردو تموم شد؟

اینبار ملت از حالت نیمه پوکر به پوکر مطلق تغییر قیافه داده و به میوکی خیره شدند.

_عه... اصغر پیدا نشد؟
_پس ماجراش رو فهمیدی؟ من فکر کردم کلا از اونا هم خبر نداری.
_نه خب راستش صداتون رو که دیگه می‌دیدم.
_صدا رو می‌شنون، نمی‌بینن

میوکی که چیزی به ذهنش نمی‌رسید، سکوت کرد و دوباره به آخر صف برگشت. اما همین که ‌خواست دوباره کتابش را از ردایش بیرون بکشد، چیزی یادش آمد و رو به ملتی که هنوز سردرگم به خون و سگ نگاه می‌کردند، گفت:

_ولیا دقت کردین؟
_به چی؟
_این ماجرا چقدر کارآگاهی شده شبیه داستانا
_عه راست میگی
_آرهههه ببینین اون سگی که اونجاست و همه میگن اصغره، یه رد گم کنی از اصغره. اون می‌خواست سر مارو با این سگ گرم کنه تا ما متوجه‌اش نشیم. و آها خود این خون... ما اولین قربانی داستانمون رو دادیم!
_قربانی؟
_آره دیگه مثل داستان های کارآگاهی که توشون همه یکی یکی می‌میرن و غیب می‌شن تا وقتی که معما حل بشه و جنایتکار رو بگیرن.
_آفرین! از همون اول برای پیدا کردن اصغر باید میومدم دنبال تو.
_حالا اولین معمایی که باید حلش کنیم، این خون مال کیه؟ و قربانی بعدی کی می‌تونه باشه؟

با حرف آخر میوکی، همگی به فکر فرو رفتند. هیچکس از این زاویه به داستان نگاه نکرده بود!

_سخت شد که


حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۱۸ پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۲
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 454
آفلاین
پیتر و جادو آموز ها، سعی میکردند که سگ را تحلیل کرده، و دریابند سگ اصغر شده، یا اصغر سگ! که ناگهان، صدای داد و فریاد جادوآموزان، بلند شد. پیتر، به عقب برگشت.
_ چتون شده؟

طی مسیر مشخصی، هر کدام از جادو آموزان، پشتش را میگرفت، و از سر راه کنار میرفت. پس از چند ثانیه، پیتر، با کتی مواجه شد، که دوپای قاقارو را گرفته، و حالتی مانند قیچی باغبانی، به جانور بدبخت داده است.
که هر بار، با بستن دوپای قاقارو، دهانش هم بسته میشود.
_ ببخشید پروفسور عزیز!

قاقارو را روی زمین گذاشته و ردایش را صاف کرد.
_ از اول درس، ته صف بودم و هیچی نفهمیدم. گفتم یه اعلام حضوری بکنم.

پیتر، پشت چشمی نازک کرد و کل این اتفاق را نادیده گرفت. که ناگهان، دادی به هوا رفت.

_ پر... پرو... پروفسور!

پیتر، از جایش جهید و به سمت صدا برگشت.
_ کتی! چته؟ زهرم ریخت!
_ اما پروفسور! خو... خون!

پیتر، به سمتی که انگشت کتی اشاره میکرد، برگشت، و با مایعی سبز رو به رو شد که اثر آن، روی دهان سگ هم قابل مشاهده بود.

_ من میدونم خون چیه!
_ جون تو؟

قطعا کتی، قاقارو را اینقدر حاضر جواب، تربیت نکرده بود.
پیتر پرسید:
_ خون چیه؟

کتی، ردایش را، روی صورتش گرفت. جوری که فقط چشمانش معلوم باشد.
_ خون آدم فضایی ها! این سگ شرور، همون اصغره. آدم فضایی معروف!

پیتر و جادو آموزان، مانده بودند که سر کتی به جایی خورده یا همچین چیزی؟


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۲۹ پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰

آنانیو دیلن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۶ پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۴۲:۰۴ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۲
از زیر خاک
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 21
آفلاین
کمی عقب تر از پیتر و جادوکار هایی که به دقت به پرز ها، سبیل ها و موهای خرمایی روشن مایل به بلوطی تیره سگ نگاه میکردند آنانیو کف راهروی سنگی نشسته و به دیوار بغل دستش تکیه داده بود، هوا گرم بود و پلاسیدگی بر اثر گرما تنها چیزی بود که توی این گردش علمی قسمت کرفس بیچاره شده بود.

در حینی که آنانیو شلوارکش رو کمی پایین زده بود و باسن قلمی و تردش رو به کف سنگ های یخ راهروی دادسرا میکشید و انگشت درازش رو توی دماغش میچرخوند دستی به پهنای سر قابلمه جلوی دهنش گرفته شد و در سکوت کامل آنانیو با باسنی لخت به اتاق کنار دستش کشید شد.

اتاق تاریک بود، بدون پنجره، بدون نورگیر و گرم تر از راهرو، تنها نور موجود از دری وارد میشد که آنانیو از اون به داخل اتاق کشیده شده بود و حالا با صدای قیژ کوچکی در بسته میشد.
توی اتاق گرمیِ صدای نفس های عمیق و خُر خُر مانند رباینده روی گردن آنانیو متمرکز شده بود مثل ذره بینی که نور خورشید رو روی پلاستیکی سیاه میانداخت.

ولی آیا آنانیو در چنگال اصغر سبیل گرفتار شده بود؟ چه سرنوشتی برای کرفسی دوست نداشتنی و دور افتاده از گروهش رقم خورده بود و داشت میخورد ؟ آن هم کرفسی آبدار و ترد با باسنی لخت در اتاقی تاریک.


زمانی که آنانیو با ساقه های نازکش سعی میکرد راه تنفسیش رو از بین انگشت های به هم چسبیده ی جلوی دهنش باز کنه احساس کرد گرمای نفس های پشت سرش به گردنش نزدیک تر میشه و هر چی نزدیکتر داغ تر و هر چی داغ تر بد بوتر.

آنانیو نفسش و توی سینه حبس کرد لحظه ی ساییده شدن دندون ها به گردنش چیزی بود که انتظارش و میکشید ولی شرایط مثل همیشه نبود، اینبار سوزشی در گردنش حس کرد، انگار که یک دسته خار به گردنش فرو رفته بود...
سبیل های اصغر، خودشون بودن. و بالاخره دندون هایی که تیکه ای از ساقه ی اصلی آنانیو رو پاره کرد و آب کرفس داغ کرده رو به دیوار های اتاق تاریک پاشید. گاز هایی بزرگ و پی در پی با دندان هایی نه چندان تیز و صدایی پرشباهت به جویدن پفک و آنانیویی که نه نفسی برای جیغ کشیدن داشت و نه دست محکم اصغر سبیل جلوی دهن آنانیو فرصت خارج شدن صدا رو میداد.
آنانیو در وحشیانه ترین مود ممکن توسط اصغر سبیل زنده زنده خورده شد و خونی سبز رنگ بی صدا کف اتاق جریان پیدا کرد جریانی که به آرامی از بغل در نیمه باز شده بیرون رفت، جریانی مداوم و تمام نشدنی از خون چسبناک کرفسی که به فاضلاب غلیظ خانگی میمانست و تا چند لحظه بعد به پیتر و جادوکار ها هم میرسید.


ویرایش شده توسط آنانیو دیلن در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۴ ۰:۳۴:۴۷
ویرایش شده توسط آنانیو دیلن در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۴ ۰:۳۸:۴۰
ویرایش شده توسط آنانیو دیلن در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۴ ۰:۴۱:۳۴


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰

آرتور ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۲۰ جمعه ۲۵ شهریور ۱۴۰۱
از خانه ویزلی ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
ملت با خوشحالی رد سیبیل را دنبال میکردن. اصلا براشون مهم نبود که طرف قاتله بابا! میزنه شتکتون میکنه و فقط دنبال پیدا کردن اصغر بودن تا بعدش سر گرفتن مدال افتخار دعوا کنن. همینطور که مسیر سیبیل های روی زمین ریخته رو دنبال میکردن، ناگهان با سر و صدای آرتور سرجاشون وایسادن:
-وایسید وایسید...
-چی شده ویزلی؟ تقریبا رسیدیم به اصغر!

آرتور لینی رو که تمام این مسیر رو غلت زده بود از روی زمین برداشت و به سمت ایوا گرفت:
-تفش دیگه چسبناک نیست. نمیتونه سیبیلا رو جمع کنه. دوباره تف کن!

ایوا بدون اینکه فکر کنه اصلا نیازی به اینکار نیست و رد اصغر سیبیل رو زدن، رنگ و رویی عوض کرد و بار دیگر فشاری به خودش آورد. توانی گذاشت که این توان رو سر یه چیز دیگه گذاشته بود الان اون چیزه به موفقیت رسیده بود. نمیدونم چی حالا! فشار بسیاری وارد کرد و جوری تف کرد که بالا آورد! لینی به آرتور نگاه میکرد. عمیق تر و خشن تر. اگر دستش باز بود نه تنها آرتور بلکه نسلش را منقرض میکرد. آرتور در یک حرکت کنترل نشده ای لینی رو به سمت پیتر پرت کرد:
-عه وا پریزام!
-ریخت؟
-نه یعنی پریزایی که گم کرده بودم.

آرتور خم شد و اون پایین لا به لای بالاهایی که ایوا آورده بود گشت و لامپ هاش رو دونه دونه جدا میکرد. در طی این مدت ملت حواسشون به کل از اصغر پرت شده بود. در همین لحظه پیتر، درست مثل آرتور، کاملا کنترل نشده لینی رو به سمت سدریک پرت کرد و فریاد زد:
-اصغر! رد سیبیلا رو بگیرید بابا!

ملت دوان دوان رد سیبیل گرفتن. چندین پیچ و خم رو طی یک مسیر راهروی طویل گذروندن تا به یک اتاق در بسته خسته رسیدن. نفس ها در سینه حبس بود. کسی جرئت نمیکرد به در دست بزنه، چون میترسیدن اونی که پشت دره بیاد بهشون دست بزنه! پیتر به آرومی دستش رو به سمت در برد و دستیگره در رو گرفت. خیلی آروم و در حالی که از ترس اشک در چشمانش حلقه زده بود، دستگیره در رو کشید پایین و در کمال تعجب در باز شد! اصولا باید هم باز میشد. تعجبی نداشت! ناگهان فشاری به در آورد و بخاری از پشت در برای حماسی کردن صحنه خارج شد و ناگهان از لا به لای بخار ها یه توله سگ پدسگ پشمالو با موهای خرمایی روشن مایل به بلوطی تیره‌ زد بیرون:
-اینکه اصغر نیست!
-ولی خرمایی روشن مایل به بلوطی تیره ست!
-اصغر سگ شده!
-شایدم سگ اصغر شده!

ملت جلوی در اتاق ایستاده بودن و به سگی که معلوم نبود اصغر شده یا اصغر سگ شده نگاه میکردن و با هم بحث میکردن که آیا او اصغر واقعیست؟


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.