هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: قوی ترین ساحره
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸:۳۵ پنجشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
#1
به نظر من قویترینی وجود نداره...
هر کدوم از جادوگرا مهارت های خاص خودشون رو دارن و در جای خودشون قوی هستن


⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...


پاسخ به: چه چیزی بدتر از مرگ وجود داره؟
پیام زده شده در: ۱۲:۰۴:۲۹ یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۰
#2
معلومه زندگی بدون انیمه


⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲:۴۶ یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۹
#3
-خب...تست رو شروع می کنیم
-بله من پروفسور البوس پرسیوال برایان دامبلدور هستم که میتونید پروفسور دامبلدور صدام کنین مدیر مدرسه هاگوارتز
-دوست دارین چه نوع نقشی رو بازی کنین؟
-امم...راستش دوست دارم راوی داستان باشم از همونا که اولش میان میگن یکی بود یکی نبود بعد داستان شروع میشه...همونا که از همه چیز خبر دارن...همون ریش سفیدا
- یعنی واسه داستان یه راوی بزاریم؟
-چی؟یعنی نمی خواستین راوی بزارین؟مگه میشه بدون راوی؟
-هعی...حالا فعلا دو دهن واسمون مثل راوی حرف بزن ببینم
-حرف بزنم؟خب وایسا...چی بگم؟
-هرچه دل تنگت خواست

پروفسور دامبلدور نفس عمیقی کشید سپس عصایش را روی زمین گذاشت کتابی را در دست گرفت و با صدایی رسا شروع به خاندن کرد:

-یکی بود یکی نبود
غیر از خدا هیچکسش نبود...

همگی منتظر ادامه صحبت های گرانبهای پروفسور بودند اما پروفسور با سکوت به کتاب زل زده بود !
بعد از گذشت چند دقیقه طاقت فرسا روونا که سعی داشت عصبانیتش را کنترل کند گفت:

-الان چرا ادامه نمیدی یه ملت رو الاف خودت کردی پیر مرد

پروفسور دامبلدور با سرفه الکی گفت:

-یعنی شما متوجه این نکته مهم در داستان نشدید؟
-تو که هنوز چیزی نخوندی
-نه نه ببینید...اینجا نوشته غیر از خدا هیچ کس نبود...بزارید یه چیزی رو بهتون بگم تا به حال به این فکر کردین چرا همیشه اول هر داستان میگن <غیر از خدا هیچکس نبود؟> در تمامی داستان ها میخوان با این جمله به ما بگن<موضوع کل افرینش همینه...غیر از خدا هیچکس نیست فرزندانم

تمامی محفلی ها داشتند نصیحت های زیبای پروفسور دامبلدور را یادداشت میکردند که در این میان روونا گفت:

-یکی بره برام اب قند بیاره


⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۱:۲۲:۴۹ یکشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۹
#4
بعد از اینکه مرگخوار ها سرجای جای خود ایستادند، بلاتریکس و کاپیتان تیم ماگلی رو به روی هم قرار گرفتند که کاپیتان ماگلی گفت:

-خب الان باید سکه بندازیم تا ببینیم توپ باید دست کی باشه
-ما نمی خواهیم سکه بندازیم .توپ باید با ما باشد
-اما نمیشه این نوع بازی کردن درست نیست
-الان میفهمیم درسته یا نه...اواداک...
-بلا حواست هست که اگه اونو بکشی کسی نیست که بهمون فوتبال یاد بده؟

بلاتریکس بعد از کمی فکر سعی کرد خودش را کنترل کند. توپ را در دست گرفت و به سمت مرگخوار ها رفت و بازی را شروع کردند
سپس نگاهی به مرگخواران کرد و گفت:

-همگی باهم...حمله
مرگخواران که منتظر این دستور از سمت بلاتریکس بودند، به سمت ماگلی ها حمله کردند.
ماگلی ها که اوضاع را دیدند همگی شروع به دفاع کردند. کاپیتان تیم (بلاتریکس) که جلوتر از همه بود و توپ نیز زیر پای او بود به سمت دروازه رفت و در راه به چند تن از بازیکنان کروشیویی زد تا از سر راهش کنار بروند .و حالا او بعد از طی کردن راهی طولانی رو به روی دروازه ایستاده بود...!


⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶:۰۶ چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۹
#5
روی تختش نشسته بود و دفترچه خاطراتش را ورق میزد و گه گاهی روی یکی از صفحات مکثی میکرد. سپس دوباره دفترچه را ورق میزد تا اینکه روی صفحه‌ای ایستاد و لبخندی روی لبش نمایان شد! شروع به خواندن محتویات دفترچه‌اش کرد:

«
ʚجرعت و حقیقتɞ

سلام
دفترچه خاطرات عزیزم...
امروز با آلنیس اورموند توی حیاط مدرسه در حال گشت زدن بودیم و من در حال خوردن آبنبات های برتی بات بودم که آلن گفت:

_هی میکی... حوصلم سر رفت
_زیرشو کم کن سر نره
_نمیخوام حوصلم سر رفت
_خب...چیکار کنم حوصلت سر نره؟
_راستش تازگیا یه بازی ماگلی یاد گرفتم به اسم "جرعت و حقیقت" که تازگیا وارد دنیای جادوگری شده چطوره امتحانش کنیم؟
_هممم... منم شنیدم ولی بلد نیستم
_خب چیزی نیست که من بلدم یادت میدم بیا بریم بازی کنیم
_باشه

و بعد از اینکه آلن بهم نوع بازی رو یاد داد رفتیم تا باهم بازی کنیم حالا اینم بماند که قبل بازی یه آبنبات با طعم جن خاکی از شانسم در اومد و هنوزه هنوزه مزه بدش از دهنم نرفته
خلاصه رفتیم یه گوشه نشستیم و شروع کردیم چوبدستی رو گذاشتم وسط،چرخوندیمش و باز هم از شانس زیبای من همون اولین بار نوک چوبدستی به سمت من افتاد و الن ازم پرسید «جرعت یا حقیقت» منم همینجوری شانسی جرعت را انتخاب کردم که ای کاش نمی‌کردم
همون لحظه آلن با قیافه‌ای شیطانی شروع به حرف زدن کرد:

_خیلی خب پس وقتی هوا تاریک شد باید تنهایی بری داخل جنگل نزدیک مدرسه
_ اونجا؟حالا چرا شب؟ نمیشه صبح برم؟
_نه باید وقتی هوا تاریک شد بری اونجا
_اما آخه...
_چیه نکنه ترسیدی؟

اونموقع چون نمیخواستم کم بیارم قبول کردم تا وقتی هوا تاریک شد برم داخل جنگل
آقا چشمتون روز بد نبینه ما رفتیم داخل جنگل و تقریبا نیم ساعت نگذشته بود که صدایی از پشت سرم شنیدم. وقتی برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم یهو یه روح سفید پوش پرید جلوم و من هم با یه جیغ فرا بنفش به سمت مخالف اون روح فرار کردم انقد تند میرفتم که جلوم رو ندیدم و شتلق... افتادم توی یه چاله آب و کل بدنم کثیف شد
همون لحظه بود که صدای خنده شنیدم وقتی برگشتم دیدم آلن دلشو گرفته داره میخنده
تازه فهمیدم اون چیزی که یه لباس سفید پوشیده بود الن بود اونموقع انقدر ترسیده بودم متوجع نشده بودم. با قیافه‌ای زار بهش گفتم:

_بعدا حسابتو میرسم
هیچی دیگه آخرش یکم دیگه تو جنگل موندیم و برگشتیم خونه فقط من از اونروز به بعد دیگه هیج وقت تو اینجور بازی ها "جرعت" رو انتخاب نکردم! الانم برگشتیم تو خوابگاه من خواستم برم حموم که فهمیدم آب قطعه پس گفتم تا وقتی که آب وصل بشه بیکار نشینم و خاطرات امروزم رو بنویسم »

همینطور که لبخندش پررنگ تر شده بود دفترچه را بست، نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد:

_عجب روزایی داشتیما


⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...


پاسخ به: اتاق ضروریات (محل جلسات الف دال)
پیام زده شده در: ۱۶:۰۱:۳۹ شنبه ۲۷ دی ۱۳۹۹
#6
سلام علیکم
ببخشید میخواستم عضو الف_دال بشم
چجوری باید عضو بشم؟راهنمایی میکنید


⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...


پاسخ به: تولد هفده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۴۳:۱۸ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹
#7
سلام جادوگران
تولد هفده سالگیت مبارک
درسته من تازه وارد این سایت شدم ولی هروقت میام اینجا همیشه خیلی بهم خوش میگذره
امیدوارم هیچ وقت این سایت بسته نشه
و ایشالا تولد 1000 سالگی رو جشن بگیریم(البته اگه زنده بودم خودمم میام اگه نبودم نوه هام میان )
خوشحالم که باهات اشنا شدم! تولدت مبارک!

پ‌ن: اگه جشن آنلاین هست قراره کجا برگزار بشه؟


⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۹:۰۷:۰۶ جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۹
#8
بیرون از معده ایوا:

هیلی کوپتر های وزارت خانه به دنبال مرگخوارها بودند و مرگخوارها همگی جایی دور از دید هیلی کوپترها پیدا کرده بودنند و در حال نقشه کشی برای پیچاندن هیلی کوپتر ها بودند...
اما زن ماگل که از همه چیز بی خبر بود، فقط جیغ می‌کشید و سعی در فرار داشت

_اوضاع خیلی خرابه ها
_حالا چرا وزارت خونه با هیلی کوپتر اومده؟مگه هیلی کوپتر وسیله‌ای ماگلی نیست؟
_حتما نمیخواستن که این زن ماگل بفهمه اونا جادوگر هستن

زن ماگل که هنوز در حال جیغ کشیدن بود با شنیدن صحبت های مرگخواران با صدایی بلند تر از قبل گفت:

_جادووووووووگر؟

در درون معده ایوا:


بلاتریکس که با تمام سرعت و پشت بانو مروپ می‌دوید، در ذهن نقشه مرگ ایوا به شکل های گوناگون را کشیده بود و برای بیرون آمدن از معده ایوا و کشتنش لحظه شماری می‌کرد...اما فعلا این مهم نبود!! بنابراین بلا پرونده نقشه کشی برای ایوا را در ذهنش فقط تا مدتی بست و رو به بانو مروپ گفت:

_جا تو معده خیلی کمه... نمیتونیم بیشتر از این به دویدن ادامه بدیم الان چیکار کنیم؟ تازه باید سر ارباب رو هم پیدا کنیم
_نمی‌دونم باید یه راهی برای خلاص شدن از خورشت گلابی ها و سوپ پای سیب و کباب ها پیدا کنیم

بلا که دیگر صبرش به سر رسیده بود دست از دویدن برداشت و به سمت غذا ها حمله کرد

_بانو مروپ شما برید سراغ سر ارباب
_مطمئنی بلای مامان؟
_راستش نه ولی تا ابد که نمیشه فرار کرد
_آفرین بلای مامان پس من برم دنبال سر ارباب

خورشت گلابی و سوپ پای سیب و بقیه غذا ها با دیدن قیافه بلا ترسی عجیب در دلشون افتاد و حس کردند که بهتره عقب نشینی کنند و با نقشه‌ای بهتر به بلا و مروپ حمله کنند!


⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...


پاسخ به: قرعه های اسرار آمیز هکتور
پیام زده شده در: ۱۴:۱۸:۵۸ دوشنبه ۸ دی ۱۳۹۹
#9
سلام
به مام یه سه امتیازی میدین؟


⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...


پاسخ به: جادوگرام
پیام زده شده در: ۲۰:۵۴:۵۱ یکشنبه ۷ دی ۱۳۹۹
#10
آیدی:@میکی_سوجی

پروفایل:

تصویر کوچک شده

بیوگرافی:
برای آنچه باور دارید ایستادگی کنید حتی اگر به معنای تنها ایستادن باشد

استوری:
می‌خوام استوری بزارم ولی نمیدونم چی بزارم واسه همین گفتم بیام تو خود استوری ازتون بپرسم استوری چی باشه خوبه؟¶_¶
پاسخ ها به استوری:
عسل(دوستم):بیا منو بزار
علی بشیر: حالا حتما باید استوری بزاری؟

پست:

تصویر کوچک شده

من وقتی دو روز تمام کتاب نخوندم و بعد دو روز مریضی کرتابولک گرفته و راهی بیمارستان میشوم
تقدیم به کرم کتابی ها
کیا موافقن لایک کنن

کامنت ها:
علی بشیر:کرم کتاب دیگه چی هست؟ آها نکنه بعضی از کرم ها میان کتاب میخورن بعد مریضی کرتابولک میگیرن منظورت اونه؟
پاسخ روبیوس هاگرید به علی بشیر: نه ببین وقتی کرم درونت فوران کنه و بعد تو بری کتاب بخوری مریضی کرتابولک میگیری


⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.