جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

79 کاربر(ها) آنلاین هستند (47 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
78 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 28 آبان 1404 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریلا که حالا کمی حالش بهتر شده و اثرات شوک اولیه‌ی سورپرایز تولدش کمرنگ شده بود، با چشمانی که میشد با کمی دقت رطوبت اندکی در آن‌ها مشاهده کرد، به لیلی خیره شده و از دیدن تصاویر درون قدح به خود می‌بالید.

حالا ریونکلاوی ها با بشقاب‌های کیک درون دستشان و چنگالی در دست دیگر، دور تا دور قدح نشسته بودند و به پروانه‌های درون قلبشان اجازه پرواز داده بودند. آن شب فرصتی شده بود که در جمع گرم و صمیمی خودشان، خاطرات زیبایی که با یکی از عزیزترین دوستانشان داشتند را یادآوری کنند و به او بگویند که تا چه اندازه قدردان تمام زحمات و محبت‌های او هستند.

-نوبت توعه ها...

سو به فکر فرو رفت. باید کدام خاطره را در قدح به نمایش می‌گذاشت؟ شاید خاطره آن روزی که پنجاه همستر از کوچه ناکترن خریده بودند تا با ضربه زدن روی سرشان پولدار شوند. البته این چیزی بود که از یک ماگل شنیده بودند و اطلاعی از جزئیاتش نداشتند.
نقل قول:
- بزن تو سرش.
- اول تو بزن.
- من دلم نمیاد.
- خب چه کارشون کنیم؟

- آخ!

نگاه سو به سمت انگشت پایش چرخید و متهمِ گاز گیرنده را دید که از کنار پایه صندلی نگاهش می‌کرد.
- نگه داشتنشون اصلا فکر خوبی نبود.

نقل قول:
- می‌دونی چی فکر خوبیه؟ براشون یه کیک بزرگ درست کنیم.
- کیک؟ گابر بچه‌ها تو لیگ ترکوندن! هم توی امتحانا نمره‌هاشون بالا شد و هم قهرمان کوییدیچ شدیم. اونم سال اولیا! کیک خیلی کمه براشون...
- خب کیک بستنی درست می‌کنیم، مطمئنم خوشحال میشن. اونا خودشون انگیزه داشتن و تلاش کردن، نه به خاطر جایزه و اجبار ما.


حق با گابریلا بود، واقعا ایده خوبی بود.
هنوز چهره خوشحال تک‌تک اعضای گروه را در جشن قهرمانی آن سال به یاد می‌آورد. برعکس گابریلا، حافظه‌ی سو زیادی قوی بود. برای همین نمی‌توانست افرادی که دوستش را می‌آزردند، ببخشد. حتی وقتی خود گابریلا فراموش می‌کرد هم سو نمی‌بخشید.
نقل قول:
- چی؟ چی گفت بهت؟!
- ولش کن سو، مهم نیست.
- داری میگی پررو پررو برگشت همچین حرفی به تو زد و تو جوابشو ندادی؟
- گفتم که ولش کن، مهم نی‍... عه، سو نرو! کجا میری؟ ولش کن... وایسا!

سو نایستاد. گابریلا خط قرمزش بود.


- سو؟! حواست کجاست؟
- چی؟
- گفتم نوبت توعه که خاطره‌ت رو بریزی تو قدح... حالت خوبه؟

خودش را جمع و جور کرد و لبخندی زد تا دستپاچه به نظر نرسد.
- آره آره خوبم. فقط من الان چیزی به ذهنم نمیاد، یه نفر دیگه به جای من بره.

کسی نگفت که رفتارش عجیب به نظر می‌رسد یا چطور ممکن است که او خاطره ای نداشته باشد. فقط چند نفری در سکوت به یکدیگر نگاه کردند و نفر بعد آماده نمایش خاطره اش شد.

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
پاسخ: درگاه جهنم: گذرگاه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 14 تیر 1404 03:20
نمایش جزئیات
آفلاین
درود مجدد بر صدای سالازار اسلیترین... و خودشون

من ماموریت اولم رو انجام دادم. مجبور شدم به خاطرات قدیمی سر بزنم تا ماموریت رو کامل کنم و واقعا توی مسیرش به چیزهای خوبی برنخوردم... شما هم از من می‌شنوید خیلی سمت خاطرات و دفترچه خاطرات و آلبوم و اینا کلا نرید. اتفاقات جالبی نمیفته معمولا.

من آماده ماموریت دومم، فقط اگه بشه آدرسش سرراست باشه، ممنون میشم.


صدای سالازار اسلیترین:

سو،

به نظر می‌رسه باید کمال‌گرایی رو هم به فهرست بلندبالای ویژگی‌هات اضافه کنیم؛ فهرستی که با دقتی تحسین‌برانگیز از خصوصیات مثبت و منفی‌ات تهیه کردی. بعضی از این ویژگی‌ها در خدمت تاریکی قرار می‌گیرن، بعضی‌ها هم فقط به کمی اصلاح نیاز دارن تا به‌درستی در مسیر تاریکی به‌کار گرفته بشن.

بریم سراغ مأموریت:

گناه دوم: همچنان در تلاش برای پیدا کردن کلاس معجون‌سازی، با استرسی عجیب در راهروهای هاگوارتز پرسه می‌زنی. در مسیر جستجویت، به دو مکان می‌رسی: تالار اسرار و انبار معجون‌ها. سراسیمه وارد این دو سوژه شو و نشون بده آیا بالاخره به کلاس معجون‌سازی می‌رسی یا همچنان در پیچ‌وخم سوژه‌ها سرگردانی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1404/4/15 9:56:17
تاپیک انجمن
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 14 تیر 1404 03:07
نمایش جزئیات
آفلاین
- خوبی... خوبی... خوبی... آها مرگخوار خوبی ام!

سو نوک قلمش را به کاغذ نزدیک کرد؛ اما پیش از آنکه اثری از جوهر روی کاغذ بیفتد، آن را عقب کشید. حالت ذوق زده‌ی چهره‌اش به سرعت به افسوسی عمیق تبدیل شد و نگاهش به ساعد چپش خیره ماند.
- خب حداقل مرگخوار خوبی بودم. ولی مطمئن نیستم اینم حساب بشه.

دوباره چرخید و به چیزی چشم دوخت که تمام یک ساعت گذشته را بر آن سپری کرده بود. شانس آورده بود که قبل از نوشتن، به یادش آمد که این مورد هم از خوبی‌هایش محسوب نمی‌شود؛ به اندازه کافی خط خوردگی روی کاغذ دیده میشد.
- تا حالا کسی اینقدر دفترچه خاطرات هاگوارتز رو داغون کرده بود؟

یک دستش را زیر چانه گذاشت و دست دیگر، مشغول رقصاندن قلم بین انگشتان شد.
- آخرش هم نذاشت از بالش یه قلم خوشگل درست کنم. خسیس! من که فقط نصف یکیشو لازم داشتم.

با یادآوری دوست آبی رنگ کوچکش، لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
- سوار جارو هم میشد! هر موقع هم می‌گفتم تو که بال داری، جارو می‌خوای چه کار؛ می‌گفت تو مسابقه بالام خسته میشه کپتن. اونوقت تو جشن قهرمانی دو ساعت با همون بال‌ها تو هوا مونده بود و جام به اون سنگینی رو می‌چرخوند.

در میانه‌ی خنده و دلتنگی، لحظه ای به فکر فرو رفت.
- منم بازیکن خوبی بودما... یا شاید هنوزم هستم!

لبخند عریضی روی لبش نشست و مشغول یادداشت شد؛ درست زیر ستونی که با عبارت "خوب‌ها خوبی‌ها" مشخص کرده بود و بر خلاف ستون دیگر، به جز چند خط خوردگی، چیزی در آن دیده نمیشد.

در خاطراتش به دنبال روزهایی می‌گشت که خودش را دوست داشت... یا دیگران دوستش داشتند.
- من مسئولیت پذیرم. مثل اون روز که گوی سیبل رو براش برق انداختم تا بهم بگه کلاه نامرئیم رو کجا جا گذاشتم و... نگفت!

در ستون بدی ها حافظه ضعیف را اضافه کرد.
- یعنی چی که چون نامرئیه نمی‌تونم توی گوی ببینمش... تازه می‌گفت همینجوری تصور کن رو سرته. انگار از سر راه آورده بودمش که بیخیال بشم. آها!

قلم را در جوهر فرو برد و ادامه داد.
- برای وسایلم ارزش قائلم.

به یاد روزی افتاد که ساعد گابریلا را گاز گرفته بود و تا زمانی که توت فرنگی‌های کلاه میوه‌ای اش را پس نداده بود، رهایش نکرد.
- سه ساعت سختی بود، ولی ارزشش رو داشت... پشتکار بالایی دارم!

این را هم نوشت. قصد داشت دندان‌های تیز را هم اضافه کند که چیز دیگری به ذهنش رسید.
- یه بار کلاه بافتنی دوازده سال پیشم رو دادم به بم... اصلا حواسم نبود که من انقدر بخشنده ام!

حالا ستون خوبی‌ها کمی بلندتر از ستون بدی‌ها شده بود و این، وسواس سو را تحریک کرده بود.
- من که اصلا بدی ندارم.

اعتماد به نفس را اضافه کرد ولی با دیدن بدی‌هایی که تا قبل از آن نوشته بود، عدم صداقت را هم در ستون مقابل نوشت.
هنوز ستون خوبی‌ها بلندتر بود.

زنگ ساعت کتابخانه، پایان زمان حضورش در آنجا را اعلام کرد. دفترچه را زیر بغلش زد و بی سر و صدا به سمت درب خروج قدم برداشت. اگر خانم پینس مچ او را در حال بردن دفترچه خاطرات هاگوارتز می‌گرفت، امکان نداشت به موقع به کلاس معجون سازی برسد.
نتوانست جلوی خودش را بگیرد و همانطور که سرش را زیر ردایش برده بود، وقت‌شناسی و امانت نداری را در دو ستون مقابل هم یادداشت کرد.
سرش را بالا گرفت و از اینکه با موفقیت کتابخانه را ترک کرده بود، احساس آرامش کرد. البته آرامش بادوامی نبود...
- کلاس معجون سازی... از کدوم طرف بود؟

حالا می‌توانست طول دو ستون را یک‌اندازه کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
پاسخ: درگاه جهنم: گذرگاه هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 9 تیر 1404 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
درود بر سالازار کبیر!

میگم من داشتم می‌رفتم سرسرای اصلی برای ناهار، فقط نمی‌دونم چی شد یه دفعه سر از اینجا در آوردم. بلدما، فقط یکم مسیرها رو یادم رفته.

حالا به ما که ناهار ندادن... اگه میشه شما یه ماموریت بهم بدین که دست خالی نرفته باشم.




صدای سالازار اسلیترین:

سو،

به هاگوارتز خوش برگشتی. نگران نباش، مارهایی در گوشه و کنار قلعه مستقر شدن که جادوآموزان اصیل رو به کلاس‌ها و جادوآموزان ماگل‌زاده رو به جهنم راهنمایی کنن. پس خیالت راحت باشه، هیچ‌جا گم نمی‌شی.

بریم سراغ مأموریت:

گناه اول:
از اون‌جایی که بعد از مدتی دوباره به هاگوارتز برگشتی، برای شروع، یک گناه خودتعریفی برات در نظر گرفتیم. در تاپیک دفترچه خاطرات هاگوارتز از خوبی‌هات و بدی‌هات به نسبت مناسب بنویس تا ما هم با تغییرات هویتی و درونی‌ای که در این مدت درت به‌وجود اومده، آشنا بشیم.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1404/4/9 21:38:51
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1404/4/9 22:30:07
تاپیک انجمن
پاسخ به: جشن تولد 21 سالگی جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 13 دی 1403 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام سلام!

نمی‌دونم دقیقا چند وقت ولی می‌دونم که بعد خیلی وقت بالاخره اومدم و باید اعلام کنم انگیزه اصلیم اینه که نکات مهم رو بگم و مثل پارسال نشه که مسائل بسیار حیاتی (مثل دی‌جی شدن من) از گزارش ها جا بمونه!

پیش از هر چیز به تمام خوانندگان گرامی این گزارش توصیه می‌کنم هیچ کاری رو آنلاین و تلفنی انجام ندن و همیشه حضوری برن دنبال همه چیز. ما که جا شدیم ولی رووناوکیلی اون اتاق اندازه ۳۰ نفر ظرفیت نداشت!
کیک رو هم که دیگه صحبتی ندارم... در گزارش همه بهش اشاره شده و احتمالا گابریل هم داره عکسش رو ضمیمه‌ی گزارشش می‌کنه.

طبق محاسبات من، اون ساعتی که ما راه افتادیم کاملا به موقع بود و بعد از تحویل کیک سر ساعت می‌رسیدیم به کافه. ولی خب ترافیک خبر نمی‌کنه و این شد که ما ساعت سه تازه رسیدیم شیرینی فروشی و از اونجایی که بسیار جای شلوغی بود، تحویل سفارشمون هم کلی طول کشید و تازه بعدشم منتظر موندیم که جعبه کیک اندازه‌ش رو پیدا کنن و برامون بیارن.

جایی که بیشتر از همه طبق برنامه ها پیش رفت، کاربرد تام بود. کیک رو تحویلش دادیم و تا کافه حمل کرد که یک جا هم نزدیک بود ماشین بهش بزنه و خب شکر روونا خطر از بیخ گوش کیک گذشت.
ما که رسیدیم، تقریبا همه اومده بودن و فقط الستور و تاتسویا و نیکلاس بعد از ما اومدن.
بعد اینکه همه خودشون رو معرفی کردن و سفارشا رو هم آوردن، ما دیدیم دو سه نفر اون وسطا تک افتادن و اگه بخواد یک ساعت و نیم باقی مونده به همین منوال بگذره، به همه خیلی خوش نمی‌گذره. این شد که میلاد دنبال بازی ای گشت که برای اون جمعیت مناسب باشه و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که جاسوس مناسب ترین بازیه و دست به کار شدیم. و من موفق شدم حرکتی که همیشه دوست داشتم رو انجام بدم و برای جلب توجه جمعیت با چنگالم زدم به لبه لیوان و موفقیت آمیز هم بود!

بعد از چند دور بازی و تهمت و افترا و لو رفتن و اینا، تصمیم گرفتیم حساب کنیم و بریم که سالازار و لرد همه رو شرمنده کردن و از همین تریبون مجددا درخواست شماره کارت دارم ازشون.
بعد از خروج از کافه، چند نفر به سمت متروی فردوسی رفتن و ازشون خداحافظی کردیم و بقیه‌مون راه افتادیم به سمت خیابون انقلاب. توی راه هم به کافه دیگه ای برخوردیم و من داشتم می‌گفتم عه این کافه هه و تاتسویا از دیزاین کریسمسی بیرون کافه خوشش اومده بود و همه چند لحظه وایستادیم که یهو بچه‌ها گفتن سالازار رفت داخل! حدس وزیر این بود که احتمالا رفتن تولد سال بعد رو حساب کنن ولی گویا قهوه لازم بودن و این شد که ملت همونجا موندن که قهوه بخرن و ما چون دیرمون میشد، از بقیه خداحافظی کرده و به سمت خیابون انقلاب راه افتادیم.

بقیه چیزا رو بقیه گفتن و من تکراری ها رو نمیگم. ولی خب نکاتی جا موند که بد نیست بهشون اشاره بشه. از جمله اینکه وزیر دو دفعه کیک رو مصدوم کردن. (یه بار در مسیر هل دادنش به سمت گابریل و سالازار و یک بار هم موقع برداشتن دستمال کاغذی. )
لرد و سدریک جاسوس های بسیار خوبی هستن و باید از این پتانسیلشون در جای مناسب بهره برد.
ما به پیشنهاد گارسون یه نوشیدنی سفارش دادیم که فکر کنم تو راه به نظرش رسید یه نوشیدنی دیگه بهتره و خودش سفارش رو عوض کرد، چون تو فاکتور کلا یه اسم دیگه بود.
من در یک دور از بازی سوال اول رو پرسیدم و با همون سوال اگلانتاین حذف شد و برای همیشه از من متنفر شد.
الستور تو بازی جاسوس شانس نداره و حتی جاسوس نباشه هم حذف میشه.
همیشه آدم از خودی ضربه می‌خوره. (اشاره به لو رفتن های متعدد وزیر توسط همسرشون )
من الان دیدم گابریل تو گزارشش عکس رو نذاشته پس خودم توضیحات چه شد که این شد رو میگم. عکسی که من برای سفارش کیک دادم این بود... اون ظرف قهوه ای زیر کیک رو می‌بینید؟ خب کسی که قرار بوده کیک رو درست کنه ندیده. در واقع، اون رو ظرف ندیده. فکر کرده خود کیکه.


خیلی خیلی روز خوبی بود و در کنار همه‌ی دوستان کلی خوش گذشت بهمون. ممنونم از همه‌ی اعضایی که اومدن و جای همه‌ی اونایی که نیومدن هم حسابی خالی بود. امیدوارم که هر سال تولد سایتمون همینقدر پر شور و قشنگ برگزار بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1403/10/13 23:33:54
تاپیک انجمن
پاسخ به: بنیاد مورخان
ارسال شده در: دوشنبه 26 شهریور 1403 01:55
نمایش جزئیات
آفلاین
نتایج ترین های تالار خصوصی ریونکلاو، تابستان ۱۴۰۳


بهترین عضو ریونکلاو: هیزل استیکنی

بهترین تازه‌وارد ریونکلاو: روونا ریونکلاو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1403/6/26 11:19:03
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1403/6/26 11:25:30
ویرایش شده توسط سو لى در 1403/6/26 13:54:21
تاپیک انجمن
پاسخ به: سازمان تعزیرات جادویی
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1403 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام... خوبین؟
چیزه... میگم به من اضافه پول دادین انگار.
من توی مرداد اصلا رول ایفای نقش نداشتم. پست هایی که توی ریون زدم هم رول نبوده، نظارتی بوده فقط. من به همون حق خودم قانع ام. دو گالیونتون رو بردارین، بعدا به جرم اختلاص منو نندازین آزکابان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
پاسخ به: بانک جادوگری گرینگوتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 شهریور 1403 12:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام!

منم با وجود اینکه در مرداد رول ایفای نقش نداشتم، مایل به فعالسازی طرح گالیون هستم ولی طبق این اطلاعیه‌تون که دیدم نوشتین از یکم تا هفتم، فکر کردم پس هنوز تا دو روز دیگه وقت هست. ممنون میشم اعمال بفرمایید.



---

ویرایش: بانک گرینگوتز-باجه یک

سو لی عزیز متشکریم که تنها بانک جادوگران را برای ذخیره کردن گالیون های خود انتخاب کردید.
حقوق و حق الزحمه ی فعالیت شما از یکم تا سی و یکم مرداد به شرح زیر است:


30 گالیون = بابت نظارت ریونکلاو!
1 گالیون = جایزه!


جمعا = 31 گالیون!
واریز شد!

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1403/6/8 17:49:07
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1403/6/10 18:43:02
تاپیک انجمن
پاسخ به: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 6 شهریور 1402 16:00
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات جدید:

خنده، کلاه، رنگ، منظور، تلخی، قدرت، کاغذ پوستی، پله، تردید، عطسه



* یک داستان کوتاه با حداقل 7 کلمه از کلمات داده شده بنویسید.

* بهتره کلمات رو به صورت درشت، زیر خط دار، ایتالیک، همراه علامتی کنار آن* یا با
رنگی دیگر بنویسید که در متن مشخص باشه.

* برای آگاهی از قوانین ورود به ایفای نقش به تاپیک مربوطه مراجعه کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: پنجشنبه 2 شهریور 1402 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- دامبلدور... من فهمیدم که در تاریکی هیچ چیزی نیست... بهترین راه، راه روشناییه...

لرد ولدمورت روی پرده، همچنان بر شانه‌ی دامبلدور اشک می‌ریخت.
- اون مرگخوارا... همه‌شون من رو ترک کردن!

در یک لحظه بلاتریکس تشنج را متوقف، یک چشمش را باز و سرش را تا جایی که به پرده‌ی سینما دید داشته باشم، بالا گرفت.

-درسته تام... کسی که در مسیر سیاهی باشه بویی از وفاداری هم نبرده.

حالا هر دو چشم بلاتریکس کاملا باز بود و با دقت شگفت انگیزی به تصویر روی پرده چشم دوخته بود.
- یه وفاداری ای نشونتون بدم که هیچوقت فراموش نکنید.

تهدید های بلاتریکس هیچ وقت بیهوده نبود. مرگخواران این را از قبل می‌دانستند؛ اما وقتی که ماگل های تماشاچی به کمک نیروهای امنیتی شهربازی آنها را به بیرون از سالن پرتاب کردند، از بابتش مطمئن شدند.

-الان خوب شد بلا؟ نه ایوان رو پیدا کردیم، نه فهمیدیم آخر فیلم چی میشه. نمیشد به جای آتیش زدن پرده سینما، تری رو آتیش بزنی؟

بلاتریکس خاکستر روی آستینش را تکاند و بدون اینکه نگاهش را به طرف سو برگرداند جواب داد:
-ارزشش رو داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.