هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۹:۴۳ پنجشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
- ولی من اینجام!
- راست می گه. منم شاهدم!

ایوان انگشت خودش را شکست و به مغز نداشته خودش لعنت فرستاد و رو به کوسه کرد.
- من مغز ندارم. من خودمو لو دادم. تو چرا تایید می کنی؟

کوسه ایوان را بغل کرد.
- اینا قول تو رو به من دادن.

بلاتریکس خاکستر لباسش را تکاند.
- خب... ایوانم که اینجاست. حرکت می کنیم که این ترسوی خائن فراری رو تحویل ارباب بدیم.

- بزن بریم!

کوسه قبل از همه شروع به حرکت کرد. دست بردار نبود و ایوانش را می خواست.

مرگخواران پیروز، ایوان وحشت زده و کوسه خوشحال به سمت خانه ریدل ها آپارات کردند و در نزدیکی خانه ریدل ظاهر شدند.

- بلا... دستم به ردات... ما مگه فامیل نیستیم؟ منو تحویل نده. اصلا شما برین من خودم میام می گم نادمم! می گم اومدم استخون تقدیم کنم. چرا نمی فهمین؟ من به استخونام وابسته هستم. اینجوری یهویی نمی شه. کدومو بدم! چطوری بدم!

بلاتریکس کتف ایوان را گرفت و کشان کشان به سمت جلو برد.
- من فقط با ارباب فامیلم. تو رو هم بطور کلی تقدیم می کنم که هر استخونی رو که می پسندن انتخاب کنن.

کوسه حواسش را جمع کرده بود که در این کشمکش کسی ایوان را خراب نکند.






پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۹:۱۶ پنجشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۲

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

سو لى


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۳۸:۱۴ چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۳
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 541
آفلاین
- دامبلدور... من فهمیدم که در تاریکی هیچ چیزی نیست... بهترین راه، راه روشناییه...

لرد ولدمورت روی پرده، همچنان بر شانه‌ی دامبلدور اشک می‌ریخت.
- اون مرگخوارا... همه‌شون من رو ترک کردن!

در یک لحظه بلاتریکس تشنج را متوقف، یک چشمش را باز و سرش را تا جایی که به پرده‌ی سینما دید داشته باشم، بالا گرفت.

-درسته تام... کسی که در مسیر سیاهی باشه بویی از وفاداری هم نبرده.

حالا هر دو چشم بلاتریکس کاملا باز بود و با دقت شگفت انگیزی به تصویر روی پرده چشم دوخته بود.
- یه وفاداری ای نشونتون بدم که هیچوقت فراموش نکنید.

تهدید های بلاتریکس هیچ وقت بیهوده نبود. مرگخواران این را از قبل می‌دانستند؛ اما وقتی که ماگل های تماشاچی به کمک نیروهای امنیتی شهربازی آنها را به بیرون از سالن پرتاب کردند، از بابتش مطمئن شدند.

-الان خوب شد بلا؟ نه ایوان رو پیدا کردیم، نه فهمیدیم آخر فیلم چی میشه. نمیشد به جای آتیش زدن پرده سینما، تری رو آتیش بزنی؟

بلاتریکس خاکستر روی آستینش را تکاند و بدون اینکه نگاهش را به طرف سو برگرداند جواب داد:
-ارزشش رو داشت.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۷:۴۵ پنجشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

تری بوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۱ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۰۰:۴۸
از پشت ویترین
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 268
آفلاین
مرگ‌خواران در اینکه حین همه‌ی تمام تلاششون رو برای مهار بلاتریکس میکردن به پرده‌ی سینما خیره شدن تا ببینن توی این فیلم نحس قراره چه اتفاقی بیافته؟

در مخفیگاه لرد باز شد و دامبلدور با چشم‌هایی پر از اشک اومد داخل.
- تام!
- دامبلدور!
- پسرم... شنیدم که چی گفتی. همیشه میدونستم به سمت روشنایی برمیگردی.
- دامبلدووور!
- بیا پسرم... بیا! خجالت نکش.

ولدمورتِ روی پرده از جاش پرید و به طرف دامبلدور هجوم برد.

یک لحظه مرگ‌خوار ها و بلاتریکس از اینکه اربابشون هنوز اقتدارشو حفظ کرده خوشحال شدن و بی حرکت وایستادن.
ولی حرکت بعدی لرد کاملا برخلاف پیشبینیشون بود.

لرد با عجله به سمت دامبلدور دوید یکدفعه به طرز ناباورانه‌ای بغلش کرد.

بلاتریکس که با دیدن این صحنه سیم‌های مغزش قاطی شده بود جیغ کوتاهی کشید و بیهوش روی دست مرگ‌خوار ها افتاد.
ولی انگار کارگردان هنوز هم بیخیال نشده بود.

لرد در حالی که توی بغل دامبلدور گریه میکرد گفت:
- دامبلدور! ببخشید که این همه وقت اذیتت کردم. خیلی آدم بدی بودم. دیگه قول می‌دم کسی رو اذیت نکنم. از این به بعد آدم خوبی میشم و به همه کمک میکنم.
-نگران نباش مسرم من همیشه دوستت داشتم. مطمئن بودم که یه روزی برمیگردی پیشم. گذشته ها گذشته. مهم الانه...

بلاتریکس حتی با اینکه بیهوش روی دست و پای مرگخوارها پخش شده بود با شنیدن هر کلمه از جانب لرد و دامبلدور روی پرده تشنج میکرد!
مرگ‌خوارها هم نمیدونستن که اون لحظه به تماشا ادامه بدن، بلاتریکس رو بیدار کنن یا ایوانو بگیرن که دوباره از یه سوراخی فرار نکنه.




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۶:۵۶ پنجشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۲

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۱۵:۴۴
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 217
آفلاین
مرگخواران همانطور که مشغول دیدن فیلم بودند اعتراض هایشان ثانیه به ثانیه بالا می گرفت و بیشتر میشد. فیلم هری پاتر آنقدر تناقص و تحریف را از نظر تماشاگران مرگخوار داشت که اگر کارگردان فیلم در آن لحظه آنجا بود او را می گرفتند و خفه می کردند تا اثری از او نماند ولی حیف که در دسترسشان نبود و مجبور بودند فیلم را تحمل کنند و برای حفظ انگیزه شأن شخصیت های خود را در فیلم پیدا کنند.

- اون منم! کتش خیلی شبیه منه...پاهای بزرگی هم داره که معلومه همش داره ازش به عنوان لگد استفاده می کنه.
- نه تری تو توی فیلم سیاهی لشکری! اصن فکر نکنم اسمی از تو برده باشن داخل فیلم! در ضمن اون هاگریده و خیلی از تو بزرگتره!
- خودت چی؟ تو که اصلا داخل فیلم نیستی! فیلمی هم درباره نساختن فقط تو کتاب آخری اون نسخه فرعی.

اسکورپیوس حرفی برای گفتن نداشت و تری خوب جواب او را داده بود پس سکوت کره تا بیشتر از این تری آبرویش را نبرد که با نگاه های خیره مرگخواران نگاهش به پره سینما جلب شد.

ولدمورت سفیدپوست در حالی که وارد مخفیگاهش شده بود به سمت دوربین و صفحه سینما رفت و شروع کرد به زانو زدن و خواندن نقشش.

- ای دنیا! دیگه خیلی دیره من دیگه نمی‌خوام آدم بدی باشم من می‌خوام خوب بشم من می‌خوام با هری پاتر صلح کنم و با اون به مردم دنیا کمک کنم!

مرگخواران در حالی که سعی می کردند گروهی و گله ای بلاتریکس را مهار کنند به صحفه سینما نگاه کردند و فکر کردند چگونه و چرا که اربابشان نه سفید پوست بود و نه این حرف ها را زده بود و حالا چرا این صحنه در فیلم پخش شده بود.


ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۲ ۱۷:۳۳:۵۴



پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲:۵۸ پنجشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۲

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۶:۴۴:۲۸
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
- کی جرئت کرده همچین اراجیفی تو فیلمنامه بنویسه؟ این داستان تحریف شده‌ست! حقیقت نداره! این...

فریاد بلاتریکس با دیالوگ هری نصفه ماند.

- من پسری‌ام که زنده موند! من امید جامعه‌ی جادوگری‌ام! ولدمورتو نابود می‌کنم و همه‌‌تونو از زیر سیاهیش نجات میدم!

بلاتریکس با اطمینان بیشتری فریاد کشیدن را از سر گرفت.
- من که گفتم تحریفه! دیدین؟ دیدین؟ این کله‌زخمی اصلا عرضه داشت خودخواسته همچین مزخرفاتی بگه بدون اینکه دامبلدور ازش بخواد؟ نه! همش عین یه عروسک بازیچه‌ی دست اون پیرمرد بود! این فیلم با داستان ساختگیش نقض مسلم حقوق اربابه!

با بالا گرفتن صدای اعتراض تماشاچیان، نگهبان‌ها به طرف بلاتریکس هجوم بردند تا او را ساکت کنند. اما با دیدن جرقه‌های الکتریسیته‌ای که لای موهای بلاتریکس می‌درخشید، منصرف شده و تصمیم گرفتند صبر کنند تا خشمش خودبه‌خود فروکش کند.

- بشین بلا، بذار ببینیم بقیه‌ش چی میشه.

چشم‌غره‌ی سهمگینی که بلاتریکس نثار آیلین کرد، توانایی این را داشت که او را ذوب کرده، از سطح زمین عبور داده و به هسته برساند. اما آیلین محو تماشای فیلم و سخت مشغول پاپ‌کرن خوردن بود و چشم‌غره را ندید. بنابراین ذوب هم نشد.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱:۳۰ پنجشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۰۵:۳۲
از من به تو نصیحت...
گروه:
مترجم
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 307
آفلاین
مرگخواران که تا آن لحظه در حال تفکر و به دنبال پیدا کردن راه خروج سینما بودند ناگهان سر جایشان متوقف شدند.

- این الان چی گفت؟

دمای هوایی که در محدوده ی یک متری بلاتریکس بود به طرز خطرناکی افزایش پیدا کرد و مرگخواران نزدیک به او پیش از هر چیز از او فاصله گرفتند. هکتور در کمال تعجب ساکت بود و به جای ویبره ی نرمال اش، صرفا همانجایی که ایستاده بود دچار ارتعاشی ناگهانی شد.
مرگخواران برای لحظه ای از خروج از سینما صرف نظر کردند و روی صندلی های ردیف اول سینما که روی آنها نشسته بودند اندکی جا به جا شدند. آیلین به سمت مسئولی که کنار در سینما ایستاده بود رفت، یک بسته تخمه را با خشم از دست او قاپید، برگشت و سر جایش نشست.

- اسم همون کسی که پدر و مادر منو کشت چیه؟

هاگرید روی صفحه ی سینما، به آرامی و با لکنت گفت:
- اسم اون ولد... ولد...

مرگخواران دوباره سرجاهایشان خشک شدند. یعنی این فرد جرئت می کرد اسم ارباب والامقامشان را به زبانش بیاورد؟

-اسم اون... ولدمورته.

و آنجا بود که بلاتریکس منفجر شد.


ویرایش شده توسط آیلین پرینس در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۲ ۱:۴۹:۴۴

............................... Bird of death ................................

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۰:۴۶ پنجشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
ولی گاهی حتی " هر چه زودتر" هم دیر بود!

سیل اشک، ایوان و کوسه را فرا گرفت و با خود برد.
و چقدر خوش شانس بودند که اشک های جاری، خودشان راه خروج را پیدا می کردند.

لینی هنوز جلوی در خروجی ایستاده و با جدیت دست هایش را باز کرده بود که مانع فرار ایوان و کوسه بشود.
- بلا... صدایی میاد!

بلاتریکس پشت سر لینی روی تخته سنگی نشسته بود و قاب عکس لرد سیاه را برق می انداخت.
- طبیعیه. از صبح دنبال این دو تا جونور بودیم. چیزی نخوردیم.

- نه نه... صدا جامد نیست. گاز هم نیست. مایعه!

بلاتریکس کمی از لینی فاصله گرفت.
- اینم طبیعیه. از صبح دنبال این دو تا جونور بودیم. دستشویی هم نرفتیم.

لینی قصد داشت بگوید صدا خیلی مایع تر از این حرف هاست... ولی فرصت نکرد. خود صدا به همراه کوسه و ایوان داخلش سر رسید و لینی و بقیه مرگخوارها را با خود برد.
همگی دست و پا می زدند و سعی می کردند در اشک های شور کوسه شنا کنند. سدریک سعی نمی کرد. بالش بادی اش مثل قایقی او را حمل می کرد. هکتور هم داخل پاتیلی نشسته بود و با ملاقه پارو می زد و سعی می کرد همه را زیر بگیرد. لینی دست نوازش بر سر کوسه می کشید که او را آرام کند که شاید دست از اشک ریختن بردارد.

سیل اشکی، مرگخواران را به سمت سالن سیاه رنگی هدایت، و به داخل آن پرتاب کرد.
سالن تاریک بود و صدای "هیس، هیسسسس" از هر طرفش به گوش می رسید. ناگهان نور بسیار براق و روشنی چشم هایشان را خیره کرد.

- ما تسلیمیم!
- هر کاری من کردم، سوزانا کرده در واقع.
- این از طرف خودش حرف می زنه. من زیادم تسلیم نیستم!

نور نزدیک تر شد.
- ساکت باشین... بشینین همون دو ردیف اول. مگه نمی بینین فیلم شروع شده. تخمه می خوایین؟ قاچاقی وارد کردم. از دو هفته پیش مونده ولی قابل خوردنه. هی تو... نَویز! و اون یکی... نَویب!

مرگخواران و کوسه اجبارا در سالن سینمای کوچک شهربازی مشغول تماشای فیلم شدند. کمی که می گذشت شاید می توانستند بی سر و صدا سالن را ترک کنند.

- چی نوشته؟
- هری پاتر و چی چی؟
- تشابه اسمیه؟
- تشابه اربابی هم که هست...

صدای هاگرید داخل فیلم بلند شد.
- بله. مرگخوارا! جادوگرای بد و مزخرف و به درد نخور و شروری هستن که به اسمشو نبر لعنتی زشت خاک بر سر خدمت می کنن. همه ازشون متنفرن هری. کسی نمی تونه جلوی من به آلبوس دامبلدور توهین کنه.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۲ ۰:۴۹:۲۰



پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۶:۴۴:۲۸
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
اشک در چشمان کوسه حلقه زد. لبانش شروع به لرزیدن کرد و حنجره‌اش با چندین حرکت شنا و پروانه و درجا زدن، خود را برای جیغی گوشخراش گرم کرد.

- این چش شد یهو؟
- چرا داره اینجوری می‌کنه؟ صورتش چرا این ریختی شد؟
- شاید سعی داره با اجزای صورتش یه نمایش اجرا کنه برامون؟

ظاهرا بغض کردن کوسه‌ها با انسان متفاوت بود و هیچ یک از بچه‌ماگل‌های حاضر در تونل، تخصصی در زمینه‌ی بغض یک بچه کوسه‌ی سخنگوی حساس و زودرنج نداشتند.

این موضوع کمکی به رفع ناراحتی کوسه نکرد. ثانیه‌ای بعد، بغضش با صدای وحشتناکی ترکید و درحالی که چند سنگ ریزه از سقف تونل به پایین می‌ریخت، اشک‌های سیل‌آسایی شروع به باریدن کرد.

- فرار کنیییین!

ماگل‌های وحشت‌زده بی‌هدف شروع به دویدن کردند و ایوان زحمت زیادی کشید تا هر بار خود را از زیر دست و پایشان نجات دهد. تعداد ماگل‌ها زیاد بود و کار ایوان سخت.

صدای گریه‌ی کوسه در تونل می‌پیچید و در اثرش همچنان سنگ‌ریزه‌ها سقوط می‌کردند. اشک‌هایش بی‌وقفه پایین می‌ریختند و حدود سه سانتی‌متر از سطح زمین بالا آمده بودند.

ایوان باید هر چه زودتر راه خروج از این جهنم را پیدا می‌کرد.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۰۹ شنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 956
آفلاین
دسته ی دختر ها حالا به ایوان رسیده بودن.

- شما... با من... چی کار دارین؟

یکی از دختر ها انگشتش رو از وسط قفسه ی سینه ی ایوان رد میکنه.

- این یه کم زیادی طبیعی نیست؟
- نه بابا الان دیگه از این طبیعی ترش هم درست میکنن. این تازه با این خنگیش به نظرم مشخصه الکیه!
- من الکی نیستم! من خنگ نیستم! من یه اسکلت واقعی باهوشم!

اون یکی دختر در حالی که تلاش می کرد یک سیخ چوبی که از روی زمین برداشته بود رو در جایی که باید دماغ ایوان میبود، فرو کنه، گفت:
- ولی من همچنان فکر میکنم یه جای کار این میلنگه. به نظرم بیا پیچ و مهره های استخونشو از هم باز کنیم. برای پروژه ی پایان نامه منم خوبه.

ایوان اصلا خوشش نمیومد پیچ و مهره هاش از هم باز بشه. اون فقط میخواست هر چه سریع تر از اونجا فرار کنه.

کوسه هم که این همه همبازی خوب رو دیده بود بلاخره خودش رو به اونا میرسونه.
- منم بازی، منم بازی!

دختر ها که اصلا حواسشون به پشت سرشون نبود، با شنیدن صدای کوسه شوکه میشن و یکیشون در واکنشی غریضی جیغ کشون، مشتش رو توی هوا بلند میکنه و صاف و مستقیم تو دهن کوسه فرود میاره!

تق...تق... تق... تق تق...

این صدای فرود اومدن دندون های کوسه روی زمین بود!

- اصلا از این بازی خوشم نیومد!

تق...


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۰:۱۳ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۵:۰۶ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5472
آفلاین
- آخ مادر جان... چشمام تار شد... دیگه هیچ‌جا رو نمی‌بینم... بگیر منو!

و ایوان غش می‌کنه و وسط دستای کوسه فرود میاد. کوسه که فقط یه کوسه بود و مغزش توان پردازش این همه اتفاقات سریع و یکهویی رو نداشت، مات و مبهوت یه نگاه به ایوان و یه نگاه به دخترها می‌ندازه.

همون موقع نوری قرمز تو اتاق پخش می‌شه و صدایی از بلندگو بلند می‌شه:
- لطفا از قوانین پیروی کنید. هرگونه آسیب رساندن به تیم بازیگری غیر مجاز است... غیر مجاز است... مجاز است... مجاز است... است!

ایوان واقعا شانس نداشت!

چرا که اگه شانسی داشت دقیقا در همون لحظه تیم هکری محله تصمیم به هک کردن سیستم صوتی تونل مرگ و اعلام مجاز بودن آسیب‌رسانی به بازیگران رو نمی‌دادن. دخترا به محض شنیدن "مجاز است" از داخل بلند گو، یک صدا فریاد می‌زنند:

- گــــودا!

و به سمت کوسه که همچنان ایوان در آغوشش بود حمله می‌برن. کوسه با دیدن جمعیتی که به سمتش میان، با خوش‌حالی ایوان رو پرتاب می‌کنه.
- آخ جون هم‌بازیای بیشتر!

ایوان تو هوا قل می‌خوره با مخ می‌ره تو دیوار. بر اثر این ضربه، بیهوشی‌ای که قبلا دچارش بود معکوس می‌شه و بلافاصله به هوش میاد.
- من کجام؟ اینجا کجاس؟ شما... شما دارین سمت من میاین؟ اینجا چه خبره؟

کوسه وقتی می‌بینه دخترا راهشونو به سمت ایوان کج کردن، اونم به دنبالشون می‌ره. تنها غصه‌ش این بود که دست نداشت تا مثل دخترا سنگ و چماق به دست جلو بره!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.