جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۵ تا ۲۸ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1399 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- بزرگ؟
- دقیقا چقدر بزرگ؟

پیرزن نگاهی به مرگخواران انداخت و دستانش را تا آنجایی که میتوانست، در کنار بدنش بلند کرد.
- انقدر...مشکل انقدر بزرگه.
- نه نه نه...این اصلا اندازه ی دقیقی نیست. باید با احتساب دقیق میلی متر بهمون بگید.

چند ثانیه بعد فنریر و تام، خط کشی از غیب ظاهر کرده و داشتند فاصله‌ی بین دو دست پیرزن را اندازه گیری میکردند.
- این که خیلی بزرگ نیست؛ تقریبا نیم متره.
- نخیر...دقیقا پنجاه و هفت سانتی متر و...سانتی متر و...

در همان لحظه پیرزن که از آن وضعیت خسته شده بود، دستانش را پایین آورد و کل محاسبات تام را خراب کرد.
- ای بابا...حالا از کجا بفهمیم مشکل چقدر بزرگه؟

در سمتی دیگر، دو مرگخوار سدریکی که خروپف می‌کرد و بالشتش را بغل کرده بود، گرفته و می‌کشیدند.
- نه باید از این دراز تر بشه...اندازه ی مشکلِ حتما خیلی بزرگ‌تره.

صبر لرد به سر آمده بود.
- یارانمان، دارید چه می‌کنید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1399 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- ای پیرزن... قانع شو!

این جمله را افلیا با چهره ای حق به جانب بیان کرد. پیرزن کوچکترین تغییری که نشان از قانع شدن باشد، نکرد.

-ارباب... قانع نشد! به نظرم مادام ماکسیمو بفرستیم جلو. هر چی باشه پیر و فرتوته و زبون این فسیل رو بهتر می فهمه.

بطور همزمان به پیرزن و مادام ماکسیم برخورد. رفتار افلیاهای داخلی اصلا قابل قبول نبود.

ماکسیم به سختی کمی جلو رفت. چرا که بسیار بزرگ بود.
-ببینین خانوم محترم. ما اومدیم اینجا که مشکلات شما رو بررسی کنیم.

پیرزن عصبانی بود.
-قبل از اومدن شما مشکل خاصی نداشتیم. الان داریم. در! در نداریم. الان هر بی سرو پایی می تونه سرشو بندازه پایین و بیاد تو.

هنگام تلفظ عبارت "بی سرو پا" بطور واضح و مشخص نگاهش بین رودولف و فنریر می چرخید.

-شما مسئول این خرابکاری بزرگ هستین. الان کی امنیت بانوی جذابی همچون من رو تضمین می کنه؟

مادام ماکسیم مورد اول را یادداشت کرد.
-خب... این از این. شما در ندارین و این یه مشکله. مشکل دیگه ای نیست؟

-چرا... ما همیشه خسته و کوفته هستیم. نمی تونیم هر چیزی که دوست داریم بخوریم. موهامون سفید شده. البته اگه موی خاصی باقی مونده باشه. دندونامون مصنوعیه و از دهنمون می پره بیرون. درد های مختلف داریم. چروک شدیم. خم شدیم...

ماکسیم کل چیزهایی را که نوشته بود خط زد.
-ولی اینا همشون طبیعی و به دلیل پیر شدن هستن! مشکلی که مربوط به خانه سالمندان باشه ندارین؟

پیرزن کمی فکر کرد.
-داریم... یه مشکل بزرگ داریم. خیلی بزرگ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1399/11/20 15:54:04
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1399 10:52
نمایش جزئیات
آفلاین
- آزار رسانی به کودکان...کشتن دری بی گناه...از بین بردن سرپرست خانوار...یتیم کردن دری خردسال...

پیرزنی با عصا پشت سر مرگخواران ایستاده و با گفتن هر جمله، یک انگشتش را می‌بست. لباسِ چروکِ بیمارستان را به تن کرده و سرمی به دستش زده بودند.

- یارانمان...این پیرزن چه میگوید؟
- ارباب...ارباب. من میدونم. من زبون پیرزنارو خوب میدونم.

رودولف با خوشحالی بالا و پایین می‌پرید و سعی می کرد جلب توجه کند.
لرد نگاهی به اطراف انداخت و دوباره گفت.
- یعنی هیچکس برای مذاکره جلو نمی‌آید؟
- من ارباب. من هستم...من میتونم.
- چی کار میخوای بکنی رودولف؟
- به شما ربطی نداره...اوا! سلام بلا...هیچی بابا. میخواستم توی ماموریت به ارباب کمک کنم.
-

پیرزن نچ نچ کنان رویش را از رودولف برگرداند و با ناراحتی گفت.
- من باید گزارش کار شمارو بدم. کشتن در خونه ی سالمندان اصلا کار درستی نبود.

مرگخواران نگاهی به اربابشان انداخته و منتظر دستور او بودند. شاید قانع کردن پیرزن چندان کار سختی نباشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1399 03:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- درِ سخنگو ارباب! خودشه! ایواس! بکشینش تا صاحب ابرچوبدستی بشین!

مرگخوارا و لرد با تعجب به مرگخواری که رد داده بود نگاه می‌کنن. ایوا هم اون وسط فریاد می‌زنه "ولی من که اینجام".
مرگخوار که از تعجب بقیه تعجب کرده بود، با تعجب بیشتری به عنوان تاپیک نگاه می‌کنه و می‌فهمه اشتباه زده.
- اممم چیزه ارباب فکر کنم سوژه تو سوژه شد. این مال اونور بود. ادامه بدین. در داره گریه می‌کنه.

و در حالی که سوت می‌زد، پاورچین پاورچین صحنه رو ترک می‌کنه.
بعد از بازگشت اوضاع به حالت عادی، مرگخوارا و لرد برمی‌گردن تا به درِ گریان توجه کنن.

- بله خب کشتیم، تو هم اگه نخوای باز بشی می‌کشیمت. پس با زبون خوش باز شو!

در دست از گریه کردن برمی‌داره و کمی صدای قیژ قیژ می‌ده. گویا در حال تفکر بود!
- بکشین. اینطوری به پاپام ملحق می‌شم. منو بکشین تا اون دنیا برم دوباره دری بشم پشت پاپام.

در خیلی ساده تسلیم شده بود و هیجان کارو کم کرده بود. مرگخوارا راضی نبودن!
- حالا نمی‌خوای یکم التماس کنی؟ آرزویی نداری؟ نمی‌خوای به زندگی دَریت ادامه بدی؟ فقط یه کوچولو.
- نه نمی‌خوام. می‌خوام برم پیش پاپام.

مرگخوارا با ناامیدی نگاهی به هم می‌ندازن و دوباره آماده می‌شن تا آواداکداورای گنده‌ای سمت در شلیک کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1399 01:38
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران بدو بدو دویدند و همه با هم روی در شیرجه زدند تا بشکنندش و بروند تو.

-عااااااااااااااا!
-عواااااااااااااااا!
-غودااااااااااااااا!

ولی نشد! به جایش همه مرگخواران عین گوجه روی در ترکیدند و پخش و پلا شدند.
لرد به بقایای ترکیده و واپاشیده مرگخوارانش نگاه کرد.
-دفعه دیگه که لینی خواست به ما پیشنهاد بده، نذارید لینی به ما پیشنهاد بده.

مرگخواران، سرخورده و سرافکنده خودشان را جمع کردند و هرچه بیرون پاشیده بود را گذاشتند سر جایش. بعد نشستند و فکر کردند.
-ارباب، در رو بسوزونیم!
-ارباب، در رو اره کنیم!
-ارباب، به در پیشنهاد بدیم اگه باز بشه، بهش برتی باتز می‌دیم!
-ارباب، به در پیشنهاد بدیم اگه باز بشه واسش زن می‌گیریم.

لرد سر جایش نشست.
-

مرگخواران با خوشحالی پریدند و آتش‌افکن‌ها و دینامیت‌ها و نارنجک‌ها و تانک‌ها و اره‌ها و قمه‌ها و برتی باتز‌ها و عروس‌هایشان را درآوردند و به در حمله کردند.
ولی در باز نشد.

لرد از جایش بلند شد.
-اینطوری نمیشه. باید از اولش این کار رو امتحان می‌کردیم اصلا... مرگخواران ما... بکشیدش.

مرگخواران با هیجان چوبدستی‌هایشان را بلند کردند و یک آوادای گنده فرستادند سمت در. آوادا توی در ترکید و در را کشت.
هنوز مرگخواران بابت دستاوردشان خوشحالی نکرده بودند که یک در کوچکتر پشت قبلی پدیدار شد که چشم داشت و دهان داشت و دست داشت و داشت گریه و زاری می‌کرد.
-نهههههه... پاپا... چرا پاپامو کشتید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 19 بهمن 1399 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین
همه نگاه‌ها معطوف لینی شد.
-از کیسه مرلین می‌بخشی؟
-ما خودمون رو بکوبونیم و تو تشویق کنی؟
-تو اونوقت چیکار می‌کنی؟

لینی باید سرخورده می‌شد. اما نشد.
باید خجالت می‌کشید. اما نکشید.

-یارانمون... همین کار رو بکنین. با شماره سه ما!

با شمرده شدن شماره یک و دو، مرگخواران به صف شدند.

-سه!

همه به سمت در دویدند. لاکن در لحظه آخر تنها مادام ماکسیم بود که در کمال صداقت به در کوبیده شد.
ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد.

-یاران ما! گفتیم همه با هم! بدون دغل! همه!

برای بار دوم همه به صف شدند.

-سه!
-ارباب یک و دو چی شدن؟

نگاه خشن لرد پاسخ مناسبی برای مرگخوار مذکور بود.
-رفتن مرخصی! برای بار آخر تا سه می‌شمریم!

مرگخواران را از نظر گذراندند.
-سه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 19 بهمن 1399 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
اما در باز نمی‌شه!
لرد دوباره و دوباره تلاش می‌کنه ولی باز هم در باز نمی‌شه.

- ارباب باید دستگیره درو بگیرین و رو به پایین بکشین تا باز بشه.

لرد که دقیقا مشغول همین کار بود، با شنیدن این حرف دست از تلاش برمی‌داره و به جاش به سمت مرگخوار مذکور برمی‌گرده و بهش زل می‌زنه.

- فکر کردی ما چی کار ‌می‌کردیم پس؟
- چیزه خب ارباب... گفتم شاید اشتبـ...

باقی سخنان مرگخوار رو هیچ‌کس نمی‌فهمه چرا که با آواداکداورایی به اون دنیا می‌پیونده. شاید اونجا فرشتگان یا شیاطینی باشن که حاضر به شنیدن ادامه‌ی حرفش باشن تا دچار عقده‌ی روحی نشه.

- ارباب چطوره آلوهومورا رو روش امتحان کنیم؟

لرد پشتشو به مرگخواری که به دیار باقی شتافته بود می‌کنه و با خونسردی می‌گه:
- ما پیشنهادی داریم. شاید با آلوهومورا قفل در باز بشه!

مرگخوارا به تحسین ایده‌ی لرد می‌پردازن و آلوهومورایی به سمت در روانه می‌شه، اما باز هم در باز نمی‌شه.

- ارباب من تو فیلما دیدم یه عده محکم خودشونو می‌کوبن تو در باز شه. امتحان کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 19 بهمن 1399 20:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- سال... چیا؟

لرد سیاه با جدیت پرسیده بود، و با جدیت هم به بلاتریکس نگاه میکرد.
بلاتریکس با خوشحالی گفت:
- پیرها و از کار افتاده ها ارباب.
- میدونیم بلا... منظورمون اینه که آخرش که چی؟ دیدن ما قراره چه دردی ازشون دوا کنه؟ البته خودمون میدونیم که کل درداشون دوا میشه. کلا هرکس ما رو میبینه درداش دوا میشه. ولی آیا دیدن سالمندان باعث میشه مسئولیت های اجتماعیمون هم به اتمام برسن؟
- بله ارباب. راستش این هم جزء مسئولیت هاتون هست.
- میدونستیم این رو هم. میخواستیم ببینیم شما هم بلدید یا نه. اربابی هستیم بسیار سر زننده به خانه سالمندان.

و به همین ترتیب لرد و مرگخوارا به سمت خانه سالمندان هاگزمید حرکت کردن. مرگخوارا هم با تمام وجود لرد رو تشویق میکردن که روحیه ش بالا بره و بتونه به بهترین شکل ممکن سالمندا رو ببینه.

لرد دیگه به انجام مسئولیت های اجتماعی عادت کرده بود. در طی مسیر، و البته با وجود دست، جیغ و هورای مرگخوارا که توی گوش هاش میپیچید، هر جا زباله ای میدید، به سطل آشغال مینداخت و هر جا هم که شیر آب بازی میدید، میبست.

و بالاخره به خانه سالمندان رسیدن.

- شیون آوارگان رو تغییر کاربری دادن؟

حرف لرد چندان هم بی جا نبود. ساختمان خانه سالمندان کاملا پوسیده و بی روح بود. و هیچ نوری از پنجره هاش بیرون نمیومد. اما به هر حال، لرد برای بازدید از سالمندا و شاد کردن دلشون اومده بود. بنابراین با بی خیالی جلو رفت و در سنگین خانه سالمندان رو باز کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 19 بهمن 1399 19:58
نمایش جزئیات
آفلاین
و ایوای قلمویی، که از قافله عقب مانده بود، مانند اجل معلق از آن یکی سوژه ی آن یکی تاپیک، ظاهر شد.
-ارباب... چیزه ارباب... میگما... ارباب...

لرد سیاه با باز کردن چشمانش و دیدن گل روی ایوا، حالت ریلکس و متینش را از دست داد.
-ارباب و کوفت! چرا اینجا اومدی ایوا؟ ما توی این تاپیک یه ایوای دیگه داریم. پشت مادام ماکسیمی که خودش مثلا پشت درخت قایم شده، نشسته.

ایوای این تاپیک، از پشت مادام ماکسیمِ قایم شده در پشت درخت، دالّی کرد و دست تکان داد. سپس به خیال اینکه اگر او کسی را نبیند، کسی هم او را نمیبیند، دوباره عقب رفت و چشمانش را بست که اربابش متوجهش نشود!
لرد سیاه با خرسندی به او اشاره کرد و ادامه داد:
-میبینی؟ ایوایی داریم بسی باهوش. به مشکلات یه قلمو هم گوش نمیدیم. مگه ما بیکاریم؟ بریم سراغ گزینه ی بعدی. کارمان با هورکراکس ها به اتمام رسید. میتونید برید روح هایمان!

هورکراکس ها، با خوشحالی برای لردسیاه دست زدند و هورا کشیدند. فنجان هلگا تق تق خود را به زمین زد. قاب‌آویز اسلایترین با لرزاندن خود صدای جلنگ جلنگ گوش نوازی را درآورد. هری پاتر مرده هم به همان صورت، در حالی که روی زمین خوابیده بود، دست هایش را بالا برد و کف زد. سپس چون خسته بود دوباره دستهایش روی زمین، کنارش افتادند.
بعد، هورکراکس ها، به همان سرعت که گرد هم آمده بودند، به همان سرعت هم غیب شدند.

-خب... حالا باید چه کار کنیم؟

بلاتریکس با خوشحال جلو آمد.
-ارباب نظرتون راجع به رفتن به خونه ی سالمندان چیه؟


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 19 بهمن 1399 19:23
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

یه دادگاه صوری(الکی... غیر واقعی) برای لرد تشکیل دادن که پرونده شو پاکسازی کنن. لرد محکوم به یک هفته انجام خدمات اجتماعی در هاگزمید می شه. باید مسئولیت هاشو انجام بده که دیگه تحت تعقیب نباشه.
محکومیتش با نظافت یه پارک شروع می شه. مرگخوارا هم دور و برش هستن ولی نباید بهش کمک مستقیم کنن.
بعد از تمیز کردن پارک و مسئولیت بعدی که دلجویی از جغدهای وزارتخونه بود، زباله ها رو جمع می کنن و حالا نوبت مسئولیت بعدیه.
وظیفه لرد اینه که مشکلات یکی از قشر های جامعه رو بنویسه. باید حداقل ده تا مشکل بنویسه. مرگخوارا شروع به بیان مشکلاتشون می کنن و لرد و جان پیچ هاش جلسه ای برای حل مشکلات تشکیل می دن.

.....................

-جان پیچ های عزیز، ضمن آرزوی سلامتی برای شما، مایلیم بدانیم کسی راه حلی برای این مشکلات دارد؟

قاب آویز اسلیترین، زیاد حوصله نداشت.
-بکشیمشون!

جام هلگا اعتراض کرد:
-بدون هیچ تلاشی برای عوض کردنشون؟ این اصلا درست نیست.

نیم تاج روونا توجهی به جلسه نداشت. کمی دورتر از جلسه، داشت به لیسا سیخونک می زد که چرا همه اون وری هستن و تو این وری!

لرد سیاه پیشنهاد قاب آویز جدش را پسندید و قصد داشت قبول کند که صدایی دوست نداشتنی، به گوشش رسید.
-یا مرلین... سلام علیکم. راهو باز کنین. دیر رسیدم. ببخشید.

هری پاتر، جمع را کنار زد و نزدیک لرد نشست.
-چیه؟ چرا همچین نگاه می کنین؟ منم هورکراکسم خب. احضار شدم.

لرد سیاه، رودولف را بلند کرد و بر سر هری کوبید. هری له و لورده شد و خون از همه جایش به بیرون پاشید و استخوان هایش پودر شد و دوباره مرد. نویسنده از فرصت دوباره ای که برای کشتن هری در اختیارش قرار داده شده بود، مسرور شد.

بعد از کشتن هری، لرد سیاه هورکراکس هایش را دعوا کرد که چرا یکجا جمع شده و به این شکل، امنیت او را به خطر انداخته اند.
و ختم جلسه را اعلام کرد.
به این شکل:
-به ما گفتن مشکلات رو بنویسیم! نگفتن حلشون کنیم که. از مشکلات خوشمون اومد. ما دوست داریم همه مشکل داشته باشن. اگه کسی مونده که مایله مشکلش رو بیان کنه بیاد جلو. بعدش می ریم سراغ مسئولیت بعدیمون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1399/11/19 19:34:20