شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
- درِ سخنگو ارباب! خودشه! ایواس! بکشینش تا صاحب ابرچوبدستی بشین!
مرگخوارا و لرد با تعجب به مرگخواری که رد داده بود نگاه میکنن. ایوا هم اون وسط فریاد میزنه "ولی من که اینجام". مرگخوار که از تعجب بقیه تعجب کرده بود، با تعجب بیشتری به عنوان تاپیک نگاه میکنه و میفهمه اشتباه زده. - اممم چیزه ارباب فکر کنم سوژه تو سوژه شد. این مال اونور بود. ادامه بدین. در داره گریه میکنه.
و در حالی که سوت میزد، پاورچین پاورچین صحنه رو ترک میکنه. بعد از بازگشت اوضاع به حالت عادی، مرگخوارا و لرد برمیگردن تا به درِ گریان توجه کنن.
- بله خب کشتیم، تو هم اگه نخوای باز بشی میکشیمت. پس با زبون خوش باز شو!
در دست از گریه کردن برمیداره و کمی صدای قیژ قیژ میده. گویا در حال تفکر بود! - بکشین. اینطوری به پاپام ملحق میشم. منو بکشین تا اون دنیا برم دوباره دری بشم پشت پاپام.
در خیلی ساده تسلیم شده بود و هیجان کارو کم کرده بود. مرگخوارا راضی نبودن! - حالا نمیخوای یکم التماس کنی؟ آرزویی نداری؟ نمیخوای به زندگی دَریت ادامه بدی؟ فقط یه کوچولو. - نه نمیخوام. میخوام برم پیش پاپام.
مرگخوارا با ناامیدی نگاهی به هم میندازن و دوباره آماده میشن تا آواداکداورای گندهای سمت در شلیک کنن.
ولی نشد! به جایش همه مرگخواران عین گوجه روی در ترکیدند و پخش و پلا شدند. لرد به بقایای ترکیده و واپاشیده مرگخوارانش نگاه کرد. -دفعه دیگه که لینی خواست به ما پیشنهاد بده، نذارید لینی به ما پیشنهاد بده.
مرگخواران، سرخورده و سرافکنده خودشان را جمع کردند و هرچه بیرون پاشیده بود را گذاشتند سر جایش. بعد نشستند و فکر کردند. -ارباب، در رو بسوزونیم! -ارباب، در رو اره کنیم! -ارباب، به در پیشنهاد بدیم اگه باز بشه، بهش برتی باتز میدیم! -ارباب، به در پیشنهاد بدیم اگه باز بشه واسش زن میگیریم.
لرد سر جایش نشست. -
مرگخواران با خوشحالی پریدند و آتشافکنها و دینامیتها و نارنجکها و تانکها و ارهها و قمهها و برتی باتزها و عروسهایشان را درآوردند و به در حمله کردند. ولی در باز نشد.
لرد از جایش بلند شد. -اینطوری نمیشه. باید از اولش این کار رو امتحان میکردیم اصلا... مرگخواران ما... بکشیدش.
مرگخواران با هیجان چوبدستیهایشان را بلند کردند و یک آوادای گنده فرستادند سمت در. آوادا توی در ترکید و در را کشت. هنوز مرگخواران بابت دستاوردشان خوشحالی نکرده بودند که یک در کوچکتر پشت قبلی پدیدار شد که چشم داشت و دهان داشت و دست داشت و داشت گریه و زاری میکرد. -نهههههه... پاپا... چرا پاپامو کشتید؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
اما در باز نمیشه! لرد دوباره و دوباره تلاش میکنه ولی باز هم در باز نمیشه.
- ارباب باید دستگیره درو بگیرین و رو به پایین بکشین تا باز بشه.
لرد که دقیقا مشغول همین کار بود، با شنیدن این حرف دست از تلاش برمیداره و به جاش به سمت مرگخوار مذکور برمیگرده و بهش زل میزنه.
- فکر کردی ما چی کار میکردیم پس؟ - چیزه خب ارباب... گفتم شاید اشتبـ...
باقی سخنان مرگخوار رو هیچکس نمیفهمه چرا که با آواداکداورایی به اون دنیا میپیونده. شاید اونجا فرشتگان یا شیاطینی باشن که حاضر به شنیدن ادامهی حرفش باشن تا دچار عقدهی روحی نشه.
- ارباب چطوره آلوهومورا رو روش امتحان کنیم؟
لرد پشتشو به مرگخواری که به دیار باقی شتافته بود میکنه و با خونسردی میگه: - ما پیشنهادی داریم. شاید با آلوهومورا قفل در باز بشه!
مرگخوارا به تحسین ایدهی لرد میپردازن و آلوهومورایی به سمت در روانه میشه، اما باز هم در باز نمیشه.
- ارباب من تو فیلما دیدم یه عده محکم خودشونو میکوبن تو در باز شه. امتحان کنیم؟
لرد سیاه با جدیت پرسیده بود، و با جدیت هم به بلاتریکس نگاه میکرد. بلاتریکس با خوشحالی گفت: - پیرها و از کار افتاده ها ارباب. - میدونیم بلا... منظورمون اینه که آخرش که چی؟ دیدن ما قراره چه دردی ازشون دوا کنه؟ البته خودمون میدونیم که کل درداشون دوا میشه. کلا هرکس ما رو میبینه درداش دوا میشه. ولی آیا دیدن سالمندان باعث میشه مسئولیت های اجتماعیمون هم به اتمام برسن؟ - بله ارباب. راستش این هم جزء مسئولیت هاتون هست. - میدونستیم این رو هم. میخواستیم ببینیم شما هم بلدید یا نه. اربابی هستیم بسیار سر زننده به خانه سالمندان.
و به همین ترتیب لرد و مرگخوارا به سمت خانه سالمندان هاگزمید حرکت کردن. مرگخوارا هم با تمام وجود لرد رو تشویق میکردن که روحیه ش بالا بره و بتونه به بهترین شکل ممکن سالمندا رو ببینه.
لرد دیگه به انجام مسئولیت های اجتماعی عادت کرده بود. در طی مسیر، و البته با وجود دست، جیغ و هورای مرگخوارا که توی گوش هاش میپیچید، هر جا زباله ای میدید، به سطل آشغال مینداخت و هر جا هم که شیر آب بازی میدید، میبست.
و بالاخره به خانه سالمندان رسیدن.
- شیون آوارگان رو تغییر کاربری دادن؟
حرف لرد چندان هم بی جا نبود. ساختمان خانه سالمندان کاملا پوسیده و بی روح بود. و هیچ نوری از پنجره هاش بیرون نمیومد. اما به هر حال، لرد برای بازدید از سالمندا و شاد کردن دلشون اومده بود. بنابراین با بی خیالی جلو رفت و در سنگین خانه سالمندان رو باز کرد.
و ایوای قلمویی، که از قافله عقب مانده بود، مانند اجل معلق از آن یکی سوژه ی آن یکی تاپیک، ظاهر شد. -ارباب... چیزه ارباب... میگما... ارباب...
لرد سیاه با باز کردن چشمانش و دیدن گل روی ایوا، حالت ریلکس و متینش را از دست داد. -ارباب و کوفت! چرا اینجا اومدی ایوا؟ ما توی این تاپیک یه ایوای دیگه داریم. پشت مادام ماکسیمی که خودش مثلا پشت درخت قایم شده، نشسته.
ایوای این تاپیک، از پشت مادام ماکسیمِ قایم شده در پشت درخت، دالّی کرد و دست تکان داد. سپس به خیال اینکه اگر او کسی را نبیند، کسی هم او را نمیبیند، دوباره عقب رفت و چشمانش را بست که اربابش متوجهش نشود! لرد سیاه با خرسندی به او اشاره کرد و ادامه داد: -میبینی؟ ایوایی داریم بسی باهوش. به مشکلات یه قلمو هم گوش نمیدیم. مگه ما بیکاریم؟ بریم سراغ گزینه ی بعدی. کارمان با هورکراکس ها به اتمام رسید. میتونید برید روح هایمان!
هورکراکس ها، با خوشحالی برای لردسیاه دست زدند و هورا کشیدند. فنجان هلگا تق تق خود را به زمین زد. قابآویز اسلایترین با لرزاندن خود صدای جلنگ جلنگ گوش نوازی را درآورد. هری پاتر مرده هم به همان صورت، در حالی که روی زمین خوابیده بود، دست هایش را بالا برد و کف زد. سپس چون خسته بود دوباره دستهایش روی زمین، کنارش افتادند. بعد، هورکراکس ها، به همان سرعت که گرد هم آمده بودند، به همان سرعت هم غیب شدند.
-خب... حالا باید چه کار کنیم؟
بلاتریکس با خوشحال جلو آمد. -ارباب نظرتون راجع به رفتن به خونه ی سالمندان چیه؟
یه دادگاه صوری(الکی... غیر واقعی) برای لرد تشکیل دادن که پرونده شو پاکسازی کنن. لرد محکوم به یک هفته انجام خدمات اجتماعی در هاگزمید می شه. باید مسئولیت هاشو انجام بده که دیگه تحت تعقیب نباشه. محکومیتش با نظافت یه پارک شروع می شه. مرگخوارا هم دور و برش هستن ولی نباید بهش کمک مستقیم کنن. بعد از تمیز کردن پارک و مسئولیت بعدی که دلجویی از جغدهای وزارتخونه بود، زباله ها رو جمع می کنن و حالا نوبت مسئولیت بعدیه. وظیفه لرد اینه که مشکلات یکی از قشر های جامعه رو بنویسه. باید حداقل ده تا مشکل بنویسه. مرگخوارا شروع به بیان مشکلاتشون می کنن و لرد و جان پیچ هاش جلسه ای برای حل مشکلات تشکیل می دن.
.....................
-جان پیچ های عزیز، ضمن آرزوی سلامتی برای شما، مایلیم بدانیم کسی راه حلی برای این مشکلات دارد؟
قاب آویز اسلیترین، زیاد حوصله نداشت. -بکشیمشون!
جام هلگا اعتراض کرد: -بدون هیچ تلاشی برای عوض کردنشون؟ این اصلا درست نیست.
نیم تاج روونا توجهی به جلسه نداشت. کمی دورتر از جلسه، داشت به لیسا سیخونک می زد که چرا همه اون وری هستن و تو این وری!
لرد سیاه پیشنهاد قاب آویز جدش را پسندید و قصد داشت قبول کند که صدایی دوست نداشتنی، به گوشش رسید. -یا مرلین... سلام علیکم. راهو باز کنین. دیر رسیدم. ببخشید.
هری پاتر، جمع را کنار زد و نزدیک لرد نشست. -چیه؟ چرا همچین نگاه می کنین؟ منم هورکراکسم خب. احضار شدم.
لرد سیاه، رودولف را بلند کرد و بر سر هری کوبید. هری له و لورده شد و خون از همه جایش به بیرون پاشید و استخوان هایش پودر شد و دوباره مرد. نویسنده از فرصت دوباره ای که برای کشتن هری در اختیارش قرار داده شده بود، مسرور شد.
بعد از کشتن هری، لرد سیاه هورکراکس هایش را دعوا کرد که چرا یکجا جمع شده و به این شکل، امنیت او را به خطر انداخته اند. و ختم جلسه را اعلام کرد. به این شکل: -به ما گفتن مشکلات رو بنویسیم! نگفتن حلشون کنیم که. از مشکلات خوشمون اومد. ما دوست داریم همه مشکل داشته باشن. اگه کسی مونده که مایله مشکلش رو بیان کنه بیاد جلو. بعدش می ریم سراغ مسئولیت بعدیمون.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1399/11/19 19:34:20
البته منظور مرگخوارا از تنها گذاشتن، واقعا تنها گذاشتن که نبود. چطور ممکن بود لذت تماشای این جلسه رو از خودشون محروم کنن. جلسه یک بعلاوه هفت چیزی نبود که بخواد زیاد رخ بده و مرگخوارا هم کسایی نبودن که چنین موقعیت مهمی رو از دست بدن.
برای همین تنها گذاشتن رو به شکلِ عدمِ نشون دادنِ جسمشون به لرد تفسیر کردن و هرکدوم گوشهای در همون اطراف پنهان شده بودن تا پنهانی شاهد جلسه یک بعلاوه هفت باشن.
لینی خودش رو پرنده جا زده بود و روی شاخهی درختی جا خوش کرده بود. مادام ماکسیم در تلاشی ناموفق، هیکلش رو تا جای ممکن جمع کرده و پشت تنهی همون درخت پناه گرفته بود. تام اعضای بدنش رو از هم جدا کرده و توی چالهی خیابون ریخته بود. لیسا صرفا قهر کرده و پشت به لرد در فاصله زیادی ازش نشسته بود و خلاصه هرکدوم از مرگخوارا به شکل اعجابانگیزی به خیال خودشون استتار کرده بودن.
لرد تازه میزگردی با هفت جانپیچش تشکیل داده بود و دایرهوار با فاصلههای معینی دور هم نشسته بودن. لرد قصد داشت آغاز جلسه رو اعلام کنه که قبلش تصمیم میگیره نگاهی به اطراف بندازه و از قضا تکتک مرگخوارانش رو گوشه و کنار محیط پیدا میکنه.
- یاران ما؟ شما که هنوز اینجایین! حداقل اینقد تابلو نباشین.
اما مرگخوارا واکنشی نشون نمیدن. اونا مثلا اونجا نبودن و به صورت موفقیتآمیز پنهان شده بودن.
نفر بعد آهسته و پیوسته راه خود را میان جمعیت مرگخوار باز کرد و روبه روی لرد ایستاد. دستش را درون جیبش برد و کاغذ بلندی را در آورد.
-با سلام، خدمت ارباب جان جانی. اینجانب دیزی کران جز بیکاری، بی پولی، بی دغدغه بودن، بی سوادی، بی....
دیزی همانطور ادامه داد و به مورد ۱۲۳۶۷۹۸۹٠۸۷۷ لیست بی هایش نرسیده بود که صدای داد و فریاد بقیه ملت بلند شد. -چه خبرته؟؟ - اینجوری که دست ما تو حنا میمونه!
توجه دیزی به کلمه حنا جلب شد و رو به مرگخواری که کلمه حنا را گفته بود، برگشت. -حنا چیه؟ -حنا اممم... حنا.... -من میدونم چیه! همین کارتونست که دختر عین تسترال تو مزرعه های مردم..... - آهان فهمیدم! جسارتا ارباب من به جز اون۱۲۳۶۷۹۸۹۰۸۷۷ مورد مشکل بی حنایی رو هم دارم.
لرد نگاه بسیار بسیار سنگینی به دیزی انداخت. مطمئنن هر مرگخواری میدانست معنای این نگاه چیزی جز فرار را بر قرار ترجیح دادن نیست. بنابراین دیزی لیست بلند بالای خود را خیلی سریع جمع و جور کرد و در میان جمعیت گم شد. بقیه مرگخواران به اربابشان زل زده و منتظر ماندند.
-نکند منتظرید تا ما بگوییم نفر بعدی؟
ملت مرگخوار به جز افلیاشون، لینی شون، لیسا شون، بالشت سدریکشون، ایزابلا تینتوئیستلشون و دیزی شون یک صدا گفتند: -بله. - که اینطور ولی باید بدانید که لیست بلند بالا دیزی تمام مشکلاتتان را پاسخ گو بود، حال ما و مجلس یک به علاوه هفتمان باید حول حل مشکلات شما جلسه ای تشکیل دهیم. -ارباب جسارتا مجلس یک به علاوه هفتتان چه کسانی هستن؟ -ما و هفت جان پیچ مان دیگر. بروید ما و مجلس یک به علاوه هفتمان به خلوت نیاز مندیم.
ملت مرگخوار لرد را تنها گذاشتند تا به جلسه یک به علاوه هفتتش برسد.
_منتظر چی هستی! مشکلاتت رو بگو . _ارباب مشکل که زیاده ولی بدترینشون فامیلیمه. همه فامیلیم رو مسخره میکنن. چند دفعه درخواست تغییر اسم دادم ولی مسئولین پاسخگو نبودن. تا حالا شده مشکلی داشته باشین ولی مسئولین پاسخگو نباشن . _خیر. ما مشکلاتمان را با آوادا حل میکنیم
ایزا ذوق کرد.
_واقعا میشه منم از روش شما استفاده...
هنوز حرفش تموم نشده بود که کروشیوی از طرف بلا به طرف روانه شد.
_خجالت نمیکشی. کپی کردن از ارباب .
و ایزابلا را به خارج از سوژه پرت کرد.
_مشکل فامیلی مسخره را به لیستمان اضافه کردیم. نفر بعدی!