هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۷:۴۴:۴۸ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹

مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۸:۴۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4913
آفلاین
البته منظور مرگخوارا از تنها گذاشتن، واقعا تنها گذاشتن که نبود. چطور ممکن بود لذت تماشای این جلسه رو از خودشون محروم کنن. جلسه یک بعلاوه هفت چیزی نبود که بخواد زیاد رخ بده و مرگخوارا هم کسایی نبودن که چنین موقعیت مهمی رو از دست بدن.

برای همین تنها گذاشتن رو به شکلِ عدمِ نشون دادنِ جسمشون به لرد تفسیر کردن و هرکدوم گوشه‌ای در همون اطراف پنهان شده بودن تا پنهانی شاهد جلسه یک بعلاوه هفت باشن.

لینی خودش رو پرنده جا زده بود و روی شاخه‌ی درختی جا خوش کرده بود. مادام ماکسیم در تلاشی ناموفق، هیکلش رو تا جای ممکن جمع کرده و پشت تنه‌ی همون درخت پناه گرفته بود. تام اعضای بدنش رو از هم جدا کرده و توی چاله‌ی خیابون ریخته بود. لیسا صرفا قهر کرده و پشت به لرد در فاصله زیادی ازش نشسته بود و خلاصه هرکدوم از مرگخوارا به شکل اعجاب‌انگیزی به خیال خودشون استتار کرده بودن.

لرد تازه میزگردی با هفت جان‌پیچش تشکیل داده بود و دایره‌وار با فاصله‌های معینی دور هم نشسته بودن. لرد قصد داشت آغاز جلسه رو اعلام کنه که قبلش تصمیم می‌گیره نگاهی به اطراف بندازه و از قضا تک‌تک مرگخوارانش رو گوشه و کنار محیط پیدا می‌کنه.

- یاران ما؟ شما که هنوز اینجایین! حداقل اینقد تابلو نباشین.

اما مرگخوارا واکنشی نشون نمی‌دن. اونا مثلا اونجا نبودن و به صورت موفقیت‌آمیز پنهان شده بودن.




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۶:۱۸:۴۷ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۵:۱۳
از کنار خیابون رد شو:)
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 68
آفلاین
نفر بعد آهسته و پیوسته راه خود را میان جمعیت مرگخوار باز کرد و روبه روی لرد ایستاد. دستش را درون جیبش برد و کاغذ بلندی را در آورد.

-با سلام، خدمت ارباب جان جانی. اینجانب دیزی کران جز بیکاری، بی پولی، بی دغدغه بودن، بی سوادی، بی....

دیزی همانطور ادامه داد و به مورد ۱۲۳۶۷۹۸۹٠۸۷۷ لیست بی هایش نرسیده بود که صدای داد و فریاد بقیه ملت بلند شد.
-چه خبرته؟؟
- اینجوری که دست ما تو حنا میمونه!

توجه دیزی به کلمه حنا جلب شد و رو به مرگخواری که کلمه حنا را گفته بود، برگشت.
-حنا چیه؟
-حنا اممم... حنا....
-من میدونم چیه! همین کارتونست که دختر عین تسترال تو مزرعه های مردم.....
- آهان فهمیدم! جسارتا ارباب من به جز اون۱۲۳۶۷۹۸۹۰۸۷۷ مورد مشکل بی حنایی رو هم دارم.

لرد نگاه بسیار بسیار سنگینی به دیزی انداخت. مطمئنن هر مرگخواری میدانست معنای این نگاه چیزی جز فرار را بر قرار ترجیح دادن نیست. بنابراین دیزی لیست بلند بالای خود را خیلی سریع جمع و جور کرد و در میان جمعیت گم شد. بقیه مرگخواران به اربابشان زل زده و منتظر ماندند.

-نکند منتظرید تا ما بگوییم نفر بعدی؟

ملت مرگخوار به جز افلیاشون، لینی شون، لیسا شون، بالشت سدریکشون، ایزابلا تینتوئیستلشون و دیزی شون یک صدا گفتند:
-بله.
- که اینطور ولی باید بدانید که لیست بلند بالا دیزی تمام مشکلاتتان را پاسخ گو بود، حال ما و مجلس یک به علاوه هفتمان باید حول حل مشکلات شما جلسه ای تشکیل دهیم.
-ارباب جسارتا مجلس یک به علاوه هفتتان چه کسانی هستن؟
-ما و هفت جان پیچ مان دیگر. بروید ما و مجلس یک به علاوه هفتمان به خلوت نیاز مندیم.

ملت مرگخوار لرد را تنها گذاشتند تا به جلسه یک به علاوه هفتتش برسد.




•کم میام•
•کم میرم •


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۵:۲۴:۵۰ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹

هافلپاف

ایزابلا تینتوئیستل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۴۵:۴۵ یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
از ارباب دورم نکن
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 124
آفلاین
_نفر بعدی.
_اومدم ارباب .

لرد سیاه رو به ایزابلا کرد.

_منتظر چی هستی!
مشکلاتت رو بگو .
_ارباب مشکل که زیاده ولی بدترینشون فامیلیمه.
همه فامیلیم رو مسخره میکنن.
چند دفعه درخواست تغییر اسم دادم ولی مسئولین پاسخگو نبودن.
تا حالا شده مشکلی داشته باشین ولی مسئولین پاسخگو نباشن .
_خیر. ما مشکلاتمان را با آوادا حل میکنیم

ایزا ذوق کرد.

_واقعا میشه منم از روش شما استفاده...

هنوز حرفش تموم نشده بود که کروشیوی از طرف بلا به طرف روانه شد.

_خجالت نمیکشی. کپی کردن از ارباب .

و ایزابلا را به خارج از سوژه پرت کرد.

_مشکل فامیلی مسخره را به لیستمان اضافه کردیم.
نفر بعدی!


!Warning
Risk of biting


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۴:۱۰:۵۰ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۰۸:۳۱
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 408
آفلاین
سدریک خود را کشان کشان به جلوی لرد سیاه رساند‌ و همین که به یک متری‌اش رسید، دوباره روی زمین ولو شد. سپس با لگدی که از سوی لرد دریافت کرد، به سرعت بلند شد و ایستاد. اما دیگر باز کردن چشمانش جزو برنامه‌هایش نبود.

- بگو سدریک. می‌تونیم حدس بزنیم چی می‌خوای بگی، اما بگو. ما قرار است به مشکلات شما گوش کنیم.
- من مشکلی ندارم ارباب. ولی ظاهرا این داره.

با یک دست بالشش را درست مقابل صورت اربابش گرفت و پلک راستش نیز به اندازه‌ی نیم میلی‌متر باز شد تا مطمئن شود لرد سیاه آن را می‌بیند.

درست هنگامی که لرد از انتظار ده ثانیه‌ای برای به حرف آمدن بالش، صبرش به سر آمده و می‌خواست آن را به سمتی پرتاب کند، گوشه‌ی روبالشی شروع به تکان خوردن کرد.
- ای داد! ای فغان! به دادم برسید! کدوم موجودی شغل بیست‌وچهار ساعته داره که من دارم؟ کی مجبوره این همه مدت بدون استراحت کار کنه بدون هیچ حقوقی؟ دریغ از نیم ساعت استراحت حداقل! شبانه روز اون کله‌ی سنگینشو می‌ندازه روم و می‌خوابه. حتی موقع راه رفتن هم منو از پشت می‌چسبونه به سرش. دیگه تخت و صاف شدم! کیفیت پرهای قوِ داخلم داره همینطور کمتر و کمتر میشه، خسته شدم از این...

لرد سیاه که از داد و فریادهای بالش به ستوه آمده بود، موفق شد با دادن این وعده که مشکلاتش را یادداشت کرده و در اسرع وقت بهشان رسیدگی می‌شود، ساکتش کند و به سراغ نفر بعدی برود.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۳:۴۶:۰۳ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۴۰:۱۶
از من فاصله بگیر! نمیخوام ریختتو ببینم.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 509
آفلاین
بعدی اومد. اما ای کاش نمی اومد.
مشکلات لیسا برای هر کسی واضح بود. آیا قهر بود، یا دلیلی برای قهر کردن پیدا میکرد.

- ارباب!
- بگو لیسا.

لیسا کمی به اطراف نگاه کرد. در این بین چند نفر را هم تهدید به حرف نزدن با آنها کرد و به چند نفر دیگر هم زبان درازی کرد.
- ارباب هیچ وقت به من توجه نمیشه.
- به نظر ما این مشکل نیست. وقتی به کسی توجه نکنی قطعا اون هم به تو توجه نمیکنه. از اونجایی که هیچ وقت به هیچ کس توجه نمیکنی، پس هیچ کس هیچ وقت به تو توجه نمیکنه. ما همین الان یک معادله پیچیده حل کردیم.

حرف لرد درست بود. کل بلا هایی که بر سر لیسا می آمد، حقش بود.

- آخه این که تنها نیست. من میگم که چرا اینجا یه انجمن حمایت از قهرکنندگان وجود نداره؟

عصبانی شد و ادامه داد.

- یعنی تو این جامعه نباید به ما بها داده بشه؟ نباید یه جایی باشه که من وقتی نمیخواستم کسی رو ببینم برم اونجا؟ تا کی میخوان به ما بها ندن؟

سپس بدون معطلی پشتش را به همه کرد و رفت.
لرد تا الان سه مشکل در لیستش داشت:
بد شانس بودن
ریز بودن
قهر بودن
به هفت مشکل دیگر احتیاج داشت.

- بعدی!


!Don't talk to me

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۲:۴۸:۳۱ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹

مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۸:۴۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4913
آفلاین
افلیا می‌ره، اما لرد شاهد اومدن مرگخوار بعدی نمی‌شه.
- گفتیم بعدی!
- اومدم ارباب. اینجام.

لرد تصویرو نداشت، اما صدا رو داشت و خوب می‌دونست متعلق به کیه.
- اون بالا باید دنبالت بگردیم یا اون پایین؟ اینقد با ما بازی نکن حشره. خودتو نشون بده.
- این پایینم ارباب!

لرد که در هوای اطراف مشغول جستجوی حشره ریزش بود، حالا نگاهشو به زمین می‌دوزه و لینی رو کف خیابون پیدا می‌کنه.
- خیله خب دیدیمت. از مشکلاتت برامون بگو.

لینی به فکر فرو می‌ره. یعنی واقعا باید به مشکلاتش فکر می‌کرد و ازونا برای لرد تعریف می‌کرد؟
- مطمئنین ارباب؟ آمادگیشو دارین؟

لینی نفس عمیقی می‌کشه و شروع می‌کنه به تند تند پشت سر هم حرف زدن.
- من خیلی وقتا دیده نمی‌شم. همه‌ش بهم می‌گن صداتو داریم تصویرتو نداریم، پس اصن انگار نداریمت. چون کوچولوام. از طرفی چون کوچولوام فک می‌کنن نمی‌تونم. اما من می‌تونم ارباب. حقوق حشراتو هم که نگم براتون، همه‌ش پایمال می‌کنن. تا کی بی‌توجی؟ تا کی بی‌احترامی؟ تا کی کوچک شمردن؟ اما می‌دونین چیه ارباب؟
- نمی‌دونیم.

لینی بالی می‌زنه و به آسمون می‌پیونده.
- اینا اصن مهم نیستن ارباب. همونطور که گفتم من می‌تونم. اگه ندیدنم، خب نشونی می‌دم تا ببیننم. اگه گفتن کوچولویی و نمی‌تونی، انجام می‌دم تا ببینن می‌تونم خب. اگه هم حقوق حشرات زیر سوال رفت، اصلا غصه نخورین ارباب. خودم دفاعیه ارائه می‌دم. همه مشکلات قابل حلن ارباب. نیستن؟ هستن! پس اصن مشکل نیستن.

لرد ابتدا غر شنیده بود بعد راه حل. نمی‌دونست این دیگه چه مدلش بود.
- برو بگو بعدی بیاد.




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۲:۲۴:۲۷ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

افلیا راشدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۳ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۷:۵۰
از بدشانس بودن متنفرم!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 53
آفلاین
افلیا که پشت سر دیگر مرگخواران ایستاده بود، بالا پایین پرید و دستش را تکان داد.
-من! من! من بگم؟ من بگم ارباب؟

لرد سرش را به آرامی تکان داد. افلیا با خوشحالی مرگخواران را کنار زد.همانطور که جلو می‌آمد، چند تا از مرگخواران زمین افتادند و دست وپای بعضی از انها هم شکست.
-ارباب! مشکلات زیادی دارم ارباب! اول کدومو بگم ارباب؟

لرد اخمی کرد.
-هرکدام که سریع تر تمام...

افلیا قبل از این که لرد حرفش را تمام کند شروع به غرغر کردن کرده بود.
-ارباب...همه از من بدشون میاد ارباب...میگن براشون دردسر درست میکنم ...اصلا درک نمیکنن ارباب...ولی...ولی شما درک میکنین ارباب! مگه نه؟
-خیر!

افلیا ناامید شد و با ناراحتی دستانش را در هم گره کرد.
-عه ...خب...چیزه...تازه وقتی پامو جایی میذارم همه یه بهونه میارن و فرار می کنن. حتما درک میکنید و میدونید چقدر دردناکه ارباب.
-نمی دانیم و درک نمیکنیم!

افلیا نگاهش را از لرد گرفت و به امید این که این بار جواب متفاوتی بشنود ادامه داد.
- ارباب! یه چیز دیگه هم هست ارباب! بقیه اصلا استعدادهای منو نمی بینن ارباب ...باورتون میشه؟ میگن غیر از دردسر درست کردن کار دیگه ای بلد نیستم!
-به شدت موافقیم!

ناامیدی عمیقی در چشمان افلیا ظاهر شد. سرش را پایین انداخت و با خجالت پایش را تکان داد.
-اوم...ارباب...میگم...احیانا نمیخواین یکم همدردی....
-بعدی!


کار من نبود... خودش یهو اینطور شد!


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲:۱۰:۲۳ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۰۸:۳۱
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 408
آفلاین
اندکی بعد، پلاکس دست از تفکر برداشت و با ذوق بالا و پایین پرید.
- احسنت به این حجم از هوش و ذکاوتتون ارباب! پناه بر مرلین! آدم انگشت به دهن می‌مونه از این همه فکرهای ناب و ایده‌های بکر تو وجود شخصِ شخیصِ بزرگواری قدرتمند چون شما که...

پلاکس در میانه‌ی خودشیرینی و تعریف و تمجیدهایش از لرد سیاه، چشمش به بلاتریکس و لبخند ملایمی که بر لب داشت، افتاد و جمله‌اش را نیمه تمام رها کرد. و برای حفظ جانش، حتی برای چند دقیقه هم که شده، تصمیم گرفت پاسخ لرد را با کوتاه‌ترین حالت ممکن بدهد و سریعا از جلوی چشمان بلاتریکس خود را محو کند.
- البته که می‌تونن ارباب. تا وقتی مرگخوارانی دارین که تا آخرین قطره‌ی خون پابه‌پای شما جلو میان و دنباله‌روی اهداف والای شما...

پلاکس باز هم از خود بیخود شده و زیاده‌روی کرده بود. این را زمانی فهمید که صدای غرشی زمزمه‌وار اما سهمگین از جانب بلاتریکس درست کنار گوشش شنیده شد. بنابراین باز هم جمله‌اش ناقص ماند و این بار با سرعت شروع به دویدن به سوی دوردست‌ها کرد.

- خیلی خب، یاران ما! یک به یک جلو بیاید و شمرده و واضح برایمان از مشکلاتتان بگویید.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۹ ۲:۲۵:۳۶
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۹ ۲:۲۷:۳۳

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱:۲۳:۰۳ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۲:۰۶
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1254
آفلاین
_اینم شانسه ما داریم؟
_وای...خسته شدم از بس بشور بساب، هیچ جا هم تمیز نمیشه، باید یه شلینگ گرفت همه جا رو وایتکسی کرد!
_خارج اینجوری نیست که...اصلا ما خارج پایین نداریم که پایین شهر داشته باشیم!
_اینجا چیزی برای خوردن پیدا نمیشه چرا؟
_واقعا متاسفم که اینجوری با حشرات برخورد میشه!
_چرا اینقدر سروصدا میکنید نمیذارید آدم بخوابه؟
_من با همه این چیزها قهرم!

لرد نگاهی به مرگخواران کرد...همه آنها در حال غر زدن و شکایت بودند...و این باعث شد فکری به ذهنش برسد...
_پلاکس؟
_در خدمتم سرورم!
_بلا؟ فرمودیم پلاکس!
_بله ارباب..متوجه شدم...ولی گفتم شاید با من کار داشته باشین!
_فرمودیم که با پلاکس کار داریم...پلاکس!

بلاتریکس دلش شکست...در حالی به نظر رسید که چشمانش برای لحظه‌ای اشک آلود شده، سریعا تعظیم کوتاهی به لرد کرد و نگاهش را سمت پلاکس که داشت به سمت لرد حرکت میکرد چرخاند و با همان نگاه پیام تهدید آمیزی را به پلاکس منتقل کرد...پلاکس هم با توجه به تهدید بلاتریکس آب دهانش را قورت داد و در حالی که سعی میکرد زیر نگاه سنگین بلاتریکس خرد نشود رو به لرد کرد...
_بله ارباب!
_دقیقا بنا بر حکم دادگاه چجوری باید کمک نکنن مرگخوارانم به ما؟
_یعنی چی ارباب؟
_یعنی برای گرفتن گزارش و اینکه مشکلات یک قشر رو بپرسیم، میتونن اونها مرگخواران باشن؟ چون اینقدر که غر میزنن حتما هیچکی در جهان بیشتر از اون‌ها مشکل نداره!

پلاکس به فکر فرو رفت...




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۰:۵۵:۲۴ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۳۰:۲۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 730
آفلاین
لرد با ناباوری به پیرمرد نگاه کردند.
-یعنی هیچ مشکلی نداری؟
-هیچ!
-شکایت، گله، غصه، هیچی؟
-هیچ!
-احساس خاصی هم‌ نداری؟
-هیچ!

لرد با تعجبی انکار ناپذیر به سمت رودولف برگشتند.
-این باید بنیان گذار محفل ققنوس باشه! پول ندارن، جز پیاز چیزی ندارن، کار ندارن... اما راضی و خشنودن!

-راضی و خشنودیم چون وابسته نیستیم!

پیرمرد کمی بی اعصاب به نظر می‌رسید. پس لرد و رودولف به سمت نفر بعدی رفتند. پیرزنی که تنها یک نفس با پریدن در آغوش مرگ فاصله داشت.

-خانوم یک‌ سوال ازتون داشتم!

اما قبل از اینکه سوال لرد پرسیده شود، سر و صدایی نظرشان را جلب کرد. وانتی بدون سرنشین مستقیم به سمتشان می‌آمد.
-رسیدیم! هل ندین!

وانت متوقف شد و جماعت مرگخواران هل دهنده، از پشتش پدیدار شدند.
-ما هم‌ اومدیم ارباب!

در میان همه آن‌ها، گابریل با دیدن آن همه آلودگی و کثیفی اختیارش را از دست داده و تی و جارویش را درآورده، مشغول نظافت شد.
لرد به سمت پیرزن برگشتند.
-اهم... خب... سوالی داشتیم ما!
-جسارتا ارباب... ایشون عمرش کفاف پاسخگویی به سوالتون رو نداد! مرد! بریم سراغ نفر بعدی!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.