شرکت پالی چپمن و شرکا شما را به دیدن این برنامه دعوت می کند.
بیننده عزیز این سریال کاملا غیر واقعی بوده و ساخته پرداخته ذهن معیوب نویسنده است. هرگونه تشابه اسمی، ظاهری، اخلاقی، روحی روانی اتفاقی بوده است. لطفا اعتراض نفرمایید!
سریال بچه های خرشانس!
[b]
اتاق ققنوس ها
Phoenix room
به پالی: دوست داشتم کثافت لعنت به اون قیافت!
------------------
لیسا فرزند ارشد خانواده دستش را توی جیبش برد تا موهایش را با روبان زشت فسفری اش ببندد تا شاید فکری به ذهنش برسد. هری هم سعی می کرد یکی از رمان هایش، که مردی با همسرش دعوا کرده بود و از خانه بیرون آمده بود تا مکانی برای خوابش پیدا کند را به یاد بیاورد شاید فرجی شود و ته تغاری خانواده تکه سنگی را برداشت تا با گاز گرفتن آن قدری از مشکلاتی که گرفتار آن شده بودند دور بماند. بچه های خانواده درگیر فکر کردن بودند که ناگهان مردی که گاومیشی را با خود می کشید مقابل آنها ظاهر شد.
- سلام شما باید ابروکرومبی های یتیم ره باشید.
-بله البته ما آبرکرومبی هستیم.
- این مهم نیست. مهم اینه که من شما ره پیدا کردم! من بارفیو روستایی هستم و از بانک گاومیش آباد سفلا اومدم تا شما ره پیش قیم جدیدتون ببرم. من مسئول ارثیه شما ره هستم.
- کسی با ما درباره قیم صحبت نکرد.
- نمی شه که تو خیابون ره خوابید! به هر حال قیم شما اسمش آلبوس دامبلدور هسته. اون خیلی پولدار هسته و همینطور تنها. به خاطر همین قبول کرده شما ره تا موقعی که لیسا به سن قانونی برسه بزرگ کنه.
هری با شادی گفت:
- پس بزن بریم پیش قیم جدید!
او می خواست سوار گاومیش شود ولی بارفیو مانع این کار شد.
- شنیده بودم ره که خیلی گستاخ ره هستید ولی فکر نمی کردم تا این حد.
- مگه این رو نیاوردید که باهاش بریم پیش قیم جدید؟
- این از وسایل من هسته. شما با جارو می رید.
بعد فورا چوبدستی خود را درآورد و سه جارو ظاهر کرد.
بچه های یتیم سوار جارو ها شدند. اما مشکلی که داشتند این بود که نمی دانستند که خانه قیم شان کجاست.
هری رو به لیسا کرد.
- ما نمی دونیم خونه قیم جدید مون کجاست. حالا چی کار کنیم ؟
-یه حسی بهم می گه که این جارو ها می دونن ما باید کجا بریم.
همانطور که لیسا گفت هم شد چون کمی بعد جارو ها ارتفاع شان را کم کردند و به در بزرگ چوبی رسیدند که شک نداشتند خانه قیم جدید شان است. قبل از این که در بزنند در خود به خود باز شد. مردی با ریش بلند، عینک نیم دایره ای، و کلاه نوک تیز در را باز کرد.
- سلام شما باید ابروکرومبی باشید!
هری چشمانش را چرخاند.
- ما آبرکرومبی هستیم.
- حالا هرچی بیاید تو دم در بده.
بچه ها داخل خانه رفتند خانه خیلی خیلی بزرگ و زیبا بود. در هر طرف خانه مجسمه بزرگی از یک ققنوس پیدا می شد.
- دنبالم بیاید تا اتاقتون رو نشون بدم.
او بچه ها را به بالاترین طبقه خانه برد.
- اینم از اتاقتون امیدوارم خوشتون بیاد. من می رم آشپزخونه شما هم چند دقیقه بعد بیاید.
او از اتاق بیرون رفت و بچه ها تنها شدند. همانطور که قبلا بهتان گفته بودم این بچه ها آنقدر گستاخ و لوس بودند که آدم رغبت نمی کرد درباره آنها سخن بگوید. امیدوارم تعجب نکنید که بشنوید این بچه ها از اتاقشان خوشششان نیامد. بچه ها از پله ها پایین آمدند و آشپزخانه را پیدا کردند دامبلدور سرش را برگرداند و لبخند قشنگی به بچه ها زد.
- ببخشید هیچی برای پذیرایی نیاوردم راستش دستیارم هاگرید یه چند تا کاپ کیک درست کرده بود ولی بین خودمون باشه انقد سفت بودن که به جای هیزم ازشون استفاده کردم!
و بعد با لحن شیرینی ادامه داد:
- خب بریم که اتاقا رو معرفی کنم. این خونه بیش از صد تا اتاق داره! سه تا حموم، چهارتا توالت، پنج تا سالن رقص و ... ولی قلب تپنده خونه سالن ققنوس هاست.
و در اتاق را باز کرد. بچه ها اتاق بسیار بزرگ و باریکی را دیدند که پر از پرندگانی بود که نامشان ققنوس بود.
- من یه ققنوس شناسم. من بیش از هزار تا ققنوس دارم و به مجموعه م خیلی می نازم. بچه ها من به شما توصیه می کنم که وارد اینجا نشید. من دوست ندارم بچه ها وارد اینجور مسائل بشن.
البته بچه ها واقعا دوست نداشتند که وارد اتاق عجیبی مانند آنجا بشوند.
*****************************************************
عصر همان روز بچه ها با هاگرید آشنا شدند. او غول پیکر بود و بچه ها از او خوششان نیامد . او به ندرت حرف می زد ولی مهربان بود. در روز های بعدی بچه ها با چیز های بیشتری آشنا شدند. لیسا با اتاق مخفی آشنا شد که می توانست ساعت ها در آنجا بشیند روبان زشت فسفری اش را ببندد و به رویاهای دور و درازش فکر کند. هری با کتابخانه ای آشنا شد که پر از کتاب های رمانتیک و عاشقانه از همان نوعی که او دوست داشت، بود. و نریسا هم جایی را پیدا کرد که پر از فلز های به درد نخور بود و به راحتی می توانست آن ها را گاز بزند اما بچه ها چیزی را کم داشتند. شاید فکر کنید حضور پدر مادرشان را ولی همانطور که بهتان گفتم آنها از پدر مادرشان متنفر بودند. آنها همه چیز در آن خانه داشتند. از غذا گرفته تا پوشاک ولی آنها دوست داشتند تمام این چیز ها فقط برای خودشان باشد و همین باعث شد که یک شب نقشه شومی بکشند.
- می گم درسته اینجا خیلی خوبه ولی من احساس می کنم یه چیزی کم داریم.
- منم همینطور! دوست دارم همه این چیزا برای خود خودمون باشه.
- دوست ندارم اینو بگم ولی برای این کار باید عمو آلبوس رو بکشیم.
- فردا نوبت منه که براش قهوه ببرم تو قهوه ش سم می ریزیم و بعد پخ!
- اگه بیان بگیرنمون چی؟
- مدرک جعلی درست می کنیم که هاگرید کشتتش. خوبه؟
- عالیه!
بچه ها آن شب نتوانستند بخوابند. از فکر نقشه ای که داشتند خوابشان نمی برد. حتی در طول روز هم نمی توانستند کارشان را به خوبی انجام دهند. لیسا نتوانست به رویاهایش فکر کند. هری نتوانست حتی یک کلمه از رمانش را بخواند و نریسا هم نتوانست چیزی را گاز بگیرد. تمام روز به همین منوال گذشت تا اینکه لحظه موعود فرا رسید. لیسا سمی که تهیه کرده بود را توی قهوه ریخت، نریسا کمربند هاگرید را که از اتاقش دزدید بود به هری داد که هنگامی که قهوه را می برد، روی زمین بگذارد. همه چیز مهیا بود فقط مانده بود کار تمام شود. هری پاورچین پاورچین وارد اتاق عمو آلبوس شد، قهوه را گذاشت کمربند را روی زمین انداخت و سریع جیم شد. سه یتیم از این که مأموریت خود را به نحو احسن انجام داده بودند خوشحال و راضی بودند. هرسه به اتاق خواب خود رفتند و خوابیدند. برعکس شب قبل آنها آسوده خیال و راحت خوابیدند.
صبح روز بعد بچه ها با سر و صدای عجیبی از خواب بیدا. شدند. وقتی در اتاقشان را باز کردن خیلی تعجب کردند. افرادی آمده بودند و ققنوس های عمو آلبوس را می بردند. بارفیوی روستایی با گاومیشش هم آنجا بود.
لیسا با تعجب پرسید:
- اینجا چه خبره؟
- خبر دار شدیم که هاگرید آلبوس دامبلدور ره کشته. مامورای آزکابان چند دقیقه پیش بردنش.
بچه ها بهم لبخند زدند.
بارفیو ادامه داد:
- این ها هم به خاطر این ره اینجان، تا ققنوس های دامبلدور ره بفرستن مجموعه ققنوس شناسان و من هم برای این ره اینجام، که شما ره ببرم.
لیسا با نگرانی به خواهر و برادرش نگار کرد.
- کجا؟
- پیش قیم جدید.
هری پاسخ داد:
- ما نمی خوایم بریم ما می می خوایم اینجا بمونیم.
- حرفش ره نزنید. من می خوام برم. کار دارم. زود لباساتون ره بپوشید بریم.
بچه ها به یکدیگر نگاه کردند چاره دیگر نداشتند. آنها رفتند تا لباس هایشان را بپوشند و پیش قیم جدید بروند. در این دنیا سه بچه نمی توانستند تنها باشند!
خوشبختانه این داستان ادامه دارد...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








عنتونین به لاتین یعنی عنتونین! یس یس... تنکیو... مشهوره که یک روز، عنتونینی زیباروی به فریدریش نیچه گفت: «بنده کتاب علی بابا و هفت کوتوله شما رو خوندم و بسی لذت بردم.» فریدریش نیچه هم در جواب فرمود: «ته ته لیتولی ته لیتو، ته ته لیتولی ته لیتو... خودمه تو گِل میپلکونم...» و اینجا بود که عنتونین فهمید طرفش اصلا فریدریش نیچه نبوده و استاد سندی بوده. به همین دلیل یه موز برداشت و از مرلین خواست که اونو ببخشه. چرا ما درس نمیگیریم از این ماجراها؟ نصفمون بوده اون عنتونین! چرا یاد نمیگیریم؟ چرا... عه... از آسمون داره جن به سمتمون میاد؟ :-؟






I'm sick of psychotic society somebody save me
