- انگلستان! من برگشتم!
صدای غرغر ملایمی شنیده شد.
- منم برگشتم اگه دوست دارین بدونین!
گوایندالین با ملایمت جاروی پرنده را نوازش کرد
- بیا بریم ببینیم دنیا دست کیه سیخو!
از شطینت های سابقش کاسته نشده بود، ولی شیطنتش حالا رنگ دیگری داشت. براق و تازه!
درست مثل حلقه طلایی رنگی که در انگشت سوم دست چپش برق میزد. گوایندالین که هنوز لباس های شاد و خنک یونانیاش را به تن داشت، یکراست به پاتیل درزدار رفت. او هم مثل هر جادوگر یا ساحره دیگری، خوب می دانست که بهترین محل برای کسب اخبار، مهمانخانه پاتیل درزدار است. اما او چنان سرخوش بود که متوجه نگاههای متعجب مردم به نشان شومش نشد.
چیزی پیش از ورود به کافه، توجه اش را جلب کرد. یک تابلوی نارنجی رنگ که درست بالای در ورودی کافه پاتیل درزدار نصب شده بود.
نقل قول:
جادوگری یا ساحره.
فشفشهای یا دو رگه!
سپیدی یا سیاه
توبه کاری یا نامطلوب!
هیچ فرقی نمی کند. کسی در این کافه، از عقایدت نمیپرسد. تو نیز نپرس! بنشین و بنوش و آسوده باش
گوایندالین با تعجب به تابلوی هشدار خیره ماند! هرگز به یاد نداشت که کسی یا گروهی به عقیده ای به جز سپید و سیاه اشاره کرده باشد. با فکری درگیر و آشفته، پشت یکی از میزها نشست! تا به صداهای اطرافش گوش کند.
- نه دقیقا همین سه روز پیش اومده بودن دنبالم. می گفتن اسمم بین توبه کارها نیست و پادشاه از دستم عصبانیه!
چراغی مه گرفته در گوشهای از ذهن گوایندلین روشن شد. "پادشاه"؟
- نه خب! به همین سادگی هم نیست که بیان بگن ما توبه کردیم. کلی بازجویی میشن. همین هفته پیش بود که یکی از ویزلیها با گریه و زاری اومده بود دفتر توبه که مثلا اعلام وفاداری کنه. اما وقتی مچش رو تو انبار گرفتیم، معلوم شد میخواسته دامبلدور رو فراری بده!
گوایندالین، با دستش قسمتی از بالای دسته جارو را که حدس میزد دهان جارو باشد، گرفت.
- خودم فهمیدم سیخو!
صدایش به قدری آهسته بود که هیچکس حتی در اطراف میز آن را نشنید. صدای جاروی پرنده هم همینطور!
- سوال من چیزِ دیگهایه. منظورشون از پادشاه کیه؟
الین به پوستری در بالای قفسه نوشیدنی ها نگاه کرد.
- باورت نمیشه اگه بگم آرسینوس!
- میخوای چکار کنی؟
- ارباب رو پیدا کنم!
- و چی بهش بگی؟
چشم های براق گوایندالین به نوشیدنی اش خیره مانده بود.
- قطعا اولین چیزی که میگم، خبر ازدواجم نیست!
و بی آنکه چیزی بنوشد، از جایش برخاست. نشان شومش به خارش افتاده بود و گوایندالین آرزو می کرد حدسش در مورد اربابش اشتباه باشد. پیش از خروج از کافه, لباسش را عوض کرد. نه هوای لندن و نه حال و هوای کوچه دیاگون، مناسب یک بلوز و دامن کوتاه, بنفش نبود.
جلوی در، تام، صاحب کافه برای چند لحظه متوقفش کرد.
- مطمئنی میخوای با این لباس بری بیرون!
نگاهی به ردای مرگخواری اش انداخته و نیشخند زد.
- من فقط وقتی این لباس رو کنار میذارم که ارباب بخواد!
بعد به نشانه قدردانی از نگرانی تام برایش سری تکان داده و کافه را ترک کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



تولدتو...