دافنه پیش به سوی مغازه رفت.
اما دید که مغازه خیلی شلوغ است.
-

در همین زمان آملیا را دید و با عصبانیت از مغازه خارج شد .
ومجبور شد از جاده خاخی نزدیک خانه گل بیاورد.
و شروع کرد به ساختن مجسمه.
در همین حال برادر زاده ی دافنه با سرعت خیلی زیادی از خانه خارج شد وزیر مجسمه ی دافنه زد
دافنه خیلی عصبانی میشود وروی برادر زاده اش داد خیلی بلندی کشید.شب شد.دافنه با عصبانیت زیادی روی مبل نشسته بود وبه برادرزاده اش نگاه میکرد .
که ناگهان مادر دافنه وارد اتاق شد. وقتی مادر دافنه نوه اش رادید که دافنه چه بلای سرش اورد با عصبانیت به دافنه نگاه کرد .
وقتی دافنه مادرش رادید . وقتی دافنه می خواست همه چیز را برای مادرش توضیح دهد مادر دافنه بدون آنکه به حرف هایش گوش بدهد دافنه را از خانه بیرون انداخت. و دافنه مجبور شد آن شب بیرون بخوابد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج











...هوم... 




