جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

241 کاربر(ها) آنلاین هستند (157 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
240 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 3 کاربر مهمان
درمیان ترس ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 فروردین 1397 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
کالین به ارامی میان جمعیت یازده ساله ها ایستاد در حالیکه هنوز هیچ ایمانی به ایستادنش در انجا نداشت.این روزها سخت ترین لحظات زندگی کوتاهش را تجربه کرده و هنوز....
صدای پدرش درست مثل یک نوار ضبط شده درذهنش جان داشت:

_میدونی کالین...زندگی توی دنیای جادوگری اونقدرهاآسون نیست،اما قشنگترین تجربه ایه که میتونی داشته باشی.من وقتی به سن تو بودم یه ماگلزاده ی تنهابودم که نگاه اصیلزاده هابهش باحقارت و نگاه ماگلزادهابابی تفاوتی بود... من فقط یازده سالم بود کالین؛فقط یازده سال!ترسیدم،خیلی زیاد.گریندلوالد رو تازه شناخته بودم و ذهنم محدود به ظلمهایی بود که به ماگلهاو ماگلزاده هاکرده بود...پدرم،تنهاکسی که داشتم باجادوگرشدنم مخالف بود و من...تنهابودم...خیلی تنها...کاش کسی رو داشتم که درکم کنه و قانعم کنه تااونطورناگهانی کلاه گروهبندی روکنارنزنم فرارنکنم.امامتاسفانه...اتفاق افتاد.من شانس جادوگرشدن رو از دست دادم کالین...هیچکس نفهمید چرا طلسم"آبلیویت" روی من اثر نکرد امامن خیلی زود فهمیدم...جادو از من عصبانی بود و میخواست من درتمام عمرم حماقت بچگانه ام رو به خاطر داشته باشم...این فقط مربوط به خودته،اماامیدوارم تصمیمی بگیری که پشیمونت نکنه،پسرم!

"کالین مکفرسون!"
زنی قدبلند و رداپوش که کلاهی ولی بازایستادو به چارپایه روبرو چشم دوخت؛انگارکه تاریخ قصد بازیگوشی باخاطره هارا داشته باشد،کالین شنیده بود اینروزهاجادوگری به نام ولدمورت دوباره و پرقدرت تر از قبل رویای نابودی دنیای ماگلهاو ماگلزاده ها را درسر دارد.دوباره شروع به حرکت کردو روی چارپایه نشست.لبهایش رابه هم فشرد و و نگاهی به جمعیت شاد روبرویش انداخت.نفس عمیقی کشید و این بار کاملا مصمم دوبنداآویزان از کلاه را زیرچانه اش گره زد و به آرامی زمزمه کرد:
_اشتباهت تکرارنمیشه پدر...من این شانس رو نمی بازم!
شبیه به کلاه سخنگوبر سر داشت از روی تومار این راخواند و با نگاهی منتظر جمعیت را کاوید.
کالین اولین قدم رابرداشت

درود فرزندم.

ایده‌ت خیلی تازه بود. درواقع تو به گروهبندی کالین نپرداخته بودی، بلکه به تصورات و صحبت‌های پدرش. این خیلی خوبه که یه دید دیگه داشته باشیم.

توصیفاتت کافی بود و میشد فضای رولت رو توی ذهن تصور کرد.

اما میدونی، آخرش کمی مبهم بود. خود سوژه مبهم نبود، بلکه جمله آخر رولت کمی گیجم کرد. سعی کن تمام جملات رو واضح بنویسی که خواننده ذهنش درگیر کلمات و معانیشون نشه و بتونه از رولت لذت ببره.

امیدوارم اشکالاتت توی فضای ایفای نقش حل بشن...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/1/15 15:44:56
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 فروردین 1397 14:04
نمایش جزئیات
آفلاین
حوالی ساعت هفت بعد از ظهر یک روز نسبتا سرد زمستانی , در حالی که صدای راه رفتن مشنگ ها و دادو فریاد دست فروش ها که میخاستند اجناس تقلبی و اغلبا قاچاق خود را به خریداران از همه جا بی خبر قالب کنند , هری و دامبلدور قدم زنان و بی توجه به هیاهوی همیشگی شهر لندن بسوی ورودی وزارتخانه در حرکت بودند... دامبلدور طبق قولی که در شروع سال تحصیلی به هری پاتره پانزده ساله داده بود , میبایست در ایام کریسمس او را برای آشنایی بهتر و بیشتر به وزارتخانه ببرد.

دامبلدور اشاره ای به کوچه ای که تهش بن بست بود کرد و با لبخندی رضایت بخش بر صورت ریش پشمکی اش گفت :
- عاا هری , بهتره ازین مسیر بریم......خلوت تره

هری که افکارش درگیر شلوغی و سر صدای ماگل های دور و اطرافش بود همچون آهنربا فقط بدنبال مدیر مدرسه اش میرفت و اصلا هم طبق عادت همیشگی اش نمیپرسید : " چرا؟! "

سرانجام پس از رسیدن به انتهای کوچه که بن بست بود , هری جوان رو به دامبلدور که خوشحال بنظر میرسید با نگاهی غرق در تعجبه بوجود امده از مکان فعلی پرسید :
- پروفسور...میخواستم ...میخواستم بدونم ما الان نباید در راه وزارت خونه باشیم؟

دامبلدور که از قبل انتظار چنین سوالی را از هری داشت با لحنی آرام و قانع کننده گفت :
- فکر کنم متوجه شده باشی که دیدن هری پاتر در ورودی اصلی وزاتخانه توجه هر جادوگر یا مرگخواری و بخودش جلب میکنه؟ ... از طرفی میخوام یه روش فوق العاده پر کاربرد و باستانی رو که قطعا در آینده لازمت میشه رو شخصا بهت آموزش بدم!

هری که از تعجب و کنجکاوی بی حد اندازه ای که دامبلدور با چند جمله در وجودش شعله ور کرده بود به آرامی پرسید :
- احیانا میشه بگین چه روشی؟

- عا البته فقط کافیه دستمو بگیری و تمرکز کنی.

-همین؟!

-دستمو بگیر هری

هری که از سوال بی موردش آگاه شده بود با حالتی مطیع و آرام دست پروفسور کهن و فرزانه را گرفت و .....

دیوار هایی از جنس زمرد ناخالص که قدمتش را هرکسی نمیداند , جادوگران , ماموران , کارکنان و مشنگ هایی که به جرم استفاده از جادو در ملع عام یا به هرشکل دیگری دستگیر شده بودند در تالاری به طول سیصد متر یا بیشتر در رفت امد بودند.

هری که بعد از اپارات اجباری که چیزی ازش سر درنیاورد رو به دامبلدور که دست به سینه ایستاده و به کارگرانی که مشغول نصب کردن بنری با مضمون " خواص شگفت انگیز خون اژدا " بودند نگاه میکرد , با نن نن کردن گفت :
- پروف...پروفسور.....پروفسور دامبلدور مطمعنم این روشی که چند لحظه پیش ازش حرف زدین.... برای بالا آوردن ناهار عالی عمل کنه

- آآآ هری...! دوست من بی شک این روش مزایای مختلفی داره که حالت تهوع یکی از اونهاست....بهرحال به مرور زمان عادت میکنی

هری که به دامبلدور بیشتر از هرکس دیگه ای اعتماد داشت حرف هایش را بخاطر سپرده و همراه اون به سمت آسانسورجادویی راه افتادن...مقصد اونها بخش کنترل رد پای جادوگران زیر سن قانونی بود
اما همینطور که قدم زنان از بین جمعیت میگذشتند مردی با ردای سیاه که پیکرش تفاوت چندانی با مردگان بیرون آمده از گور نداشت از دور به هری دست تکان میداد...هری که نفسش در سینه حبس شده بود و عرق سردی بر پیشانی داشت بی اختیار دست دامبلدور را کشید و به مرد سیاه پوش اشاره کرد.
دامبلدور که ریش هایش از تعجب فر خورده بودند به سمت مرد راهی شد تا از زاویه ای نزدیک اورا ببیند.

- عم.... هری از جات تکون نخور.... من ...برمیگردم.

نزدیک و نزدیک تر...نزدیک و نزدیک تر...

دامبلدور با لحنی پدرانه :

- حالت چطوره تام؟

- خوش حالم تونستم پیدات کنم آلبوس!...اینطور که به ما خبر دادن تو انگشتر محبوب پدر بزرگمو به سرقت بردی , آیا این خبر حقیقت داره؟

-تکذیب میکنم

- اما اون تو انگشتته

خب پس دیگه مال منه مشکلی داری؟

- پیر مرد احمق! نکنه از جونت سیر شدی که جلومون بلبل زبونی میکنی؟ نجینی...بخووورش!

- فسسس فوس فیس ( ارباب باید بدونن نجینی لب به غذاهای تاریخ گذشته نمیزنه )

دامبلدور با صدایی رسا و خوشحال :

- خب میتونیم این یه موردو بزاریم به حساب خوبی های سن بالا بودن !
چوبدستیتو در بیار تام !

ولدمورت با بی میلی چوبدستی از جنس استخوان پدرش را از زیر شنلش بیرون میکشد...

دو جادوگر که در انجام افسون های پیشرفته مهارت دست ناپذیری را دارند حالت حمله میگیرند.
ناگهان از بین جمعیت تماشاچی هری سراسیمه وارد میدان شده و تلفن همراه دامبلدور را که زنگ میخورد بخودش رساند.

-پروفسور ....پروفسور ... گوشیتون...

- عا متوجه شدم هری ولی میبینی که در چه شرایطیم ! هووف .

گوشی را از هری گرفته و با اشاره ای به ولدمورت که نشانگر ( یه لحظه وایسا) است جواب میدهد:

- الو؟.... عاهاهاها ....جیسون! واقعا از شنیدن صدات خوشحالم مرد چیشد یادی از ما کردی....واقعا؟...چه خوب...هاهاهاها باشه باشه الان میام.
دامبلدور که از شنیدن صدای دوست نسبتا صمیمی دوران تحصیلش خشوحالتر از همیشه به نظر میرسید رو به تام کرده و گفت :

- فکر کنم باید دوعل رو به یه وقت دیگ ای موکول کنیم تام ....راستش یکی از دوستان قدیمیم برای عید دیدنی داره میره هاگوارتز از طرفی مینورا دست تنهاست و منم باید برای پذیرایی و عرض ادب اونجا باشم متوجه هستی که؟

ولدمورت که بیشتر از دامبلدور خوشحال بود که از دوعل با او نجات یافته با غرور تمام گفت :

- امیدوارم بهتون خوش بگذره آلبوس...راستشو بخوای ماهم شب به عمارت مالفوی به صرف شام و عیدی دادن به دراکو دعوتیم

- عصر بخیر......دستمو بگیر هری!

صحنه تاریک میشود


http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img578a30172d0d9.jpg

درود فرزندم.

با این خود سوژه چیزی برای گفتن نداشت اما تو با طنز‌های ریزی که به کار بردی سرگرم کننده‌ش کرده بودی. حتی این که رفتار آخر لردولدمورت به شخصیتش نمیخورد، تا حدودی با بی منطقی و طنز رولت توجیه شده بود.

حواست به غلطای تایپی باشه، این جور غلطا حواس خواننده رو از رول پرت میکنن.

از اعضای قدیمی هستی؟ چون به نظرم با سبک رول نویسی جادوگران آشنایی.
اگه هستی به من یا مدیرا بگو و بدون گروهبندی معرفی شخصیت کن. این جوری هم راحت میشی و هم رستگار.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/1/14 16:21:52
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 فروردین 1397 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین


با نگاهی نگران به دور و برش و دانش آموزانی که یکی یکی نامشان خوانده می شد و گروهبندی می شدند ، خیره شد. سعی کرد برای کم کردن اضطرابش به چیزی غیر از گروهبندی فکر کند...
ناخودآگاه تصویر خواهرش با موهای پرپشت سیاه که روی کمر باریکش می ریختند و زمانی که پشت چرخ نخ ریسی اش می نشست و آواز می خواند، به یادش آمد. هرچه بیشتر به آن تصویر ذهنی فکر می کرد جزئیات بیشتری به یادش می آمد... خواهرش... ان آهنگ قدیمی وحشتناک را با چه صدای دلنشینی می خواند...
"روزی دو خواهر بودن که بازی کنان رفتن...
برای دیدن کشتی های پدرسان که برمی گشتند...
ولی خواهران که رسیدند بر لب دریا...
کوچک تر را بزرگ تر به آب انداخت و شد ناپیدا..."


نگاهش را به دخترکی با موهای قهوه ای دوخت که روی چهارپایه نشست .

"گاهی با غرق شدن،گاهی نیز شنا کنان...
در نهایت جسدش رسید به سد آسیابان..."


- گریـــــــفنــدور!

"ولی آسیابان با استخوان سینه ی او چه کرد ؟
برای آهنگ نواختن خود ویولنی ساخت...
با انگشتان کوچک او چه کرد؟
پیچ کوک هایی برای ویولونش ساخت..."


در نهایت لیسا تورپین نیز به ریونکلاو پیوست. جمعیت اطرافش کمتر و کمتر می شد و اضطرابش بیشتر و بیشتر. دوباره توجهش را به موسیقی داد...

" و با برآمدگی بینی اش چه کرد؟
خرکی بر ویولونش ساخت...
با رگ های آبی رنگش چه کرد؟
سیم هایی برای ویولونش ساخت..."


به اطرافش نگاه کرد. جز حداکثر شش نفری که با حساب او باقی مانده بودند، بقیه دانش آموزان گروهبندی شده و بر سر میز گروه هایشان نشسته بودند.

" با چشمان خیلی روشنش چه کرد؟
به وقت سپیده بر ویولونش گذاشت...
با زبان خیلی خشنش چه کرد؟
آن را که به اندازه سخن رانده بود بیل کرد..."


- الفیاس دوج .

- هــافلـــپـاف!

"سپس سیم سوم به حرف آمد و گفت :
- هـی آن طرفی پدرم پادشاه است..."


نگاهی مضطرب به اطراف انداخت. سه نفر . فقط سه نفر بودند که باقی مانده بودند. با نگرانی پاهایش را به زمین کشید.

"سپس سیم دومی به حرف آمد و گفت :
- هـی آن طرفی مادرم ملکه است.."


دو نفر . دونفر باقی مانده بودند. نگاه خیره ی دیگران را بر خود حس کرد...

"سپس هر سه سیم به حرف آمدند و گفتند:
-هـی آن طرفی این خواهرم بود که مرا غرق کرد! "


- رزالیا اونز.

نگاهی به بالا کرد و دست از زمزمه کرد و خواندن کشید. همه ی تالار به او که آخرین نفری بود که گروهبندی می شد خیره شده بودند . با خود گفت:
- می خوام از این جا برم بیرون ! اینجا جای من نیست !

ولی خب... مثل همیشه کسی افکارش را نشنید.در حالی که سعی می کرد پایش به ردای گشادش گیر نکند، نگاهی به چشمان طوسی اما جدی پروفسور مک گونگال انداخت و آرزو کرد کاش خودش هم می توانست در آن لحظه چنین چهره ی مصممی به خود بگیرد . در حالی که به شدت می لرزید روی چهارپایه نشست.

- اشتباهه ! یه چیزی اشتباهه ! این جا جای من نیست!

پروفسور مک گونگال کلاه را روی سرش گذشت...
ثانیه ها ازپی هم می گذشتند ...
شکاف هایی که نقش دهان کلاه را ایفا می کردند از روی سرش چرخیده و به سمت پروفسور مک گونگال برگشت.
- مینروا چرا یک ماگل رو پیش جادوگر ها آوردی؟ باید یه مشنگ رو گروه بندی کنم؟

درود بر تو فرزندم.

جالب بود واقعا.
مطمئنید شما که تازه وارد هستید؟

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط N.Black در 1397/1/9 22:17:12
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/1/10 20:19:53
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/1/10 20:20:26
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 8 فروردین 1397 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس مرتبط با نمایشنامه

_هی نگاه کن اون هریه 
_هری پاتر معروف؟ 
هری سعی میکرد توجهی نکند اما بعد از گذشت 
4 سال آشنایی با دنیای جادوگری و شناختن خودش دیگر تحمل سنگینی نگاه هم نوعانش به 
جای زخمش آسان نبود... 
هاگرید که متوجه سکوت هری شده بود دستی 
به شونه اش کشید و گفت: *هری ناراحت نباش فکر میکردم دیگه باید برات عادی شده باشه، 
فعلا به این چیزا فکر نکن.* و سرش رو نزدیک 
گوش هری برد و به آرامی گفت :*پروفسور دامبلدور وظیفه ی مهمی رو به من و تو واگذار 
کرده خودت که میدونی.* 
هری به هاگرید لبخندی زد و به آرامی به راه خود را به سمت مغازه اولیوندر ادامه دادند. 
بعد از گذشت لحظاتی هری و هاگرید خود را 
روبروی مغازه ی پیرمرد چوبدستی ساز یافتند هری با هل دادن در صدای زنگ آویز در را به صدا درآورد. شخصی که تا آن لحظه پشت به آن ها مشغول مرتب کردن چوبدستی های عزیزش بود با شنیدن صدای آویز به سمت آن ها چرخید و 
با خوشحالی گفت :*هاگرید ،هری از دیدنتون خوشحالم بالاخره اومدین منتظرتون بودم. آلبوس با اون جغد مریض احوالش بهم خبر اومدنتونو داد.* و بعد با صدایی که از قصد آرام حرف 
میزد ادامه داد :*چیزی که دنبالش هستین پشت مغازست دنبالم بیاین نباید کسی متوجه بشه وگرنه فاج دوباره بخاطر همکاری با آلبوس برام دردسر درست میکنه.* 
هری و هاگرید با همان سکوتی که از ابتدای 
ورود به مغازه حفظ کرده بودند با راهنمایی اولیوندر به پشت مغازه رسیدند. 
اولیوندر چوبدستی کاغذپیچ شده رو به دستان هری جوان سپرد و گفت :*هر دو تاتون خوب میدونید این ابر چوبدستی آلبوسه پس نباید به 
دست نا اهلش بیفته پس حواستون رو خوب جمع 
کنید و توی راه بی دقتی نکنید.* 
هری با کنجکاوی پرسید :*آقا چرا چوبدستی پروفسور پیش شماست ؟* 
اولیوندر پاسخ داد :*آلبوس چوبدستی بیچاررو 
شکسته بود* 
هری و هاگرید از مغازه ی اولیوندر بیرون آمدند و بار دیگر آویز را به صدا درآوردند... 

درود فرزندم.

سوژه‌ت جدید بود اما سریع پیش برده بودیش. یه جورایی انگار خام بود. بهتر بود که بیشتر بهش می‌پرداختی، مثلا سر قسمتی که اولیوندر ابرچوبدستی رو به هاگرید و هری می‌ده، توصیفات و فضاسازی‌های بیشتری از احساسات شخصیت‌ها نیاز بود.

دیالوگ‌ها رو هم با خط تیره بنویس و با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن. اینطوری:
نقل قول:
هاگرید که متوجه سکوت هری شده بود دستی 
به شونه اش کشید و گفت: *هری ناراحت نباش فکر میکردم دیگه باید برات عادی شده باشه، 
فعلا به این چیزا فکر نکن.* و سرش رو نزدیک 
گوش هری برد و به آرامی گفت :*پروفسور دامبلدور وظیفه ی مهمی رو به من و تو واگذار 
کرده خودت که میدونی.* 
هری به هاگرید لبخندی زد و به آرامی به راه خود را به سمت مغازه اولیوندر ادامه دادند. 


هاگرید که متوجه سکوت هری شده بود دستی به شونه اش کشید و گفت:
- هری ناراحت نباش فکر میکردم دیگه باید برات عادی شده باشه، فعلا به این چیزا فکر نکن.

و سرش رو نزدیک گوش هری برد و به آرامی گفت :
- پروفسور دامبلدور وظیفه ی مهمی رو به من و تو واگذار کرده خودت که میدونی.

هری به هاگرید لبخندی زد و به آرامی به راه خود را به سمت مغازه اولیوندر ادامه دادند. 


با همه‌ی این ها امیدوارم اشکالاتت با ورود به فضای ایفای نقش حل بشن...

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/1/8 18:16:00
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/1/8 18:16:57
اصالت و قدرت برای لحظه اوج ! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما ...

بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد ...

Only slytherin
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 5 فروردین 1397 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 10
لینک تصویر=http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img5367c58367363.jpg

هری و هاگرید دست در دست هم، همچون پدر و پسری که به تازگی یکدیگر یافتند در کوچه دیاگون قدم میزنند
ناگهان هری چشمش به یک گیاه میخورد که شبیه انسان است ولی با فیزیکی درخت مانند.. ناگهان فردی که کنار فروشگاه لوبیا هایی با تمام طعم ها ایستاده بود گیاه را از درون گلدان بیرون میکشد و هری جیغ آرام ولی تیزی را میشنود و از هوش میرود وقتی چشم باز میکند در آغوش هاگرید آرام گرفته است
هری رو به هاگرید:
هاگرید این چی بود؟؟
_این یه مهر گیاه بود
_چی.. چیه گیاه
_مهر مهر گیاه یه نوع گیاهیه که از ش برای درمان افرادی که خشکشون زده استفاده میشه
_کدوم افراد.. خشکشون زده یعنی چی؟؟؟
_هیچی ولشون کن الان نمیتونم برات توضیح بدم
تازه شانس اوردی این یه مهر گیاه جوون بود وگرنه تا حالا مرده بودی
_خوش حالم که دوباره تورو میبینم هاگرید
دراکو مالفوی هری را میبیند و به او میگوید هههه توئه بچه ی ترسو میخوای جلوی ارباب سیاه رو بگیری
هاگرید عصبانی شده و به سمت مالفوی حمله ور میشود که هری جلویش را میگیرد چون لوسیوس مالفوی پدر دراکو منتظر این فرصت بود تا به هاگرید حمله کند او چوب دستیش را بسمت هاگرید میگرد که هری سریعتر عمل میکند
_اکسپلیارموس
چوب دست لوسیوس از دستش رها شده و به سمت هری میرود
_آفرین بر عکس پدرت خیلی سریعی
_راجع به پدر من درست حرف بزن
_ خفه شو پسرک بیچاره اداواکداو
در این لحظه هاگرید با یک مشت محکم به سر لوسیوس میزند و او از هوش میرود
هری و هاگرید با سرعت و دلی شاد از اونجا دور شدند

درود بر تو فرزندم.

سوژه ت یک مقدار ضعیف بود و جای کار بیشتری داشت. آخراش رو انگار یکم سریع نوشتی که فقط زودتر تموم کنی در واقع.
اما خب بهرحال... نکات اولیه رو مشخصه که بلدی.
و اما در مورد ظاهر پست، در بخش دیالوگ ها و توصیفاتت، باید به این شکل پیش بری:

او چوب دستیش را بسمت هاگرید میگرد که هری سریعتر عمل میکند.
_اکسپلیارموس!

چوب دست لوسیوس از دستش رها شده و به سمت هری میرود.

_آفرین بر عکس پدرت خیلی سریعی!
_راجع به پدر من درست حرف بزن!


و البته... علائم نگارشی در پایان جملاتت رو هم فراموش نکن.
با امید بر اینکه با ورود به ایفای نقش، مشکلاتت حل میشن...
تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/1/6 19:01:37
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اسفند 1396 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 4: جینی در کتابخانه نشسته بود که دراکو مالفوی با عجلد وارد کتابخانه شد و در را محکم بست .
با صدای بسته شدن در جینی از جا پرید ، جینی که خیلی ترسیده بود و عصبانی شده بود بلند شدو روبه دراکو کرد و گفت : ((مگه نمی بیمی اینجا کتابخونست.))
دراکو با صدای بلند و عصبانی به جینی گفت: ((خودم می دونم کجام لازم نیسنت تو به من تزکر بدی دختر احمق کله قرمز.))
جینی که خیلی عصبانی شده بود گفت : ((من هرچی که هستم بهتر از تو وخانوادت هستم))
دراکو ((خانواده من اصیل زاده هستن اما تو چی خانواده چی هستن؟))
در حالی که بحث جینی و دراکو بالا گرفته بود خانوم پینس با عجله به سمت اونها رفت و گوششون رو گرفت و گفت : ((هرچه زودتر از کتابخانه من برید بیرون احمق ها ! وگرنه هر دو تونو به یه موش کثیف تبدیل میکنم.))
جینی و دراکو با عجله از کتابخانه خارج شدند ، در حین خارج شدن دراکو جینی رو به دوئل دعوت کردو جینی هم پزیرفت و هردو به اتاق دوئل رفتند .
وقتی وارد اتاق شدن جینی خیلی سریع چوبدستیش رو درآورد و طلسم (اسیوفای) را اجرا کردو دراکو هم جوابشو داد ، بعد خیلی سریع دراکو یه صندلی را رو به سمت جینی پرتاب کردو جینی هم جاخالی دادو پشت یه ستون قایم شد.
جینی نفسش رو حبس کردو یاد چیز هایی افتاد که هری یادش داده بود خودش رو جمع و جور کردو یک نفس عمیق کشیدو از پشت ستون پرید بیرون و طلسم ((اکسپلیارموس )) رو اجرا کردو دراکو رو خلع صلاح کرد.
دراکو لحظه ای آرام ایستادو متعجب به جینی نگاه کردو بعد به جینی گفت ((تو....تو....)) و با سرعت از اتاق بیرون رفت.

درود بر تو فرزندم.

سوژه رو همچنان بسیار سریع پیش بردی. حتی بیش از حد!
تعداد بسیار زیادی هم غلط املایی داری. لطفا قبل از ارسال، همیشه یک دور از روی پستت بخون.
اما در مورد ظاهر پست و دیالوگ ها، باید به شکل زیر بنویسی:

جینی که خیلی ترسیده بود و عصبانی شده بود بلند شدو روبه دراکو کرد و گفت :
- مگه نمی بیمی اینجا کتابخونست.

دراکو با صدای بلند و عصبانی به جینی گفت:
- خودم می دونم کجام لازم نیسنت تو به من تزکر بدی دختر احمق کله قرمز.


بهرحال امیدوارم که این مشکلات با ورود به ایفای نقش و نقد شدن، رفع بشن.
تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/1/1 14:54:20
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اسفند 1396 17:23
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر دوم
_هی اژدها...اااااااااا اژدها کجا رفت؟
هری با تعجب فراوان به دور برش نگاه کرد.اخه چطور میشد موجودی به اون غول پیکری رو گم کرده باشه؟با خودش گفت:
_"حتما یه جایی کمین کرده.باید مراقب باشم."
گوش ها و چشمهاش رو را برای شنیدن کوچک ترین حرکتی تیز کرد.ناگهان اژدها جلویش سبز شد و شترق!اونو به درون غاری پرتاب کرد و خودش جلوی در منتظر وایساد.هری برای چند لحظه چشماش رو بست و وقتی باز کردپسری جلوی رویش وایساده بود.پسر مویی طلایی و جای پنجه گرگی روی صورتش داشت.پسر پرسید:
_"حالت خوبه؟تو کی هستی؟"
هری با ترش رویی جواب داد:
_"ممنون.خودت کی هستی؟"
پسر جواب داد:
_"ناگا فایتر.و شما؟"
هری با میلی جواب داد:
_"هری پاتر.تو اینجا چیکار میکنی؟"
ناگا گفت:
_"من یه ارباب اژدهام.اینجا زندگی میکنم.اربابان اژدها بخاطر اینکه اژدها ها همیشه دنبالشونن نمیتونن برن بیرون میفهمی که!"
هری برای چند ثانیه به پشت سر نگاه کرد.اژدها به ناگا تعظیم کرده بود.
ناگا ادامه داد:
_"معمولا چارلی میاد به دیدنم.چارلی ویزلی.مطمئنن میشناسیش.دفعه بعد که دیدیش بگو ناگا چند تا کار باهات داره.خب فکر میکنم باید بری هری.از دیدنت خوشحال شدم."
وبا هری دست داد.هری جواب داد:
_"حتما بهش میگم.خداحافظ."
و بدون حرف دیگه ای سوار جاروش شد و ناگا رو تنها گذاشت.

درود بر تو فرزندم.

اینبار بهتر شد.
اما در مورد ظاهر نوشته ت، باید دیالوگ ها و توصیفات رو به شکل پایین بنویسی:

پسر پرسید:
_حالت خوبه؟تو کی هستی؟

هری با ترش رویی جواب داد:
_ممنون.خودت کی هستی؟

پسر جواب داد:
_"ناگا فایتر.و شما؟"


سوژه ت البته هنوز جای کار داشت. اربابان اژدها چین؟ اصلا این ارباب اژدها چطوری اومده بود توی اون غار و فقط چارلی ازش خبر داشت؟
اما خب بهرحال... نسبت به پست قبلی بهتر بود. و امیدوارم که این مشکلات سوژه پردازیت هم در ایفای نقش برطرف بشن.
تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/1/1 14:47:31
اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اسفند 1396 04:52
نمایش جزئیات
آفلاین
هری با تعجب به دور و برش نگاه کرد.باورش نمیشد شاخدم را گم کرده باشد.از طرفی خودش هم گم شده بود.یه هویی شاخدم از نا کجا اباد پیدایش شد و با ضربه محکمی او را به درون غاری تاریک و ظلمانی پرتاب کرد.هری ارام گفت:لوموس.
و نور روی پسرکی افتاد که با جای پنجه گرگ رو صورتش و موهای طلایی خیلی عجیب به نظر میرسید.هری با نگاه کردن به پشتش فهمید که اژدها به پسرک تعظیم کرده است.هری پرسید:تو کی هستی؟
پسر جواب داد:جونیور فونیکس ناگا دارکس دایتر.یه ارباب اژدها.
هری چوب دستی اش را پایین اورد.لبخندی زد و گفت:تو اینجا چیکار میکنی؟وای خدا!
سه اژدهای چینی و ولزی و سوعدی از پشت جونیور ظاهر شدند.جونیور جواب داد:من اینجا زندگی میکنم.نگران نباش.بهت اسیب نمیزنن و فکر کنم باید به مسابقت برسی.
و در تاریکی غار گم شد.
تصویر 2

درود بر تو فرزندم.

سوژه رو بسیار سریع پیش بردی و از روی موقعیت ها پریدی. این چیزی که نوشتی بیشتر شبیه به یک گزارش خیلی سریع هستش. لطفا برو و سوژه رو بیشتر و بهتر بنویس و دوباره برگرد.

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ناگا در 1396/12/29 6:35:45
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/12/29 13:21:25
اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 28 اسفند 1396 21:44
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 3: شب بودو همه خواب بودن اسنیپ با عجله از اتاقش خارج شدو به سمت اتاق پروفسور آلبوس دامبلدور رفت، میانه راه بود که در انتهای یکی از راه رو ها نور چوبدستی توجه او را جلب کرد که با سرعت داشت دور میشد .
اسنیپ وارد راه رو شد و به دنبال نور راه افتاد ، افرادی که داخل تابلوها بودند بیدار شده بودند و غرغر می کردند .
بعد از چند ثانیه تعقیب ، نور ناپدید شد و اسنیپ ایستاد و خود را در تالاری دید که در آن آینه نفاق انگیز بود.
خواست باز گردد اما چیزی در آینه توجه اورا جلب کرد .
چیزی که همیشه آرزوی اسنیپ بود ، آرزوی بر باد رفته اسنیپ ، اشک در چشمان اسنیپ حلقه زده بود و بغض بزگی گلویش را گرفته بود ، خاطرات گذشته لحظه ای در ذهنش تدایی شد ، باخودش گفت : ((اگر...)) و بغضش شکسته شد و روی زمین افتاد و اشک چشمانش به آرامی جاری شد.

درود بر تو فرزندم.

نمایشنامه ای که نوشتی بسیار کوتاه هست. مشخصه که سوژه رو با عجله بسیاری پیش بردی. از روی موقعیت ها و سوژه به شدت پریدی. لطفا یک نمایشنامه دیگه بنویس، اینبار بدون عجله و با راحتی تمام. روش قشنگ وقت بذار. توصیفاتت رو بیشتر و بهتر بنویس.

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/12/29 13:20:00
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 28 اسفند 1396 06:35
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمانش را آرام آرام باز کرد،باورش نمیشد که هنوز هم در همان رویا قوطه ور است.پتو را که مانند طنابی به دور خود پیچیده بود را باز کرد و به سمت پنجره حرکت کرد.
صبح زود بود ، هیچ کس بیدار نشده بود از دیدین منظره صبحگاهی لذت میبرد ، اما وقتی چشمش به صحنه رو به رویش افتاد از شگفتی دهانش باز بامند ، آسمان طیفی از رنگ آبی بود و همچنان ستاره ها در آن میدرخشیدند و خودنمایی میکردنند دریاچه ی وسیع مانند لکه ی رنگی آبی، بر روی زمین سبز ریخته شده بود.جنگل های ممنوعه از همیشه زیباتر به نظر میرسیندند و در دوردست ها دیوارهایی نامتقارن و سنگی قد علم کرده بودند .
با دیدن آن صحنه ی جادویی خواب از سرش پریده بود دیگر به خواب نبودن این رویا باور داشت،می خواست از خوشحالی جیغ بکشد اما ترس از اینکه در همان اولین روز همه را بر علیه خودش کند مانع این کار شد . دستی به مو های قهوه ای و پیچ و تاب دارش کشید جلوتر رفت و پنجره را آرام باز کرد نسیم صحبگاهی آرام صورتش را نوازش میکرد ، چه کسی باورش میشد دیروز تک دختر یک خانواده معمولی در شرق آمریکا و حالا ساحره ای در خوابگاه گریفیندور.
از خوشحالی در پوست خودش نمیگنجید کم مانده بود از پنجره به پایین پرت شود،خوشبختانه از اویزان شدن از پنجره طبقه ی هفتم یک برج دست برداشت و دوباره خواست که به تختش برگردد . چندباری به این طرف و آن طرف قلط زد اما نه مثل اینکه خواب هیچ جوره دعوت مهمانی چشمان عسلی وایولت را نمی پذیرفت . دیگر به ستوه در آمده بود از جایش بلند شد و کتاب درس معجون هایش را برداشت و راه سالن گریفیندور را به پیش گرفت.
با دیدن صحنه رو به رویش کمی تعجب کرد پس مثل اینکه او تنها سحر خیز گروه نبود ، پسری با موهای تیره و ریز جسه بر روی یکی از کاناپه ها پشت به وایولت لم داده بود و مشغول نوشتن چیزی بود.
به او نزدیک شد و بر روی نزدیک ترین صندلی به او نشست ، پسرک که از دیدن وایولت خیلی تعجب کرده بود سریع دفترچه ای را که در آن مینوشت بست و زیر دستهایش قایم کرد .
-سلام...ببخشید نمیخواستم بترسونمت.
-نه مشکلی نیست، نترسیدم
-خوبه...ترم چندمی؟
-اول
-چه جالب من هم ترم اولم،اسمت چیه؟
-آرتور وارنر،وشما؟
-وایولت بودلر هستم
-خوشبختم
-منم همینطور
از زیر دستان استخوانی اش دفترچه مشخص بود جلدی چرم به رنگ سبز تیره به نظر می امد که دفتر خاطرات باشد.
-اون دفترخاطرات برای توئه؟میتونم بخونمش؟
با لحنی که استرس و عجله درش معلوم بود گفت:اممم...نه ...مال من نیست از...یکی از دوستام اونو بهم داده...هنوز توش هیچی ننوشتم
ولی دروغ میگفت چشمانش واضح حرف دلش را بازگو میکردند و دستان جوهری اش هم در تایید آنها نقش مهمی را ایفا گر بودند
کسی چه میدانست شاید آن سال هم حادثه ای دیگر رخ میداد...

درود بر تو فرزندم.

متنی که نوشتی به خودیِ خود، خوب هستش. اما به هیچ یک از تصاویر ارتباطی نداره. لطفا یک نمایشنامه دیگه، با توجه به یکی از تصاویر بنویس.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/12/29 13:13:32

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.