جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

46 کاربر(ها) آنلاین هستند (37 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
45
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  294 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  280 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  255 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: چهارشنبه 20 تیر 1397 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
وای دیرم شده بود.
از پله های اضطراری 6 طبقه را پشت سر گذاشتم.
نفس نفس زنان به پله های آخر رسیده بودم، که دیدم یک نامه توی هوا معلق است. آن را گرفتم:
سلام خواستم بهت خبر بدم که گاز خونه رو خاموش نکردی و ...

وقتی اولین جمله را خواندم کاغذ را انداختم زمین و بدو بدو به خانه رفتم.
اما گاز روشن نبود برای بار سوم پله هارا گذراندم.

وقتی داشتم در خانه را می بستم، یک نامه به دستگیره چسبیده شده بود:
سلام تانکس خواستم خبر بدم، فردا قطار هاگوارتز حرکت می کنه و...
چی فرداااااا؟ نهههه

من هنوز وسایل نخریده بودم؛ ( 7 روز فرصت داشتم) و پدر و مادر هم مسافرت هستند و من خانه عمه کوچکه ی،ماگلم هستم.
تنها راهش این است که همین حالا به جای رفتن به کلاس ریاضی که عمه به زور منو فرستاده به کوچه ی دیاگون بروم.

وقتی سوار قطار شدم تا به قلب لندن بروم، روی صندلی یک نامه بود:
سلام تانکس، پدر و مادرت الان به لندن رسیدند و می خواهند به دنبال تو بروند...
چییی؟ پدر و مادر که قرار بود 3 روز دیگر برگردند.
اما اگر می فهمیدند من کلاس ریاضی را پیچاندم حتما مرا می کشتند.

وقتی تمام راهی که تا قطار رفته بودم را برگشتم و به خانه رسیدم. عمه داشت با کیسه های پر از خرید وارد خانه می شد.
—زود رسیدی نیمفادورا!
—اممم...معلم کلاسو تعطیل کرد.
وای به کلی یادم رفته بود.

—عمه پدر و مادر امروز برمی گردند؟
—نه.
—آها خب من...من... می خوام برم خونه ی یکی از دوستام تا با اون ریاضی کار کنیم.
لبخند زد: خیلی خب عزیزم.

****************

وقتی به کوچه ی دیاگون رسیدم هیچ کدوم از بچه هارا ندیدم. تعجب کردم آنها می دانستند فردا قطار حرکت می کند؟
ارنی را در بین جمعیت شناختم، و به طرفش رفتم:
سلام ارنی خبر داری قطار فردا حرکت می کنه؟

—شوخی خوبی بود تانکس. و قاه قاه خندید.
—نه ارنی شوخی نمیکنم، صبح اول یک نفر به من نامه زد که...
و تمام موضوع را برایش شرح دادم.
تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده.

—تانکس فکر می کنم ی نفر تورو...
—وای اره... آره فهمیدم.
در اون لحظه یک نامه توی هوا معلق بود:
سلام تانکس، خواستم بگم...
نه دیگه کافی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: دوشنبه 18 تیر 1397 00:21
نمایش جزئیات
آفلاین
-نیییییم فااااا؟ نیییییم فاااااا؟ خوابیدی؟ کلاس مون خیلی زود شروع میشه. رز دوست نداره دیر کنیم. نیم فا؟

تانکس با عجله لباس هاش را پوشید و به اتاق اصلی تالار آمد. کمی استرس داشت و امیدوار بود که استاد از او سوال نکند.

-نگران نباش جلسه ی اول از کسی سوال نمیکنن.

صدای دورا بود که داشت پشت مارگارت را نوازش و از پنجره مجازی بیرون را نگاه می کرد. ارنست ضربه آرامی به تانکس زد و با عجله به سمت در خروجی رفت و در را برای او باز نگه داشت و بعد از رد شدن او در را بست. هر دو نفس نفس زنان به بالای پله های طبقه ی اول رسیدند و لباس های خودشان را مرتب کردند.
دانش اموزان زیادی با لباس های آبی و سبز و قرمز منتظر آمدن استاد بودند و بیشتر آن ها در گروه های چند تایی با هم حرف میزدند، میخندیدند و مسخره بازی در میاوردند.
ارنست با دستش به جمعی از دانش اموزان اسلیترین اشاره کرد.

-به نظرم بچه های خوبی ان. چطوره که بریم باهاشون دوست بشیم.

تانکس کمی مضطرب شد.

-چی دوست بشیم؟ اما ما که اونارو نمیشناسیم، تازه اونا مال گروه اسلی ان. شنیدم که اونا خیلی مغرور و از خود راضین.

ارنست خندید و پشت تانکس رفت و اورا به سمت بچه ها هل داد.

-اینا حقیقت نداره. تازه تا نریم و باهاشون حرف نزنیم که متوجه نمیشیم چجور آدمایی هستن.
-نه نه نه نه نه.

دیر شده بود ارنست تانکس را تا بین صورت دوتا از بچه های اسلی هل داده بود. تانکس عرق کرده بود، خنده ای کرد و خودش را کنار کشید تا کمی عقب تر از ارنی بایستد. ارنست خودش مکالمه را شروع کرد.

-سلام من ارنست پرنگم. این هم نیمفادورا تانکس از تالار هافلپاف.

بچه های سبزپوش به ارنست و تانکس خیره شده بودند و تانکس دندان هایش را فشرد و به ارنی نگاه کرد و با خودش فکر کرد: چرا بهشون اسم کاملم رو گفت؟ اه. لعنتی. مطمئنم کلی مسخره ام میکنن و چرا گفت از تالار هافلپاف مطمئنم از روپوش های زردمون خودشون متوجه میشدن. داریم مثل احمق ها جلوه میکنیم.

نگاه ها همچنان روی ان دو ثابت بود که یکدفعه یکی از بچه های اسلیترین حرکت کرد و دستش را به سمت ارنست دراز کرد.

-خوشبختم. اسم من هوریسه.

چند دقیقه بعد همه با هم میخندیند و باهم حرف میزدند که با آمدن استاد درس معجون سازی همه ساکت و اهسته وارد کلاس شدند و سر جاهای خودشان نشستند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در 1397/4/18 0:25:00
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 خرداد 1397 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
آفتاب در حال بیدار شدن بود اما نیمفادورا صبحش را خیلی زود تر شروع کرده بود. هاله ی نور طلایی رنگ از پشت کوه ها دیده می شد.
او وسایل هاگوارتز را برای اولین بار مرتب در چمدان چیده و کشان کشان از پله ها پایین آورد.
مادر با لبخند گفت: زود بیدار شدی دورا.
من سریع روی صندلیه آشپز خانه کنار پدر نشستم و گفتم: صبح به خیر پدر.
موهایم را نوازش کرد و جواب داد: مثل اینکه خیلی هیجان زده هستی.
خواستم که کمکی کرده باشم وظرف شکر را به او بدم.
ولی زاویه دستم را اشتباه تنظیم کرده و باعث شدم شکر توی ظرف برشتوک ریخته بشه.
پدر خندید و ادامه داد: و البته یک کم دست و پا چلفتی.

با نگرانی به تابلوی سکوها نگاه کردم: ولی سکوی نه و سه چهارم در بین این ها وجود ندارد.
مادر با حوصله چرخ دستی را هل داد و بین سکوی نه و ده ایستاد؛ گفت: ببین دورا تو مستقیم باید به طرف سکوی نه و ده بری، اون طوری نگاهم نکن می توانی از سکو رد شی. حالا من را ببین.
و به طرف سکو دوید و لحظه ای بعد غیب شد. پدر دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: تو اول برو.
سبد جغد قهوه ای را محکم گرفتم و با خود گفتم: اشکال نداره فقط بدو به طرفش.
چشم هام را بستم و پایم را سفت و محکم به سنگفرش زمین کوبیدم. وقتی سرم را بلند کردم قطار قرمز زیبایی پیش رویم بود. مادر را دیدم و به طرفش رفتم مدتی بعد پدر هم به ما ملحق شد. آنجا آدم های مختلفی وجود داشت و همه داشتند با
فرزندانشان صحبت می کردند. احساس هیجان و نسبتا ترسی در دلم غوغا می کرد.
پدر کمکم کرد تا چمدان را داخل یک کوپه ی خالی بگذارم.
صدای سوت قطار بلند شد.
بچه ها با عجله وارد قطار شدند. در با صدای بنگی بسته شد.
سرم را از پنجره بیرون برده و مثل همه ی بچه ها برای مادر و پدر دست تکان دادم. آنها پشت پیچ از دید پنهان شدند.
برگشتم تا روی صندلی بنشینم که دختری نسبتا قد بلند با موهای قهوه ای و چشمان مهربان آبی رنگی جلوی در ایستاده بود.
-می تونم اینجا بشینم؟
+البته
-اسمت چیه؟
جواب دادم: نیمفادورا...نیمفادورا تانکس.
لحظه ای بعد در کوپه باز شد و سه پسر با صدای بلند گفتند: چی نیمفادورا؟ و زدند زیر خنده.
من اگر واقعا چیزی باشد که از آن تنفر داشته باشم اسمم است ولی از مسخره کردن آن هزار برابر متنفرم. سرم را پایین انداختم و سعی کردم که اخم نکنم.
ولی بعد اتفاقی افتاد. صدای پسر ها ساکت شد.
برگشتم تا ببینم چه اتفاقی افتاده که دیدم لب هایشان تکان می خورد ولی صدایی از آن خارج نمیشود.
به دختر نگاه کردم او چوبدستیش را به سمت آنها گرفته بود. لحظه ایی بعد دیگر نه پسری در کوپه بود و نه مسخره کردنی فقط من بودم و بهترین دوست زندگیم.
+عجب کاری کردی، عالی بود. این طلسم سختی است.
-اوه پدرم این طلسم را به من یاد داد. گفت بعضی وقت ها به دردم می خورد؛ خب البته راست هم می گفت.
هردو نخودی خندیدیم.
باز هم در کوپه باز شد اما این دفعه خبری از آن پسر ها نبود.
پیرزنی بود که چرخ دستی خوراکی هارا می گرداند.
گفتم: راستی اسم تو چیه؟
جواب داد:رز.
+خب رز موافقی چی برای خوردن بخریم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 خرداد 1397 11:04
نمایش جزئیات
آفلاین
فکر می کنم شما با شخصیت من یعنی نیمفادورا آشنایی کامل ندارید؛ پس این رولو می نویسم تا شما با من بیشتر آشنا شوید.
****************                             
زندگی من از موقعی شروع شد که:
اندرومیدا بلک( مادر من) عاشق تد تانکس که ماگل سنگ تراشی( پدر من) بود شد. و برای اینکه با تد عروسی کند از خانه فرار کرد. و خاندان بلک اسم مادرم را از فرشینه سوزاندند.و حاصل ازدواج پدر و مادرم دختری با موهای صورتی رنگ بود که اسمش را نیمفادورا تانکس گذاشتند. من از اسمم متنفرم اگر واقعا کسی بود که مادرش اسمش را نیمفادورا می گذاشت حس مرا درک می کرد.من دختر شیطان و کمی دست و پاچلفتی هستم.
وقتی نامه هاگوارتزم رسید فکر می کردم پدرم موافقت نمی کند تا به هاگوارتز بروم ولی مخالفتی نشان نداد و برای خرید وسایل به کوچه ی دیاگون قدم گذاشتیم.
اون جا پر بود از جادوگرها جن ها و...مختلف که بعضی هایشان خیلی عجیب بودند و به نظرم باید به سنت ماگو مراجعه می کردند ولی وقتی از مادرم این را پرسیدم گفت این ها برای تزیین ای کارها را می کنند.
آنجا مغازه های مختلف هم وجود داشت یک مغازه ی جارو فروشی بود که همه دور یک جارو جمع شده و آن را تحسین و تمجید می کردند.
کمی جلوتر رفتم.وای چه جاروی زیبایی بود. پاک جاروی جدید به بازار آمده بود. و در حال نگاه کردن بودم که یک آقا هولم داد کمی ترسیدم و عصبانی شدم که دیدم همه دارند به من اشاره می کنند تعجب کردم و رفتم تا خودم را تو اینه ای ببینم ولی آن کسی که توی آینه بود من نبودم دختری با موهای آبی و چشمان سبز داشت به من نگاه می کرد. سعی کردم مادرم را بین جمعیت پیدا کنم وقتی رفتم پیشش به من نگاه کرد و فهمید چقدر نگران شدم خنده ای سر داد و گفت آه نیمفادورا تو دگرگون نمایی. با ترس گفتم دگرگون نما چیه؟؟
اون توضیح داد: یعنی کسی که می تونه رنگ چشم،مو،مدل دماغ و...را عوض کند. فکر کنم این ویژگی را تو از مادر مادربزرگت به ارث برده ای.
وقتی پدر از آن طرف آمد گفتم: سلام پدر.
او جیغ کوتاهی کشید و عقب پرید. مادر سعی کرد برایش توضیح دهد چه اتفاقی افتاده است. و اون موضوع را فهمید.
مدتی طول کشید تا بقیه‌ی وسایل را بخریم. و این هم از موضوع دگرگون نما شدن من.
   ****************                              
مامان: ببین عزیزم توی هاگوارتز از ویژگی دگرگون نما شدن استفاده نمیکنی.
قرار بود امروز ساعت 11 سوار قطار هاگوارتز از سکوی نه و سه چهارم بریم.
هیجان زده بودم و موی صورتی با چشمهای آبی را برای امروز انتخاب کردم. وسایلم را برداشتم و به مادر نگاه کردم او داشت لبخند می زد.
و حالا حدودا 10سال از اون روز می گزرد و من دارم دوره ی کارآگاه شدن را می گذرم. ولی هنوز آن تانکس شیطان و دست و پاچلفتیی هستم که بودم.
الستور مودی معروف به مودیه چشم باباقوری استاد من است،
و اون خیلی مشتاق خندیدن نیست.
******************                             
خب توی رول های بعدی بیشتر توضیح می دم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 خرداد 1397 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
روز اولی بود که به کلاس معجون سازی می رفتم. استرس تمام وجودم را فرا گرفته بود. در راهرو قدم می زدم. دنبال کسی بودم که من رابرای پیدا کردن کلاس معجون سازی راهنمایی کند. همکلاسی هایم در روز قبل جای دقیقش را به من گفتند. ولی هیچی از حرف های آنها سر در نیاوردم. اگر هم کمی از حرف هایشان را فهمیده بودم و حفظ کرده بودم، بخاطر استرسم،به یاد نمی آوردم. یک نفر را در راهرو دیدم که با خودش حرف می زد. قد بلندی داشت و موهای فرفری او ، ظاهر زیبایی به آن دختر می داد. او کروات زرد داشت. پس او هم مثل من هافلپافی بود چه عالی

به طرف او رفتم و گفتم: سلام.


او سرش را بالا آورد وگفت: سلام.


+ ببخشید، می شود من را راهنمایی کنی که کلاس معجون سازی کجاست؟


- اوه.. حتما. منم داشتم به آنجا می رفتم .
یعنی این همه راه رو اشتباه اومده بودم؟ وایییییییی
+ اسمت چیه؟


-رز زلر. و اسم تو؟


+ ماتیلدا استیونز.


- بدو بریم. وگرنه به کلاس نمیرسیم
ما از خیلی از در ها و راهرو های پیچ در پیچ گذشتیم و بالاخره به کلاس معجون سازی رسیدیم.
روی در با خط خیلی بد نوشته شده بود: کلاس معجون سازی

رز گفت: فکر کنم کمی زود رسیدیم. صدای خسته کننده استاد برای معرفی رو نمی شنوم.
من به او لبخندی زدم و رز در را باز کرد. همه توی کلاس موشک بازی میکردند. وقتی در را باز کردیم، هیچکس به ما توجهی نکرد و به موشک بازی خودشان ادامه دادند. یعنی وقتی استاد هم می آمد آنها همینکار را می کردند؟ مسلما نه. منو رز دو صندلی کنار هم در گوشه ی کلاس پیدا کردیم و بر روی آنها نشستیم.

+ همیشه موشک بازی می کنن؟

- آره . مثل یه عادت شده براشون!!.

+ اوه....... رز می خواستـ......
استاد از در کلاس وارد شد و باعث قطع کردن صدای من شد.
همه ی کسایی که موشک پرتاب میکردند، موشک ها را مچاله کردند. یه موشک هنوز در هوا بود و پسری با چوبدستی اش آن را به آتیش تبدیل کرد.

استاد گفت:‌ سلام. امیدوارم برای هزارمین بار موشک بازی نکرده باشید..!!!!
و به همه نگاهی شکاک انداخت.

- خب . بعضی از بچه ها هنوز من رو نمی شناسند، پس ما به بهترین بخش کلاس رسیدیم. خب من آقای..........
وای نه! معرفی!
همه ی بچه ها تظاهر می کردند که گوش می کنند اما به وضوح فکرشان در جای دیگری بود. پس من هم تصمیم گرفتم که مثل آنها باشم. فکرم را به هافلپاف مشغول کردم. فقط اندکی از آنها را میشناختم: پیوز، رز، لیندا و دورا. تالار چه شکلی است؟ چند نفر هستیم؟ امیدوارم آنجا دوستان زیادی پیدا کنم. تا حالا هم یک دوست هافلی پیدا کردم. رز..... اما در مورد رز........
صدای باز شدن زیپ کیف ها و ورق خوردن دفتر باعث شد که تمرکزم را از دست بدهم.

از رز پرسیدم چی شده؟

- باید شخصیت خودتو توی یه ورقه بنویسی و تحویل استاد بدی.

+ اوه.. ممنونم رز.
و دفتری از کیفم برداشتم و شروع به نوشتن کردم:


اسم: ماتیلدا استیونز

شخصیت: من یه مشنگی ام و مهربون. بعضی وقتا حسودم.
روابط اجتماعی بالایی دارم و بیشتر مواقع لجباز.
البته به خودم افتخار می کنم که این شکلیم.
همیشه یه شنل و لباس آستین بلند مشکی و چکمه های سیاه و قرمز دارم.
هیچوقتم آرایش نمی کنم. بعضیا تو روز اول ازم پرسیدن:
این چه جور مدلشه؟؟؟؟؟
ولی من همینیم که هستم. از رنگ بنفش خوشم میاد و همیشه گردنبند دارم. اگه کسی با من بد حرف بزنه یا قهر کنه تا ده روز باهاش حرف نمی زنم. من بد اخلاق نیستم.اگه هم کسی منو عصبانی کنه، اونو به سوسک تبدیل می کنم. ترسناکم نیستم. فقط روز اول از پنجاه نفری که می دیدم، چهل و نه نفرشون از من دور میشدند. فکر نکنم از من ترسیده باشن.


پابان


داشتم یه بار دیگه از روی متن می خوندم که صدایی من را از خواندن، باز داشت: اگه من تو رو عصبانی کنم، منو به سوسک تبدیل می کنی؟
رز بود.

+ شاید.

- خب تا جایی که می تونم از تو دوری می کنم!!!

+ بهترین کار همینه.
و هردومان خندیدیم. سعی کردم ورقه ی او را هم ببینم

- عمرا بذارم
و ورقه را از من دور کرد.

+ تو ببینی و من نبینم؟

- در طول سال با من آشنا می شوی و......

استاد گفت : وقتتان به پایان رسیده. لطفا ورقه ها را روی میز من بگذارید و از در کلاس خارج شوید. منو رز از جایمان بر خاستیم و
ورقه ها را روی میز گذاشتیم و از در کلاس خارج شدیم و با هم به صحبت پرداختیم


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 خرداد 1397 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
همانطور که داشتم با چوبدستی ام ور می رفتم، آقای آرسینیوس داشت درباره ی مردم دریایی حرف می زد. تاریخچه واین جور چیزا. معمولابه این موضوع علاقه داشتم، ولی این دفعه موضوعی مرا بیشتر درگیر کرده بود. سعی کردم کمی دقت و تمرکز بر روی حرف های آقای آرسینیوس داشته باشم

و پس از مدتی تمرکز کردم: ........ مردم دریایی خیلی به ما علاقه ندارند و لازم نیست که مزاحمشان بشویم. مگر در مواقع اضطراری.
و به من نگاهی انداخت. من هم به سرعت سرم را پایین انداختم.
او به حرف خود ادامه داد: امروز از شما ها خواسته می شود که به کتابخانه بروید. تحقیق کنید و ..........
با خود گفتم: آرام باش، یه تصمیم معمولی، آره یا نه.
اما من بر خلاف چیزی که با خود گفتم، بودم. به این چیز ها فکر نکن.......
ناگهان دستی به شانه ام خورد و باعث شد تمرکز با خود فکر کردن را از دست بدهم.
رز زلر به من گفت: شنیدی چی گفتم؟

+ چی؟....... نه!

- گفتم امشب با من به کتابخانه می آیی که تحقیق کنیم؟

به سرعت گفتم: خیلی کار دارم. متأسفم رز .

نگاهی مشکوک به من انداخت:‌ چه کاری؟

با استرس گفتم:‌ تمرین جادو، من با روش خودم تحقیق می کنم.

- چه روشـ.......
و صدای زنگ به گوش رسید.

+ خب زنگ خورد. بعدا با هم حرف می زنیم.
او باز هم نگاهی مشکوک انداخت اما اندکی بعد، از کلاس بیرون رفت.
خب خوبه! راحت شدم!
به طرف آقای آرسینیوس رفتم و گفتم: من تصمیمم را گرفتم.

- فکر نکنم سخت بود. بالاخره آره یا نه؟

+ آره

- می دونستم قبول می کنی.


من به گوشه ای از کلاس تکیه دادم وگفتم: مجبور نبودی مرا انتخاب کنی!


آقای آرسینیوس با صدایی سر سختانه گفت: در کلاس، فقط تو قدرت بسیار داری و البته تو بسیار باهوش هستی. همه ی استاد ها وقتی کاری را می خواستند انجام دهند، تو را هم در نظر می گرفتند.

چشمانم از تعجب گشاد شد اما با این حال گفتم: نقشه چیست؟

💜💜💜💜

نزدیک به ساعت دو نصفه شب بود و من با استرس در کنار دریاچه قدم می زدم. با خود فکر کردم: خواسته ی عجیبی است. آقای آرسینیوس چیزی توجه اش را در دریاچه جلب کرده بود و از من خواسته بود که آن را برای او بیاورم؛ اگر اینکار را کنم و مردم دریایی بفهمند که آقای آرسینیوس آن را برداشته، با هاگوارتز اعلام جنگ نمی کنند؟ نه! من با خود قبل از تصمیم، طی کرده بودم که چیزی نمی شود و علاوه بر آن، من به آقای آرسینیوس اعتماد دارم و ..........


کسی با صدای بسیار آرام گفت: بی سر و صدا آمدی؟

من به پشت برگشتم و آقای آرسینیوس را دیدم: بله، من آماده ام .

- بسیار خب
و به من گیاهی که می توانم در آب نفس بکشم داد.

+ لطفا دوباره مشخصات انگشتر را بگید. شرط می بندم که آنجا انگشتر های زیادیست.

- مشکی و سبز است و بر آن مروارید سفید دارد. در ضمن، برق هم می زند.

+ باشه، پس خداحافظ

- برو، مواظب باش!
من گیاه را خوردم و درون آب پریدم

💜💜💜💜

آب بسیار سرد بود . به طرف پایین شنا کردم. ورد را گفتم و چوبدستی ام نور داد. همه جا را جلبک پوشانده بود. غیر از جلبک چیزی نمی دیدم. پایین تر رفتم، هر چه پایین می رفتم آب سرد تر می شد. پاهایم به چیزی برخورد کرد. برگشتم و با دقت به آن نگاه کردم. یک تابلوی کوچک که رویش چیز نامفهومی حک شده بود. احتمالا تابلوی خوش آمد گویی به سرزمین مردم دریایی! این را به فال نیک گرفتم. حداقل به یک جا وارد شدم! اطراف را نگاه کردم، خبری از جلبک نبود و جایش را به صخره های بزرگ که بر روی آنها صدف بودن، داده بود. کمی پایین تر صخره ها را نگاه کردم و دیدم که مردم دریایی، زیر صخره های بزرگ، به خواب عمیقی فرو رفته بودند. زیر سرشان چیزی نبود ولی پتویشان از جلبک آبی بود. به آنها نزدیک تر شدم و حدود پنجاه نفر را شمردم. خیلی زیاد هستند. چه کار کنم؟ یعنی باید بالای هر نفری بروم و ببینم آن انگشتر به دستشان هست یا نه؟ چقدر خسته کننده! به سمت اولین نفر رفتم. دست او انگشتری دیده نمیشد. سعی می کردم آرام شنا کنم تا آنها بیدار نشوند. از گوشه ی چشمم چیزی برق زد. به سمت آن چرخیدم. در انگشت یه مرد دریایی چیزی می درخشید. آقای جیگر نگفته بود که آن انگشتر می درخشید؟ آره. گفته بود می درخشید. پس به سمت آن روانه شدم. به بالای سر او رسیدم. وای!! اون دوست لیندا بود. اریک! حس خیلی بدی داشتم.از طرفی این انگشتر مال دوست دوستم بود، از طرفی دیگر من یه مأموریت برای دزدیدن آن داشتم. غیر از این نگرانی ها، دردسر دیگری نیز وجود داشت. بر فرض اینکه اگر خواستم آن انگشتر را ببرم، چطوری باید آنکار را انجام دهم؟ باخودم چند دقیقه ای بحث کردم. بالاخره تصمیمم را گرفتم. باید آن را برمیداشتم. پس وردی خواندم که آن را از دست اریک در بیاورم.چشمانم گشاد شد. بر خلاف چیزی که فکر می کردم، آن انگشتر در نیامد. باز هم ورد خواندم اما انگشتر باز هم مقاومت کرد. تنها یک گزینه مانده بود: با دست و غیر جادو برش دارم.
انگشتانم را دور انگشتر گذاشتم. انگشتر بسیار سرد بود ولی به آن توجه نکردم و به کار خود ادامه دادم. اگر اریک بفهمد که انگشتر دارد از انگشتانش شل می شود و بیدار شود چه؟ سرم را به شدت تکان دادم. سعی کردم به آن احتمالات فکر نکنم. آرام آرام انگشتر را از دست او پایین می آوردم. ناگهان اریک تکان خورد. من سریع انگشتر را ول کردم و با تمام سرعت به پشت نزدیک ترین صخره، شنا کردم. سرم را کمی از صخره بیرون آوردم که ببینم چه خبر است. او به یک طرف دیگر خوابیده بود. همین؟ فقط می خواست به یک طرف دیگر بخوابد؟ سعی کردم جلوی خنده ی اینکه برای چیز به این کوچیکی فرار کرده بودم را بگیرم. دوباره به طرف او رفتم و انگشتر را گرفتم و به سرعت آن را به طرف پایین کشیدم و بالاخره در آمد. نفس عمیقی کشیدم. انگشتر را در دستانم گذاشتم و به طرف بالا شنا کردم. حالم بد بود. اشک در چشمانم بخاطر دزدیدن انگشتر از اریک جمع شد. به سطح آب رسیدم و سرم را از آب در آوردم.

آرسینیوس گفت: کم کم داشتم نگران می شدم. آوردیش؟

+ آره
و با چشمانی اشکان، از آب بیرون آمدم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: دوشنبه 13 فروردین 1397 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تعطیلات عید تمام شده بود و وقت این بود که دوباره به روال سابقش برگردد . سه روز در هفته سر کلاس ها برود و شب ها زودتر به خواب برود. دیگر نمیتوانست به بهانه عید دیدنی و خوردن اجیل و شیرینی صبحانه را بپیچاند باید کنار رزمیشست و لقمه نون پنیر سفتش را از گلویش پایین میداد. تمام کسانی که برای تعطیلات از تالار رفته بودند حالا بر میگشتند و دعوا ها و بحث و جدل های سابق سر گرفته بود.
دلش گرفته بود نه به خاطر اینکه تعطیلات تمام میشود و نه به خاطر شلوغ شدن دوباره ی دور و برش فقط به خاطر اینکه باید زحمت میکشید، باید زحمت میکشید و تلاش بیشتری میکرد. باید از اشتباهات گذشته دست میکشید و کار های درست را انجام میداد. ولی یک بار خیلی اسان بود. از این ناراحت بود که تمام کارها و عادت های خوب را تا اخر عمرش باید تکرار کند. هر روز هر روز هر روز و حتی یک روز سهل انگاری کافی بود تا دوباره حس بد شکست، نتوانستن و ترس را احساس کند و در دلش غوغا شود.
به برنامه هایی که دوست داشت عملی شان کند نگاه میکرد، چیز هایی که میخواست، کارهایی که دوست داشت انجام دهد؛ زیاد نبودند اما حس بد نرسیدن به ان ها او را از به دنبالشان رفتن وا میداشت. شاید ترسو بود، شاید تنبل؛ نمیدانست این ندانستن حالش را بدتر میکر. دوست داشت بیشتر بداند در مورد همه چیز، اینطوری بهتر میتوانست تصمیم بگیرد. فقط یک نفر را داشت که بتواند کمکش کند، تنها دوستش. نزدیک تر از خانواده اش. اما در مورد او هم مردد بود. حالا شک هم به درد های دلش اضافه شده بود و در شکمش لِتس ..اک هیم پارتی گرفته بودند.
هاهاها
خداروشکر میکرد که حداقل این خنده رویی و لبخندش را داشت. سعی میکرد در هر شرایطی و به هر شرایطی بخندد. هیچ غمی ان قدر برایش بزرگ نبود که نا امید شود. حالا که امید به میدان امده بود حالش بهتر شده بود. میتوانست خوش بین باشد. خوش بینی و امید همدیگر را تقویت میکردند و...

-شب بخیر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1396 22:31
نمایش جزئیات
آفلاین
سال‌ها پیشِ دانشمندی با محاسبات فراوان روز را بیست و چهار قسمت کرد و بعد هر قسمت را دوباره پنجاه و نه برش زد. هر برش را برداشت و به شصت تیکه‌ی مساوی تقسیم کرد و در آخر اسم آن را ثانیه گذاشت؛ واحد شمارش زمان!
ولی در طول تاریخ، هیچ شخصی بیش از او اشتباه نکرد. واحد زمان ثانیه نبود، در واقع اصلا واحدی نداشت. زمان؛ هنگامی به تندی تیزپاترین اسب دنیا و گاهی به کندی لاک پشتی هزار ساله بود. یا خیلی دیرِ دیر و یا بسیار زود!

***

تیک تاک ساعت قدیمی و بزرگ روی دیوار به سرعت رخت شویی دل‌های شش هافلپافی به علاوه‌ی‌هرمیون می‌افزود. هر تیک به معنای نزدیکتر شدن زمان مرگ دوستانشان بود و هر تاک، پیشروی بیشتر آن بیماری مسخره.

به غیر از آن صدای منفور، تنها صدا برگ خوردن کتاب‌ می‌آمد. صفحه به صفحه را می‌گشتند به امید درمانی که در ته ذهنشان کسی داد می‌کشید که وجود ندارد.

اما آنها هافلپافی بودند! هافلپافی ها هیچ وقت تسلیم نمی‌شوند...به خصوص وقتی پای کسانی که دوستشان دارند در میان باشد.

- دنــــــگ...دنگ...دنــــــگ.

آواز شوم ساعت، خبر از فردا شدن داد.

رز موهای فرش را از تو صورتش کنار زد تا بتواند آخرین صفحه را بخواند ولی چشمانش دیگر یاری نمی‌کردند. دقیقا دو روزو یک دقیقه می‌شد که برای لحظه‌ای هم روی هم نرفته بودند.
لجوجانه چشمانش را مالید. باید طاقت می‌آورد، جوابی جایی همینجاها بود!

- این کار فایده نداره. ما به هیچ جا نمی رسیم. همه می‌میرن و ما هیچ کاری نمی‌تونیم کنیم. اصلا ماهم وا می‌گیریم و می‌میریم!

آرتمیسا با خشم کتاب را به گوشه‌ای پرت کرد. مکسین لبش را بازکرد تا چیزی بگوید ولی چیزی برای گفتن نبود. وقتی حتی خودش هم به درست شدن اوضاع امیدی نداشت، چطور می‌توانست دیگری را قانع کند؟

- باید همینجا بشه! جای دیگه ای نمی تونه باشه. جواب فقط وسط کتابا گم شده همین! بگردین بازم...ما پیداش می کنیم.

هرمیون می‌گفت اما خودش هم به آن باوری نداشت.

- گل ها می‌تونن زامبی بشن؟

هفت نفر، در سکوت به گلبرگ های زرد شده‌ زل زدند.

- اگه گلا نتونن زامبی بشن از برگشون می‌شه پادزهر درست کرد!
- می‌شه کرد امتحانش. یعنی مگه داریم ما چاره‌ی دیگه‌ای؟

***

هرمیون با سرعت هرچه تمام تر می دوید و شش هافلپافی پشت سرش. از راهرو ها رد می‌شدند و پله ها را دوتا یکی می کردند تا هرچه سریعتر ماده‌ی زرد را به زیرزمین هافلپاف برسانند. جایی که آخرین زامبی نشدگان بیمار انتظار معجون را می‌کشیدند.

- اسم رمز چیه؟ سریع باشین.

رز زلر، ناظر تالار هول کرد. اسم رمز را به یاد نمی‌آورد. یک احساس بود...شادی؟ هیجان؟ خستگی!
همین بود. خستگی بعد از یک تلاش به ثمر رسیده، خستگی بعد از یک هفته تلاش. خستگی که همگی الان دچارش بودند.

رز رمز را گفت. تابلوی خالی کنار رفت. آنها حتی متوجه نبود هلگا روی صندلی مورد علاقه‌اش درون تابلو نشده بودند.
تابلو کنار رفت و همه وارد شدند.

- لاکی؟ دوستم؟ کوشی تو؟
- آریــــــانا؟ آریانــــــــا؟
- گیبن؟ کجایین بچه ها؟

هرچی بیشتر صدا می‌زدند بیشتر وحشت برشان می‌داشت. کسی پاسخ گوی فریادشان نبود.

- قاتله که!

رز خم شد و گربه‌ی مرده را از روی زمین برداشت. نمی‌توانست باور کند دیگر روزها قاتلی نیست تا با میو میواش بیدارش کند.
جسد گربه شکی را تقویت می‌کرد. شاید آنها...
نه!

آنها هنوز زامبی نشده بودند. نمی‌شد آخرش این گونه تمام شود...
آن هم حالا که پادزهر را در دست داشتند!

دختر نفهمید که چگونه به خوابگاه رسید. فقط جیغ بلند مکسین را به یاد داشت. حتی وقایع بعدی هم برایش واضح نبودند.
سه جادوگر کنار هم به خواب رفته ‌ی داخل اتاق. بطری شکسته و معجون ریخته. بوی طلسم مرگی که می‌آمد.
دیر رسیده بودند...خیلی دیر!

در آخر، آنها زامبی نشده بودند، هنوز لاکرتیا، آریانا و گیبن؛ دوستانشان بودند...
و همیشه می‌ماندند!

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: دوشنبه 18 دی 1396 14:32
نمایش جزئیات
آفلاین
( می تونم بگم آخرین پستمه )

یک روز آفتابی ولی سر بود. در آسمان آبی یک لکه ابر هم دیده نمی شد و خورشید پرتو های ضعیفش را بر زمین می تاباند.
آدر همه ی دوستانش را در تالار خصوصی هافل جمع کرده بود. مثل اینکه کار مهمی داشت. بچه ها بر مبل های خاک گرفته ی هافلپاف نشسته بودند و منتظر بودند که آدر چه می خواهد بگوید و چرا آنها را اینجا جمع کرده؟ رودولف با قمه هایش بازی می کرد وبه آرامی سوت می زد. آملیا با تلسکوپش ور می رفت و سعی می کرد عدسی هایش را درست کند. دورا به رز ویزلی نگاه می کرد و معلوم بود که بز هم داشت در ذهنش فضولی می کرد. هیچکس هیچی نمی گفت. یعنی کسی حوصله ی حرف زدن های اضافی را نداشت.
آدر در تالار را باز کرد و وارد شد. همه به او نگاه کردند. لبخند پهنی صورت آدر را پوشانده بود که دندان های سفید براقش را نشان می داد. چشم هایش می درخشیدند. چمدانی را در دست راستش گرفته بود و می کشید و کلاهی پهن و کرمی بر سر گذاشته بود. شلوار پارچه ای سورمیه ای رنگی پوشیده بود و یک لباس آستین کوتاه قرمز به تن داشت.

- سلام بچه ها!

هافلیا با تعجب به او و چمدانش نگاه و سلام کردند. آدر چمدانش را بر زمین کشید و بر صندلی ای رو به روی دوستانش نشست. رز زلر پرسید :
- چمدون بستی چرا؟
- توضیح می دم.

آدر آهی از سر آسودگی کشید و به چهره ی تک تک هافلیا نگاه کرد. گلویش را صاف کرد و با این مقدمه حرف هایش را آغاز کرد:
- من می خوام برم.
- کجا؟ مسافرت؟ اون هم وسط ترم و هاگوارتز؟
- اینبارو اشتباه ذهن خوندی دورا. یعنی کاملا ذهنم رو نخوندی. من می خوام برم. می خوام کلا از هاگوارتز برم.

سکوت سنگینی همه ی تالار را در بر گرفت و در لحظاتی هیچکس به هیچی فکر نمی کرد. پیوز گفت :
- اما تو هنوز مدرکتو نگرفتی. می خوای کجا بری؟
- به دنیای واقعی خودم. دنیایی که مال منه. دنیایی که همه ی وجود منه.

گبین اخم کرد و گفت :
- منظورت چیه آدر؟ چی می گی؟
- متاسفم گبین. ولی بالاخره هر طلوعی یک غروبی داره و هر اومدنی یک رفتنی.

آملیا پرسید :
- اما واقعا چرا می خوای بری؟
- توضیح می دم. اما بزارید قبل از اینکه برم آخرین حرف هامو بزنم. می خوام درباره ی سایت ، شما و خیلی چیزای دیگه بهتون بگم و بعد برم. شاید سال ها پیش بود که با این سایت آشنا شدم. اما هیچ وقت فکر نمی کردم توش همچین دنیایی باشه. من فقط از اخبارش به عنوان اخبار دست اول دنیای جادوگری خانوم رولینگ استفاده می کردم. وقتی فهمیدم توی پاترمور واقعا چی می گذره... دیگه نتونستم بی خیال باشم. اون موقع طلوع من بود. وقتی که عضو سایت شدم و اومدم تو ایفای نقش. خیلی ذوق و زده و شاد بودم و در کنار شما روزای خوشی رو سپری کردم. از همون اول که رز زلر برام پیام فرستادو بهم خوش آمد گفت فهمیدم اینجا واقعا بچه ها با هم دوستن. سعی کردم فعال باشم. راستش اولا فکر می کردم از بزرگای سایت می شم. یعنی جزء اون کسایی که تو نوشتن حرف ندارنو همه سعی می کنن مثل اونا بنویسن. مثل آراگوگ ، وینکی و خیلیا دیگه. فکر می کردم اینجا خیلی موفق می شم. اما اینطور نشد. می دونید ، آب منو سایت توی یک جوب نمی رفت. سبک هامون خیلی با هم متفاوته. راستش اولا من به چشم یک دنیای رقابت به اینجا نگاه می کردم. جایی که می تونم خودمو به بقیه ی نویسنده های هم سنو سال خودم محک بزنم. ببینم تا چه حدی هستم؟ اما کم کم متوجه شدم لذت نوشتن بچه ها رو اینجا جمع نکرده. هری پاتره که اونا رو به هم رسونده. شاید اعضای سایت نوشتن رو دوست داشته باشن اما نه زیاد. اگه اینجا نباشه فقط اون موقعی می نویسن که نیازه. مثلا موقعی که معلم انشا یک موضوعی می ده. بعد یک مدت فهمیدم که اینجا کاملا طنزه. همه چیز طنزه و سوژه ی جدی در اون طرفداری نداره. در هر صورت من یک جدی نویس بودم. جای من بین سوژه های طنز نبود. راستش تو این مدت سعی کردم طنز بنویسم ولی حتی نثر نوشتن من هم با طنز جور در نمیاد. البته شاید سوژه هایی که می دم نسبتا طنز باشه اما در برابر بقیه چیزی نیست. اهداف من با بچه های سایت متفاوت بود. سبکمون فرق داشت. حتی نوع نگاهمون به موضوعات یک جور دیگه بود. شیش ماه بعد از طلوعم فهمیدم اینجا جای من نیست. دنیای من یک جای دیگه است. خونه ی تک و منفرد من با این اجتماع بزرگ عشق طنز زمین تا آسمون فرق داره.

آدر در حالی که دست هایش را مشت کرده و بالا آورده بود با لذت ادامه داد :
- دنیای من پر از خونِ. خون خون خون. پر از مرگ ، کشتار ، جنون ، جیغ هایی که هرگز شنیده نمی شن ، پر از شیاطینی که رو به آسمان زوزه می کشند و جنگ می خوان. دنیایی که من قبل جادوگران توش زندگی می کردم پر از حس ملموس و مرموز ترس بود. الآن هم هست. من توی اون دنیا غوطه ور می شم. توی اون دنیا مست می شم. دنیای من به طور خلاصه بر پنج اصله : جنون ، خون ، مرگ ، ترس ، ماجراجویی. من اونجا زندگی می کنم و می خوام که بقیه رو هم به سمت خودم بکشم. به سمت دنیایی که توش زندگی می کنم تا اون هها هم مثل من لذت ببرن. ترس حس عجیبیه بچه ها. وقتی که موهای تنتون سیخ می شه و بدنتون یخ می کنه حس عجیبی رو تجربه می کنین.

آدر نفسش را با راحتی بیرون داد و گفت :
- به خاطر همین هم باید برم. البته من از اینجا چیز های خوبی رو هم یاد گرفتم و تجربه کردم. مثلا یکم اوضاع طنز نویسیم بهتر شد. جادوگران بهم یاد داد که چطور بدون دغدغه و آزادانه بنویسم. جادوگران حس تازه و جالبی رو به هم هدیه کرد که باعث شد معتاد شم. جادوگران بهم یاد داد که همیشه قبل از حرف زدن فکر کنم و هیچ کاری رو حتی اگه خیلی کوچیک هم بود بدون فکر انجام ندم تا دوباره جریان دستای پشت پرده تکرار می شه.

آدر خندید و بچه ها هم خندیدند. آدر بلند شد.

- خب باید دریچه رو بسازم.

رودولف پرسید :
- دریچه ی چی؟
- دریچه ای که به دنیای خودم می ره.

آدر جمجمه ی کوچکی را از زیر ردایش بیرون آورد. جمجمه را تکان داد و با چوبدستی اش آتشش زد. جمجمه مثل ذغال سیاه شد و تبدیل به دود شد. دود سیاه خیلی آرام به شکل جمجمه ای بزرگ تر در رو به روی آدر جلو رفت و در هوا پخش شد. آدر با چوبدستی اش دایره ای آبی و درخشنده در هوا کشید. دایره مثل جمجمه به آرامی جلو رفت و در هوا ناپدید شد. آدر تند تند با چوبدستی اش حلقه های کوچک تری را کشید و حلقه ها یکی پس از دیگر در هم فرو رفتند و دایره ی محو و کم رنگی را در هوا به وجود آوردند. آدر پری سیاه و سفید از جیبش بیرون آورد و آن را آتش زد و زیر دایره گرفت. ناگهان کل دایره سوخت و شعله کشید. رز زلر جیغ زد و بچه ها شوکه شدند. آدر در حالی که می خندید گفت :
- نترسید. هیچی نمی شه.

رز ویزلی گفت :
- جدی می خوای بری؟ برای همیشه؟
- نه برای همیشه. من شناسمو نمی بندم. شاید چند هفته ی دیگه ، چند روز دیگه ، یا چند ماه دیگه با همین شناسه اومدم تو سایتو یک سرکی کشیدم و دوباره رفتم. شایدم دیدی همینطوری یک رولی فرستادم. اما دیگه فعالیتم خیلی کم می شه و احتمالا بعد یک مدت کاملا از سایت محو می شم.

شعله ها آرام آرام خاموش شد و یک حلقه ی سیاه و مرئی شکل گرفت. آدر زمزمه کرد :
- باز شو. باز شو.

حلقه ی تاریک تکانی خورد و نسیم سردی بیرون داد. آدر با سر چوبدستی اش به آرامی بر حلقه زد. تونل سیاهی شکل گرفت. آدر از چمدانش یک جام بیرون آورد و آن را از وسط شکست. دود سیاهی از درون آن بیرون آمد. باد سردی وزید. بچه ها از روی مبل برخاستند. مثل اینکه کم کم وقت خداحافظی می رسید.
موجودی مانند یک گرگ سیاه به شکل دود از جام بیرون آمد و در گردابی در تاریکی حلقه فرو رفت. بعد موجودات دیگری از درون جام بیرون آمدند. دزدان دریایی در حالی که می خندیدند و شمشیر می زدند به شکل دود سیاه مثل گرگ از جام بیرون آمده و در حلقه محو شدند. شیاطین ، هیولا ها ، ترس ها و قهرمانان داستان هایش که قرار بود با وحشتناک ترین و هیجان انگیز ترین اتفاق ها رو به رو شوند همه و همه به شکل دود از جام بیرون می آمدند و در حلقه فرو می رفتند. هر لحظه تعداد بیشتری از موجودات و اشکال به شکل دود سیاه به درون حلقه می رفت و گویا که جاذبه ی گرداب را بیشتر می کرد. بعد چند دقیقه همه چیز به سمت گرداب جذب می شد. باد سرد و گرمی از ان بیرون می آمد و دوباره به داخل فرو می رفت. یک چیزی مثل طوفان به پا شده بود.
آدر به دوستانش نگاه کرد :
آملیا ، گبین ، رودولف ، دورا ویلیامز ، رز ویزلی ، رز زلر ، پیوز و... که با همه ی آنها خاطرات خوشی را گذرانده بود. آدر چمدانش را از کنار صندلی ای که بر آن نشسته بود برداشت. با لبخند به سمت دوستانش رفت. همه کنار هم ایستاده بودند. دورا گفت :
- ولی تو می تونی بمونی. بازم نیست حتما بری.
- نه ، دورا. لازمه. این سایت خیلی از وقتمو می گیری. شاید یکی از دلایلی که تو بعضی امتحانام گند زده باشم همینجا باشه.

آدر یکی یکی با بچه ها خداحافظی کرد.

- آملیا. راستشو بخوای منم مثل تو عاشق کهکشان و تلسکوپم. همینطوری خواستم بهت بگم. من مطمئنم تو یکی از بزرگترین اعضای سایت می شی. کاملا مشخصه که جزء موفق ترین هایی و می دونم یک روز مثل رز زلر تو قلم پر تند نویس ازت مصاحبه می کنن. البته اگه تا اون موقع بمونه.
- ممنون. موفق باشی آدر.
- گبین ، هی ی ی! رفیق صمیمی! با تو هم خوش گذشت. راستش من دستای پشت پردمو می دم به تو اگه بخوای. اینا تو اون دنیا به دردم نمی خوره. خلاصه اگه دوست داشتی اونا رو روی مبل مطبخ هافل گذاشتم.
- دوست داشتم بیشتر می موندی آدر. ولی خب... اگه این تصمیمیه که گرفتی نمی شه کاریش کرد. موفق باشی.
- همیشه دوست داشتم رابطم با سایت مثل تو باشه دورا. به اندازه و مفید. بدون اینکه به بقیه ی برنامه های آدم آسیب بزنه و به قول خودت اینجا رو فقط بخشی از زندگی بدونم نه همه ی زندگی. اما نشد. بدجور به سایت معتاد شدم. باید ازش دل بکنم و برم به دنیای خودم. راستی ، برای اون دستای پشت پرده هم بخشیدمت. نمی خوام با کینه و غم از جادوگران جدا شم.

در طول مدت خداحافظی قدرت تونل خیلی بیشتر شده بود. آدر با همه ی دوستانش دست داد و خداحافظی کرد. با رودولف خفن و رز ویزلی ای که عاشق گل رز بود و آخر سر به رز زلر رسید. چند ثانیه ای به هم نگاه کردند. رز زلر گفت :
- واقعا این اون چیزیه که می خوای؟
- آره. اینجا برام خیلی مخمخه شده. دوست دارم ازش کنده شم.
- هر طور دوست داری آدر. فقط بدون هر موقع که خواستی برگردی در تالار هافلپاف به روت بازه.

آدر لبخند زد :
- ممنون و خداحافظ رز.

به تونل تاریک نگاه کرد. سر و صدای زیادی را راه انداخته بود. چشم های آدر برق زدند. صدای جیغ گوش خراشی شنید. صحنه های مبهمی از یک کشتی که بر موج های طوفانی بالا و پایین می پرید ظاهر شد و صدایی فریاد زد:
- آماده باشید! بادبان ها به راست. آدر داره میاد! آدر داره میاد!.

باران سخت بر کشتی می کوبید و طوفانی به پا بود اما صدای فریاد شادی ملوان ها به گوش رسید. آدر برگشت و دوباره به بچه ها نگاه کرد. بعضی هایشان گریه می کردند. دستی سیاه و پر از کهیر از درون تاریکی بیرون آمد و دست های آدر را گرفت. ناخن هایش بلند و کج و کوله و سیاه بود. با صدای خشنی گفت :
- بیا آدر! بیا! تشنه ی خونم. سیرابم کن آدررر.

و قهقه کشید. آدر خود را از دستان او بیرون کشید و عقب رفت. برای آخرین حرف به بچه ها نگاه کرد و برای اینکه صدایش به گوش برسد فریاد زد :
- دوستون دارم. شما همیشه توی قلب من جای دارین. گریه هم نکنین. به قول رز زلر : همیشه هافلی باشید و خندون.

آدر برگشت و به دنیای تاریک درون حلقه نگاه کرد. می توانست نعره های جنگ را بشنود ، می توانست دیو هایی را که آدم می خورند ببیند ، می توانست جواد ( یکی از قهرمان های داستان. ) و پدرش را ببیند که همچنان در غار هستند و هر لحظه امکان دارد هیولایی آنها را بکشد. آیا زنده می مانند؟
قلبش محکم در سینه می کوبید و انگار می خواست بیرون بنزد. عطش ماجراجویی سر تا پایش را گرفته بود. عطش ترس ، مبارزه و دنیای خیال و جنگ تمام قلبش را لبریز کرده بود. در حالی که به سمت دریچه می دوید فریاد زد :
- سلام خونه!

آدر در تاریکی فرو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آدر کانلی در 1396/10/18 14:40:25
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: شنبه 16 دی 1396 13:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- مامان ، گشنمه.

مادر با لبخندی پراز مهربانی به پسرش نگاه می کند. نور سرخ و نارنجی غروب از پنجره به مادر می تابد. او کنار اجاق ایستاده و با ملاقه اش غذا را هم می زند. با قاشق به قابلمه ی آهنی می زند و می گوید :

- قابلمه زود غذا رو بپز. بپز که پسرم گشنشه.

آدر با چهره ای گرفته به قابلمه روی اجاق و سوپی که در آن قل قل می کند چشم می دوزد. مادر با خنده به آدر نگاه می کند. آدر با جدیت به قابلمه خیره شده و منتظر است تا از فرمان اطاعت کند و سوپش زود آماده شود. دهانش را باز می کند تا بپرسد که قابلمه کی غذا را می پزد؟ اما قبل از آنکه کلمه ای از دهانش بیرون بیاید ناگهان باد تندی می وزد. باد هر لحظه تند تر می شود. مادر با لبخند همچنان به آدر خیره شده است. نور شدید و کور کننده ای از پنجره به داخل می تابد. آدر دست هایش را جلوی چشم هایش می گیرد. باد شیشه ها را خورد می کند ، دیوار را تکه تکه می کند. دامن مادر در باد شناور است و مثل پرچمی به اهتزار در آمده و تکان می خورد. او همانجا ایستاده و آدر را می نگرد. باد اجاق و قابلمه را می برد و به سمت فضای بی کران پرتاب می کند. آدر در حالی که دستش را رو به غذا کرده می گوید :
- نه!

صدایش کمی عوض شده. مثل قبل نازک و کودکانه نیست. باد خانه را تکه تکه می کند و می برد. همه چیز را پرت می کند. آسمان به رنگ زرد طلایی غروب می درخشد و تکه های سیاه و تاریکی در آن معلق هستند. جنگل محو می شود. زمین مثل یک صفحه ی شطرنجی سیاه سفید می شود. آدر حیران و وحشتزده به سمت مادر می دود. اما ناگهان با سرعتی سرسام آور به جلو حرکت می کند.
- نهههه!

مادر تا آخرین لحظات به آدر نگاه می کند و بعد در نقطه ای دور ناپدید می شود. آدر به اطرافش نگاه می کند. هیچی آن حوالی نیست. نه درختی ، نه خانه ای ، نه رودی ، نه کوهی... فقط زمین و آسمان. همچنان با سرعت جلو می رود. باد موهایش را عقب می زند و لباس هایش را تکه تکه می کند. صدای جیغش در فریاد باد گم می شود. ابعاد بدنش ناگهان بزرگ بزرگ می شوند. صدایش تغییر کرده. قدش بلند تر شده است. دستی به سر و رویش می کشد. دماغش کشیده تر شده و چاق به نظر می رسد. همچنان به خود دست می کشد و حیرت زده است که چه اتفاقی افتاده. ناگهان راه های زیادی را در دور و اطرافش می بیند. بچه هایی تقریبا هم سن و سال خود که در مسیری خاکی همراه با او با سرعتی سر سام آور به سوی نقطه ای کشیده می شوند.
کسی می گوید :
- سلام. من فیبیکم. اسم تو چیه؟

آدر خود را معرفی می کند و با او حرف می زند. کم کم بچه های بیشتری را در دور و اطراف خود می بیند. آنها می خندند ، او هم می خندد ، با بعضی هایشان دعوا می کند ، با بعضی ها می گرید و باز ناگهان همه چیز جلو می رود. بچه ها یکی یکی در مسیر هایی فرعی به این سو و آن سو می روند و برای آدر دست تکان می دهند. آدر دوباره تنها می شود. صدایش کلفت تر از قبل شده و سیبیل های سبز کم رنگی بر زیر دماغش روییده اند. چیزی از دور سوسو می زند. چشم هایش را ریز می کند و یک دروازه می بیند. یک دروازه ی بسیار بسیار بزرگ که سقفش دیده نمی شود و در آسمان ها فرو رفته. درون دروازه همه چیز محو گنگ است. آدر نمی تواند داخلش را خوب ببیند. پسری که بغل دستش است می گوید :
- تو بعد آمپاستان می خوای کجا بری؟ من که می رم اوکوالیو. یک مدرسه ی جادوگری توی غرب چینه. زبونشون خیلی سخته ولی یک کاریش می کنم. شنیدم مدرسه ی جادوگریه خیلی خوبیه!
- من می خوام برم هاگوارتز. توی انگلیسه و...

ناگهان صدای نعره ای گوشش را کر می کند. با دست هایش گوشش را می گیرد و به جلو نگاه می کند. در دور ، در افق دور مردی را می بیند که طناب هایی را می کشد. دوباره سرعت بالا می رود و سفیدی و سیاهی راه زیر پایش می لغزد.
دوباره می ایستد. او به دروازه خیلی نزدیک تر از قبل شده و دوباره بزرگ تر از قبل شده است. ریش و سیبیل های وزوزی ای از زیر چانه و از روی پوست گلویش در آمده. آن پسری که کنارش بود در راه دیگری رفته و دیگر به چشم نمی خورد. آدر دوباره تنهاست. او به دروازه نزدیک می شود. هر لحظه به سویش قدم بر می دارد و حواسش هست. تنهای تنها مثل همه ی راه های دور و اطرافش در مسیری است که به سوی دروازه ای می رود که معلوم نیست آن سویش چه جهانی است؟ می داند که باید خود را آماده کند. به زودی از دروازه رد می شود. سرعتش خیلی زیاد است. خیلی زیاد. از حالا می تواند آن مرد را ببیند. مردی که طناب های سیاه و سفید زندگی ها را می کشد و آنها را با سرعتی باور نکردنی به سوی دروازه راهی می کند. آن مرد را قبلا ها دیده. نقاشی هایی از او را. او در نقاشی هایش معمولا با لباسی سیاه است و عصایی که بر سرش داسی قوس دار وصل است به دست گرفته و چهره اش در پس کلاه تاریک فرو رفته. اما اینجا چهره اش آن طور نیست. محو و کم رنگ به نظر می رسد و هر با یک چهره به نظر می آید. لحظه ای مثل نقاشی هایش مو به تن آدم سیخ می کند و لحظه ای بعد آنقدر مهربان و دلنشین به نظر می رسد که آدم دوست دارد هر چه زود تر به او برسد. نفسش را با شدت بیرون می دهد. باید خودش را برای آن سوی دروازه آماده کند که ناگهان کسی را کنار خود می بیند. دختری قد بلند و مو فرفری.
- سلام. من رزم. رز زلر. من هستم مدیر تالار. خوش اومدی به هاگوارتز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.