خوشبختانه اسکلت عظیم الجثه باسیلیسک هنوز در تالار بود.انها چندتا از نیشهای بلند ان را جدا کردند و دوان دوان به سمت خروجی تالار رفتند.هری به دریچه بالای سرشان نگاه کرد.اصلا به این قسمت ماجرا فکر نکرده بود.فاصله شان با دریچه خیلی زیاد بود.دفعه پیش فاوکس ققنوس دامبلدور به کمکشان امده بود اما اینبار هیچ کدام وفاداری نسبت به دامبلدور نشان نداده بودند و مسلما فاوکس به سراغشان
نمی امد.هری گفت:
-اصلا فکر اینجاشو نکرده بودم.حالا چطوری بریم بالا؟
-بیا کمک کن.
هری برگشت و دراکو را درحالی دید که یک تخته سنگ بزرگ را به سختی روی زمین میکشید.هری به او کمک کرد تا سنگ را به نقطه مورد نظرش برساند و گفت:
-میخوای با این چکار کنی؟
دراکو شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
-میدونی مطمعن نیستم جواب بده ولی شاید بتونیم از افسون جا به جایی استفاده کنیم.
هری به پهنای صورتش خندید و گفت:
-معلومه که جواب میده.فقط باید باهم کار کنیم.یک افسون کافی نیست.
انها روی تخته سنگ ایستادند.چوبدستی هایشان را به سمت ان گرفتند و همزمان گفتند:
-وینگاردیم له ویوسا
تخته سنگ حرکت کرد و به سمت بالا رفت.هردو به سمت دریچه پریدند و کف دستشویی افتادند.انقدر از شاهکارشان هیجان زده بودند که بدون توجه به خیسی کف دستشویی قهقهه میزدند.
بالاخره با صدای جیغ میرتل گریان به خودشان امدند و بعد از عذرخواهی از میرتل از دستشویی خارج شدند و به سمت دفتر دامبلدور دویدند.
هری خوشحال بود که کسی در راهرو انها را ندیده است.مطمعن بود دونفر که با نیش های سی سانتی متری در دستشان در راهرو میدوند صحنه عجیبی خواهد بود.
####
دامبلدور فنجان را از کشوی میزش برداشت و روی میز گذاشت.یکی از نیش ها را از دراکو گرفت و گفت:
-عقب وایستین اقایون.
هری و دراکو چند قدم عقب رفتند و دامبلدور نیش را بالا برد و با تمام قدرتش به فنجان ضربه زد.دود سیاه رنگی از ان بلند شد و به شکل افعی در امد.چند دقیقه بعد دود از بین رفت و دامبلدور فنجان را به انها نشان داد.هری با خود فکر کرد(دیگه نمیشه بهش گفت فنجون.)
نیمی از فنجان ذوب شده بود و نیمه باقی مانده پر از ترک بود.دامبلدور با خوشحالی گفت:
حالا فقط دو تا جان پیچ مونده که یکیش همینجا داخل مدرسه مخفی شده
هری زیر لب زمزمه کرد:
-یه جان پیچ توی مدرسه هست که باید یه چیزی باشه که متعلق به ریونکلاست.
هری جمله اش را خیلی ارام گفته بود اما دامبلدور ان را شنید و گفت:
-بله هری جان پیچ اخر به احتمال قوی یکی از وسایل روونا ریونکلاست.
دراکو گفت:
-جان پیچ اخر؟مگه نگفتین دوتا دیگه مونده؟
دامبلدور لبخندی زد و جواب داد:
-اخرین جان پیچ همیشه همراه خود ولدمورته.منظورم از اخرین جان پیچ اخرین جان پیچی بود که ما قبل از رو به رو شدن با ولدمورت میتونیم نابودش کنیم.
نمی امد.هری گفت:
-اصلا فکر اینجاشو نکرده بودم.حالا چطوری بریم بالا؟
-بیا کمک کن.
هری برگشت و دراکو را درحالی دید که یک تخته سنگ بزرگ را به سختی روی زمین میکشید.هری به او کمک کرد تا سنگ را به نقطه مورد نظرش برساند و گفت:
-میخوای با این چکار کنی؟
دراکو شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
-میدونی مطمعن نیستم جواب بده ولی شاید بتونیم از افسون جا به جایی استفاده کنیم.
هری به پهنای صورتش خندید و گفت:
-معلومه که جواب میده.فقط باید باهم کار کنیم.یک افسون کافی نیست.
انها روی تخته سنگ ایستادند.چوبدستی هایشان را به سمت ان گرفتند و همزمان گفتند:
-وینگاردیم له ویوسا
تخته سنگ حرکت کرد و به سمت بالا رفت.هردو به سمت دریچه پریدند و کف دستشویی افتادند.انقدر از شاهکارشان هیجان زده بودند که بدون توجه به خیسی کف دستشویی قهقهه میزدند.
بالاخره با صدای جیغ میرتل گریان به خودشان امدند و بعد از عذرخواهی از میرتل از دستشویی خارج شدند و به سمت دفتر دامبلدور دویدند.
هری خوشحال بود که کسی در راهرو انها را ندیده است.مطمعن بود دونفر که با نیش های سی سانتی متری در دستشان در راهرو میدوند صحنه عجیبی خواهد بود.
####
دامبلدور فنجان را از کشوی میزش برداشت و روی میز گذاشت.یکی از نیش ها را از دراکو گرفت و گفت:
-عقب وایستین اقایون.
هری و دراکو چند قدم عقب رفتند و دامبلدور نیش را بالا برد و با تمام قدرتش به فنجان ضربه زد.دود سیاه رنگی از ان بلند شد و به شکل افعی در امد.چند دقیقه بعد دود از بین رفت و دامبلدور فنجان را به انها نشان داد.هری با خود فکر کرد(دیگه نمیشه بهش گفت فنجون.)
نیمی از فنجان ذوب شده بود و نیمه باقی مانده پر از ترک بود.دامبلدور با خوشحالی گفت:
حالا فقط دو تا جان پیچ مونده که یکیش همینجا داخل مدرسه مخفی شده
هری زیر لب زمزمه کرد:
-یه جان پیچ توی مدرسه هست که باید یه چیزی باشه که متعلق به ریونکلاست.
هری جمله اش را خیلی ارام گفته بود اما دامبلدور ان را شنید و گفت:
-بله هری جان پیچ اخر به احتمال قوی یکی از وسایل روونا ریونکلاست.
دراکو گفت:
-جان پیچ اخر؟مگه نگفتین دوتا دیگه مونده؟
دامبلدور لبخندی زد و جواب داد:
-اخرین جان پیچ همیشه همراه خود ولدمورته.منظورم از اخرین جان پیچ اخرین جان پیچی بود که ما قبل از رو به رو شدن با ولدمورت میتونیم نابودش کنیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
