سامانتا بافتن موهایش را تمام کرد و برگشت و به تخت هری چشم دوخت.یک هفته بود که هری به مدرسه رفته بود و هیچ خبری از او نبود.در واقع یک هفته ای که اتاقش با هری مشترک بود زیادی برایش گران تمام شده بود.در تمام این یک هفته شبها بی اختیار شب بخیر میگفت و وقتی جوابی نمیشنید به یاد می اورد که در اتاقش تنهاست و هری جایی دور از او روی تختی خوابیده است.سامانتا اهی کشید و به سمت میزش رفت تا تکالیف مدرسه اش را انجام دهد.بعد از تمام کردن تکالیفش چنان خواب الود بود که فقط دلش میخواست بخوابد اما صدای تق تقی باعث شد سرش را برگرداند.با دیدن هدویگ جغد سفید رنگ هری چنان خوشحال شد که گویی دنیا را به او داده بودند.به سرعت از جایش بلند شد و پنجره را باز کرد.جغد پرواز کنان داخل اتاق امد و روی تخت نشست و پایش را جلو اورد.سامانتا طوماری که به پای او متصل بود را جدا کرد و روی میز گذاشت و گفت:
-من اینجا غذای جغد ندارم ولی صبر کن تا ببینم چی میتونم واست پیدا کنم.
انگاه از اتاق خارج شد و پاورچین پاورچین به اشپزخانه رفت.مقداری از ته مانده شام را به همراه ظرف اب برداشت و به اتاقش برگشت.ظرفها را جلوی جغد خسته گذاشت و روی تخت نشست و مشتاقانه طومار را باز کرد و مشغول خواندن ان شد.
سامانتای عزیز
امیدوارم حالت خوب باشه.میخواستم یک هفته پیش برات نامه بنویسم ولی راستش انقدر همه چیز گیج کنندست که یادم رفت.اینجا فوق العادست.هاگوارتز یه قلعه خیلی بزرگه که حتی وقتی میخوای از طبقه اول به طبقه دوم بری ممکنه گم بشی چون پله ها همیشه حرکت میکنن.بعضی از پله ها نیستن و باید از روشون بپریم.تا حالا چند بار افتادم توی این پله ها ولی کم کم دارم جاشونو یاد میگیرم.من اینجا یه دوست خوب پیدا کردم که اسمش رونه.اون موهای قرمزی داره و مثل من یازده سالشه.رون پنج تا برادر بزرگتر هم داره که دوتاشون فارغ التحصیل شدن یکیشون ارشد گروه ماست و دوتاشون دوقلو هستن و خیلی شوخ طبعن.اینجا چهارتا گروه هستش که اسماشون گریفیندور هافلپاف اسلیترین و ریونکلاست.من تو گروه گریفیندورم.یه کلاه کهنه و پاره سخنگو هست که باید اونو روی سرت بزاری تا گروهبندی بشی.خیلی خوشحالم که تو اسلیترین نیفتادم.اخه میگن همه جادوگرای بد تو اسلیترین بودن.یه پسری هم هست که از توی قطار باهم دشمن شدیم.اسمش دراکو مالفویه.اونقدر احمقه که دادلی در مقایسه باهاش یه پسر عاقل و مهربون حساب میشه.اونم توی اسلیترینه.میگن ولدمورت همون جادوگر بدجنسی که پدر و مادر منو کشته هم تو اسلیترین بوده.کلاهه خیلی اصرار داشت که منوهم توی اسلیترین بندازه ولی چون خودم دوست نداشتم انداختم توی گریفیندور.من تو این یه هفته فهمیدم که جادوگری فقط تکون دادن چوبدستی نیست.خیلی چیزا هست که باید یاد بگیرم.مثل اسم ستاره ها و قمرهاشون یا گیاهشناسی و خیلی چیزای دیگه.ما درس معجونها هم داریم.استاد معجون سازیمون خیلی از من بدش میاد.جلسه اول به خاطر من دو امتیاز از گریفیندور کم کرد.واقعا نمیتونم همه چیزو بنویسم چون خیلی چیزا هست که میخوام برات تعریف کنم.ما شبا تو خوابگاه برج گریفیندور میخوابیم.(اخه هر گروه یه سالن عمومی مخفی داره که فقط اعضای گروه میتونن واردش بشن.)تو خوابگاه ما غیر از من و رون سه تا پسر دیگه هم هستن.اسماشون نویل،سیموس و دینه.سیموس دو رگست پدرش مشنگه.دین هم مشنگ زادست و به فوتبال علاقمنده.طرفدار تیم وستهامه.رون میگه اون دیوونست که همچین ورزشی رو دوست داره.جادوگرا یه ورزش مخصوص هم دارن که اسمش کوییدیچه.البته من هنوز چیز زیادی ازش نمیدونم ولی رون میگه خیلی جالبه. تو این ورزش بازیکنا سوار جاروی پرنده میشن و سعی میکنن با یه توپ که اسمش سرخگونه گل بزنن.دوتا توپ بازدارنده جادویی هم سعی میکنن بازیکنا رو از روی جاروهاشون بندازن.دوتا بازیکن مدافع هستن که باید بازدارنده ها رو از بازیکنای تیمشون دور کنن.یه جستجوگرم هست که باید گوی زرینو بگیره.گوی زرین یه توپ بالدار کوچیک طلاییه که خیلی سریع پرواز میکنه و گرفتنش سخته.وای واقعا نمیتونی بفهمی چی میگم.نمیتونم همه چیزو برات بنویسم وقتی برگشتم باید همه چیزو برات تعریف کنم.راستی تو چطوری؟به مدرسه استیملینگ میری نه؟اونجا چطوره؟جواب نامه رو بده به هدویگ که برام بیاره.
دوستدار تو
هری
سامانتا که چند خط اخر نامه را با چشم های نیمه باز خوانده بود لبخند بی رمقی زد و خمیازه کشان نامه را زیر تختش قایم کرد و به هدویگ گفت:
-الان خیلی خستم.نمیتونم جواب نامه رو بنویسم.فکر کنم توهم خسته ای نه؟ چطوره امشبو استراحت کنیم و فردا جواب نامه رو ببری؟
سامانتا با انگشتش هدویگ را نوازش کرد و او با مهربانی به انگشتش نوک زد.سامانتا گفت:
-برو بالای کمد بخواب.صبح که بیدار شدی سر و صدا نکن باشه؟اگه بابا بیدار بشه خیلی عصبانی میشه.
هدویگ به ارامی پنجه اش را به دست سامانتا فشار داد و به بالای کمد رفت.سامانتا چراغ را خاموش کرد و روی تختش دراز کشید تا بخوابد.
-من اینجا غذای جغد ندارم ولی صبر کن تا ببینم چی میتونم واست پیدا کنم.
انگاه از اتاق خارج شد و پاورچین پاورچین به اشپزخانه رفت.مقداری از ته مانده شام را به همراه ظرف اب برداشت و به اتاقش برگشت.ظرفها را جلوی جغد خسته گذاشت و روی تخت نشست و مشتاقانه طومار را باز کرد و مشغول خواندن ان شد.
سامانتای عزیز
امیدوارم حالت خوب باشه.میخواستم یک هفته پیش برات نامه بنویسم ولی راستش انقدر همه چیز گیج کنندست که یادم رفت.اینجا فوق العادست.هاگوارتز یه قلعه خیلی بزرگه که حتی وقتی میخوای از طبقه اول به طبقه دوم بری ممکنه گم بشی چون پله ها همیشه حرکت میکنن.بعضی از پله ها نیستن و باید از روشون بپریم.تا حالا چند بار افتادم توی این پله ها ولی کم کم دارم جاشونو یاد میگیرم.من اینجا یه دوست خوب پیدا کردم که اسمش رونه.اون موهای قرمزی داره و مثل من یازده سالشه.رون پنج تا برادر بزرگتر هم داره که دوتاشون فارغ التحصیل شدن یکیشون ارشد گروه ماست و دوتاشون دوقلو هستن و خیلی شوخ طبعن.اینجا چهارتا گروه هستش که اسماشون گریفیندور هافلپاف اسلیترین و ریونکلاست.من تو گروه گریفیندورم.یه کلاه کهنه و پاره سخنگو هست که باید اونو روی سرت بزاری تا گروهبندی بشی.خیلی خوشحالم که تو اسلیترین نیفتادم.اخه میگن همه جادوگرای بد تو اسلیترین بودن.یه پسری هم هست که از توی قطار باهم دشمن شدیم.اسمش دراکو مالفویه.اونقدر احمقه که دادلی در مقایسه باهاش یه پسر عاقل و مهربون حساب میشه.اونم توی اسلیترینه.میگن ولدمورت همون جادوگر بدجنسی که پدر و مادر منو کشته هم تو اسلیترین بوده.کلاهه خیلی اصرار داشت که منوهم توی اسلیترین بندازه ولی چون خودم دوست نداشتم انداختم توی گریفیندور.من تو این یه هفته فهمیدم که جادوگری فقط تکون دادن چوبدستی نیست.خیلی چیزا هست که باید یاد بگیرم.مثل اسم ستاره ها و قمرهاشون یا گیاهشناسی و خیلی چیزای دیگه.ما درس معجونها هم داریم.استاد معجون سازیمون خیلی از من بدش میاد.جلسه اول به خاطر من دو امتیاز از گریفیندور کم کرد.واقعا نمیتونم همه چیزو بنویسم چون خیلی چیزا هست که میخوام برات تعریف کنم.ما شبا تو خوابگاه برج گریفیندور میخوابیم.(اخه هر گروه یه سالن عمومی مخفی داره که فقط اعضای گروه میتونن واردش بشن.)تو خوابگاه ما غیر از من و رون سه تا پسر دیگه هم هستن.اسماشون نویل،سیموس و دینه.سیموس دو رگست پدرش مشنگه.دین هم مشنگ زادست و به فوتبال علاقمنده.طرفدار تیم وستهامه.رون میگه اون دیوونست که همچین ورزشی رو دوست داره.جادوگرا یه ورزش مخصوص هم دارن که اسمش کوییدیچه.البته من هنوز چیز زیادی ازش نمیدونم ولی رون میگه خیلی جالبه. تو این ورزش بازیکنا سوار جاروی پرنده میشن و سعی میکنن با یه توپ که اسمش سرخگونه گل بزنن.دوتا توپ بازدارنده جادویی هم سعی میکنن بازیکنا رو از روی جاروهاشون بندازن.دوتا بازیکن مدافع هستن که باید بازدارنده ها رو از بازیکنای تیمشون دور کنن.یه جستجوگرم هست که باید گوی زرینو بگیره.گوی زرین یه توپ بالدار کوچیک طلاییه که خیلی سریع پرواز میکنه و گرفتنش سخته.وای واقعا نمیتونی بفهمی چی میگم.نمیتونم همه چیزو برات بنویسم وقتی برگشتم باید همه چیزو برات تعریف کنم.راستی تو چطوری؟به مدرسه استیملینگ میری نه؟اونجا چطوره؟جواب نامه رو بده به هدویگ که برام بیاره.
دوستدار تو
هری
سامانتا که چند خط اخر نامه را با چشم های نیمه باز خوانده بود لبخند بی رمقی زد و خمیازه کشان نامه را زیر تختش قایم کرد و به هدویگ گفت:
-الان خیلی خستم.نمیتونم جواب نامه رو بنویسم.فکر کنم توهم خسته ای نه؟ چطوره امشبو استراحت کنیم و فردا جواب نامه رو ببری؟
سامانتا با انگشتش هدویگ را نوازش کرد و او با مهربانی به انگشتش نوک زد.سامانتا گفت:
-برو بالای کمد بخواب.صبح که بیدار شدی سر و صدا نکن باشه؟اگه بابا بیدار بشه خیلی عصبانی میشه.
هدویگ به ارامی پنجه اش را به دست سامانتا فشار داد و به بالای کمد رفت.سامانتا چراغ را خاموش کرد و روی تختش دراز کشید تا بخوابد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
