ازدواج لیلی و اسنیپ!
رو به روی هم ایستاده بودیم،بالاخره داشتیم به هم میرسیدیم!
اشک شوق روی گونه ام سرازیر شد.
ما برای کنار هم بودن سختی کشیدیم...
همیشه در رویا میدیدم،پیراهن پفکی سفید رنگم را به تن دارم،خواهرم دنباله پیراهنم را میگیرد و با کسی که همیشه عاشق اش بودم ازدواج میکنم...
امروز با پیراهن گل گلی و ساده ای به مراسم آمدم!
امروز خواهری نیامده بود که همراهم باشد!
اما...
من با مردی که همیشه عاشقش بودم ازدواج میکردم.
با قاطعيت میگویم!
من راضی هستم!
من به سختی کشیدن کنار او راضی هستم!
_لیلی؟!
_جانم؟
_تو خوبی عزیزم؟
_هیچوقت اینقدر خوب نبودم...
اینقدر شاد بودم که نمیفهمیدم دیگران چه فکر میکنند،چه میگویند!
من به آرزویم رسیده بودم!
ما رسما زن و شوهر بودیم
به خانه کوچک و زیبایی رفتیم!
_دوستت دارم:)
_من خیلی بیشتر:)
(17سال بعد)
_پروفسور؟!
_بله؟
پدر و مادرم چطور مردن؟!
_مطمئنی که آمادگی این رو داری که بشنوی؟
_بله پروفسور
_یک شب...یک شب ولدمورت به خانه شما رفته.
به لیلی گفته...باید به جمع مرگخوار ها بپیونده
لیلی قبول نکرده و ولدمورت...
_اونو کشته؟!
_درسته.
_پس پدرم چی؟
_اون بعد از مرگ مادرت داغون شد.
سعی کرد اونو از بین ببره.
همه چی خوب پیش میرفت اما...
طلسم به یکی از مرگخوار ها خورد به اسم(بلاتریکس لسترنج)
_درسته.
_آه پسرم دیگه وقتشه که بری بخوابی!
_اما...
_نه برای امروز کافیه.
رو به روی هم ایستاده بودیم،بالاخره داشتیم به هم میرسیدیم!

اشک شوق روی گونه ام سرازیر شد.
ما برای کنار هم بودن سختی کشیدیم...
همیشه در رویا میدیدم،پیراهن پفکی سفید رنگم را به تن دارم،خواهرم دنباله پیراهنم را میگیرد و با کسی که همیشه عاشق اش بودم ازدواج میکنم...

امروز با پیراهن گل گلی و ساده ای به مراسم آمدم!
امروز خواهری نیامده بود که همراهم باشد!
اما...
من با مردی که همیشه عاشقش بودم ازدواج میکردم.
با قاطعيت میگویم!
من راضی هستم!
من به سختی کشیدن کنار او راضی هستم!
_لیلی؟!
_جانم؟
_تو خوبی عزیزم؟
_هیچوقت اینقدر خوب نبودم...
اینقدر شاد بودم که نمیفهمیدم دیگران چه فکر میکنند،چه میگویند!
من به آرزویم رسیده بودم!
ما رسما زن و شوهر بودیم

به خانه کوچک و زیبایی رفتیم!
_دوستت دارم:)
_من خیلی بیشتر:)
(17سال بعد)
_پروفسور؟!
_بله؟
پدر و مادرم چطور مردن؟!
_مطمئنی که آمادگی این رو داری که بشنوی؟
_بله پروفسور
_یک شب...یک شب ولدمورت به خانه شما رفته.
به لیلی گفته...باید به جمع مرگخوار ها بپیونده
لیلی قبول نکرده و ولدمورت...
_اونو کشته؟!
_درسته.
_پس پدرم چی؟
_اون بعد از مرگ مادرت داغون شد.
سعی کرد اونو از بین ببره.
همه چی خوب پیش میرفت اما...
طلسم به یکی از مرگخوار ها خورد به اسم(بلاتریکس لسترنج)
_درسته.
_آه پسرم دیگه وقتشه که بری بخوابی!
_اما...
_نه برای امروز کافیه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

هیچ چیز به ذهنش نیامد. داشت کم کم خوابش میبرد و سعی میکرد از ترس جانش خوابش نبرد.

مطمئنم ازش، خوشش میاد...
امروز بهترین آدم بچگی هام به زندگی باهام ادامه میده و باهام میمونه!
از پشت بهش نزدیک شدم و یهو...

