بخش بیست و پنجم :
آیریس با لحنی پر از تردید گفت :
_ یعنی محیا ... دیگه بر نمیگرده سوروس ؟
_ نه .
آیریس ابرو هایش را بالا برد و با همان لحن گفت :
_ ولدمورت ... آخه اون که نمیذاره همه چی به این راحتی تموم بشه !
اسنیپ نگاه بی حوصله ای به او انداخت . گفت :
_ مگه همه چی به این راحتی تموم شده ؟
آیریس لبش را گزید . اسنیپ سرش را پایین انداخت و دستانش را لای موهایش فرو برد . بعد با لحن خسته ای افزود :
_ اون دختر فقط یه جزء کوچیک از ماجرا بود .
آیریس نفس عمیقی کشید ؛ حوصله اش به شدت سر رفته بود . نمی دانست چه مدت بود که روی پله های چوبی مقابل این خانه زشت نشسته و نگاه منتظرشان را به امید دیدن دوستانشان به راه دوخته بودند ... اما تنها این نبود که اذیتش می کرد . او شنیده بود این شهر جن زده است ... و ترس کلافه اش کرده بود . هرگز دلش نمی خواست حتی از چند کیلومتری این شهر رد شود ... اما حالا درست در مرکز آن ، در حالی که نمی دانست در اطرافش چه می گذرد ، نشسته بود و می لرزید . اسنیپ هم وضعیتی مشابه او داشت ... حوصله اش به شدت سر رفته بود و خوابش می آمد . البته دلیل آن ، این شهر کسل کننده خاکستری و کثیف نبود ... برای او نشستن در اینجا ، هیچ تفاوتی با نشستن در خانه خودش نداشت . خانه ای به همان اندازه ساکت ، به همان اندازه اسرار آمیز . دلیل بی حوصلگی او ، سرگشتگی او بود ...
با شنیدن صدایی ضعیف از پشت سر ، گوش هایش را تیز کرد . انگار کسی در داخل خانه پشت سرشان ... در دور ترین نقطه ... قدم می زد . آب دهانش را قورت داد . این صدا واقعی نبود ... بود ؟ سعی کرد آرام باشد . سعی کرد ... سعی کرد ... و باز سعی کرد . صدا دیگر تکرار نشد ؛ بنابراین تا حدودی موفق شد . اما لرزیدنش ادامه داشت ... دلش می خواست افکارش را منحرف کند . گفت :
_ وقتی اونا برگردن - با جرارد - ما هم بر میگردیم ؟ به هاگوارتز ؟
اسنیپ بی آنکه سرش را بلند کند ، گفت :
_ اوهوم .
آیریس نفس عمیقی کشید . گفت :
_ از همون اول ازش خوشم نمیومد . جرارد رو میگم ... اون فوق العاده حوصله سر بره . البته توانایی هاشو انکار نمی کنم ... ولی اونا چه ارزشی دارن وقتی همش به بقیه فخر میفروشه ؟ یه جادوگر هرگز نباید ...
صدا دوباره تکرار شد . کمی نزدیک تر ... انگار از پله هایی بالا می رفت .
با آشفتگی گفت :
_ سوروس ؟ میشنوی ؟
اسنیپ خمیازه کشید :
_ آره میشنوم . ادامه بده . یه جادوگر هرگز نباید ... چی ؟
چشمان آیریس گرد شد . گفت :
_ اون صدا رو میگم . میشنوی ؟
اسنیپ سرش را بلند کرد . نگاهش خواب آلود بود ... با صدای ضعیفی پرسید :
_ کدوم صدا ؟
آیریس در جایش چرخید و به در چوبی خانه اشاره کرد :
_ یکی اونجاست . داره قدم میزنه !
اسنیپ با بی تفاوتی گفت :
_ خب بزنه .
بعد چشمانش را بست و سرش را پایین انداخت . آیریس عصبی شد ... با نفس نفس گفت :
_ خب بزنه ؟ یعنی چی ! برات مهم نیست کیه ... یا چیه ؟
اسنیپ خمیازه دیگری کشید :
_ نه .
صدای قدم ها ، دوباره تکرار شد . کمی بلند تر ... انگار او ... یا آن ... از پله ها پایین می دوید و با سرعت به طرف در خروجی که پشت سرشان بود ، می آمد ... آیریس از جلوی در بلند شد و در حالی که به طرفی دیگر می دوید ، جیغ کشید :
_ سوروس !
اسنیپ سرش را بلند کرد . با کج خلقی گفت :
_ دیوونه شدی ؟ چرا جیغ میکشی ؟
آیریس انگشت لرزانش را به طرف در پشت سر او گرفت و با لکنت گفت :
_ یه چیزی ... اونجاست . پشت در . بیا اینور ... سوروس !
اسنیپ با لحن تمسخر آمیزی گفت :
_ جملت رو کامل نکردی ... من این کارو میکنم . یه جادوگر هرگز نباید از چیزای مزخرف بترسه !
آیریس با اخم عمیقی گفت :
_ چیزای مزخرف ؟! همه میگن که این شهر جن زدست ! این چیزا ...
اسنیپ پوزخندی زد و حرفش را قطع کرد :
_ منظورت از همه کیان ؟ جادوگرا ؟ یا مشنگا ؟ هوم ؟ مشنگا ؟ اونا دیوونن . تو هم دیوونه ای ؟ اصلا ... تو مطمئنی که یه جادوگری ؟ هیچ جادوگری از این چیزا نمیترسه !
آیریس با خشم فریاد کشید :
_ من یه جادوگرم ... و نشنیدم که ترس همیشه بد باشه !
اسنیپ سرش را تکان داد :
_ خیله خب .
و به زمین مقابلش خیره شد . حوصله جر و بحث نداشت ... آیریس صدای جیر جیر بلندی را از بالای سرش شنید . سرش را بلند کرد و متوجه شد یکی از پنجره های خانه در حال باز شدن است . بدون وجود هیچ بادی ... بدون وجود هیچ دستی . آب دهانش را قورت داد و ناله ضعیفی کرد . مشنگ ها دیوانه نبودند ؛ می توانستند برخی حقایق را درک و از آنها دوری کنند ... و اسنیپ هم اولین جادوگری نبود که این کار آنها را به تمسخر می گرفت ، موجودات ماورایی را چیز های مزخرف می نامید و به آنها بی توجهی می کرد ... البته تمام این کار ها هم دلیل داشت ؛ قدرت ، شجاعت . چیز هایی که آیریس در این مورد نداشت ... دلش می خواست کنار اسنیپ بنشیند ؛ در این صورت ، در امان بود . با قدم های لرزان جلو رفت . کنار او نشست و در خودش مچاله شد . ناگهان اسنیپ نگاه بدی به او انداخت و غرید :
_ چرا چسبیدی به من ؟ برو اونور !
آیریس کمی از او فاصله گرفت و سرش را روی زانوانش گذاشت . چند ثانیه بعد ، صدای جیر جیر را دوباره شنید . نه از بالا ... از پشت سر . در خانه ؟ جیغ دیگری کشید و مچ دست اسنیپ را گرفت . بعد به سرعت بلند شد و او را به طرف خود کشید . اسنیپ بلند شد ... اما چون آیریس او را به شدت به جلو کشید ، تعادلش را از دست داد و با صورت زمین خورد . آیریس جیغ دیگری کشید و کنارش زانو زد :
_ زود باش بلند شو سوروس ...
گرد و خاک زیادی به هوا بلند شده بود . گرد و خاک سال های طولانی ... اسنیپ در حالی که به شدت سرفه می کرد ، دستش را روی شانه او گذاشت ، خود را بالا کشید و مشت محکمی به دهان او زد . آیریس با ناله ممتدی روی زمین افتاد و اسنیپ روی شکمش نشست . گلوی او را با دو دست گرفت و به سختی میان سرفه هایش گفت :
_ دختره دیوونه ... یه بار دیگه ... دیوونه بازی ... در بیاری ... خفت ... میکنم !
آیریس پنجه هایش را روی سینه او کشید و هق هق زد :
_ تقصیر من چیه ... که اینجا جن داره ؟
بلافاصله بعد از گفتن این حرف توسط او ، صدای گوش خراشی از داخل خانه شنیده شد . صدای یک هق هق ... یا یک قهقهه ؟ آیریس که برای چند ثانیه ساکت شده بود ، گریه اش را از سر گرفت و بریده بریده گفت :
_ سوروس تو رو خدا ... بیا از اینجا بریم ...
اسنیپ بلند شد . کمک کرد آیریس هم بلند شود و بعد گرد و خاک لباس هایش را تکاند . خیره در چشمان او گفت :
_ باید امروز با ترست بجنگی ... باید امروز از بین ببریش !
باید او را آرام می کرد ... حوصله مسخره بازی هایش را نداشت . اما آیریس نمی خواست آرام شود . آخر مگر می توانست ؟ سرش را به شدت تکان داد و خواست عقب برود اما اسنیپ دستش را گرفت و مانعش شد . بعد او را به طرف در کشید :
_ بیا .
آیریس با وحشت فریاد کشید :
_ کجا ؟ نه !
اسنیپ با آرامش گفت :
_ بریم ببینیم چی اونجاست ؟
آیریس روی زانو هایش نشست و خودش را به عقب کشید تا بلکه بتواند از دست اسنیپ رها شود . با حالتی رقت آمیز هق هق زد :
_ نه ... میدونم چی اونجاست . نیازی به رفتن نیست ...
اسنیپ بازوی او را گرفت و با قدرت کشید تا بلند شود . وقتی بلند شد ، او را به خود نزدیک کرد تا فرار نکند و دستگیره در را چرخاند . اما در آنقدر سست بود ... که از لولا در آمد و با صدای بلندی به داخل خانه افتاد .
این اتفاق ، تنها آیریس را به عقب نپراند . اسنیپ هم با دیدن موج بزرگی از گرد و غبار که به هوا بلند شد ، به سرعت عقب رفت و دستش را جلوی دهانش گرفت . در این بین ، آیریس از میان گرد و غبار حرکت سایه ای کمرنگ را تشخیص داد . جیغ کشید :
_ من نمیام ! ولم کن ...
اما تلاش او برای رهایی ، به اندازه تلاش اسنیپ برای نگه داشتنش نبود ... اسنیپ صبر کرد تا گرد و خاک فروکش کند و بعد او را به داخل کشید . بعد هم در حالی که به شدت تلاش می کرد آیریس را نگه دارد ، چوب دستی اش را بیرون آورد ، در را با جادو از روی زمین بلند کرد و آن را به سر جایش برگرداند . در آن لحظه آیریس موفق شد از دستش رها شود و به طرف در بدود . اما نتوانست آن را باز کند ... اسنیپ به آرامی گفت :
_ بیا .
اما آیریس با گریه تلاش می کرد در را باز کند . گفت :
_ آخه چرا قفلش کردی ؟ بازش کن !
اسنیپ سرش را به علامت نفی تکان داد :
_ من قفلش نکردم !
آیریس ناگهان یخ زد . بعد در حالی که به در خیره شده بود ، چند قدم عقب رفت . اسنیپ مقابلش ایستاد و با آرامش گفت :
_ من اینجام ، آیریس . آروم باش ... نمیذارم اتفاقی برات بیفته .
آیریس وحشت زده زمزمه کرد :
_ جن زده میشیم ...
اسنیپ نگاه معنی داری به او انداخت و گفت :
_ فقط مشنگا از این چیزا میترسن !
آیریس با لحنی خشک گفت :
_ وردای ما جادوگرا رو همه جنا اثر نداره ... اینو استادم گفته . گفته نباید خطر کنیم ... نباید ...
سرش به شدت درد می کرد . تا به حال چنین سردردی نگرفته بود ... اسنیپ دستش را روی شانه او گذاشت :
_ این خطر کردنه ... که جادوگرا رو زنده نگه میداره . در مورد این ... استادت چیزی بهت نگفته ؟
آیریس عکس العملی نشان نداد . اسنیپ دست لرزان او را که همانند یخ سرد بود ، گرفت و زمزمه کرد :
_ بیا ... بیا ببینیم چی اینجاست ... که جرئت کرده یه جادوگرو بترسونه .
آیریس همچنان که با او قدم بر می داشت ، به اطراف نگاه می کرد . اسنیپ در وسط پذیرایی بزرگ خانه ایستاد و گفت :
_ خب ؟ بهم بگو ... چیز غیر عادی ای اینجا هست که بترسونتت ؟
آیریس نالید :
_ چیز غیر عادی ؟ مثلا ... چی ؟
اسنیپ متفکرانه گفت :
_ مثلا ... یه سایه کمرنگ ... یه نور غیر عادی ... یا ... اومم ... یه صدای ضعیف ... خب ...
سایه کمرنگ ؟ همانند آنچه که دقیقه ای پیش در میان گرد و غبار دید ؟ همانند آنچه که اکنون در بالای راه پله روی دیوار افتاده بود ؟ با صدای لرزانی گفت :
_ اون ... اونجا ...
اسنیپ رد نگاه او را گرفت .
_ اونجا که چیزی نیست !
آیریس در حال احتضار بود :
_ حرکت کرد ... رفت اون طرف ...
اسنیپ سرش را تکان داد :
_ خیله خب . بیا بریم .
و دست او را کشید تا راه بیفتد . از پله های پوسیده بالا رفتند و به راهروی باریک و دراز مقابلشان خیره شدند . آیریس خودش را به اسنیپ نزدیک تر کرد :
_ باید تو یکی از این اتاقا باشه . البته اگه ... اگه همین الان ... پشت سر ... یا کنارمون ... نایستاده باشه .
سه در آنجا بود . سه در خاکستری رنگ ، در امتداد هم . اسنیپ جلو رفت و در اول را باز کرد . یک اتاق خواب با یک کمد بزرگ ، یک تخت و یک فرش رنگ و رو رفته . اسنیپ به چهارچوب در تکیه داد :
_ خب من اینجا ایستادم . بگرد ... بالاخره یه نشونه ای داره . توده هوای سردی ، چیزی .
آیریس نالید :
_ که چی بشه بعدش ؟
اسنیپ سرش را کج کرد :
_ که اسیرش کنیم ، که یه درس درست حسابی بهش بدیم . تا دیگه جرئت نکنه یه جادوگرو بترسونه !
صدای خنده ریزی در فضا پیچید . صدایی با منبع نامعلوم ... چشمان اسنیپ از تعجب گرد شد . آیریس جیغ گوش خراشی کشید و به طرف در اتاق دوید . اسنیپ با قدرت او را گرفت و به دیوار کوبید :
_ آروم باش آیریس ! من انگار این صدا رو میشناسم ...
آیریس هق هق زد :
_ چیکار کنم ... بذار برم ... التماست میکنم ... بذار برم ...
_ یعنی چی چیکار کنی ! دارم میگم این صدا برام آشناست ... جن نیست ! نباید بترسی !
_ بذار برم ... التماست میکنم ... بذار برم ...
اسنیپ نفسش را بیرون داد . با لحن تهدید آمیزی گفت :
_ یه کاری نکن دست و پاتو ببندم ولت کنم اینجا و خودم برم دنبال صدا !
آیریس با وحشت و به سختی تلاش کرد تا گریه اش را تمام کند . اما این کار فقط حالش را بدتر کرد . نمی توانست درست نفس بکشد ... و تنش به رعشه افتاده بود . اسنیپ او را روی زمین نشاند و صورتش را در میان دستانش گرفت :
_ چیه آیریس ... چیه ... آروم باش ... تو منو باور داری ؟ باور داری میتونم صدای یه جن رو تشخیص بدم ؟ آیریس ... همون اول بهت گفتم جنا جرئت بازی با جادوگرا رو ندارن . مطمئن بودم یه کاسه ای زیر نیم کاسه س ... آروم باش آیریس . باید بفهمیم کی اینجاست ...
دستانش را کشید و آیریس سرش را پایین انداخت . کمی طول کشید تا حالش بهتر شود ... اسنیپ بلند شد و به طرف کمد رفت . دو لنگه اش را باز کرد و داخلش را گشت . بعد کمد را کنار زد و دیوار پشت سرش را بررسی کرد . دری وجود نداشت ... زیر تخت را هم گشت . زیر لب گفت :
_ شاید تو اتاق بغلیه .
و از اتاق بیرون رفت . آیریس هم به سرعت بلند شد و دنبالش رفت . اتاق دوم خالی بود . اتاق سوم هم همینطور . آیریس ناله ای کرد و به دیوار راهرو تکیه داد . اسنیپ با جدیت گفت :
_ من مطمئنم ... اون همین دور و بره .
از پله ها پایین رفتند . آیریس با لرز گفت :
_ اینجا زیرزمین نداره ؟
اسنیپ اخم عمیقی کرد :
_ تو فکرش بودم . اما آخه صدا تو اتاق شنیده شد ...
و بلافاصله از گفتن این حرف پشیمان شد . چون آیریس ناله کرد :
_ میبینی سوروس ؟ نمیشه که ... که جن نباشه . اصلا از کجا معلوم همین الان با چشمای سرخش از اون بالا به ما زل نزده ...
و با دقت سقف را از نظر گذراند . اسنیپ زیر پله ها را به دنبال پیدا کردن دری کوچک و مخفی گشت . وقتی پیدایش کرد ، تلاش کرد بازش کند . اما نتوانست . چوب دستی اش را بیرون آورد و از جادو هم کمک گرفت اما در باز نشد . آیریس لرزید و گفت :
_ مثل اون در خروجی ... اونم باز نشد . کار خودشه سوروس ...
اسنیپ زیر لب ناسزایی گفت و لگد محکمی به در زد . در این بار هم باز نشد و صدای قهقهه رگه داری در فضا پیچید . یک قهقهه غیر عادی ...
اسنیپ گفت :
_ از زیر زمین بود . مطمئنم !
در همان لحظه ، در خود به خود باز و به دیوار کوبیده شد . آیریس داد کشید :
_ هنوزم میگی جن نیست ؟
اسنیپ با خونسردی گفت :
_ شاید نامرئی کرده خودشو .
و وارد راه پله تاریک و بد بویی شد که شیب تندی داشت . با چوب دستی اش فضا را روشن کرد و با احتیاط از پله ها پایین رفت . چون آنها به شدت جیر جیر می کردند و هر لحظه ممکن بود فرو بریزند ... وقتی آیریس هم به دنبال او وارد راه پله شد ، در با قدرت بسته شد . آیریس با تمام وجود جیغ کشید و خواست بازوی اسنیپ را بگیرد که پایش سر خورد و ...
دو تا از پله ها شکستند . پای آیریس به داخلشان فرو رفت و ناخواسته تنه بسیار محکمی به اسنیپ زد . همین ضربه کافی بود که اسنیپ تعادلش را از دست بدهد و با صورت از تمام پله ها پایین بیفتد . درد شدیدی در تمام وجود اسنیپ پیچید و نعره کشید :
_ می کشمت آیریس . قسم میخورم ... می کشمت !
صدای قهقهه دیگری در فضا پیچید . این قهقهه بسیار نزدیک و تمسخر آمیز بود ... آیریس به سختی تلاش کرد پایش را از داخل پله های شکسته شده بیرون بکشد و فرار کند اما نتوانست . احساس میکرد انگشتانی استخوانی و سرد مچ پایش را با قدرت گرفته اند ... جیغ بسیار بلندی کشید و به تلاش هایش ادامه داد . اما موفق نمی شد ... آن انگشت ها حالا مچ پایش را نوازش می کردند .
جیغ و التماس های آیریس ذره ای برای اسنیپ اهمیت نداشت . دستانش را ستون تنش کرد تا بلند شود اما درد فلج کننده ای در کمرش پیچید و باعث شد دوباره روی زمین دراز بکشد . چوب دستی اش ... کجا افتاده بود ؟ در آن تاریکی محض که چیزی نمی دید ... زیر لب ناسزایی دیگر نثار آیریس کرد و دوباره اما به آرامی تلاش کرد بلند شود . چرا چشم هایش به تاریکی عادت نمی کرد ؟ روی پاهای لرزانش ایستاد و دستش را دراز کرد تا به چیزی تکیه دهد و نیفتد . اما چیزی نبود ... ناله ای کرد و نفس نفس زد . درد شدید تر از آن بود که بتواند تحملش کند ... روی زمین زانو زد و لبش را گزید . تاریکی حرصش را در می آورد ؛ دلش نمی خواست از کسی که پشت این نمایش ها بود ، شکست بخورد . غرید :
_ چوب دستیت رو بنداز اینجا آیریس !
چند ثانیه بعد چیزی از بالا روی زمین افتاد . صدا بسیار نزدیک بود ... اسنیپ دستانش را روی زمین کشید تا پیدایش کند . این کار برایش چندش آور بود ؛ چون زمین پر از گرد و خاک و حشره های ریز و درشتی بود که مرتب اینطرف و آنطرف می رفتند ... با این حال انجامش می داد .
دقیقه ای گذشت اما اسنیپ چوب دستی را پیدا نکرد . نفسش را بیرون داد و دوباره بلند شد . حالا دیگر چشم هایش به تاریکی عادت کرده بودند ... می توانست بیشتر زیرزمین بزرگی را که در داخلش بودند ، ببیند . آنجا پر از خرت و پرت های ریز و درشتی بود که اغلب با پارچه ای سفید پوشانده شده بودند . لب هایش را به هم فشرد و زمین را با نگاهش جستجو کرد . آنجا هیچ چوب دستی ای نبود ... سرش را بلند کرد و گفت :
_ کجا انداختیش آیریس ؟
آیریس جوابی نداد . بی حرکت نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود . اسنیپ از پله ها بالا رفت :
_ آیریس ؟ با توام ! میگم کجا انداختیش ؟
هیچ . اسنیپ کنارش نشست و دستش را زیر چانه او برد . چرا پوستش آنقدر سرد بود ؟ صدایش را بالا برد :
_ آیریس ؟
با تردید دو انگشتش را روی شاهرگ گردن او گذاشت . نمی زد ... آب دهانش را قورت داد . یعنی از ترس ... سکته کرده بود ؟ نفس لرزانی کشید . احساس گناه می کرد ... در اندوه عمیقی غرق شده بود که صدای قدم هایی را شنید . سرش را بلند کرد و حرکت سایه ای را در اعماق زیر زمین تشخیص داد . خشمگین شد و به سرعت از پله ها پایین رفت . با لحن خشنی گفت :
_ تموم کن این مسخره بازیا رو ! بهم بگو کی هستی ؟
هیچ . جلو تر رفت . پارچه های سفید را یکی یکی بر می داشت و روی زمین پرت می کرد . وقتی آخرین پارچه را هم روی زمین انداخت ، صدای خنده ریزی را از پشت سرش شنید و به سرعت چرخید . چند ثانیه طول کشید تا پیدایش کند ... یک دختر نوجوان که بالای کمدی نشسته و پاهایش را آویزان کرده بود . دندان هایش را به هم سایید :
_ تو !
آلیس با لحن کودکانه ای گفت :
_ خوشت اومد سوروس ؟
آیریس با لحنی پر از تردید گفت :
_ یعنی محیا ... دیگه بر نمیگرده سوروس ؟
_ نه .
آیریس ابرو هایش را بالا برد و با همان لحن گفت :
_ ولدمورت ... آخه اون که نمیذاره همه چی به این راحتی تموم بشه !
اسنیپ نگاه بی حوصله ای به او انداخت . گفت :
_ مگه همه چی به این راحتی تموم شده ؟
آیریس لبش را گزید . اسنیپ سرش را پایین انداخت و دستانش را لای موهایش فرو برد . بعد با لحن خسته ای افزود :
_ اون دختر فقط یه جزء کوچیک از ماجرا بود .
آیریس نفس عمیقی کشید ؛ حوصله اش به شدت سر رفته بود . نمی دانست چه مدت بود که روی پله های چوبی مقابل این خانه زشت نشسته و نگاه منتظرشان را به امید دیدن دوستانشان به راه دوخته بودند ... اما تنها این نبود که اذیتش می کرد . او شنیده بود این شهر جن زده است ... و ترس کلافه اش کرده بود . هرگز دلش نمی خواست حتی از چند کیلومتری این شهر رد شود ... اما حالا درست در مرکز آن ، در حالی که نمی دانست در اطرافش چه می گذرد ، نشسته بود و می لرزید . اسنیپ هم وضعیتی مشابه او داشت ... حوصله اش به شدت سر رفته بود و خوابش می آمد . البته دلیل آن ، این شهر کسل کننده خاکستری و کثیف نبود ... برای او نشستن در اینجا ، هیچ تفاوتی با نشستن در خانه خودش نداشت . خانه ای به همان اندازه ساکت ، به همان اندازه اسرار آمیز . دلیل بی حوصلگی او ، سرگشتگی او بود ...
با شنیدن صدایی ضعیف از پشت سر ، گوش هایش را تیز کرد . انگار کسی در داخل خانه پشت سرشان ... در دور ترین نقطه ... قدم می زد . آب دهانش را قورت داد . این صدا واقعی نبود ... بود ؟ سعی کرد آرام باشد . سعی کرد ... سعی کرد ... و باز سعی کرد . صدا دیگر تکرار نشد ؛ بنابراین تا حدودی موفق شد . اما لرزیدنش ادامه داشت ... دلش می خواست افکارش را منحرف کند . گفت :
_ وقتی اونا برگردن - با جرارد - ما هم بر میگردیم ؟ به هاگوارتز ؟
اسنیپ بی آنکه سرش را بلند کند ، گفت :
_ اوهوم .
آیریس نفس عمیقی کشید . گفت :
_ از همون اول ازش خوشم نمیومد . جرارد رو میگم ... اون فوق العاده حوصله سر بره . البته توانایی هاشو انکار نمی کنم ... ولی اونا چه ارزشی دارن وقتی همش به بقیه فخر میفروشه ؟ یه جادوگر هرگز نباید ...
صدا دوباره تکرار شد . کمی نزدیک تر ... انگار از پله هایی بالا می رفت .
با آشفتگی گفت :
_ سوروس ؟ میشنوی ؟
اسنیپ خمیازه کشید :
_ آره میشنوم . ادامه بده . یه جادوگر هرگز نباید ... چی ؟
چشمان آیریس گرد شد . گفت :
_ اون صدا رو میگم . میشنوی ؟
اسنیپ سرش را بلند کرد . نگاهش خواب آلود بود ... با صدای ضعیفی پرسید :
_ کدوم صدا ؟
آیریس در جایش چرخید و به در چوبی خانه اشاره کرد :
_ یکی اونجاست . داره قدم میزنه !
اسنیپ با بی تفاوتی گفت :
_ خب بزنه .
بعد چشمانش را بست و سرش را پایین انداخت . آیریس عصبی شد ... با نفس نفس گفت :
_ خب بزنه ؟ یعنی چی ! برات مهم نیست کیه ... یا چیه ؟
اسنیپ خمیازه دیگری کشید :
_ نه .
صدای قدم ها ، دوباره تکرار شد . کمی بلند تر ... انگار او ... یا آن ... از پله ها پایین می دوید و با سرعت به طرف در خروجی که پشت سرشان بود ، می آمد ... آیریس از جلوی در بلند شد و در حالی که به طرفی دیگر می دوید ، جیغ کشید :
_ سوروس !
اسنیپ سرش را بلند کرد . با کج خلقی گفت :
_ دیوونه شدی ؟ چرا جیغ میکشی ؟
آیریس انگشت لرزانش را به طرف در پشت سر او گرفت و با لکنت گفت :
_ یه چیزی ... اونجاست . پشت در . بیا اینور ... سوروس !
اسنیپ با لحن تمسخر آمیزی گفت :
_ جملت رو کامل نکردی ... من این کارو میکنم . یه جادوگر هرگز نباید از چیزای مزخرف بترسه !
آیریس با اخم عمیقی گفت :
_ چیزای مزخرف ؟! همه میگن که این شهر جن زدست ! این چیزا ...
اسنیپ پوزخندی زد و حرفش را قطع کرد :
_ منظورت از همه کیان ؟ جادوگرا ؟ یا مشنگا ؟ هوم ؟ مشنگا ؟ اونا دیوونن . تو هم دیوونه ای ؟ اصلا ... تو مطمئنی که یه جادوگری ؟ هیچ جادوگری از این چیزا نمیترسه !
آیریس با خشم فریاد کشید :
_ من یه جادوگرم ... و نشنیدم که ترس همیشه بد باشه !
اسنیپ سرش را تکان داد :
_ خیله خب .
و به زمین مقابلش خیره شد . حوصله جر و بحث نداشت ... آیریس صدای جیر جیر بلندی را از بالای سرش شنید . سرش را بلند کرد و متوجه شد یکی از پنجره های خانه در حال باز شدن است . بدون وجود هیچ بادی ... بدون وجود هیچ دستی . آب دهانش را قورت داد و ناله ضعیفی کرد . مشنگ ها دیوانه نبودند ؛ می توانستند برخی حقایق را درک و از آنها دوری کنند ... و اسنیپ هم اولین جادوگری نبود که این کار آنها را به تمسخر می گرفت ، موجودات ماورایی را چیز های مزخرف می نامید و به آنها بی توجهی می کرد ... البته تمام این کار ها هم دلیل داشت ؛ قدرت ، شجاعت . چیز هایی که آیریس در این مورد نداشت ... دلش می خواست کنار اسنیپ بنشیند ؛ در این صورت ، در امان بود . با قدم های لرزان جلو رفت . کنار او نشست و در خودش مچاله شد . ناگهان اسنیپ نگاه بدی به او انداخت و غرید :
_ چرا چسبیدی به من ؟ برو اونور !
آیریس کمی از او فاصله گرفت و سرش را روی زانوانش گذاشت . چند ثانیه بعد ، صدای جیر جیر را دوباره شنید . نه از بالا ... از پشت سر . در خانه ؟ جیغ دیگری کشید و مچ دست اسنیپ را گرفت . بعد به سرعت بلند شد و او را به طرف خود کشید . اسنیپ بلند شد ... اما چون آیریس او را به شدت به جلو کشید ، تعادلش را از دست داد و با صورت زمین خورد . آیریس جیغ دیگری کشید و کنارش زانو زد :
_ زود باش بلند شو سوروس ...
گرد و خاک زیادی به هوا بلند شده بود . گرد و خاک سال های طولانی ... اسنیپ در حالی که به شدت سرفه می کرد ، دستش را روی شانه او گذاشت ، خود را بالا کشید و مشت محکمی به دهان او زد . آیریس با ناله ممتدی روی زمین افتاد و اسنیپ روی شکمش نشست . گلوی او را با دو دست گرفت و به سختی میان سرفه هایش گفت :
_ دختره دیوونه ... یه بار دیگه ... دیوونه بازی ... در بیاری ... خفت ... میکنم !
آیریس پنجه هایش را روی سینه او کشید و هق هق زد :
_ تقصیر من چیه ... که اینجا جن داره ؟
بلافاصله بعد از گفتن این حرف توسط او ، صدای گوش خراشی از داخل خانه شنیده شد . صدای یک هق هق ... یا یک قهقهه ؟ آیریس که برای چند ثانیه ساکت شده بود ، گریه اش را از سر گرفت و بریده بریده گفت :
_ سوروس تو رو خدا ... بیا از اینجا بریم ...
اسنیپ بلند شد . کمک کرد آیریس هم بلند شود و بعد گرد و خاک لباس هایش را تکاند . خیره در چشمان او گفت :
_ باید امروز با ترست بجنگی ... باید امروز از بین ببریش !
باید او را آرام می کرد ... حوصله مسخره بازی هایش را نداشت . اما آیریس نمی خواست آرام شود . آخر مگر می توانست ؟ سرش را به شدت تکان داد و خواست عقب برود اما اسنیپ دستش را گرفت و مانعش شد . بعد او را به طرف در کشید :
_ بیا .
آیریس با وحشت فریاد کشید :
_ کجا ؟ نه !
اسنیپ با آرامش گفت :
_ بریم ببینیم چی اونجاست ؟
آیریس روی زانو هایش نشست و خودش را به عقب کشید تا بلکه بتواند از دست اسنیپ رها شود . با حالتی رقت آمیز هق هق زد :
_ نه ... میدونم چی اونجاست . نیازی به رفتن نیست ...
اسنیپ بازوی او را گرفت و با قدرت کشید تا بلند شود . وقتی بلند شد ، او را به خود نزدیک کرد تا فرار نکند و دستگیره در را چرخاند . اما در آنقدر سست بود ... که از لولا در آمد و با صدای بلندی به داخل خانه افتاد .
این اتفاق ، تنها آیریس را به عقب نپراند . اسنیپ هم با دیدن موج بزرگی از گرد و غبار که به هوا بلند شد ، به سرعت عقب رفت و دستش را جلوی دهانش گرفت . در این بین ، آیریس از میان گرد و غبار حرکت سایه ای کمرنگ را تشخیص داد . جیغ کشید :
_ من نمیام ! ولم کن ...
اما تلاش او برای رهایی ، به اندازه تلاش اسنیپ برای نگه داشتنش نبود ... اسنیپ صبر کرد تا گرد و خاک فروکش کند و بعد او را به داخل کشید . بعد هم در حالی که به شدت تلاش می کرد آیریس را نگه دارد ، چوب دستی اش را بیرون آورد ، در را با جادو از روی زمین بلند کرد و آن را به سر جایش برگرداند . در آن لحظه آیریس موفق شد از دستش رها شود و به طرف در بدود . اما نتوانست آن را باز کند ... اسنیپ به آرامی گفت :
_ بیا .
اما آیریس با گریه تلاش می کرد در را باز کند . گفت :
_ آخه چرا قفلش کردی ؟ بازش کن !
اسنیپ سرش را به علامت نفی تکان داد :
_ من قفلش نکردم !
آیریس ناگهان یخ زد . بعد در حالی که به در خیره شده بود ، چند قدم عقب رفت . اسنیپ مقابلش ایستاد و با آرامش گفت :
_ من اینجام ، آیریس . آروم باش ... نمیذارم اتفاقی برات بیفته .
آیریس وحشت زده زمزمه کرد :
_ جن زده میشیم ...
اسنیپ نگاه معنی داری به او انداخت و گفت :
_ فقط مشنگا از این چیزا میترسن !
آیریس با لحنی خشک گفت :
_ وردای ما جادوگرا رو همه جنا اثر نداره ... اینو استادم گفته . گفته نباید خطر کنیم ... نباید ...
سرش به شدت درد می کرد . تا به حال چنین سردردی نگرفته بود ... اسنیپ دستش را روی شانه او گذاشت :
_ این خطر کردنه ... که جادوگرا رو زنده نگه میداره . در مورد این ... استادت چیزی بهت نگفته ؟
آیریس عکس العملی نشان نداد . اسنیپ دست لرزان او را که همانند یخ سرد بود ، گرفت و زمزمه کرد :
_ بیا ... بیا ببینیم چی اینجاست ... که جرئت کرده یه جادوگرو بترسونه .
آیریس همچنان که با او قدم بر می داشت ، به اطراف نگاه می کرد . اسنیپ در وسط پذیرایی بزرگ خانه ایستاد و گفت :
_ خب ؟ بهم بگو ... چیز غیر عادی ای اینجا هست که بترسونتت ؟
آیریس نالید :
_ چیز غیر عادی ؟ مثلا ... چی ؟
اسنیپ متفکرانه گفت :
_ مثلا ... یه سایه کمرنگ ... یه نور غیر عادی ... یا ... اومم ... یه صدای ضعیف ... خب ...
سایه کمرنگ ؟ همانند آنچه که دقیقه ای پیش در میان گرد و غبار دید ؟ همانند آنچه که اکنون در بالای راه پله روی دیوار افتاده بود ؟ با صدای لرزانی گفت :
_ اون ... اونجا ...
اسنیپ رد نگاه او را گرفت .
_ اونجا که چیزی نیست !
آیریس در حال احتضار بود :
_ حرکت کرد ... رفت اون طرف ...
اسنیپ سرش را تکان داد :
_ خیله خب . بیا بریم .
و دست او را کشید تا راه بیفتد . از پله های پوسیده بالا رفتند و به راهروی باریک و دراز مقابلشان خیره شدند . آیریس خودش را به اسنیپ نزدیک تر کرد :
_ باید تو یکی از این اتاقا باشه . البته اگه ... اگه همین الان ... پشت سر ... یا کنارمون ... نایستاده باشه .
سه در آنجا بود . سه در خاکستری رنگ ، در امتداد هم . اسنیپ جلو رفت و در اول را باز کرد . یک اتاق خواب با یک کمد بزرگ ، یک تخت و یک فرش رنگ و رو رفته . اسنیپ به چهارچوب در تکیه داد :
_ خب من اینجا ایستادم . بگرد ... بالاخره یه نشونه ای داره . توده هوای سردی ، چیزی .
آیریس نالید :
_ که چی بشه بعدش ؟
اسنیپ سرش را کج کرد :
_ که اسیرش کنیم ، که یه درس درست حسابی بهش بدیم . تا دیگه جرئت نکنه یه جادوگرو بترسونه !
صدای خنده ریزی در فضا پیچید . صدایی با منبع نامعلوم ... چشمان اسنیپ از تعجب گرد شد . آیریس جیغ گوش خراشی کشید و به طرف در اتاق دوید . اسنیپ با قدرت او را گرفت و به دیوار کوبید :
_ آروم باش آیریس ! من انگار این صدا رو میشناسم ...
آیریس هق هق زد :
_ چیکار کنم ... بذار برم ... التماست میکنم ... بذار برم ...
_ یعنی چی چیکار کنی ! دارم میگم این صدا برام آشناست ... جن نیست ! نباید بترسی !
_ بذار برم ... التماست میکنم ... بذار برم ...
اسنیپ نفسش را بیرون داد . با لحن تهدید آمیزی گفت :
_ یه کاری نکن دست و پاتو ببندم ولت کنم اینجا و خودم برم دنبال صدا !
آیریس با وحشت و به سختی تلاش کرد تا گریه اش را تمام کند . اما این کار فقط حالش را بدتر کرد . نمی توانست درست نفس بکشد ... و تنش به رعشه افتاده بود . اسنیپ او را روی زمین نشاند و صورتش را در میان دستانش گرفت :
_ چیه آیریس ... چیه ... آروم باش ... تو منو باور داری ؟ باور داری میتونم صدای یه جن رو تشخیص بدم ؟ آیریس ... همون اول بهت گفتم جنا جرئت بازی با جادوگرا رو ندارن . مطمئن بودم یه کاسه ای زیر نیم کاسه س ... آروم باش آیریس . باید بفهمیم کی اینجاست ...
دستانش را کشید و آیریس سرش را پایین انداخت . کمی طول کشید تا حالش بهتر شود ... اسنیپ بلند شد و به طرف کمد رفت . دو لنگه اش را باز کرد و داخلش را گشت . بعد کمد را کنار زد و دیوار پشت سرش را بررسی کرد . دری وجود نداشت ... زیر تخت را هم گشت . زیر لب گفت :
_ شاید تو اتاق بغلیه .
و از اتاق بیرون رفت . آیریس هم به سرعت بلند شد و دنبالش رفت . اتاق دوم خالی بود . اتاق سوم هم همینطور . آیریس ناله ای کرد و به دیوار راهرو تکیه داد . اسنیپ با جدیت گفت :
_ من مطمئنم ... اون همین دور و بره .
از پله ها پایین رفتند . آیریس با لرز گفت :
_ اینجا زیرزمین نداره ؟
اسنیپ اخم عمیقی کرد :
_ تو فکرش بودم . اما آخه صدا تو اتاق شنیده شد ...
و بلافاصله از گفتن این حرف پشیمان شد . چون آیریس ناله کرد :
_ میبینی سوروس ؟ نمیشه که ... که جن نباشه . اصلا از کجا معلوم همین الان با چشمای سرخش از اون بالا به ما زل نزده ...
و با دقت سقف را از نظر گذراند . اسنیپ زیر پله ها را به دنبال پیدا کردن دری کوچک و مخفی گشت . وقتی پیدایش کرد ، تلاش کرد بازش کند . اما نتوانست . چوب دستی اش را بیرون آورد و از جادو هم کمک گرفت اما در باز نشد . آیریس لرزید و گفت :
_ مثل اون در خروجی ... اونم باز نشد . کار خودشه سوروس ...
اسنیپ زیر لب ناسزایی گفت و لگد محکمی به در زد . در این بار هم باز نشد و صدای قهقهه رگه داری در فضا پیچید . یک قهقهه غیر عادی ...
اسنیپ گفت :
_ از زیر زمین بود . مطمئنم !
در همان لحظه ، در خود به خود باز و به دیوار کوبیده شد . آیریس داد کشید :
_ هنوزم میگی جن نیست ؟
اسنیپ با خونسردی گفت :
_ شاید نامرئی کرده خودشو .
و وارد راه پله تاریک و بد بویی شد که شیب تندی داشت . با چوب دستی اش فضا را روشن کرد و با احتیاط از پله ها پایین رفت . چون آنها به شدت جیر جیر می کردند و هر لحظه ممکن بود فرو بریزند ... وقتی آیریس هم به دنبال او وارد راه پله شد ، در با قدرت بسته شد . آیریس با تمام وجود جیغ کشید و خواست بازوی اسنیپ را بگیرد که پایش سر خورد و ...
دو تا از پله ها شکستند . پای آیریس به داخلشان فرو رفت و ناخواسته تنه بسیار محکمی به اسنیپ زد . همین ضربه کافی بود که اسنیپ تعادلش را از دست بدهد و با صورت از تمام پله ها پایین بیفتد . درد شدیدی در تمام وجود اسنیپ پیچید و نعره کشید :
_ می کشمت آیریس . قسم میخورم ... می کشمت !
صدای قهقهه دیگری در فضا پیچید . این قهقهه بسیار نزدیک و تمسخر آمیز بود ... آیریس به سختی تلاش کرد پایش را از داخل پله های شکسته شده بیرون بکشد و فرار کند اما نتوانست . احساس میکرد انگشتانی استخوانی و سرد مچ پایش را با قدرت گرفته اند ... جیغ بسیار بلندی کشید و به تلاش هایش ادامه داد . اما موفق نمی شد ... آن انگشت ها حالا مچ پایش را نوازش می کردند .
جیغ و التماس های آیریس ذره ای برای اسنیپ اهمیت نداشت . دستانش را ستون تنش کرد تا بلند شود اما درد فلج کننده ای در کمرش پیچید و باعث شد دوباره روی زمین دراز بکشد . چوب دستی اش ... کجا افتاده بود ؟ در آن تاریکی محض که چیزی نمی دید ... زیر لب ناسزایی دیگر نثار آیریس کرد و دوباره اما به آرامی تلاش کرد بلند شود . چرا چشم هایش به تاریکی عادت نمی کرد ؟ روی پاهای لرزانش ایستاد و دستش را دراز کرد تا به چیزی تکیه دهد و نیفتد . اما چیزی نبود ... ناله ای کرد و نفس نفس زد . درد شدید تر از آن بود که بتواند تحملش کند ... روی زمین زانو زد و لبش را گزید . تاریکی حرصش را در می آورد ؛ دلش نمی خواست از کسی که پشت این نمایش ها بود ، شکست بخورد . غرید :
_ چوب دستیت رو بنداز اینجا آیریس !
چند ثانیه بعد چیزی از بالا روی زمین افتاد . صدا بسیار نزدیک بود ... اسنیپ دستانش را روی زمین کشید تا پیدایش کند . این کار برایش چندش آور بود ؛ چون زمین پر از گرد و خاک و حشره های ریز و درشتی بود که مرتب اینطرف و آنطرف می رفتند ... با این حال انجامش می داد .
دقیقه ای گذشت اما اسنیپ چوب دستی را پیدا نکرد . نفسش را بیرون داد و دوباره بلند شد . حالا دیگر چشم هایش به تاریکی عادت کرده بودند ... می توانست بیشتر زیرزمین بزرگی را که در داخلش بودند ، ببیند . آنجا پر از خرت و پرت های ریز و درشتی بود که اغلب با پارچه ای سفید پوشانده شده بودند . لب هایش را به هم فشرد و زمین را با نگاهش جستجو کرد . آنجا هیچ چوب دستی ای نبود ... سرش را بلند کرد و گفت :
_ کجا انداختیش آیریس ؟
آیریس جوابی نداد . بی حرکت نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود . اسنیپ از پله ها بالا رفت :
_ آیریس ؟ با توام ! میگم کجا انداختیش ؟
هیچ . اسنیپ کنارش نشست و دستش را زیر چانه او برد . چرا پوستش آنقدر سرد بود ؟ صدایش را بالا برد :
_ آیریس ؟
با تردید دو انگشتش را روی شاهرگ گردن او گذاشت . نمی زد ... آب دهانش را قورت داد . یعنی از ترس ... سکته کرده بود ؟ نفس لرزانی کشید . احساس گناه می کرد ... در اندوه عمیقی غرق شده بود که صدای قدم هایی را شنید . سرش را بلند کرد و حرکت سایه ای را در اعماق زیر زمین تشخیص داد . خشمگین شد و به سرعت از پله ها پایین رفت . با لحن خشنی گفت :
_ تموم کن این مسخره بازیا رو ! بهم بگو کی هستی ؟
هیچ . جلو تر رفت . پارچه های سفید را یکی یکی بر می داشت و روی زمین پرت می کرد . وقتی آخرین پارچه را هم روی زمین انداخت ، صدای خنده ریزی را از پشت سرش شنید و به سرعت چرخید . چند ثانیه طول کشید تا پیدایش کند ... یک دختر نوجوان که بالای کمدی نشسته و پاهایش را آویزان کرده بود . دندان هایش را به هم سایید :
_ تو !
آلیس با لحن کودکانه ای گفت :
_ خوشت اومد سوروس ؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
