قسمت ششم
من زیاد پدرم رو یادم نمیاد وقتی کوچیک بودم زندانی شد، حدود سه ماه پیش قبل از اینکه نامه هاگوارتز بیاد، از آزکابان برام نامه ای اومد که مخفیانه نوشته شده بود، پدرم برای اولین بار برام نامه نوشته بود بعد از معذرت خواهی از اینکه منو و مادر رو تنها گذاشته. نوشته بود که زندان خیلی بهش سخت میگذره و تنهاست، دوست داره منو برای یه بارم که شده قبل مرگش ببینه و برای همین ازم خواست اگه به هاگوارتز رفتم انتقامش رو از هری پاتر بگیرم
پدرم نوشته بود که میراث لرد سیاه هنوز از بین نرفته و اگه من موفق بشم تمام مرگخوارها همراه پدرم از آزکابان بیرون میان و میتونیم دوباره به قدرت و جایگاه خودمون برگردیم، جایگاه و مقام و میراث برای من مهم نبود، ولی دوست داشتم شبیه اون خانواده هایی باشم که موقع سوار شدن قطار هاگوارتز دیدم، خانواده های کامل و خوشحال. من پدرم رو از اون شب بعد خوندن نامه اش بارها دیدم اما فقط توی رویام حالا وظیفه من بود تا رویا رو تبدیل به واقعیت کنم، مگه جادوگر بودن معنایی دیگه ای هم داره؟
صبح اول
زودتر از هم اتاقی از خواب بیدار شدم، دیشب زیادی غذا خورده بودم تو ضیافت سال اولی ها و بخاطر همین شب نسبتا راحت خوابیدم، نسبتا راحت چون باید به صدای خوردن امواج آب به پنجره اتاق عادت میکردم
اما حالا که صبح شده بود رد نور سبز رنگ روشنی از پنجره، اتاق رو روشن کرده بود، میدونستم که دیگه نمیتونم برگردم به رختخواب. هیجان زده تر از اونی بودم که خوابم ببره! امروز اولین روز من در هاگوارتزه. بالاخره قراره جادو یاد بگیرم
از تخت پایین لغزیدم و کنار پنجره تکیه دادم، به دریاچه سیاه خیره شدم، حق با پرایس بود در هوای روشن روز همه چیز بهتر دیده میشد، حتی میشد موجودات داخل آب رو دید، چشمانم گرد شد وقتی یه هشت پای عظیم الجثه رو دیدم
دراکو! دراکو بیدار شو
چیه؟ چی شده؟ پسر بلوند خواب آلود زمزمه ای کرد: خفه شو اودیم
دراکو من هشت پای دریاچه رو از پنجره مون دیدم
مالفوی در حالیکه زیر لب به من فحش میداد از تخت پایین امد و به آرامی از میز کنار پنجره بالا رفت، ایستاده روی میز توانست دیدی به درون دریاچه بزند
جلوی چشم ما پاهای هشت پای معروف هاگوارتز خودنمایی میکرد
لبخندی زدم و به مالفوی گفتم: خب ما اول صبح هشت پا رو دیدیم طبق رسوم باید برای ما خوش شانسی بیاره
_ساعت الان دقیقا چنده؟ مالفوی با صدایی گرفته ازم پرسید
اوه من یه ورد واسه این بلدم، اینو تو یه کتاب خوندم حالا میتونم امتحانش کنم
در حالیکه مالفوی بهم خیره شده چوبدستیم رو از روی میزم برمیدارم و چرخش کوچکی بهش میدم تمپوس
دو عقربه سبز رنگ از سر چوبدستیم بیرون زد و در هوا نقش بست
نگاهی به عقربه ها انداختم"ساعت شش و نیم صبحه. حدودا. عقربه ها ممکنه دقیق نباشن" دستی به چونه ام کشیدم
_چی؟ واسه چی منو بیدار کردی؟
خب نمیخواستی نامه ای که دیشب نوشتی رو به جغد دونی ببری؟ چطور میتونی همچین روزی رو بخوابی؟ قراره بالاخره جادو یاد بگیریم
_من میرم که دوباره بخوابم، برو یکی دیگه رو بیدار کن و هیجانت رو باهاش شریک شو
ظاهرا مالفوی عصبانی بود
یعنی میخواهی بزاری من همه چی رو به عهده بگیرم و مسئول من باشم؟
حس رئیس مآبانه مالفوی رو قلقک دادم
_من میخوام بزارم تو اولین نفری باشی که بقیه رو کله سحر از خواب بیدار میکنه
شاید حق با مالفوی باشه. اگه بقیه شاهزاده های خون خالص نصف مالفوی اول صبح بداخلاق باشن بیدار کردنشون واسه جایگاه من تو گروه عاقبت خوبی نداره
تصمیم گرفتم دوشی بگیرم و به بقیه فرصت بیدار شدن بدم
بعد از اینکه چیزایی رو که نیاز داشتم از کمد برداشتم از اتاق زدم بیرون و به سمت اتاق مشترک به راه افتادم
فکر میکردم تنها باشم اما با تعجب بلیز زابینی رو هم در اتاق مشترک دیدم
"میبینم که تو هم خیلی سحر خیزی"
کی میتونه بخوابه؟ من سالهاست منتظر این لحظه بودم
تازه من باید یه نامه به جغددونی ببرم بهتره قبل از شروع کلاس ها برم
بلیز برای لحظه ای فکر کرد: "ایده بدی نیست منم باید یه نامه برای مادرم بنویسم راستی دوست تو هم اتاقی من شد"
با تعجب به بلیز نگاهی انداختم، دوست من؟
"اره پسره رافائل راس، یکم درشته"
اوه فراموش کرده بودم ما با هم دوستیم! دیشب ندیدمش تو اتاق مشترک
_انگار تو راهروهای قلعه گیر بدعنق افتاده بود و از دستش فرار کرده بود ولی پشت دیوار سنگی مونده بود چون رمز رو نمیدونست، آخر شب پرایس آوردش تو اتاق من.
خیلی سخت بود تا جلوی زابینی صورتم رو ثابت نگه دارم، سر صبح خبری خوشحال کننده تر از این؟
به راهروی اتاقم برگشتم
روی یه حس کنجکاوی تصمیم گرفتم چیزی رو امتحان کنم، رو به روی اتاق کرب و گویل ایستادم تصمیم گرفته بودم ببینم میتونم درو باز کنم یا نه، چون در اتاق من و دراکو قفلی نداشت، به نظر هیچ کدوم از اتاق ها قفلی نداشت.
دستمو روی دستگیره در گذاشتم. هیچی، انتظار نداشتم البته که باز بشه، بعد از امتحان کردن دستگیره در زابینی و نات یادم اومدم که در اتاق خودم قفل نبود، احتمالا جادویی در کار بود که فقط به صاحب اتاق اجازه ورود میداد، منطقیه.
تو فکر که بودم متوجه میلی سنت بالسترود نشدم که با چشم های پف کرده داشت میومد بیرون
"چرا اینجایی؟"
تو هم سحرخیزی میلی؟ میخوام برم جغددونی، نامه ای اگه داری میتونی با من بیای
میلی اخمالود شد
_من..من جغد ندارم! تیکو یه گربه است
تیکو؟... خب ایرادی نداره میتونی از جغد من استفاده کنی، خودم نامه ای ندارم که بفرستم میدونی، فقط میخواستم یه سری به جغدم بزنم
"واقعا؟"میلی با دهان باز بهم خیره شد
"همینجوری میذاری جغدتو قرض بگیرم؟"
معلومه، خوب نیست که بقیه جغدها نامه ببرن و وینگ گری پرواز نکنه. نامه تو رو ببره دیگه تو جغددونی تنها نمیمونه
میلی لبخند ریزی زد و زیر لب گفت: ممنون گانتر
دوباره با طلسم ساعت رو نگاه کردم، ساعت هفت و سه دقیقه بود به اتاقم برگشتم و دوباره سعی کردم مالفوی رو بیدار کنم، بلندشو شاهزاده همه دیگه کم کم دارن پا میشن. مالفوی غرولندی کرد.
تصمیم گرفتم برای جبران وقت های اضافه کتابی همراه خودم بیارم ولی برنامه کلاس ها رو نمیدونستم، اسنیپ گفت جمعه معجون سازی داریم اسنیپ همچنین تهدید کرد کاملا آماده بیاییم سر کلاس...
من زیاد پدرم رو یادم نمیاد وقتی کوچیک بودم زندانی شد، حدود سه ماه پیش قبل از اینکه نامه هاگوارتز بیاد، از آزکابان برام نامه ای اومد که مخفیانه نوشته شده بود، پدرم برای اولین بار برام نامه نوشته بود بعد از معذرت خواهی از اینکه منو و مادر رو تنها گذاشته. نوشته بود که زندان خیلی بهش سخت میگذره و تنهاست، دوست داره منو برای یه بارم که شده قبل مرگش ببینه و برای همین ازم خواست اگه به هاگوارتز رفتم انتقامش رو از هری پاتر بگیرم
پدرم نوشته بود که میراث لرد سیاه هنوز از بین نرفته و اگه من موفق بشم تمام مرگخوارها همراه پدرم از آزکابان بیرون میان و میتونیم دوباره به قدرت و جایگاه خودمون برگردیم، جایگاه و مقام و میراث برای من مهم نبود، ولی دوست داشتم شبیه اون خانواده هایی باشم که موقع سوار شدن قطار هاگوارتز دیدم، خانواده های کامل و خوشحال. من پدرم رو از اون شب بعد خوندن نامه اش بارها دیدم اما فقط توی رویام حالا وظیفه من بود تا رویا رو تبدیل به واقعیت کنم، مگه جادوگر بودن معنایی دیگه ای هم داره؟
صبح اول
زودتر از هم اتاقی از خواب بیدار شدم، دیشب زیادی غذا خورده بودم تو ضیافت سال اولی ها و بخاطر همین شب نسبتا راحت خوابیدم، نسبتا راحت چون باید به صدای خوردن امواج آب به پنجره اتاق عادت میکردم
اما حالا که صبح شده بود رد نور سبز رنگ روشنی از پنجره، اتاق رو روشن کرده بود، میدونستم که دیگه نمیتونم برگردم به رختخواب. هیجان زده تر از اونی بودم که خوابم ببره! امروز اولین روز من در هاگوارتزه. بالاخره قراره جادو یاد بگیرم
از تخت پایین لغزیدم و کنار پنجره تکیه دادم، به دریاچه سیاه خیره شدم، حق با پرایس بود در هوای روشن روز همه چیز بهتر دیده میشد، حتی میشد موجودات داخل آب رو دید، چشمانم گرد شد وقتی یه هشت پای عظیم الجثه رو دیدم
دراکو! دراکو بیدار شو
چیه؟ چی شده؟ پسر بلوند خواب آلود زمزمه ای کرد: خفه شو اودیم
دراکو من هشت پای دریاچه رو از پنجره مون دیدم
مالفوی در حالیکه زیر لب به من فحش میداد از تخت پایین امد و به آرامی از میز کنار پنجره بالا رفت، ایستاده روی میز توانست دیدی به درون دریاچه بزند
جلوی چشم ما پاهای هشت پای معروف هاگوارتز خودنمایی میکرد
لبخندی زدم و به مالفوی گفتم: خب ما اول صبح هشت پا رو دیدیم طبق رسوم باید برای ما خوش شانسی بیاره
_ساعت الان دقیقا چنده؟ مالفوی با صدایی گرفته ازم پرسید
اوه من یه ورد واسه این بلدم، اینو تو یه کتاب خوندم حالا میتونم امتحانش کنم
در حالیکه مالفوی بهم خیره شده چوبدستیم رو از روی میزم برمیدارم و چرخش کوچکی بهش میدم تمپوس
دو عقربه سبز رنگ از سر چوبدستیم بیرون زد و در هوا نقش بست
نگاهی به عقربه ها انداختم"ساعت شش و نیم صبحه. حدودا. عقربه ها ممکنه دقیق نباشن" دستی به چونه ام کشیدم
_چی؟ واسه چی منو بیدار کردی؟
خب نمیخواستی نامه ای که دیشب نوشتی رو به جغد دونی ببری؟ چطور میتونی همچین روزی رو بخوابی؟ قراره بالاخره جادو یاد بگیریم
_من میرم که دوباره بخوابم، برو یکی دیگه رو بیدار کن و هیجانت رو باهاش شریک شو
ظاهرا مالفوی عصبانی بود
یعنی میخواهی بزاری من همه چی رو به عهده بگیرم و مسئول من باشم؟
حس رئیس مآبانه مالفوی رو قلقک دادم
_من میخوام بزارم تو اولین نفری باشی که بقیه رو کله سحر از خواب بیدار میکنه
شاید حق با مالفوی باشه. اگه بقیه شاهزاده های خون خالص نصف مالفوی اول صبح بداخلاق باشن بیدار کردنشون واسه جایگاه من تو گروه عاقبت خوبی نداره
تصمیم گرفتم دوشی بگیرم و به بقیه فرصت بیدار شدن بدم
بعد از اینکه چیزایی رو که نیاز داشتم از کمد برداشتم از اتاق زدم بیرون و به سمت اتاق مشترک به راه افتادم
فکر میکردم تنها باشم اما با تعجب بلیز زابینی رو هم در اتاق مشترک دیدم
"میبینم که تو هم خیلی سحر خیزی"
کی میتونه بخوابه؟ من سالهاست منتظر این لحظه بودم
تازه من باید یه نامه به جغددونی ببرم بهتره قبل از شروع کلاس ها برم
بلیز برای لحظه ای فکر کرد: "ایده بدی نیست منم باید یه نامه برای مادرم بنویسم راستی دوست تو هم اتاقی من شد"
با تعجب به بلیز نگاهی انداختم، دوست من؟
"اره پسره رافائل راس، یکم درشته"
اوه فراموش کرده بودم ما با هم دوستیم! دیشب ندیدمش تو اتاق مشترک
_انگار تو راهروهای قلعه گیر بدعنق افتاده بود و از دستش فرار کرده بود ولی پشت دیوار سنگی مونده بود چون رمز رو نمیدونست، آخر شب پرایس آوردش تو اتاق من.
خیلی سخت بود تا جلوی زابینی صورتم رو ثابت نگه دارم، سر صبح خبری خوشحال کننده تر از این؟
به راهروی اتاقم برگشتم
روی یه حس کنجکاوی تصمیم گرفتم چیزی رو امتحان کنم، رو به روی اتاق کرب و گویل ایستادم تصمیم گرفته بودم ببینم میتونم درو باز کنم یا نه، چون در اتاق من و دراکو قفلی نداشت، به نظر هیچ کدوم از اتاق ها قفلی نداشت.
دستمو روی دستگیره در گذاشتم. هیچی، انتظار نداشتم البته که باز بشه، بعد از امتحان کردن دستگیره در زابینی و نات یادم اومدم که در اتاق خودم قفل نبود، احتمالا جادویی در کار بود که فقط به صاحب اتاق اجازه ورود میداد، منطقیه.
تو فکر که بودم متوجه میلی سنت بالسترود نشدم که با چشم های پف کرده داشت میومد بیرون
"چرا اینجایی؟"
تو هم سحرخیزی میلی؟ میخوام برم جغددونی، نامه ای اگه داری میتونی با من بیای
میلی اخمالود شد
_من..من جغد ندارم! تیکو یه گربه است
تیکو؟... خب ایرادی نداره میتونی از جغد من استفاده کنی، خودم نامه ای ندارم که بفرستم میدونی، فقط میخواستم یه سری به جغدم بزنم
"واقعا؟"میلی با دهان باز بهم خیره شد
"همینجوری میذاری جغدتو قرض بگیرم؟"
معلومه، خوب نیست که بقیه جغدها نامه ببرن و وینگ گری پرواز نکنه. نامه تو رو ببره دیگه تو جغددونی تنها نمیمونه
میلی لبخند ریزی زد و زیر لب گفت: ممنون گانتر
دوباره با طلسم ساعت رو نگاه کردم، ساعت هفت و سه دقیقه بود به اتاقم برگشتم و دوباره سعی کردم مالفوی رو بیدار کنم، بلندشو شاهزاده همه دیگه کم کم دارن پا میشن. مالفوی غرولندی کرد.
تصمیم گرفتم برای جبران وقت های اضافه کتابی همراه خودم بیارم ولی برنامه کلاس ها رو نمیدونستم، اسنیپ گفت جمعه معجون سازی داریم اسنیپ همچنین تهدید کرد کاملا آماده بیاییم سر کلاس...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
