جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  57 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  182 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 20 بهمن 1400 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
در جواب به این تصویر

- من نمیتونم فراموشش کنم!نمیتونم!

- آخه بعد از اینهمه مدت؟

آخرین بارقه های افق از میان پنجره های سنگی قلعه به راهروی خلوت میتابید.صدای مکالمه ی دو دانش آموز از یکی از کلاس های خالی شنیده میشد و همزمان در صدای قدم های بلند و پیاپی سوروس اسنیپ بر مرمر های کف راهرو گم میشد.هرکسی در این موقع از روز در راهرو های مدرسه پرسه میزد،میتوانست کوچکترین صدای ممکن را بشنود.با گذر اسنیپ از جلوی در کلاس،لحظه ای سکوت برقرار شد و سپس مکالمه با صدای آهسته تری ادامه پیدا کرد که البته در شنیده نشدنش تاثیری نداشت.

- من همیشه بهش فکر میکنم.مثل این میمونه که ازم بخوای صحبت کردن رو فراموش کنم...

پوزخند محوی بر لب های اسنیپ نقش بست.در ذهن،رفتار های کودکانه ی آن دو جوان را در عشق و عشق بازی های مضحکشان ملامت میکرد.افسوس!که هیچ دانش آموز نمونه ای در این مدرسه پیدا نمیشد که اسنیپ کمی به او امید ببندد.یکی مثل خودش،درسخوان،پیگیر،پیش فعال...کمی بیشتر فکر کرد،ناکام،شکست خورده،تو سری خور...نفس عمیقی کشید و با کلافگی سرش را تکان داد.اما آیا واقعا دنبال کسی مانند خودش میگشت؟

در همین افکار غوطه ور بود که ناخوداگاه به سمت راستش نگاه کرد.درب اتاق ضروریات را رو به رویش میدید.چه چیزی او را به این سو کشیده بود؟

در را که باز کرد،بوی گرد و خاک و کاغذ کهنه مشامش را پر کرد.به آرامی وارد شد و در را بست.چشمانش را در اتاق چرخاند.خودش هم خوب میدانست که دنبال چه چیزی میگردد.

پرده ی سیاه را از پیکره ی صیغلی اما خاک گرفته ی آینه پایین کشید.در سکوت به تصویر خود در آینه خیره شد.با آنکه مشتاقانه در انتظار پدیدار شدن آن تصویر بود چشمانش را بست.

گاهی درد ها لذت بخش میشوند.مانند خاراندن جای متورم و قرمز نیش پشه،مانند کندن جای خشک شده ی زخم در حال درمان.مانند خیره شدن به آینه ی نفاق انگیز...اما همه ی اینها کارهایی احمقانه و پوچ بود که سوروس از خودش انتظار نداشت.با این حال نمیدانست چرا اینجاست.

چشمهایش را باز کرد.قرینه ی سیاه چشمانش میلرزید.همزمان از غمی واقعی و از هیجانی پوچ.از غم از دست دادن تنها کسی که دلش را میلرزاند و از هیجان دیدن این تصویر.هرچند غیر واقعی اما زیبا و دوست داشتنی.

لیلی را در میان بازوانش میدید.بر لب های سوروس درون آینه لبخندی نقش بسته بود که بعد از لیلی برای همیشه محو شده بود.نگاه سبز لیلی،گونه های سوروس درون آینه را سرخ کرده بود.در چشمانشان زندگی جریان داشت.انگشتانشان در هم قفل شده بود.دنیای درون آینه،جایی بود که سوروس میخواست در آن باشد.حتی به قیمت از دست دادن وجودیتش و تبدیل شدن به یک رویا و توهم.

اینبار سوروس باید به خود میخندید.با کتاب روی سر نوجوانِ خاک گرفته ی درونش میکوبید و تشر میزد که حواسش به درسش باشد.اما نمیتوانست.همه را حریف بود جز خودش.جز آن نوجوانی که هیچوقت نوجوانی نکرد.هیچوقت گل سرخ نخرید و هیچوقت انتظار آمدن لیلی را در سکوت شبی برفی،کنار درخت کریسمس نکشید.

صدای دو نوجوان بی اختیار در سرش پیچید.

"- آخه بعد از اینهمه مدت؟
- من همیشه بهش فکر میکنم..."

خیلی خوب نوشته بودی. توصیف هات خیلی خوب بود و تقریبا همه نکاتو رعایت کردی. اما یکمی فاصله هات زیادی بود، بعضی جاها میتونستی نزاری. در کل واقعا عالی بودی.

تایید شد!

مرحله‌ی بعد: گروهبندی![/i]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1400/11/20 22:38:36
ویرایش شده توسط کتی بل در 1400/11/20 22:41:05
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 بهمن 1400 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/albums/userpics/42804/226156_142644279152928_100002220699671_256967_5175359_n.jpg
تصویر شماره 3

نمیدانست دقیقا چرا بعد از این همه مقاومت به آنجا رفته بود و داشت به چهره زنی با موهایی همچون بوسه، آتشین و چشمانی جنگلی در حالی که او را در آغوش گرفته بود چشم دوخته بود.
زنی که با اولین دیدار توانست قلب او را تصاحب کند.
در آن دو جفت جنگل سبزِ چشم های زن هر بار با نگاه کردن به او درخت عشق جوانه میزد.
اسنیپ به سختی بغضش را قورت داد و ناگهان به طرز دیوانه واری شعله های خشم و تنفر در تمام وجودش زبانه کشید تنفر از آن جیمز از خود راضی، از هری پاتر معروف که باعث و بانی تمام این مصیبت ها بود.
 اما... اما او بیشتر از همه مقصر بود. اگر به مرگ خواران نمی پیوست.... اگر پیشگویی را به دست لرد سیاه نمیداد... 
لی لی حالا زنده بود.
 او باید بیشتر از همه از خودش متنفر میبود نه کس دیگری.
اینکه دیگر خونی در رگ های لی لی جریان نداشت فقط و فقط تقصیر خود او بود.

----------+
داستانت کمی کوتاه بود، اما توصیفات و فضاسازی خوبی داشتی.

بعضی از جملاتت زیادی طولانی و پر از تشبیه میشدن مثل:

نقل قول:
در آن دو جفت جنگل سبزِ چشم های زن هر بار با نگاه کردن به او درخت عشق جوانه میزد.

که تقریبا معنیش رو از دست داده و تشبیه درآن دو جفت جنگل سبز اضافه ست.

اما در مجموع قشنگ نوشته بودی.
تایید شد.
مرحله‌ی بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1400/11/19 16:21:08
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 10 بهمن 1400 11:42
نمایش جزئیات
آفلاین
در ایستگاه کینگز کراس ، پسری با موهای پرکلاغی و عینکی گرد مانند به چشم می آمد.در دست سمت راست او ، چمدانش و در دست سمت چپش ، جغد خاکستری رنگی بود که معلوم بود جغد خانگی اش بود. او هم مانند بیشتر دانش آموزان سال اولی که تازه به آنجا آمده بودند ، از پدر و مادرش خداحافظی کرد و سوار قطار شد.از پشت سر او یک پسر با موهای چرب مانند رد میشود که دختری زیبا با چشمان سبز رنگ و موهایی قرمز مایل به نارنجی که دنبال آن پسر میدوید و او را صدا میزد (ببخشید من زیاد مطمئن نیستم چشماش سبز بود یا آبی )
_سوروس وایسا توی قطار نباید بدوییم
جیمز جیغ زد : هی یواش مگه جنگه که اینطوری میدویین
لی لی می ایستد ، برمیگردد ، و سوروس هم به او خیره شده بود.
میگوید : ببخشید فقط میخواستیم کوپه پیدا کنیم
جیمز که محو زیبایی او شده بود ، گفت : نه ببخشید تقصیر من بود ، نباید جیغ میزدم
لی لی گفت : اسم من لی لی است و او سوروس اسم تو چی هست؟
جیمز که هول شده بود گفت : جیمز پاتر.
لی لی گفت : خوشبختم توی هاگوارتز میبینمت
جیمز هم خداحافظی کرد و رفت تا کوپه ی خالی پیدا کند ، اما هیچ کوپه ای خالی نبود ، فقط یکی از آن ها که در آن یک پسر با موهای قهوه ای و عجیب نشسته بود و داشت کتاب میخواند. کمی از بالای کتاب جیمز را دید ، اما توجهی به او نکرد.
جیمز گفت : جای کسیه اینجا؟
پسر گفت : نه میتونی بشینی.
جیمز وارد کوپه شد ، کیفش را به سمت بالا پرتاب کرد و نشست.
ناگهان پسری مو مشکی و کمی با حالت فرفری وارد کوپه شد ، نفس نفس زنان در را بست. مشخص بود کسی او را دنبال کرده وارد کوپه شد.
وقتی سرش را برگرداند دید دو نفر داخل کوپه هستند.
گفت : ببخشید من سیریوسم یه نفر داشت دنبالم میکرد که سر از اینجا در آوردم.
پسر گفت : نه مشکلی نداره
سیریوس گفت : اسمتون چیه؟ باهم دوستین؟
جیمز گفت : نه ما همدیگرو نمیشناسیم. من جیمزم ، سال اولی ام و اینم جغدم جکسونه.
پسر کتابش را کنار گذاشت و گفت : من ریموسم ، ریموس لوپین.
سیریوس گفت : خوشبختم حالا میشه اینجا بشی...
هنوز حرف سیریوس تمام نشده بود ، که پسر دیگری با عجله وارد کوپه شد. به نظر جیمز صورتش شبیه موش بود.
سیریوس با عصبانیت گفت : هی جلوتو نگا کن! مگه شیر دنبالت میکنه!ترسو!
اونم گفت : ببخشید چن نفر داشتن منو دنبال میکردن سال بالایی بودن منم ترسیدم
سیریوس گفت : همون مو خوشگله؟! با یه دختره موی سیاه فرفری؟
پسر شبیه به موش گفت : آره همونا.
سیریوس گفت : دختره رو میشناسم ولی پسره رو نه. دختره دختر خالمه ، خیلی هم رو مخه!
پسر گفت : حالا میشه بحثو تموم کنین؟ اگه میشه ، لطفا با من دوست میشین؟هیچ دوستی ندارم.
جیمز گفت : باشه. ولی باید جوری دوست شیم که حتی اگه تو گروه های متفاوت افتادیم ، هیچوقت از هم جدا نشیم و به همدیگه خیانت نکنیم ، باشه؟

ریموس و سیریوس با سرشون بله رو گفتند ولی پسره نه !
جیمز گفت : ببین با تو هم بودماااا !
پسره گفت : ببخشید حواسم پرت شد ، باشه قبوله من پیترم پیتر پتی گرو ، شما ها چی؟
جیمز گفت : من جیمزم اون سیریوسه اونم ریموس !
و اون ها جوری با هم دوست شدند که هیچوقت از همدیگه جدا نمیشدن!=)
پایان.
تصویر شماره ی 16
--------------+
توصیفات و جملاتت کمی مشکل دارن، مثلا:
نقل قول:
در ایستگاه کینگز کراس ، پسری با موهای پرکلاغی و عینکی گرد مانند به چشم می آمد.در دست سمت راست او ، چمدانش و در دست سمت چپش ، جغد خاکستری رنگی بود که معلوم بود جغد خانگی اش بود.

در ایستگاه کینگز کراس، پسری با موهای پرکلاغی و عینکی گرد به چشم می آمد.در دست راستش، چمدانش بود و در دست چپش، جغد خاکستری رنگی که از قضا جغد خانگی اش بود.

مثلا گرد مانند اشتباهه، تو اینو جلوتر توی چرب مانند هم تکرار کردی.
دیالوگ هات هم کمی سرسری و ساده بودن.
ولی از لحاظ شخصیت ها کاملا با روند کتاب پیش رفته بودی.
پیشنهاد میکنم یکبار دیگه داستانت رو بنویسی و این بار روی جمله هات و توصیف محیط اطراف بیشتر کار کنی.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط MACAN در 1400/11/10 21:29:34
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1400/11/11 22:38:50
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1400/11/11 22:40:13
سه دوست
ارسال شده در: شنبه 9 بهمن 1400 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
تقریبا دو هفته ای میشد که رون رفته بود ..... اما ان شب درست در لحظه ای که همه چیز به وجودش وابسته بود برگشت .....وطبیعی بود که دل هر دو دوستش برای تنگ شده ولی هرماینی علاوه بر دلتنگی از دستش دلخور هم بود ....
حول و حوش ساعت 6 صبح بود که هری رون را کنار چادر هرماینی برد و به حالت سرخوشانه ای گفت :<< هرماینی ! هرماینی ! بلندشو ! >>
هرماینی که ترسیده بود از درون چادر داد زد :<< همه چی مرتبه هری ؟>> هری خندید و گفت :<< خیلی بهتر از اون !>>
هرماینی بعد از کمی تاخیر بیرون امد و با رون که با لبخندی به نظر خودش جذاب مواجه شد که میگفت :<< سلااااااامم!>>
چند ثانیه ای سکوت حکم فرما بود.
ناگهان هرماینی جلو امد و کوله پشتی رون را از دستش گرفت و به سرش کوبید بعد گفت :<< بعد از این همه مدت ما رو به امون خدا گذاشتی رفتی بعد میگی سلااامم ؟>>
رون که تقلا میکرد گفت :<< از لحظه ای که رفتم.. اخخخ ... دلم پیشتون بود ولی نمیدونستم چجوری برگردم .>>
همه منتظر بقیه ی حرفش بودند و هرماینی هم کمی ارام شده بود.
_ جدی میگم !
+پس چجوری پیدامون کردی ؟ < هری این را گفت و دست هرماینی را گرفت و عقب کشید تا رون راحت باشد>
_ اتش افکن دامبلدور ! کارای زیادتری ازش بر میاد وقتی نشسته بودم و به اشتباهی که کردم فکر میکردم یکهو از روی میز کافه بلند شد و نورانی شد. بعد رفت توی سینه ام و یه حسی بهم میگفت قراره منو به شما برسونه ! همون حسو دنبال کردم و رسیدم کنار دریا پیش تو هری !
و هری هم او را تایید کرد . همه به هرماینی نگاه میکردند... او که انگار مجذوب صحبت کردن رون شده برای لحظه ای به خودش امد و غرید :<< هنوزم از دستت عصبانی ام هااا ! >>
و برگشت و رفت اما کاملا معلوم بود که غرورش این حرف را زده نه خودش !
رون و هری هم بهم نگاه کردند و نیش خند زدند....
هری گفت :<< شانس اوردیاا !>>

توصیف هات خوب بود، قشنگ هم نوشته بودی.
اما از این به بعد هر وقت خواستی دیالوگی از شخصیت های رولت بنویسی، اینکارو بکن.

- شانس آوردیا!

برای اولین نوشتت خوب بود.


تایید شد!
مرحله‌ی بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1400/11/10 8:35:32
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1400/11/10 8:36:48
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1400/11/10 8:38:01
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 دی 1400 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/albums/userpics/42804/226156_142644279152928_100002220699671_256967_5175359_n.jpg
تصویر شماره سه
اسنیپ پس از یک روز خسته کننده دیگر داشت با خود فکر میکرد:
-(بعد از یک روز ملال اور و تنفر امیز دیگه و سر کله زدن با دانش آموزان بدون ذره ای هوش و عقل مانند پاتر، حالا دیگه میتونم راحت به کار های خودم برسم. خوشبختانه آلبوس امروز دیگه نمیخواد براش کاری انجام بدم)
اسنیپ از راه همیشگی‌اش داشت به دفتر خود در دخمه ها میرفت که ناگهان چیزی توجه اش را جلب کرد...، چیزی که شاید سال ها پیش وقتی اسنیپ در هاگوارتز دانش اموز بود شاید برایش ذره ای هم مهم نبود...

یادش امد مدت ها پیش هم دامبلدور درباره آن وسیله جادویی به اون هشدار داده بود:
-سوروس...
+میدونم میخوای چی بگی البوس
- ولی باز هم لازم میدونم بهت بگم، میدونم آن آینه جادویی را دیدی، آینه نفاق انگیز... خودت از عواقبش خبر داری سوروس، سمتش نرو... می‌دونم وسوسه شدی که بری و خودت را درون آن آینه ببینی..
+بسه البوس من بچه نیستم خودم می‌دونم!
-میدونم بچه نیستی اما برای من مثل بچه ام هستی...
و اسنیپ بدون اینکه چیزی بگوید از دفتر البوس بیرون رفت...

اسنیپ با خودش کلنجار میرفت که سمت آن آینه نرود ولی در اخر آن‌ موفق نشد که به آنجای اسرار امیز پا نگذارد...
به جلوی آینه رفت بعد چند لحظه لیلی را دید که در اغوش او بود... قطره اشکی از چشمش پایین امد و به خود ناسزایی گفت که چرا مرگخوار شد و او را از دست داد چرا به او گندزاده گفت
دوست داشت ساعت و سال ها و شاید حتی قرن ها جلوی آن آینه باشد و به چشمان زیبای لیلی و لبخند شادش نگاه کند.
افسوس که هیچ وقت نمی‌تواند ان صحنه را در واقعیت ببینید...افسوس...!
چهره و قلب او بعد از دیدن آن صحنه و دیدن لیلی، شکست. میخواست همانجا بشیند و بلند بلند گریه کند
اما اسنیپ بی خبر بود که دامبلدور در آن تالار بود و داشت اسنیپ را میدید و اگر دیده میشد، می‌توانستیم چهره در هم رفته و غمگین او را ببینیم. چهره ای که داشت شکستن قلب شخصی را میدید و نمی‌توانست کاری کند...
اما هیچ کس شاید نمی‌دانست که چند سال بعد، سوروس در کنار لیلی قدم به قدم، دست در دست خواهد گذاشت و هر دو به دنیایی اعجاب انگیز تری پا خواهند گذاشت...


متن قشنگ و پر احساسی بود. توصیف ها هم خوب بودن اما چندتا از جمله هات زیادی طولانی بودن و اسم اسنیپ رو بیش از حد تکرار کرده بودی.
برای اولین نوشته خوب بود، با بیشتر نوشتن بهتر و بهتر میشی.


تایید شد.


مرحله‌ی بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1400/10/21 16:59:35
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1400/10/21 17:00:42
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: جمعه 17 دی 1400 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img61902a3f446dd.jpg

پس از اینکه سدریک توسط ولدمورت اسیب جدی دید، درگذشت

هری نمیتوانست باور کند که سدریک مرده برای همین نمیخواست از او جدا شود

هرمیون و رون در تلاش بودند تا هری را از سدریک جدا کنند ولی هری محکم به سدریک چسبیده

بود و داد میزد

- نه سدریک..خواهش..میکنم..بیدار شو سدریک

رون و هرمیون دست از تلاش بر داشتند دامبلدور به انها گفت

-بیاین تنها یشان بگزاریم. این اتفاق برای هری خیلی ازار دهندس

هرمیون و رون آنجا را ترک کردند. هری ماند و بدن بی جان سدریک

- سدریک لطفا بیدار شو...سدریک..بلند شو...

- هری..متاسفم...اما اون دیگه بلند نمیشه

- نه اینطوری نیست...من مطمئنم اون بیدار میشه

سپس سرش را روی سینه سدریک گذاشت و با صدای لبند گریه کرد


•~•~•~•~•~•~•~•~•~•


خوب بود فقط چند تا نکته کوچیک داشت.

اول این که هیچ وقت جمله ها رو بدون علائم نگارشی رها نکن.
دوم هم اینکه بگزار غلطه، بگذار درسته.


تایید شد.


مرحله‌ی بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تری بوت در 1400/10/17 16:27:46
هری و هاگرید و هدویگ در کوچه ی دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 دی 1400 10:46
نمایش جزئیات
آفلاین
هری باید برای بازی کوییدیچ جدیدی که در راه بود نیمبوس جدید و حرفه ای میخرید ولی نمیتونست با هرمنیون و رون بره به کوچه دیاگون چون رون مریض بود و باید توی درمانگاه میموند و هرمنیون هم به دلیل تنبیهی که سوروس داده بود از مدرسه خارج نمیشد.
هری با خودش گفت حتما هاگرید میتونه کمکم کنه..
پس با هدویگ به کلبه هاگرید رفت که دید هاگرید در حالی که کیسه ای روی شونش داره به سمت دروازه مدرسه میره.
به سمتش دوید و صداش زد.
-هاگرید،هاگرید
هاگرید که صداش و شنید به سمتش برگشت.
-اه هری اینجا چیکار میکنی؟ هدویگ دلم برات تنگ شده بود
و هم زمان منقارش و نوازش کرد هدویگ هم که حال خوبی گرفته بود سرش و به دست هاگرید میمالید.
هری در حالی که نفس نفس میزد پرسید
-داری کجا میری هاگرید؟
هاگرید کیسه رو روی زمین گذاشت
-دارم میرم بازار باید سم دفع حلزون بگیرم
هری-چه خوب میشه منم بیام یه سری خرید دارم.
و با خودش فکر کرد بهتره یه چوبدستی هم برای رون بگیرم خیلی از بابت شکستن چوبدستیش ناراحته.
هاگرید-باشه هری عجله کن باید قبل غروب برگردیم.
کوچه دیاگون
هری-هاگرید به نظر تو هم من ادم شر و بدیم؟
هاگرید-کی گفته به نظر من پسر مهربون و عالی تر از تو پیدا نمیشه.
هری-همه بچها بعد از اتفاقی که توی کلوپ مبارزه افتاد ازم میترسن میگن من پارسل ماتم مثل ولدمورت... و من این و نمیخام.
هاگرید-هری بهم اعتماد کن چون این استعداد و داری دلیل بر بد بودنت نیس چشمات... چشمات میگن که تو چقد عالی هستی پس ذهنت و درگیر نکن.
هری-ممنون هاگرید حس بهتری دارم
هاگرید-قابلت و نداره مرد جوان خب خریدت و کردی؟
هری-اره بهتره برگردیم
هاگرید-درسته بریم
مدرسه
هاگرید و هری با خنده وارد مدرسه شدن و داشتن به سمت کلبه هاگرید میرفتن که یهو هرمنیون و دیدن
هرمنیون-هری اینجایی میدونی چند وقته دارم دنبالت میگردم
با صورت برافروخته ای که داشت هری جرعت نداشت چیزی بگه
هری-ببخشید یادم بهتون بگم کجا میرم رون بهتره؟
هرمنیون-دیگه عادت کردیم اره برگشت به خوابگاه تو هم بهتره عجله کنی
با هم دیگه به خوابگاه رفتن و بعد از جدا شدن از هم به تختاشون رفتن قبل از خواب هری چوبدستی جدید رون و بقل سر رون گذاشت و با فکر به سوپرایز شدنش لبخند زد
تمام
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img5367c58367363.jpg



خوب بود فقط چند تا نکته کوچیک. هیچ جمله‌ای رو بدون علائم نگارشی رها نکن و حتما تهش نقطه یا علامت تعجب یا سوال با توجه به موقعیت قرار بده + هرمیون یا هرماینی درسته نه هرمنیون + بغل درسته + نمی‌خوام درسته.

تایید شد.

مرحله بعدم که رفتی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1400/10/15 12:12:24
motahareh200399
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 دی 1400 21:36
نمایش جزئیات
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/albums/userpics/42804/226156_142644279152928_100002220699671_256967_5175359_n.jpg
____
دامبلدور به ارامی گفت :« سوروس بهتره از نگاه کردن به اون آیینه دست برداری» سوروس نیم نگاهی به دامبلدور

انداخت سپس گفت :« احتیاجی به نگرانی نیست دامبلدور » دامبلدور ارام سرش را تکان داد نگران سوروس بود.

ناراحت و غمگین وارد کلاس معجون سازی شد همه نگاه ها سمت او چرخید ، سوروس روی صندلیش نشست و شروع

کرد به نوشتن چیزی . هری سمت رون چرخید و در گوشش گفت:« اسنیپ چش شده؟! به نظر ناراحت میاد.» رون سری

تکان داد و با صدای خیلی ارام گفت:« منم نمیدونم چش شده » هرمیون قلم را روی میز گذاشت و سپس سمت رون

برگشت و اروم گفت :« من توی یه کتاب خوندم این اثرات نگاه کردن به آینه نفاق امیزه» هری با مظلومیت تمام به

سوروس زل زد و ارام گفت :« به نظر من ته دلش یه چیز خیلی غم انگیز میخواد. منم این حسو تجربه کردم » رون

سعی کرد بحث را عوض کند ارام بلند شد و گفت:« پرفسور امروز چه معجونی میخوایم درست کنیم» اسنیپ سرش را

بلند کرد و گفت:« کلاس امروز تعطیله زودتر به خوابگاه هاتون برین و تا کلاس بعدی صبر کنید» اسنیپ ارام بلند شد

و از کلاس خارج شد..........

وارد اتاق شد آینه مثل همیشه انجا بود لبخندی زد و رو به روی آینه ایستاد....آینه در حال نشان دادن تصویری بود

درسته ان دو شخص لیلی و سوروس بودند که همدیگر را بغل کرده اند لیلی سرش را روی شانه اسنیپ گذاشته

و دست در دست هم...اسنیپ غمگین به لیلی خیره شد و ارام زمزه کرد:«لیلی...»



خوب بود فقط حیف که سریع داستانو جلو بردی و بیشتر برامون ننوشتی. راستی لازم نیست وقتی به انتهای خط باکس نوشتن می‌رسی اینتر بزنی، خود سایت به صورت خودکار همه چیو پشت سر هم می‌نویسه. این که خودت دستی اینتر بزنی فقط باعث می‌شه در نهایت وقتی پستت ارسال می‌شه اینترهای اضافی وسط جمله‌ای که هنوز به انتها نرسیده ظاهر بشه که درست نیست. پس فقط وقتی خواستی پاراگراف‌بندی کنی و انتهای جملات اینتر بزن و کاری به رسیدن به انتهای خط باکس نداشته باش.

تایید شد.

مرحله بعدم که خودت رفتی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1400/10/10 13:37:02
من کسی نیستم که حضورمو به کسانی که برای من اهمیتی قائل نیستن تحمیل کنم.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 آذر 1400 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خیابان پریوت درایو - پلاک 4 - طبقه دوم - اتاق انتهای راهرو
صدای خرت و خرت از جایی به گوش می رسید، پسرکی که در گوشه اتاق خواب زیر یک پنجره چوبی بر روی تختخواب خوابیده بود یک چشمش را به آرامی باز کرد تا ببیند صدا از کجا میاد. موجودی کوتاه قد و بی مو با پارچه ای کهنه و پاره برتن درگوشه اتاق با قفس جغد پسرک بازی میکرد.
پسرک که نامش هری بود به آرامی از جایش بلند شد:
+دابی، تو اینجا چه کار میکنی
-هری پاتر، من به کمکت احتیاج دارم
هری عینکش را از روی میز برداشت و آن را بر روی چشمش گذاشت و به اطراف نگاهی کرد
+چی شده دابی، چرا به کمک من نیاز داری؟
دابی با صدای نهیف و گوش خراش با ناله جواب داد:
-مالفوی ها در به در دنبالم میگردن، میخوان دست دابی رو بسوزونن، میخوان دابی رو بزنن
+چرا؟
-چون پسر کوچیکشون به سمت من جوراب پرتاب کرد و من رو آزاد کرد
+خب ایرادش کجاست؟
-هری پاتر متوجه نیست، دابی یک جن خونگیه و نباید هیچوقت آزاد بشه
+حالا اون دراکوی احمق آزادت کرد
دابی شروع کرد سرش رو محکم به پایه قفس بکوبه و بلند بلند گریه کنه:
-دابی احمق، نباید اون جوراب رو میگرفت، دابی احمق دابی احمق
هری که متعجب بود از حرکات دابی از جایش بلند شد و دابی رو محکم گرفت و بر روی تخت انداخت و به او گفت «هرچقدر هم سرتو به در و دیوار بکوبی فایده نداره، من تا چند دقیقه دیگه به سمت هاگوارتز میرم، اونجا میبینمت با هم صحبت میکنیم.
-نههههههههههههه، هری پاتر نباید به هاگوارتز بره، مالفوی ها میدونن من پیش هری پاتر هستم
دابی سریع دستش رو بر روی دهانش گذاشت. هری که متعجب بود به دابی گفت «چه کار کردی تو؟» دابی در جواب گفت «منو ببخشید، دابی خوشحال بود و میخواست سریع این خبر رو به هری پاتر برسونه»
هری محکم به پیشونی خود ضربه ای زد و سریع شروع به جمع کردن وسایلش کرد، چمدان های سنگین را زیر پنجره بر روی تخت گذاشت و قفس جغد را روی آن ها قرار داد.
ماشینی آبی رنگ قدیمی ای به یکباره در آسمان پیدا شد و با سرعت هرچه تمام تر به سمت پنجره اتاق هری می آمد. از نوع رانندگی هری فهمید چه کسی پشت فرمون نشسته و منتظر یک گند کاری جدید ماند، ماشین به یکباره به بغل لب پنجره پارک کرد و شیشه ماشین پایین آمد:
+سلام هری
-سلام رون، تو چرا پشت فرمونی، فرد و جرج کجان؟
+اونا رفتن سمت ایستگاه، من اومدم تو رو ببرم نگران نباش بیا بالا
هری غرغر کنان شروع کرد وسایل را به داخل ماشین منتقل کند که ناگهان چیزی به پایش چسبید، دابی بود که پای هری را محکم گرفته بود و التماس کنان می گفت: «هری پاتر، بدون دابی دووم نمیاره، هری پاتر باید دابی رو با خودش ببره«  هری که بخاطر دابی به دردسر افتاده بود از دستش شاکی بود یقه او را گرفت و پرتش کرد داخل ماشین و به او اخطار داد که تا هاگوارتز نباید صحبت کند.
هری سوار ماشین شد و رون با یک حرکت آکروباتیکی از آنجا دور شد.
تایید شد! مرحله‌ی بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1400/9/18 20:03:26
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 10 آذر 1400 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره پنجهمه در حال گپ و گفت در تالار اصلی بودن همه دور میز هاشون نشسته بودن که ناگهان سقف تالار به رنگ سیاه و سفید در میاد
همه چیز عجیب و غریب میشه در یه لحظه تاریک و سرد در باز میشه پسری وارد تالار. با زخمی روی پیشونین همون پسرک معروف

دامبلدور به هری اشاره میکنه که بیادو کلاهو بزاره روی سرش .
همه هریو متعجب نگا میکنن و هری کلاه رو میزاره روی سرش که ناگهان کلاه تمام وقایعیو که برای هری افتاده توی گذشته و ایندش میبینه زبون کلاه بند اومده نمیتونه انتخاب درستی بکنه ایا هری باید بری اسلایدرین
یا بره گریفیندور بنظر کلاه هیچ کدوم ازین گروه ها برای هری کافی نیست ...
هری که خیلی مصمم و قدرتمند نشسته
به کلاه دستور میده که اونو ببره توی گریفیندور و کلاه ناچار میشه به انتخاب خود هری اونو بفرسته گریفیندور چون هری قدرت یه شیرو داشت و لایق این بود که رهبر شیرهای توی گریفیندور بشه

ایا هری میتونه تو‌گریفیندور موفق بشه؟
ایا اون میتونه گروه گریفیندورو متحول کنه؟


خیلی کوتاه نوشتی و سریع از روی همه چی رد شدی. ولی به خاطر تاخیری که داشتیم نمی‌خوام بازم اینجا معطل نگهت دارم. پس...

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1400/9/14 12:44:00
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1400/9/14 12:44:28
Kk