جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

46 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
45
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

انتخاب برترین‌ها

wand
انتخاب بهترین‌های پاییز 1404 جادوگران

انتخاب برترین های فصل پاییز آغاز شد!

از 24 آذر تا پایان روز 27 آذر فرصت دارید تا بهترین‌های خود در پاییز را انتخاب نمایید.

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1404 22:15
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
ریونکلاوی‌ها مشغول کار در کافه هستن که آمبریج، بازرس عالی‌رتبه کافه‌ها میاد و به دلیل رعایت نشدن قوانین و شئونات وزارت سحر و جادو، کافه رو پملپ می‌کنه. اما درست در لحظه‌ای که ریونکلاوی‌ها موفق می‌شن پلمپو باز کنن و آمبریجو راهی کنن بره، گردوی تری می‌ره و می‌خوره تو سر آمبریج و آمبریج عصبانی‌تر از قبل برمی‌گرده...


~~~~~~~~~~~~~~

آمبریج که از شدت عصبانیت آواداکداورا می‌زدی جونش از بدنش در نمیومد، با شنیدن "گربه‌های بشقابی"، ریونکلاوی‌ها رو برای لحظاتی در شوک و بهت تنها می‌ذاره و یکراست به داخل کافه می‌ره.

ریونیا با نگرانی به جلو خم می‌شن و از لای در نیمه بازِ کافه به داخل سرک می‌کشن تا ببینن چه خبره که ناگهان آمبریج با دو تا بشقاب تو دستش برمی‌گرده.
- نظرتون در مورد ریونکلاوی‌های بشقابی چیه هان؟

آمبریج همزمان با گفتن این حرف، دو بشقاب رو روی زمین می‌ذاره و قبل از این که ریونکلاویا بخوان جوابی بدن و نظر مخالفشون رو ابراز کنن، دو نفر اولی که جلوی راهش قرار داشتن رو برمیداره و هرکدومشون رو با مخ به داخل یکی از بشقاب‌ها پرتاب می‌کنه.

برخلاف انتظار همگان، بردلی و تری که قربانی این اتفاق شده بودن، به جای این که موجب شکسته شدن بشقاب بشن، یکراست داخل بشقاب فرو می‌رن و توش گیر میفتن.

- میو.

اما حتی اینم باعث نمی‌شه عصبانیت آمبریج خالی بشه. بلکه این‌بار جوزفین رو هدف قرار می‌ده و با قدم‌هایی محکم به سمتش حرکت می‌کنه.

- بچه‌ها بگین که دارم اشتباه می‌کنم و سمت من نمیاد.

ولی اتفاقا داشت میومد!
آمبریج با رسیدن به جوزفین برش می‌داره، یکم اینور و اونور می‌کندش و در نهایت به شکل پاپیون به در کافه گرهش می‌زنه و کافه دوباره پلمپ می‌شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1403 23:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آمبریج که حالا یه چشمش اشک بود و یه چشمش خون، سریع می‌چرخه و باز هم با همون پاهای کوتاه و خپلش به سمت ریونیا می‌دوئه. ولی این بار هم نمی‌تونه درست تعادلش رو حفظ کنه و بعد از همون چندتا قدم اول می‌خوره زمین!
این بار کسی حواسش نبود که جلوی دهن جوزفین رو بگیره، چون همه مشغول تحلیل این اتفاق کاملا اتفاقی و غیرقابل باور بودن. به خاطر همین، جوزفین از خنده منفجر می‌شه.
- اونجا رو! عین یه وزغ صورتی پخش زمین شد!

آمبریج عصبانی‌تر از این نمی‌شد. از صورتی به قرمز، بعد به بنفش و در نهایت سیاه تغییر رنگ داد.
از اون جایی که دید توی راه رفتن زیاد تعریفی نداره، تصمیم گرفت همون چند متر فاصله رو تلپورت کنه. پس دقیقا جلوی جماعت ریونی ظاهر شد و جوزفین رو از گوشش بلند کرد.
- به مامور قانون خنده می‌کنی بچه جون؟ می‌دونی سر همین چند سال می‌تونم بندازمت آزکابان؟

جوزفین دیگه نمی‌خندید. بلکه مثل بچه‌گربه‌ای معصوم توی دست آمبریج آروم گرفته بود و با چشمایی گربه چکمه‌پوش‌طور، از آلنیس کمک می‌طلبید.
آلنیس هم نمی‌دونست چی کار کنه. حتی حرفای آروم‌کننده و قشنگ هم به ذهنش نمی‌رسید که به آمبریج بگه تا بیخیال‌شون بشه. فقط یه جمله به ذهنش رسید. و کار اشتباهی که کرد این بود که بدون لحظه‌ای فکر کردن، به زبون آوردش.
- بازرس آمبریج پس گربه‌های بشقابی‌تون چی می‌شن؟

آمبریج دیگه از سیاه نمی‌تونست تغییر رنگ بده. اصلا رنگش از بازه نورهای مرئی خارج شد.
جوزفین رو روی زمین رها می‌کنه و ابرهای سیاهی آسمون رو در بر می‌گیرن.
- گربه‌های بشقابی؟! گربه‌های بشقابی می‌تونن @$^&%!

ملت ریونی از شدت رکیک بودن الفاظ چشم‌هاشون گرد می‌شه.
همگی بدجوری گل افشانی کرده بودن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1403 23:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شور و شوق توی نگاه ریونی‌ها رو می‌شد کامل و دقیق دید. از همه بیشتر تری که با دست‌هایش مثل یه قهرمان توی میدان جنگ گردو می‌شکست. سرعتش چنان بالا بود که انگار با هر ضربه‌ی چکشش یک رکورد جهانی رو می‌شکست. توی کمتر از یک دقیقه، سه کیلو مغز گردو کنار تری جمع شده بود. همه ریونی‌ها هم به تری نگاه می‌کردند اما مشکل اینجا بود که هیچ‌وقت نباید پیش پیش برای چیزی ذوق کنید.

تجربه ثابت کرده هر وقت کسی توی یک موقعیت، حتی به طور کوچیک، خیلی ذوق می‌کنه، میشه حدس زد که قرار به زودی با سر به دیوار بخوره. این قضیه هم به طور شگفت‌انگیزی برای تری صدق می‌کرد. درست وقتی که در حال شکستن گردوها با سرعت نور بود، به یک باره یک گردو از دستش پرتاب شد و مثل یک تیر به سمت میز افتاد. صدای برخوردش به میز مثل صدای یه انفجار کوچک به گوش رسید. و بعد... همه چیز مثل فیلم‌های کمدی به کندی پیش رفت.

تری که به هیچ وجه نمی‌خواست شکستن گردوهایش متوقف بشه، ادامه داد. اما برخلاف انتظار، گردوهای دیگه هم مثل بمب‌های تایم‌دار از دستش پرتاب می‌شدند و به هر سمت پرواز می‌کردند. یکی به سقف خورد، یکی به شیشه‌ی پنجره، این یکی گردو شیشه رو مشکنه و میره و میره و میره تا به آمبریجی برسه که داشت دور میشد... و دقیقاً به چشم آمبریج برخورد میکنه! شاید با خودتون بگین که اصلا چجوری میشه که اینجوری میشه. باید بگم که همینه که هست. و حکم نویسنده بر اینه که همچین بشه!

تری که دستش از شدت ضربه به گردوها بی‌اختیار می‌لرزید، با دیدن وضعیت آمبریج که حالا به شکلی عصبانی‌تر از همیشه به طرفش می‌آمد، تمام ذوقش از بین رفت و به سرعت فهمید که گاهی اوقات شوق بیش از حد می‌تواند به قیمت یک دردسر بزرگ تمام بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1403 15:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آمبریج چند ثانیه با صورتی که از گریه بیش از پیش ورم کرده و کریه شده به سیبل نگاه می‌کنه. دماغش رو بالا می‌کشه و بالاخره شروع به حرف زدن می‌کنه.
- واقعنی؟

سیبل موهای پرپشت‌شو می‌خارونه.
- آره بابا! به جون هیزل راست می‌گم!

این رو می‌گه و پای هیزل رو لگد می‌کنه تا حرفی نزنه، و فقط صدایی از سر درد از دهن هیزل بیرون می‌آد.

چشم‌های آمبریج برق برقی می‌شن.
- گربه‌های بشقابی عزیزم! باید هر چه سریع‌تر برم پیش‌شون و مواظب‌شون باشم که نشکـ- آخ!

آمبریج که با همون پاهای کوتاه و خپلش می‌خواسته بدوئه به سمت خونه‌ش، به انتهای پاپیونِ در کافه گیر می‌کنه و با صورت روی پیاده‌رو فرود می‌آد.
ریونیون با شوک و حتی کمی ترس به آمبریج پخش زمین شده و بعد به پاپیون بازشده کافه نگاه می‌کنن. از این می‌ترسیدن که دلوروس عزیزشون حالا به خاطر زمین خوردنش هم اونا رو سرزش کنه و بدتر مجازات‌شون کنه! سر همین هیچ کدوم‌شون جرئت تکون خوردن و حتی کمک کردن به آمبریج رو نداشتن. حتی دو نفر فقط جلوی دهن جوزفین رو گرفته بودن که صدای خنده‌ش در نیاد و اوضاع رو فجیع‌تر نکنه.

ولی در کمال ناباوری، آمبریج حتی قرمز هم نمی‌شه.
فقط به سختی دوباره روی پاهای کوتاهش وایمیسه، لباس صورتیش رو می‌تکونه و دوباره شروع به دویدن می‌کنه.
- گربه‌های عزیزم نگران نباشین! مامان داره می‌آد!

صدای فریادش هم مثل خودش دور و دورتر می‌شه.
ریونی‌ها به همدیگه نگاه می‌کنن. نیاز نبود حرفی بزنن تا بفهمن تو ذهن هم چی می‌گذره. همه بلا استثنا داشتن به پلمپ بازشده کافه‌شون فکر می‌کردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در 1403/12/23 15:45:49

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1403 00:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هر موجودی که زنده است و نفس می کشه یه نقطه ضعفی داره. حتی اگه آمبریج هم باشی بلاخره نقطه ضعف های خودتو داری. و خب نقطه ضعف آمبریج دقیقا همین بود... گربه!

از من به شما نصیحت، سعی کنید هیچوقت نقطه ضعف های نفر مقابل رو نکوبید تو سرش. البته خب گاهی اوقات لازمه اون نقطه ضعف ها رو تو چشم و چال طرف فرو کنید. حتی گاهی فرو کردنش تو سوراخ های دماغ طرف هم میتونه راهکار خوبی باشه. یا حتی گذاشتن یه ذره بین رو اون نقطه ضعف تا از کاه کوه بسازید و به هدفتون برسید. به هر حال به نظر من هدف وسیله رو توجیه میکنه. البته بستگی داره هدف و وسیله چی باشن.

شاید بهتر باشه وقتی هدف بازرس گرد و پاپیونی وزارتخونه است مراقب اهداف و وسیله هاتون باشین. چون به هر حال ممکنه اون هدف با اون وسیله تناسب لازم رو نداشته باشه و موجب اتفاقات ناگواری بشه.

این دقیقا همون اتفاقی بود که داشت برای ریونکلاوی ها میافتاد و همشون چشم به سیبیل سیبل دوخته بودن بلکه بچرخه و چرخ روزگار رو هم به نفع اونا بچرخونه. اونا بودن که تلاش کرده بودن با یه پیشگویی به هدف مورد نظرشون برسن و آمبریج رو تسترال کنن. ولی خب همونطوری که گفتم در مسیر هدف و وسیله و این حرفا باید دقت بشه که کی رو به روتون قرار داره.

به هر حال این فرصت دوباره به دست ریونکلاوی ها افتاده بود تا از یه وسیله جدید برای رسیدن به هدفشون اسفاده کنن.

دفعه قبل اونا با گفتن اینکه گربه آمبریج قراره بمیره، نقطه ضعف اون رو تو سرش کوبیده بودن و کوبیده شدن تو سر درد داره و همین باعث شد آمبریج واکنشی خلاف واقع نشون بده. اما حالا تصمیم گرفته بودن بلای دیگه ای سر اون نقطه ضعف بیارن در نتیجه از تکنیک ذره بین استفاده کردن تا ببینن این بار سرنوشت براشون چه خوابی دیده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1403 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت ریونی در حالی که پشت سپرهاشون پناه گرفته بودن، همه به صورت اتوماتیکوار سرهاشون رو به سمت سیبل می‌چرخونن. سیبل اولش متوجه نمی‌شه که همه بهش خیره شدن، ولی بالاخره وقتی این همه نگاه به سمتت باشه، یه چیزی حس می‌کنی و سیبل هم که پیشگو بود شاید حتی زودتر از بقیه‌مون وزن نگاها روی خودش رو حس می‌کنه.
- اممم... چی شده؟

آلنیس از پشت سپر، با اکراه قطره اشکی که روی لپش چکیده بود رو با دست آزادش پاک می‌کنه و جواب می‌ده:
- تا همه جا رو آب برنداشته یه پیشگویی خوب کن تا این موضوع یادش بره!

سیبل اخمی می‌کنه.
- یعنی چی؟ پیشگوییای من الکی که نیستن! حساب کتاب دارن.

ریونکلاوی‌ها نگاهی از سر شک بین هم رد و بدل می‌کنن. آلنیس که می‌بینه هیچ‌کدوم از اینا کمکی به ترغیب سیبل نمی‌کنه، دوباره می‌گه:
- مهم نیست! فقط در قالب پیشگویی یه چیزی بگو که خوشش بیاد! زودباش نجاتمون بده تو رو روونا.

سیبل وقتی می‌بینه ازش بعنوان ناجی گروه ریونکلاو نام برده شده، دستی به سیبیلاش می‌کشه تا فرم قهرمان بگیره و سپر به دست به آمبریج نزدیک می‌شه.
- بانوی بازرس عالی‌رتبه‌ی کافه‌ها! لطفا ناراحت نباشین. این یکی می‌ره، ولی عزم و اراده‌ی قوی شما رو نمی‌تونه بشکنه. به جاش باعث می‌شه شما بفهمین لازم نیست حتما یک گربه فیزیکی که عمرش با مرلینه داشته باشین، بلکه به جاش می‌تونین هزاران گربه داشته باشین که تو بشقاب‌ها هستن و از صبح تا شب براتون میو میو می‌کنن و تازه، عمرشون هم دست شماست!

با شنیدن این حرفا ناگهان هق‌هق و آبشاری از اشک که آمبریج به راه انداخته بود متوقف می‌شه. برای لحظاتی سکوتی سرنوشت‌ساز برقرار می‌شه که همه منتظر بودن ببینن به پایانی خوش ختم می‌شه یا تلخ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1403 23:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
با تموم شدن این جمله سیبل، تغییر رنگ های جذاب و زیبای آمبریج دوباره کار خودشون رو شروع میکنن و این بار میرن که یه طیف رنگی جدید رو امتحان کنن. این بار با زرد شروع میشه و از زرد به سفید و از سفید به سبز تغییر رنگ میدن. معمولا سبز شدن صورت یه جور نشونه است.

نشونه ای که میگه باید خودتون رو برای چیزای چندش آوری تحمل کنید. ریونی ها همگی این نشونه ها رو به خوبی میشناختن. بیخود نبود که ریونی بودن.

- سپرها بالا!

با صدای فریاد گادفری همگی سپرهای تاشو خودشونو از جیبشون درآوردن و بالا گرفتن تا در برابر سیلی که لحظاتی بعد قرار بود بباره در امان بمونن.

سپرها بالا بود...

ریونی ها آماده بودن...

همه منتظر بودن...

سپرهای تاشو ازشون محافظت میکردن...

بعد از اینکه نیم ساعتی به همون شکل گذشت و دیدن خبری از اتفاقی که انتظار داشتن نیست، سپر ها رو پایین آوردن. ظاهرا اوضاع اونجور که پیشبینی میکردن پیش نرفته بود. چون طرف مقابل آمبریج بود و آمبریج اصلا آدم قابل پیشبینی نبود.

ظاهرا این طیف رنگی که آمبریج طی کرده بود برخلاف انسان های عادی به بد شدن حال نبود. بلکه مربوط میشد به...

- تامی کوچولوی مامان!

خب مربوط میشد به ناراحتی...

- تامی مامی...

در کمتر از یک دقیقه دوباره با فریاد "سپرها بالا" ریونی ها پشت سپرهاشون پناه گرفتن. ظاهرا پیشگویی سیبل حسابی آمبریج رو تحت تاثیر قرار داده بود و اون رو به مرحله سوگواری پیش از وقوع حادثه برده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1403 14:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- ... به نظر میاد که می‌ارزه.

آمبریج درحالیکه دست به سینه جلوی ریونکلاوی ها ایستاده بود، آروم زمزمه می‌کنه و پاپیونِ روی کلاهشو مرتب می‌کنه. سیبل هم با خوشحالی دستی به سیبیل های پاپیونیش می‌کشه و گوی جادویی رو از جیبش بیرون میاره.

- یک میز برای من بیاورید.
- چرا یهو داری ادبی حرف می‌زنی؟
- از آنجا که پیشگوی ماهری هستم!
- چه ربطی داره؟
- اینکه ادبی حرف زدن من چه ربطی به پیشگوی ماهر بودنم داره، چه ربطی به تو داره؟ برین یه میز پیدا کنین.

آلنیس به سرعت تابوت گادفری رو مقابل سیبل می‌کشه و یه تقه روش می‌زنه.

- بفرما. این تابوتم یجایی باید به درد بخوره به هرحال.

سیبل اهمیتی به کاربرد واقعی تابوت نمی‌داد، مهم این بود که اسم و ابهتش، اونو به یه پیشگوی خیلی ماهر تر تبدیل میکرد! پس به سرعت بساطشو باز کرد و جلوی تابوت نشست.

- خب... حالا به سوالات من جواب دهید بازرس عزیز.
- بپرس.
- آیا شما سگ یا گربه‌ای را صاحب هستید؟
- اره یه گربه خونگی دارم.
- خب گربتون سه روز دیگه قراره بمیره، هیچوقت جنازشو پیدا نمی‌کنین و روحش تا ابد توی یه تابلوی نقاشی گیر میوفته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1403 12:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
ریونکلاوی‌ها مشغول کار در کافه هستن که ناگهان آمبریج، بازرس عالی‌رتبه کافه‌ها میاد و می‌گه به دلیل رعایت نشدن قوانین و شئونات وزارت سحر و جادو، کافه باید پلمپ بشه. بنابراین با طلسمی همه رو از کافه بیرون می‌ندازه و سه تا پاپیون صورتی به نشانه پلمپ روی در می‌زنه و همون‌جا می‌شینه که تا مشکلات (فعلا عدم رعایت بهداشت حین کار در کافه ولی بازم هست که هنوز نگفته) رفع نشده پلمپ باز نشه. اما تری توی کافه جا مونده و ریونیا در تلاشن تا یجوری بیرونش بیارن و همزمان به آمبریج ثابت کنن بهداشتو رعایت می‌کنن ولی فقط همه‌چیو بدتر می‌کنن که باعث می‌شه آمبریج عصبانی‌تر از قبل بشه و اشتباها پاپیونی به جای روی در کافه روی سیبیل سیبل بکاره...


~~~~~~~~~

سیبل نمی‌دونست چرا عصبانیت آمبریج باید روی سیبیلای خوشگلش پیاده می‌شد! سیبیل حرمت داشت نه لذت! ولی وقتی می‌بینه چهره‌ی سرخ و عصبانی و درهمِ آمبریج، ناگهان از هم باز می‌شه و نگاهی به شاهکار هنری خودش، یعنی سیبلِ کادوپیچ شده می‌ندازه و پقی می‌زنه زیر خنده، با خودش می‌گه خب شایدم می‌ارزید که این وسط سیبیلش قربانی بشه، حتی اگه در این لحظات سیبل لذت داشت و نه حرمت!

بله، آمبریج واقعا در حال خندیدن به ریش سیبل بود که با پاپیونی صورتی مزین شده بود! ولی خب، آمبریج خندیدنش هم تعریفی نداره!

باقی ریونکلاوی‌ها که شوکه شده بودن، ابتدا نگاهی به همدیگه می‌ندازن و بعد اونا هم یکی یکی شروع به خندیدن و همراهی با آمبریج می‌کنن. اما کلا آمبریج موجود یکتایی در ناراحت و عصبانی شدن از همه چیز و همه کس بود و بنابراین با دیدن خنده‌ی ریونکلاوی‌ها دوباره چهره‌ش تو هم می‌ره و می‌شه همون وزغ اخمالوی چند دقیقه پیش که بود.
- به من می‌خندین؟ شما خجالت نمی‌کشین مامور مملکت رو به سخره می‌گیرین؟

سیبل برای پایین آوردن تنش‌ها، ناخودآگاه چیزی که توش خبره بود از دهنش در می‌ره.
- نظرتون چیه در ازای یکی از پاپیون‌-پلمپ‌های کافه یه پیشگویی از آینده‌تون بکنم؟

سیبل همزمان به سه پاپیونی که روی در کافه و تک پاپیونی که رو سیبیلش خورده بود اشاره می‌کنه. اما آیا آمبریج موجودی بود که به چیزی به اسم پیشگویی باور داشته باشه؟ اصلا کلا اون به چیزی به جز مغز کوچیک خودش و هرآن‌چه از دهن وزیر بیرون میومد می‌تونست باور داشته باشه؟

با این حال آمبریج به تفکر فرو رفته بود و همین باعث می‌شه سیبل جرات کنه و برای ترغیب کردن آمبریج، جملات بعدی رو به زبون بیاره.
- بازرس عالی‌رتبه‌ی کافه‌هایی هم‌چون شما، وفادار به وزارت سحر و جادو و غرق در انواع خلاقیت‌ها و شیک‌پوش هم‌چون مد روز، قطعا آینده درخشانی داره که به یک عدد تری و یک عدد پاپیون بیارزه. شما اینطور فکر نمی‌کنین بانو؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1403 00:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
متاسفانه یا شاید هم خوشبختانه ریونی ها قبلا با هیچ ماموری قانونی مواجه نشده بودن. در نتیجه نمیدونستن مسخره کردن مامور قانون چقدر براشون گرون تموم میشه. اونا سعی داشتن از در مذاکره وارد بشن. ولی خب اشتباهشون اینجا بود که آمبریج اصلا اهل مذاکره نبود. ولی خب آرزو بر جوانان عیب نیست در نتیجه تصمیم گرفتن تمام تلاششون رو بکنن.
- اممم... خب چیزه... یعنی ما قصد مسخره کردن نداشتیم که. تازه اون پیشبند هایی که اونجا میبینین پیشبند های دوممون بودن. در واقع میخواستم بگم پیشبند های اصلیمون اونایی هستن که اونجان!

ایزابل که سعی داشت خرابکاری قبلیش رو جبران کنه به اون سوی کافه اشاره کرد. جایی که همه سرک میکشیدن تا ببینن داره به چی اشاره میکنه. و بعد دیدنش خب... آرزو کردن کاش نمیدیدن. کاش اصلا ایزابل هیچی نمیگفت و بی خیال میشد.

چون جایی که ایزابل بهش اشاره کرد، گوشه ای از کافه بود که چند پیشبند کپک زده اونجا آویزون بود. حداقل 8 یا 9 تا مگس ویز ویز کنان دور پیشبند ها میچرخیدن و عنکبوتی به طمع به دست آوردن یه شام تازه و خوشمزه مشغول تنیدن تار بود.

چهره ی آمبریج از صورتی به قرمز و از قرمز به بنفش و از بنفش به آبی در حال تغییر رنگ بود و شاید انتهای این طیف رنگی برای هر ریونی جذاب بود ولی خب وقتی شخص تغییر رنگ دهنده آمبریج باشه باید تمرکزتون به جای رنگ به چیزای دیگه ای باشه...

آمبریج به قدری عصبانی بود که اگه همون لحظه با جسم نوک تیزی برخورد میکرد با صدای بلندی میترکید. این عصبانیت تا حدی زیاد بود که وقتی چوبدستیش رو بلند کرد تا پاپیون بعدی رو روی در ظاهر کنه از شدت لرزش دست پاپیون به جای روی در، روی سیبیل سیبل ظاهر شد و اون رو شبیه جعبه کادویی کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟